صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان زندگی ، " گاهی عشق ... گاهی نفرت ... و گاهی بی تفاوتی !! "

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1

    داستان زندگی ، " گاهی عشق ... گاهی نفرت ... و گاهی بی تفاوتی !! "




    سلام
    این روشی رو که برای بحث و گفتگو انتخاب کردمو خیلی دوست دارم ... دلم می خواد از لابه لای این سطرایی که من راحت می نویسم و بعضی ها واقعا زندگیش کردند .. درد کشیدن و زجر دادن و زجر کشیدن ، تجربه کسب کنیم .... داستانی رو واستون تعریف می کنم ... از یک زندگی پر از اشتباه .. دوست دارم نظرتونو بدونم ... شما جای سحر بودید چیکار می کردید ؟؟ راه حل گشایش این گونه مشکلات چی هست ؟؟در ضمن این داستانها خیالی نیست و واقعیه ... از عزیزانی شنیدم و سعی کردم عین مطلب رو به تحریر در بیارم .



    بهروز : به جون تو همش دروغ می گن .. اینطور نیست ! اون زن خوب و مومنیه !
    من : کی می گه مومنه ؟ همه پشت سرش حرف می زنن ... اصلا تو واسه چی دم به دقیقه دم خونه شون پلاسی ؟
    اخم کرد : می دونی که با شوهرش و پسرش رفیقم ... ازم خواستن برم منم رفتم ! پشت سر مردم حرف نزن خوبیت ندراه .. تو که این همه ادعا می کنی نباید اخلاقت اینطوری باشه و سریع تهمت بزنی !
    من با عصبانیت گفتم : خودتم می دونی که حق با منه .. دعا کن مچتو نگیرم !
    همیشه با بهروز سر این موضوعات اختلاف داشتیم ... با اینکه به سختی منو به دست آورده بود و با هزار جور خواهش و التماس به پدرم ، و حالا که به قول معروف خرش از پل گذشته بود داشت با من اینطور تا می کرد ! همسایه ها حرفشو می زدن ... با زن همسایه !! استغفرو الله ... آتیش می گرفتم . بهروزی که عاشقم بود حالا داشت تو زرد از آب در می آمد ... چرا تو این یکسال نفهمیده بودم ؟ پسر داییم بود و دوسال پافشاری کرد تا با هم عقد کردیم ... مادرم دوستش داشت و به خاطر علاقه ی خودش چشم به روی بدیهاش بست ! منو که دردونه شون بودم و چشم بسته ...
    حالا یک سال بود که عقد کرده بودیم و او با زور گویی از همه ی خانواده سواری می گرفت .. بی انصاف نباشم هم سواری می گرفت هم گاهی لطف می کرد و همه به خاطر من حرفی به او نمی زدند !
    تا اینکه اتفاقات اخیر باعث بدبینی بیشتر من شده بود بهش گیر می دادم .. از خونه بیرون می رفت صدبار بهش زنگ می زدم اونقدر که عصبانی می شد و بد جوابمو می داد ! بعدم که دعوا و ...
    از طرفی هم خانواده اش شده بودن دشمن سر سخت من .. چرا ؟ چون به ظاهر منو دوست داشت و طرفمو می گرفت .. نمی ذاشت هیچکی بهم بگه بالای چشمت ابروئه!! به هر کی اسم منو می برد تو دهنی می زد ... خودم هم مونده بودم دوستم داره یا ...
    خلاصه بعد از مدتی حرفها خوابید و دیگه کسی نگفت زن فلانی با بهروز آره ! داشت موضوع فراموش می شد... بساط عروسی رو چیدیم که یه دعوای سخت بین او و خواهرش افتاد خواهرش مستقیم اومد و گفت سحر داری عمرتو پای این بهروز فنا می دی .. اون خیلی پسته .. بگم که اون زنه رو در نبود من آورده بود خونه مون ؟؟ به جان بچه هاش قسم می خورد که شوهرشم اونو دیده ... اما واسه اینکه زندگی من و بهروز به هم نخوره همه چیزو پنهان کرده و الان که عصبانیه داره همه چی رو می گه !!
    دلسرد شدم .. اسم طلاق هم جرات نداشتم بیارم .. خانوادم و مخصوصا مامانم طلاق گرفتن رو ننگ می دونستند !گذاشتند تا دوباره آبها از آسیاب افتاد و منو راضی کردن ... بهروز قسم رو قسم که من کاری نکردم و شوهر خواهرم دروغ می گه .. اون دشمن منه و نمی تونه خوشیمو ببینه .. منه ساده هم باور کردم ... باور کردم و راضی شدم عروسی بگیریم .



    ادامه دارد...


    داستان زندگی ، " گاهی عشق ... گاهی نفرت ... و گاهی بی تفاوتی !! "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۴
    نوشته
    5
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام. به نظر من کار خوبی میکنه که داره باش ازدواج میکنه و پشیمون نمیشه.


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۳
    نوشته
    502
    صلوات
    86
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    11 پست
    حضور
    7 روز 5 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    7



    اَ سلام
    من اون داستان جن رو بیشتر دوس داشتم اینم با حاله
    البت بنظرم
    اولا ک آدم باس با فک فامیلش رفت امد کنه
    بعدش بره خونه رفیق مفیق تو این رفت و امدم باس تعادلو داشته باش
    هر حرفی رو نرین به زن رفیق شوعرتون بگین همینا فردا براتون دستک میشه
    دویومنش زن نباس شکاک باشه البت نباس خجسته ام(خوش خیال) باشه میگن مالتو سفت بگیر حاج جمال(همسادتو) دزد نگیر
    این همشیره هم قبلا ازدواج باس یه چند روزی بره کشیک این بهروز بده تا خیالش راحت بشه بیترین کاره تو نمیری
    بهروزم باس با این خواهر و شوعر خواهر هیچی ندارشم قطع رابط کنه از الان دارن تو زندگی مردم دخالت نافرم میکنند بجای کمک مته به خشخاش میزنند
    ادم خاهر نداشته باشه بیتر این عتیقه رو داشته باشه
    زت زیاد
       
    الان همشیره اهورانی میاد با ما گیر 30 پیج میده ما رفتیم

    ویرایش توسط داش غلام : ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ در ساعت ۱۰:۴۵

    زِ درد حسرت و دردِ جدایی/قسم دادم خدا را بر خدایی
    دل هر عاشق دلبسته چون من/شود یک روز عمری کربلایی
    بیا جانا بیا همراه ما شو / بیا با ما گدای نینوا شو
    دم هرچی رفیقه گرم ، کمر هرچی نا رفیقه خم
    روی هرچی بی مرامه کم ، برای دشمنات آرزوی زلزله بم
    زیر چشم دشمنات نم ، ایشالا هیچوقت نبینی غم . .
    تاپیک داشتونه کلیک کنید به مولا ضرر مرر نره
    : حاجی جمالتو عشقه.... کوتاه بیا





  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۴
    نوشته
    10
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط داش غلام نمایش پست
    اَ سلام
    من اون داستان جن رو بیشتر دوس داشتم اینم با حاله
    البت بنظرم
    اولا ک آدم باس با فک فامیلش رفت امد کنه
    بعدش بره خونه رفیق مفیق تو این رفت و امدم باس تعادلو داشته باش
    هر حرفی رو نرین به زن رفیق شوعرتون بگین همینا فردا براتون دستک میشه
    دویومنش زن نباس شکاک باشه البت نباس خجسته ام(خوش خیال) باشه میگن مالتو سفت بگیر حاج جمال(همسادتو) دزد نگیر
    این همشیره هم قبلا ازدواج باس یه چند روزی بره کشیک این بهروز بده تا خیالش راحت بشه بیترین کاره تو نمیری
    بهروزم باس با این خواهر و شوعر خواهر هیچی ندارشم قطع رابط کنه از الان دارن تو زندگی مردم دخالت نافرم میکنند بجای کمک مته به خشخاش میزنند
    ادم خاهر نداشته باشه بیتر این عتیقه رو داشته باشه
    زت زیاد

    سلام
    خسته نباشی آجی

    اونوقت آقا غلام اگه بهروز واقعا آدم ناتویی بود چی؟
    خواهره بازم آدم بدیه که یه آدمو روشن میکنه؟


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    682
    صلوات
    4500
    تعداد دلنوشته
    12
    تشکر:
    1
    حضور
    29 روز 21 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    4



    سلام
    ببین آدم باید همیشه جوری رفتار کنه حرف پشت سرش نباشه...
    همسایه بیاد روت قسم بخوره بگه این دختر یا پسر واقعا خوش نام و پاکه... اهل هیچ زد و بندی هم نیس
    بنظر من ازدواج با یه آدمی که تو در و همسایه اعتبار نداره اصلا به صلاح نیست....
    آدم باید با کسی ازدواج کنه که توی محل بهش اعتماد داشته باشن و حرف پشت سرش نباشه
    ضمنا همیشه یادتون باشه
    تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها...
    چرا بین اینهمه آدم فقط بهروز باید پشت سرش حرف باشه؟؟؟
    چرا مرد های دیگه نه؟!!!

    حتی اگر هم فرض بگیریم این کارا همه از روی عناد و دشمنی دیگران با این آقا بهروزه
    بازم بنظر من صلاح نیست آدم با کسی ازدواج کنه که دشمن های خطرناکی داره...
    آشنا و فامیلی که از بردن آبروی مردم ابایی نداشته باشه یه دشمن خطرناکه...
    دور و بر کسایی که آدم های خطرناک اطرافشون هست نباید چرخید اصلا

    نیا نیا گل نرگس ، جهان که جای تو نیست
    دو صد ترانه به لب ها ، یکی برای تو نیست

    نیا نیا گل نرگس، تو را به خاک بقیع
    که شهر ما ، نَه مهیای گامهای تو نیست

    نیا نیا گل نرگس ، دعای عهد کجاست؟
    نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست

    نیا نیا گل نرگس، به مادرت زهرا
    کسی برای شهادت به کربلای تو نیست

    نیا نیا گل نرگس، فدا شوی مولا

    برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۳
    نوشته
    502
    صلوات
    86
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    11 پست
    حضور
    7 روز 5 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    7



    نقل قول نوشته اصلی توسط بیتـا نمایش پست
    اونوقت آقا غلام اگه بهروز واقعا آدم ناتویی بود چی؟
    خواهره بازم آدم بدیه که یه آدمو روشن میکنه؟
    بستگی داره اینکه بهروز چقدر ناتو باشه
    حرف حالیش باش یا چیز دیگه
    که اونا تو تخصص دآشته معمولا ما یه ریش سفیدو میبریم قضیه رو حل و فصل میکنیم
    صداشم تو فامیل در نمیاریم تا ابرو طرف نره فرک میکنیم ناموس خودمونه


    بله ادمه بدیه بیتر بره بمیره چون ادم بود همون اول میرفت با زبون خوش دآشش رو به راه میاورد
    یا عروسشونو اگاه میکردن نه اینکه چون با دآشش دعوا کرده از رو کینه و عقده بره زندگی دآشش نابود کنه اون نیتش شر بوده آبجی و گرنه آدم یهو نمیره این حرفا رو به عروس بگه اصلا خیلی بدم اومد ازش
    همشیره بی ریا این خواهر رو از داستان حذف کن یه تصادف ریدیف کن بگو مرد خلاص


    زِ درد حسرت و دردِ جدایی/قسم دادم خدا را بر خدایی
    دل هر عاشق دلبسته چون من/شود یک روز عمری کربلایی
    بیا جانا بیا همراه ما شو / بیا با ما گدای نینوا شو
    دم هرچی رفیقه گرم ، کمر هرچی نا رفیقه خم
    روی هرچی بی مرامه کم ، برای دشمنات آرزوی زلزله بم
    زیر چشم دشمنات نم ، ایشالا هیچوقت نبینی غم . .
    تاپیک داشتونه کلیک کنید به مولا ضرر مرر نره
    : حاجی جمالتو عشقه.... کوتاه بیا





  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلام . ممنون از نظراتتون . نظر همه ی دوستان محترم هست .
    داش غلام شما خودت می تونی با پیکان گوجه ایت تصادفو ردیف کنیدااا .... در ضمن اون خواهرشوهره هم الان پی به اشتباهاتش برده و اینقدر این سحر خانوم دوست داره که کمتر از گل نمی گه بهش! یعنی یه جورایی چوبشو خورد و فهمید که دنیا بی حساب کتاب نیست ... دار مکافاته ... از این قراره که هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی !
    حالا اجازه بدبد ادامه ی ماجرا رو بنویسم .



    با همه ی این اوصاف و دلزدگی که به وجود اومده بود دوستش داشتم . دلم می خواست باهاش زندگی کنم ... سن و سالمم اونقدر زیاد نبود همش 18 سالم بود ! کاش بزرگترام به خاطر دل خودشون چشم رو آینده ی من نمی بستند ! من بهش علاقه داشتم و این علاقه کورم کرده بود ... بدیهاشو می دیدم و گوشزد می کردم اما با زبون خوش و چاپلوسش همیشه سرمو کلاه می ذاشت و به راحتی نظرمو عوض می کرد و همه چیز را به نفع خودش تموم می کرد !
    خلاصه کنم .. خانواده ها آشتی کردن و عروسی گرفتیم ... همون شب حنا بندون بود که باز سر این موضوع بحثمون شد شاید باورتون نشه در مقابل اعتراضم کتک خوردم ... اما لعنت به مردمی که کارشون فقط حرف زدن پشت این و اونه و از ترس اونا و فضولی که تو کارت می کنند مجبوری بسوزی و دم نزنی تا حرفت سر زبونا نیفته ! و متاسفانه من و خانواده ام از این دسته بودیم ... از حرف مردم می ترسیدیم .. حاضر بودیم بدترین شکنجه ها رو تحمل کنیم اما حرف نشنویم ! الان که فکر می کنم می گم به چه قیمتی آخه ؟
    عروسی کردیم و از اون محل رفتیم .. فکر می کردم همه چیز تموم شده ... دیگه هیچ حرفی پشت سرمون نیست ... یه روز که بهروز رفته بود دوش بگیره گوشیش زنگ خورد شماره رو دیدم .. پسر همون خانوم بود به اسم محسن . جواب دادم : بله ؟
    صدای اون خانومه بود ( مهناز ) کاملا مشخص بود که هل شده و دستپاچه ست ... سرسری احوالپرسی کرد وگفت : محسن گوشیشو فراموش کرده ببره خواستم ببینم آقا بهروز ازش خبر داره ؟
    چقدر بده که اعتماد به نفس نداشته باشی و نتونی جواب بدی ! آروم و عادی برخورد کردم ... عوضش می شد سر بهروز خالی کرد . وقتی گفتم هزار قسم که اولین بار بوده زنگ می زده حتما شماره ی منو از گوشی محسن پیدا کرده و ....
    خلاصه از هر راهی وارد می شدم بن بست بود ... فقط حس بد رو داشتم و مطمئن بودم یه چیزایی هست که من از اون خبر ندارم !
    یه روز بهم گفت : اون روز تو کوچه با مامان محسن برخوردم احوالپرسی کردیم .. بهت سلام رسوند .
    خیلی وقت ها می خواستم حساس نباشم و به روی خودم نیارم . گفتم : سلامت باشه .
    گفت : می گم ... دوست دارم موهاتو رنگ موهای اون در بیاری !
    نگاهش کردم : تو موهاشو از کجا دیدی ؟
    از زیر مقنعه زده بود بیرون ... همون رنگه که من دوست دارم .
    مطمئن بودم که موهاشو این مدل ندیده ...یعنی اون زنه مکار هیچ وقت یک تار از موهاشو بیرون نمی ذاشت .. محال بود کسی تو کوچه ببینه که موهاهش بیرونه ... همیشه حجاب می کرد اما تو خونه و جلو فک و فامیلش بی حجاب بود .. بدون روسری .. با بلوز آستین کوتاه و ...
    گفتم : تو گفتی و منم باور کردم ... نکنه می ری خونه شون جلو توام بی حجاب می گرده ؟
    اخم کرد و مثل همیشه طلب کارم شد : تو خوبه که تا یه حرفی پیش بیاد می خوای به همه تهمت بزنی .. فقط خودتو و مادرت و خواهرت مریم مقدس هستین .. برای من جانماز آب نکشا ... به خاطر همین کارای توئه که از هرچی آدم مذهبیه بدم میاد و دلم نمی خواد نماز بخونم .
    من اما مطمئن بودم ! حاضر بودم قسم بخورم که اشتباه نمی کنم . با این حال کوتاه اومدم ... بازم صبر می کردم ... صبر می کردم تا وقتی که درست و حسابی دستش رو بشه ...نمی دونم تو این موقعیت بچه دار شدنمون درست بود یا نه ؟ اما فکر می کردم وقتی که تفکر خانواده ام اینه که با لباس عروس رفتی با کفن بر می گردی بهتره که تو این زندگی یه دلخوشی به جز بهروز داشته باشم . یکی مثه یه بچه از وجود خودم !



    ادامه دارد ....


    داستان زندگی ، " گاهی عشق ... گاهی نفرت ... و گاهی بی تفاوتی !! "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۳
    نوشته
    1,209
    صلوات
    14920
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    43 پست
    حضور
    36 روز 10 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    من که ترجیح مبدم تا داستانتون تمام نشده قضاوتی نکنم
    ببینم ته ماجرا چی میشه
    یا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ‏
    أَنَا عَبْدُكَ الضَّعِيفُ الذَّلِيلُ الْحَقِيرُ الْمِسْكِينُ الْمُسْتَكِينُ‏
    الهی العفو، الهی العفو،الهی العفو، الهی العفو،الهی العفو، الهی العفو،الهی العفو، الهی العفو،الهی العفو، الهی العفو،الهی العفو، الهی العفو
    به فاطِمَةَ وَ اَبیهَا وَ بَعلِهَا وَ بَنیهَا

  10. تشکرها 3


  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلام .... ممنون از حضور و همراهیتون .... بریم ادامه رو بخونیم




    با اومدن بچه به زندگیمون احساس بهتری داشتم ... هرچند بی خیال بهروز نشده بودم و کم و بیش می دانستم با محسن و خانواده اش رفت و آمد دارد اما سعی داشتم بی تفاوت باشم ... دخترم چند ماهه بو که به محل سابق برگشتیم خونه ای در همسایگی مهناز خریدیم و تو اون محل موندگار شدیم . راضی نبودم اما هم خونه ی خوبی بود هم نزدیک مادرم و اقوام دیگه بودیم .
    ــ سحر ؟ محسن اینا می خوان برن امامزاده ( ....) ما هم همراهشون بریم ؟
    به تندی گفتم : نع ! حرفشم نزن !
    ــ اما من بهش قول دادم که میریم .
    ــ قول دادی اونوقت اومدی داری از من می پرسی ؟ خب خودت همراهشون برو .
    ــ یعنی تو نمیای دیگه ؟
    ــ معلومه که نمیام ! تو هم نباید بری ....
    ــ می رم می رسونمشونو بر می گردم .
    ــ لازم نکرده ..این قدر رو اعصاب من راه نرو بهروز ... داغونم کردی !
    ــ تو خودت به همه بدبینی مشکل من نیست !
    هر کار کردم ... به زبون خوش .. به تندی ..با گریه ..نشد .. کوتاه نیومد و با اونا رفت تفریح ! اون روز بدترین روز زندگیم بود .. از بس گریه کرده بودم چشم هام باز نمی شد . از محسن و خانواده ش متنفر بودم .... با همه ی وجودم ... من که به ندرت پیش می آمد که کینه ی کسی رو به دل بگیرم اون روز با وجودم پر از نفرت و کینه بود !
    طرفای عصر بود که تماس گرفت : می خوان واسه شام بمونن ..اصرار می کنن تو هم باشی . ــ نمیام .. تو با اوا خوش باش .
    آنقدر اصرار کرد که راضی شدم ... دلم می خواست بروم و ببینم چه جوی بر اونجا حاکم بوده ؟؟
    خودم وبچه آماده شدیم و به دنبالمون اومد . با قهر و غیض با او رفتار می کردم . اونجا هم با مهناز که یک لب بود و صد خنده سرسنگین و بد اخلاق رفتار کردم ... از همه شون بدم می اومد می خواستم سر به تن هیچکدوم نباشه ...
    در مورد فیلم های قدیمی صحبت به میون اومد ... بهروز طبق معمول از این که من فیلمهای قدیم زمان شاه رو نمیبینم و خوشم نمیاد او هم ببینه مسخره م کرد و اونا به اتفاق هم رای شدن که اشتباه می کنم ..برای تنوع بد نیست و .. یکی شون می گفت تازه من اگه صحنه ی آنچنانی نداشته باشه نمیبینم و ... دلم پر از بغض می شد ... بهروز از قماش اون ها بود ... با اون ها بودن رو دوست داشت و عقاید منو مسخره می کرد ! مهم نبود ..من کار خودم را می کردم .. نماز خوندن چنان حس و حال خوبی به من می داد و کامم رو شیرین می کرد که این تلخی ها کمرنگ و کمرنگ تر می شد !
    هر بدی که از اون ها می دیدم سعی می کردم خلافشو انجام بدم .. اون کار بد رو تکرار نمی کردم ... به بهروز هم می گفتم : من هزار بار بهت گفتم بیچاره .. آخر کار معلوم میشه حق با من بوده یا نه ؟؟ اون وقته که تو پشیمون میشی و راه برگشتی نداری ! اما گوش شنوا نداشت ..نماز نمی خوند .. مشروب می خورد ... هر کار هم بر خلاف من به ذهنش می رسید انجام می داد !

    **************

    تماس گرفتن های مهناز که اتفاقی من جواب بدم چند بار دیگه هم تکرار شد ! اعصابم به هم می ریخت و دست و دلم از زندگی سرد می شد و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم .... برای تلافی به کارهای خونه نمی رسیدم .. او که به سر و لباسش خیلی اهمیت می داد کم محل می کردم ..لباسهایش رو به موقع نمی شستم و اتو نمی کردم ..اما بهروز کلا شده بود یکی دیگ ... یک دیو بی شاخ و دم .... دست بزنش هم که عالی .... پشیمون می شدم و به خودم و خونه و زندگی حسابی می رسیدم شاید نظرش عوض بشه اینقدر دور و بر اون خانواده نچرخه اما بی فایده بود ...از این می سوختم که مهناز نه قیافه ی بهتری از من داشت نه ثروت و نه سن و سال کمتر .. پونزده سال از من بزرگتر بود ... دختر و پسر بزرگ داشت .... و چهره اش هم ... زیبا بودم ... با حجاب بودم ..مهربون بودم .... خیلی ... اما بهروز به او دل خوش کرده بود و هیچ جوری هم حاضر نبود قیدش رو بزنه ! با رفت و اومد به خونه ی اون ها پای ماه واره هم به خونه ی ما باز شد ... مدام مهناز رو لعنت می کردم ...همه رو از چشم او می دیدم ...
    بدترین اتفاقی هم که می تونست بیفته این بود : خواستگاری از خواهرم برای محسن و موافقت از طرف بهروز !
    مگه کسی جرات داشت نه بگه ؟ قهر و التماس من هم فایده نداشت ... بهروز از محسنات محسن می گفت .. از خوبی خانواده اش و قسم می خورد هر چه که در مورد مادرش شنیدین دروغه و من تا به حال حتی یکبار هم بی حجاب ندیدمش اصلا وقتی می رم خونه شون جلو من حاضر نمی شه ....
    راضی نمی شدم ..اما ...


    ادامه دارد .......

    ویرایش توسط بی ریا : ۱۳۹۴/۰۴/۰۸ در ساعت ۱۱:۳۸

    داستان زندگی ، " گاهی عشق ... گاهی نفرت ... و گاهی بی تفاوتی !! "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلام ... چند وقتی بود حس و حال نوشتن رو نداشتم ...
    بریم ادامه رو بخونیم . دوست دارم نظرتونو بدونم .. شما جای سحر بودین چیکار می کردین ؟؟


    این ازدواج سر گرفت !
    آدم خرافه پرستی نیستم اما بعضی مواقع به سحر و جادو اعتقد دارم و مطمئنم می تونه بین افراد رو به هم بزنه یا کاری کنه که زبونت بسته بشه و ...
    خلاصه کنم اومدن خواستگاری ... بهروز از خوشحالی سر از پا نمی شناخت ... من اما در هم و غمگین بودم . کاری از دستم بر نمی آمد . بیشتر از این هم حوصله ی کشمکش با بهروزو نداشتم . تو این مدت فاصله مو با خدا کم کرده بودم ... وقت نماز خوندن اونقدر حال خوشی پیدا می کردم که قابل وصف نیست . دیگر بهروز در آن زندگی دلخوشیم نبود . دل به خدا بسته بودم و دخترم مایه ی آرامشم خدا بود و بس .
    تو مجلس خواستگاری مهناز چنان خودشو تو چادر پیچیده بود و سرشو پایین نگه داشته بود که من فکر کردم کاملا در موردش اشتباه می کنم .
    همه چیز همانطور شد که نمی خواستم و بهروز می خواست . بماند که خانواده اش چقدر سرکوفت زدند که این خانواده ننگ هستند و ... اما او گوشش به این حرف ها بده کار نبود .
    تو آرایشگاه بودیم ... قرار بود بهروز برایم چیزی بیاورد ... مهناز آمد . بهروز او را آورده بود .. یعنی تمام مدتی که نبودم با هم بودند ... البته با حضور پسرش .. اما من به حرص خوردن افتادم ... شب با اعصابی داغان برگشتیم ...از مراسم چیزی نمی فهمیدم ... حسی به من می گفت این دو با هم ....
    بعد از آن هم مهمانی های مختلف شروع شد . هر هفته یا باید آنها را دعوت می کردم یا آنها ما را دعوت می کردند . مگر می شد مخالفت کنم ؟ مخالفت هم که می کردم راه به جایی نمی بردم ! آخرش با چشمان اشکی باید در مهمانی حاضر می شدم . هیچ کس قادر به درک حس و حالم نبود . در میان آدم ها تنها بودم ... خیلی تنها .. و چه خوب که خدا را داشتم !
    گاهی صحبت از سفر رفتن به میان می آمد با خانواده ی مهناز ؛ که نه تنها من که مادرم هم مخالفت می کرد . بی شک او هم چیزهایی می دانست اما به روی خودش و من نمی آورد .
    همه ی تفریحات با ما بودند و همه را به دلم زهر می کردند . با نگاه هایی که رد و بدل می شد .. اشاره هایی که ...
    و از همه بدتر شروع کرده بود به تحقیر کردنم در مقابل او مهناز .. از هر راهی که می توانست ... اعتماد به نفسم را به کل از دست داده بودم ... جز گریه کاری از دستم بر نمی آمد .
    هر چه در می آورد را برای مهناز و خانواده اش خرج می کرد ... به بهانه ی حیاط نداشتنِ خانه ماشینش را شب ها به خانه ی آن ها می برد ... رابطه ی او با ان خانواده روز به روز بهتر و بیشتر می شد و رابطه ی ما با هم بد و بدتر .
    دخترم آنقدر به آن ها عادت کرده بود که ناهار و شامش را هم حتما باید آنجه می خورد ..تازه زبان باز کرده بود و یاد گرفته بود به مهناز بگوید مامان !
    وقتی هم اجازه نمی دادم به خانه شان برود بهروز داد و قال راه می انداخت که تو عقده ای هستی و چرا به اون زن بی گناه بد می کنی ؟ مجبورم می کرد خودم بچه را ببرم خانه ی مهناز !
    مهناز سه وعده به خانه مان می آمد .. گاهی وقتی بیدار می شدم می دیدم بالای سرم نشسته .. گاهی ناهارشان را می آوردند وبا ما می خوردند .. شب ها هم تا نیمه شب می ماندند .. به معنای واقعی آسایش نداشتم ...
    گاهی هم می شنیدم که مهناز را برای خرید بیرون برده معترض که می شدم می گفت صبح رفتم ماشین را بردارم دیدم آماده هستند خودش و دخترش تعارف زدم ببرمشون که قبول کردند .. تو مریضی به همه چی شک داری ! من مریض بودم ...بقیه چطور ؟ تو هر جمعی وارد می شدم پچ پچ می کردند .. سخت بود بشنوی سحر به این زیبایی و خانومی شوهرش رفته با ... سخت بود !خیلی سخت ....


    داستان زندگی ، " گاهی عشق ... گاهی نفرت ... و گاهی بی تفاوتی !! "

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. """ به قضاوت خود نشسته اید؟؟؟ """
    توسط nasim7 در انجمن اخلاق
    پاسخ: 19
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۱/۱۲, ۲۰:۲۶
  2. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۶/۳۰, ۱۳:۰۹
  3. """درسهايي از علامه طباطبائي""""
    توسط The Praises to God در انجمن افلاکیان خاک نشین
    پاسخ: 16
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۵/۰۳, ۱۳:۴۵
  4. پاسخ: 804
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۲۳:۱۳
  5. "نخ" و "برنز" ؛ روانگردانهایی که جوانان را تهدید می کنند
    توسط hadimha در انجمن نوجوان ، جوان و جامعه
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: ۱۳۸۷/۰۸/۱۸, ۱۱:۰۲

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود