صفحه 1 از 10 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان واقعی : " شاه پریان "

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1

    داستان واقعی : " شاه پریان "




    سلام دوستان طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق

    داستانی که می خوام واسه تون تعریف کنم واقعیه ... اگه دوست دارید نظرتونو راجع بهش بنویسید . خوشحال میشم بگید اعتقاد دارید یا نه ؟ !

    اسامی مستعار هست اما داستان حقیقی ! مربوط به سی و دو سال پیش .

    راضیه :

    خیلی امید داشتم که اینبار بچه واسم بمونه و مادر بشم . سالها بود که از ازدواجمون می گذشت اما دکتر ها گفته بودند جز به عمل جراحی نمی تونیم صاحب بچه بشیم . شوهرم مخالف این جراحی بود و می گفت هر چی خدا بخواد ...اگه بخواد بدون عمل و به خطر افتادن جون تو هم بهمون بچه می ده ! بار پنجم بود که بار دار بودم .. سه ماهه بودم که اون اتفاقات افتاد .
    دختر خاله ام که 6 سال از منه 22 ساله کوچکتر بود شبها که شوهرم در خانه نبود برای اینکه تنها نباشم به خانه مان می آمد . حیاط خانه مان بزرگ بود و انتهایش در شب ترسناک ... تاریکی آخر حیاط با درختانی که داشت وهم انگیز می نمود ... دستشویی آخر حیاط بود . نیمه شب بود که بیدار شدم ، تنها می ترسیدم به حیاط بروم .. دختر خاله را بیدار کردم تا با من به حیاط بیاید . با هم رفتیم ...
    از دستشویی که بیرون آمدم شهلا ( دختر خاله ) حالت عجیبی داشت و مدام مچ دستش را لمس می کرد . پرسیدم چی شد شهلا ؟ ترسیدی ؟
    نگاهش پر از ترس و حالتی خاص بود : نه ! عقرب بهم زد ...
    با نگرانی به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم و وارسی کردم : عقرب کجا بود ؟؟؟
    اما تاریک بود و چیزی مشخص نبود او را به جلوی ساختمان و زیر نور کشاندم ... روی ساعدش دو نقطه کبود شده بود و ورم کرده بود !تا به حال جای نیش عقرب را ندیده بودم ... فقط شنیده بودم خیلی دردناک ست و سوزش ایجاد می کند اما این حالت را در او نمی دیدم !
    دلواپس گفتم بریم پیش خاله ؟
    گیج به نظر می رسید : نه .. نه خوب میشه
    ــ آخه عقرب خطرناکه بیا بریم .
    ــ نه نصفه شبی کجا بریم ؟
    به سمت اتاق رفت و هر چه اصرار کردم با من نیامد .. آن ها همسایه ی دیوار به دیوارمان بودند اما خب شهلا حرف گوش نکرد و به بسترش برگشت . کنارش دراز کشیدم . اما می دانستم تا صبح خواب به چشمانم نخواهد آمد! می ترسیدم حالش بد شود ... حتی نمی دانستم باید در مقابل این نیش خوردگی چکار کنم ؟ پادزهرش چیست و ....
    باز هم ساعدش را نگاه کرد و لبخند زد : ببین قفل دستبندم با دستم چیکار کرد .
    خیلی تعجب کردم او که گفته بود عقرب نیشش زده ...نگران تر از قبل نشستم : راستشو بگو دستت چی شد ؟
    نگاه ترسانش را به من دوخت : من می ترسم .
    ــ از چی ؟ چرا اینطوری شدی ؟
    اطراف را نگاه می کرد . گاهی هم به دستش ، و می خندید !
    رفته رفته از حرکات غیر عادیش ترس به وجود من هم سرازیر شد ... هر چه می پرسیدم درست جواب نمی داد به من می چسبید و در آغوشم فرو می رفت و می گفت می ترسد !
    و من هم نمی دانستم باید با او چکار کنم ؟ چطور آرامش کنم در حالی که رفتار غیر عادی او مرا هم پریشان کرده بود !


    ادامه دارد

    ویرایش توسط بی ریا : ۱۳۹۴/۰۴/۰۳ در ساعت ۱۴:۳۱

    داستان واقعی : " شاه پریان "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۳
    نوشته
    502
    صلوات
    86
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    11 پست
    حضور
    7 روز 5 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    7



    وعلیکم
    ایول بآ کلبه وحشته ؟
    الباقیشم بگو
    فخط اینا 11 شب به بعد بزار تو سایت بر و بچ کم سن خواب باشن خوف نکنن


    زِ درد حسرت و دردِ جدایی/قسم دادم خدا را بر خدایی
    دل هر عاشق دلبسته چون من/شود یک روز عمری کربلایی
    بیا جانا بیا همراه ما شو / بیا با ما گدای نینوا شو
    دم هرچی رفیقه گرم ، کمر هرچی نا رفیقه خم
    روی هرچی بی مرامه کم ، برای دشمنات آرزوی زلزله بم
    زیر چشم دشمنات نم ، ایشالا هیچوقت نبینی غم . .
    تاپیک داشتونه کلیک کنید به مولا ضرر مرر نره
    : حاجی جمالتو عشقه.... کوتاه بیا





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    صبح فردا حالش خیلی بد تر بود ! به عبارتی انگار تو این عالم نبود ! من از شهلا می ترسیدم !
    رفتم سراغ مادرش و موضوع را تعریف کردم . بیچاره خاله نگران چادر سرش انداخت و با من همراه شد . با دیدن حالات شهلا هراس کرد رفت شوهرش رو هم خبر کرد . هر چه با شهلا حرف می زدیم انگار متوجه نمی شد . گاهی هم می شد همه رو می شناخت و باما حرف می زد اما باز به همون حال می افتاد ! گاهی می گفت نمیام ... می گفت بذارید بمونم ...من راضیه و عمو رو خیلی وقته ندیدم .. بذارید پیششون بمونم من با شما نمیام ...
    انگار افرادی رو به چشم به وضوح می دید !
    آنقدر اشک می ریخت که همه ی ما به گریه می افتادیم !
    همه می گفتند جن اذیتش کرده قرآن پیشش باشه نمیان سراغش ... یکی می گفت فلز باید پیشش باشه ..یکی می گفت دعا بگیرید .. دیگری می گفت سر کتاب بردارید .. هر کی هر چی به ذهنش می رسید می گفت ...بعضیام دلداری می دادن فلانی همینطور بوده خوب شده ... این گریه می کنه حالش زود خوب میشه ..خدا کنه به خنده نیفته که دیگه همینجور می مونه !
    حال شهلا بد و بد تر می شد و هیچ کدوم از این راه حل ها چاره ی کار نبود ! همه نگران ودلواپس بودیم ... نامزد شهلا هم آمده بود و خانواده ی شهلا از اینکه او از موضوع باخبر بشه خیلی نگران بودند . اما به قول معروف شتر سواری که دولا دولا نمیشه ! اگه خوب نمی شد که بالا خره می فهمید !
    شوهرم همون شب از راه رسید . او به دعا و اینکه ممکنه به قول اون وقتا شهلا اذیتی شده باشه اعتقاد داشت و گفت باید دعا بگیریم ...
    اما شهلا شروع به خندیدن کرد ... خنده هایی عجیب ... قهقه میزد اما یکباره وسط خندیدن شروع به گریه می کرد ... خندیدنش که بیشتر شد پدرش و شوهرم گفتند نمیشه بی خیالش بشیم باید بریم پیش "شاه پریان " ! اونجا حتما شفا می گیره !
    شاه پریان مکانی هست نزدیک به شهرستان داراب روستای قلعه ی سید ، قبلا به اونجا رفته بودیم ... بیشتر افرادی مثل شهلا رو به اونجا می برن تا شفا بگیرند . نام دقیقش رو به خاطر نمیارم اما گنبد ساده ی سفید رنگی داره ضریح چوبی ...وسط شوره زار و بیابان ! شب رو همونجا مونده بودیم که پیرزن ضعیف جثه ای به خوابم آمد به من گفت : بلند شو ... هرکی به اینجا بیاد ما مطلبشو ( حاجتشو ) می دیم !
    حالا قرار بود شهلا رو به اونجا ببرند ...باید حتما شب چهار شنبه اونجا می بودند .. از قوانین عجیب غریب اونجا بود ... مثل اینکه شی فلزی همراهت نباشه ... بسم الله نگی ... یا چند بار دور معجر بگردی و ... البته من نمی دونم چه حدش واقعیت داشت و چه حد خرافات بود و ساخته و پرداخته ی ذهن اهالی اونجا .. به هر حال موظف به رعایت کردن بودیم !
    از جمله اتفاق عجیبی هم که اونجا دیده میشه گله گاو بی چوپانی هست که صبح به چرا می ره و شب خودشون بر می گردند .. البته از نظر ما چوپان به همراهشون نیست وگرنه ....



    ادامه دارد


    داستان واقعی : " شاه پریان "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۳
    نوشته
    730
    صلوات
    21262
    تعداد دلنوشته
    10
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 روز 13 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    دستت درد نکنه قسمت بعدی رو گذاشتی
    ولی:
    نعععععععععععع...
    بازم قسمت بعد...
    الهی ، همنشین از همنشین رنگ می گیرد ،خوشا آنکه با تو همنشین است . . .(صلوات بر محمد و ال محمد)
    فکر کنم باز گم شدم خدایا...
    صبرم از کاسه دگر لبریز است...
    اگر این جمعه نیاید چه کنم؟!
    آنقدر من خجل از کار خویشم
    اگر این جمعه بیاید چه کنم؟!
    یا اباصالح ادرکنی...



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0





    یا حضرت حق...
    البته مرد ها شیرن. نمیترسن
    ما خودمون آخر تعریف کردن داستان ترسناکیم

    ولی جالب به نظر میاد دوست دارم قسمت بعدشم بخونم
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    سلام
    داستان قشنگی بود من تجربه کرده ام این طوری مسئله را.......
    چیز خاصی نیست. یک طوری نوشته اید ترسناک شاه پریان من گفتم خدای چی هست حالا.....
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,332
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,251 پست
    حضور
    122 روز 20 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با سلام و قبولی طاعات به شما برادر سلمان فارسی.

    گفتید که شما هم تجربه ای در این زمینه دارید . اگر ممکن است شما هم در تایپیکی این تجربه را برای دوستان بنویسید.

    چرا که هستند دوستانی که در این زمینه تحقیق می کنند و احتیاج به منبع موثقی دارند.

    و باید خرافه را از واقعیت تشخیص داد. پس چه بهتر که در زمینه ماورا هم تایپیکی داشته باشیم.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    شهلا :

    اون شب که با راضیه به حیاط رفتم و منتظر بودم که برگرده یکباره مرد درشت هیکلی را مقابلم دیدم ... هاج و واج نگاهش می کردم .. خاطرم نیست که به من چه حرفی زد فقط یادم می آید که با دستش به ساعدم زد و آخرش گفت : به هیچکی نمی گی که منو دیدی .. باید با ما بیای !
    از ترس قالب تهی می کردم که راضیه آمد ، او آن مرد را ندید و ترس بیشتری به جانم ریخت ... نمی دانم به چه حال افتاده بودم که فورا متوجه شد ... یک چشمم به راضیه بود یک چشمم به مردی بود که پشت راضیه ایستاده بود و اشاره می کرد حق ندارم حرف بزنم ... تنم می لرزید .. راضیه که پرسید بی فکر گفتم عقرب زد ... خنده دار بود حرفی که زدم اما چاره ای نداشتم آن مرد هنوز هم ایستاده بود ... ظاهرا خیال رفتن نداشت ... هر چه سعی کردم بی خیالش بشوم و نادیده بگیرمش نمی توانستم ...نگاهم مدام در پی اش بود ... راضیه نگران بود و می خواست مادرم را خبر کند اما از ترس آن مرد جرات نکردم موافقت کنم .... به معنای واقعی کلمه از او می ترسیدم !
    کم کم همه ی حواسم شد آن مرد .. متوجه اطرافم نبودم ... حالا دیگر او تنها نبود .. عده ی زیادی بودند .. به طرفم می آمدند و دستم را می گرفتند و می خواستند مرا به اجبار با خود ببرند ... گاهی گریه می کردم و التماس که نمی خواهم با شما بیایم ... حتی خودم را در خیابانی بسیار دور تر از خانه مان می دیدم که مرا کشان کشان به آنجه برده اند .... با اشک چشم می خواستم که رهایم کنند ...
    وقتی مادرم یا دیگری قرآن یا چاقو در دستم می گذاشتند آن ها دور می شدند .. اما تهدیدم می کردند که نباید قرآن را بگیرم .. انگشتانم را که مادرم میبست تا قرآن را نگه دارم با تلاش زیاد باز نگه می داشتم تا ان ها ببینند و مرا مقصر ندادند و چون قرآن را نمی گرفتم و اطرافیان نا امید می شدند و قرآن را بر می داشتند آنها دوباره به من نزدیک می شدند و قصد بردنم به ناکجا را می کردند ...
    تا اینکه آ« شب که عمو و پدرم گفته بودند به شاه پریان برویم ... نام آن مکان شاه پریان ست ... قبلا وصفش را شنیده بودم اما در آن حالات نمی دانستم به کجا می رویم ... فقط می دیدم که وقتی حرکت کردیم آن ها هم همراهمان راه افتادند .. مقابل ماشین بزن و برقص راه انداخته بودند ... اشاره می کردند که با ما بیا ... در میان آن ها زنی با موهای طلایی هم بود که موطلایی صدایش می کردم .... حتی یک تار مویش را هم به من داد که هنوز آن را نگه داشته ام ... تار مویی طلایی و بلند !
    وقتی رسیدیم و در آنجا جا گرفتیم باز هم همه ی حواسم به آن ها بود .. آن دورها زیر درختان نشسته بودند فانوس در دست داشتند و باز هم اشاره می کردند که به آنها بپیوندم و من هرگز دل و جرات برخاستن و رفتن را نداشتم ... دلیل گریه هایم این بود اما خندیدنم .... نمی دانم شاید ترس زیاد بر حواس و عقلم اثر منفی گذاشته بود یا ..نمی دانم .. هر چه که بود خدا برای هیچ کس دیگر نخواهد ! واقعا عجیب و باورکردنی نبود ..شاید اگر کسی برایم تعریف می کرد باورش نداشتم اما حالا که خودم با تمام وجود این اتفاقات را حس کردم ....
    شب در به اصطلاح حرم شاه پریان خوابیدم ... عجیب بود که همه ی بچه های راضیه را که سقط شده بود می دیدم هر چهار بچه را .. چند ماهه بودند ... دختری که 7 ماهه بود و به دنیا آمده بود و هفت روز زنده مانده بود اما به دلیل مشکل تنفسی از دنیا رفته بود گفت به مامان راضیه بگو چرا برای من اسم نذاشتی ؟
    از راضیه می پرسیدم و او هم جواب می داد بگو اسنت زهراست ...
    اما بچه می گفت نه .. اسم نذاشتید باید اسم می ذاشتید برام ....
    بعد هم صدایی شنیدم که گفت به راضیه بگو اگه می خوای بچه ی سالم به دنیا بیاری اگه دختره اسمش رو بذار مریم اگه پسره بذار محمد !
    آن شب مردی سوار بر اسب آمد .. مشخص بود که از دیگران مقامی برتر دارد ... به گمانم همان شاه پریان بود ....
    گفت : بلند شو ... تو حالت خوب شده .
    گفتم نه ... من حالم بده ... نمی تونم بلند بشم ...
    چیزی شبیه آرد ..نمی دانم .. هرچه بود سفید بود ... به صورتم پاشید : می گم بلند شو .. تو حالت خوب شده ....
    چشم باز کردم ....


    داستان واقعی : " شاه پریان "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نقل قول نوشته اصلی توسط سلمان فارسی نمایش پست
    سلام
    داستان قشنگی بود من تجربه کرده ام این طوری مسئله را.......
    چیز خاصی نیست. یک طوری نوشته اید ترسناک شاه پریان من گفتم خدای چی هست حالا.....
    سلام جناب سلمان
    شاه پریان که ترسناک نیست ... نام یک مکان و یک شخصیت هست ... برای معرفی گذاشتم .
    بعدم همه که مثل شما شجاع نیستند ... من خودم به شخصه همچین موردی ببینم زبونم بند میاد !!
    لطفا تجربه تون رو در اختیار بنده و دوستان هم قرار بدید ...ممنون .


    داستان واقعی : " شاه پریان "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    راضیه :
    از رسم جالبی که آنجا دیدم هم برایتان بگویم .. هر کس که برای شفا و گرفتن حاجتی می رفت به رسم قدیمی کاسه ای آرد را روی معجر قرار می داد ...اگر پریان دست در آن می بردند و جای انگشتانشان مشخص می شد یعنی که قصد کمک دارند ... جای انگشتان به وضوح مشخص می شد و این موضوع خیلی برای من جالب و تازه بود .. بعد هم صاحب آرد باید از آن آرد غذا درست می کرد و از آن می خورد و به بین بقیه هم تقسیم می کرد !

    اما شهلا ...
    همه به چشم دیدند که پودری سفید رنگ بر چهره ی شهلا نشست ... آن را از چهره اش پاک کردیم .. رنگ زرد و بی رمقش برگشته بود و چون همیشه سرخ و سفید و زیبا شده بود ... حالتی کاملا عادی !
    نگاهی به اطرافش انداخت و مدام می گفت یه پیرهن کوچولو بهم دادن که بدمش به راضیه ... راضیه بهم گفتن باید اسم بچه رو محمد یا مریم بذاری ...
    شهلا حالش خوب شد و دیگر هیچ وقت مشکلی برایش پیش نیامد .... خاطرات آن ها را به خاطر داشت و برای ما تعریف می کرد اما مادرش اجازه نمی داد زیاد در این مورد صحبت کند .. از تکرار اتفاق می ترسید !
    با حرفی که شهلا به نقل از آن ها گفت ....عجیب بود اما امیدی در دلم روشن شد .. یعنی ممکن بود این بار ؟؟ من خرافاتی نبودم اما وقتی برای شهلا سر کتاب برداشتند مشخص شد که ناخواسته بچه ی پری را اذیت کرده و آن ها قصد تلافی داشته اند ... فکر کردم یعنی ممکن بوده من هم ... نمی دانم . به هر حال نام دختری که به دنیا آوردم را مریم نهادم ... البته مطمئنم که جز خواست خدا نمی توانست بچه را سالم نگه دارد و آن ها شاید فقط از چیزی خبر داشتند که ما نداشتیم !! مریم برایم ماند ...به خواست خدا ! فقط به خواست خدا !


    پایان .


    دوستان امیدوارم شما هم از تجربیات خودتون یا دیگران برای ما تعریف کنید ... گاهی بعضی افراد اعتقاد دارن که این موجودات وجود خارجی ندارند! به قول خانم فریده تعریف کنید شاید بهتر باشه واقعیت از تخیل و دروغ و رویا مشخص بشه !


    داستان واقعی : " شاه پریان "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


صفحه 1 از 10 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. """ به قضاوت خود نشسته اید؟؟؟ """
    توسط nasim7 در انجمن اخلاق
    پاسخ: 19
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۱/۱۲, ۲۰:۲۶
  2. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۶/۳۰, ۱۳:۰۹
  3. """درسهايي از علامه طباطبائي""""
    توسط The Praises to God در انجمن افلاکیان خاک نشین
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۵/۰۳, ۱۳:۴۵
  4. پاسخ: 804
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۲۳:۱۳
  5. "نخ" و "برنز" ؛ روانگردانهایی که جوانان را تهدید می کنند
    توسط hadimha در انجمن نوجوان ، جوان و جامعه
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: ۱۳۸۷/۰۸/۱۸, ۱۱:۰۲

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود