جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: روزگاردرهمین نزدیکی ها

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    234
    صلوات
    6100
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    5 روز 14 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    23

    روزگاردرهمین نزدیکی ها




    همین نزدیکی ها روزگاردرهمین نزدیکی هاکودکی در خاک دست وپا میزند...

    میگویند مادرش معتاد است...

    پدرش هم هر از گاهی سری به حوالی خاطراتشان میزند...!!!

    بیچاره پسرک...

    نه محبت مادر را لمس میکند نه نوازش پدر را...

    از صبح تا شب کارش خاک بازیست...

    کمی آنسوتر مادرش مشغول مصرف مواد...

    ذهنم درگیر شد یک آن...

    این پسربچه غذایی برای خوردن دارد...؟؟؟؟؟؟

    آیا جز این لباس های کثیف و پاره لباس دیگری هم در خانه دارد...؟؟؟؟

    آیا کسی هست که با تنهایی هایش هم کلام شود...؟؟؟؟

    به چشم هایم نگاه معصومانه ای انداخت پسرک...

    به معنای واقعی " درد میکشید "...

    یک سوال...

    این پسرک آینده ای هم دارد آیا؟؟؟؟؟؟؟


    خوشا روزی که مهدی باز گردد
    اناالمهدی طنین انداز گردد
    به حق مادرش زهرای اطهر
    به حق فرق اکبر، حلق اصغر
    خداوندا ظهورش دیر گردید
    بسی عاشق دراین ره پیرگردید
    مهیاکن تواسباب ظهورش
    منورکن توگیتی را زنورش
    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    234
    صلوات
    6100
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    5 روز 14 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    23



    دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیباتو به من میدی؟»
    دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: «بیا مامان این سیب شیرین‌تره!»
    مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه‌ای بود.
    هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد.
    روزگاردرهمین نزدیکی ها


    خوشا روزی که مهدی باز گردد
    اناالمهدی طنین انداز گردد
    به حق مادرش زهرای اطهر
    به حق فرق اکبر، حلق اصغر
    خداوندا ظهورش دیر گردید
    بسی عاشق دراین ره پیرگردید
    مهیاکن تواسباب ظهورش
    منورکن توگیتی را زنورش
    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    234
    صلوات
    6100
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    5 روز 14 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    23



    تـــو خیـابون داشــتم قــدم میزدم که کودکـــی رو دیــدم که یه گــوشه نشـــسته

    داره یـــــه چیـــــزی رو کاغـــــذ مینویـــسه!!!...

    رفتـــــــم جلو...

    گفـــــــتم: اسمت چــــــیه اقا کوچـــولو؟؟؟...

    گـــــــفت: علی...

    گفـــــــتم:بـــابـــات کـــــجاست؟؟؟

    یه نـــیگا بهـــم انداخـــت و با صــدای اروم گــــــفت: رفتـــه پیش خــــــــدا...

    گـــــفتم: مامانـــــت کجــــاست؟؟؟؟...

    گــــــفتش: اونم مریـــضه داره میــــــــره پیش خــــــــدا...

    ســــــرمو چـــرخوندم دیــــدم رو کــــاغذ نوشـــته...

    "خــــــدا بـــاهات قــــــــهرم"روزگاردرهمین نزدیکی ها


    خوشا روزی که مهدی باز گردد
    اناالمهدی طنین انداز گردد
    به حق مادرش زهرای اطهر
    به حق فرق اکبر، حلق اصغر
    خداوندا ظهورش دیر گردید
    بسی عاشق دراین ره پیرگردید
    مهیاکن تواسباب ظهورش
    منورکن توگیتی را زنورش
    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    234
    صلوات
    6100
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    5 روز 14 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    23



    داستان غم انگیز دوم

    مردی دیروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

    سلام بابایی ! یک سئوال از شما بپرسم ؟

    - بله حتماً.چه سئوالی؟

    - بابا ! شما برای هرساعت کالی چخد پول می گیرید؟

    مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سئوالی میکنی؟

    - فقط میخوام بدونم بابایی……..

    - اگر فقط میخای بدونی ‚ بسیار خوب می گم : ۲۰۰۰ تومن

    پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : بابایی میشه ۱۰۰۰ تومن به من قرض بدی ؟

    مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کارمی کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

    پسر کوچک‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.

    مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می ده فقط برای گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی کنه؟

    بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که برای خریدنش به ۱۰۰۰ تومن نیازداشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

    مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

    - خوابی پسرم ؟

    - نه بابا ، بیدالم.

    - من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰۰۰ تومن که خواسته بودی.

    پسر کوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : مچکلم باباجونی ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

    مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول کردی؟

    پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود‚ ولی من حالا ۲۰۰۰ تومن دارم. آیا

    می تونم یک ساعت از کار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم بابایی…روزگاردرهمین نزدیکی ها


    خوشا روزی که مهدی باز گردد
    اناالمهدی طنین انداز گردد
    به حق مادرش زهرای اطهر
    به حق فرق اکبر، حلق اصغر
    خداوندا ظهورش دیر گردید
    بسی عاشق دراین ره پیرگردید
    مهیاکن تواسباب ظهورش
    منورکن توگیتی را زنورش
    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    234
    صلوات
    6100
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    5 روز 14 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    23



    دختری بود نابینا
    که از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنیا تنفر داشت
    و فقط یکنفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنین گفته بود


    « اگر روزی قادر به دیدن باشم
    حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
    عروس تو خواهم شد »

    ***
    و چنین شد که آمد آن روزی
    که یک نفر پیدا شد
    که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
    و دختر آسمان را دید و زمین را
    رودخانه ها و درختها را
    آدمیان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست

    ***
    دلداده به دیدنش آمد
    و یاد آورد وعده دیرینش شد :
    « بیا و با من عروسی کن
    ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

    ***
    دختر برخود بلرزید
    و به زمزمه با خود گفت :
    « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
    دلداده اش هم نابینا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد:
    قادر به همسری با او نیست

    ***
    دلداده رو به دیگر سو کرد
    که دختر اشکهایش را نبیند
    و در حالی که از او دور می شد گفت
    « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »


    خوشا روزی که مهدی باز گردد
    اناالمهدی طنین انداز گردد
    به حق مادرش زهرای اطهر
    به حق فرق اکبر، حلق اصغر
    خداوندا ظهورش دیر گردید
    بسی عاشق دراین ره پیرگردید
    مهیاکن تواسباب ظهورش
    منورکن توگیتی را زنورش
    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    234
    صلوات
    6100
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    5 روز 14 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    23



    چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
    کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
    گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
    گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
    گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
    گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
    گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”
    خجالت کشیدم …!
    حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
    زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
    توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
    نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!
    آبنبات رو برداشت
    گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
    دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
    "مادر جون ببخش، فراموش کن.”
    اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
    "چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
    در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!”

    روزگاردرهمین نزدیکی ها


    خوشا روزی که مهدی باز گردد
    اناالمهدی طنین انداز گردد
    به حق مادرش زهرای اطهر
    به حق فرق اکبر، حلق اصغر
    خداوندا ظهورش دیر گردید
    بسی عاشق دراین ره پیرگردید
    مهیاکن تواسباب ظهورش
    منورکن توگیتی را زنورش
    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    234
    صلوات
    6100
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    5 روز 14 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    23



    روزگاردرهمین نزدیکی هانام همه ی دختران مرد فقیر ، آرزو بود.

    خوشا روزی که مهدی باز گردد
    اناالمهدی طنین انداز گردد
    به حق مادرش زهرای اطهر
    به حق فرق اکبر، حلق اصغر
    خداوندا ظهورش دیر گردید
    بسی عاشق دراین ره پیرگردید
    مهیاکن تواسباب ظهورش
    منورکن توگیتی را زنورش
    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    234
    صلوات
    6100
    تعداد دلنوشته
    16
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    5 روز 14 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    23



    هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او در بساط ندارند، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد، سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: "فقط یک معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."

    خوشا روزی که مهدی باز گردد
    اناالمهدی طنین انداز گردد
    به حق مادرش زهرای اطهر
    به حق فرق اکبر، حلق اصغر
    خداوندا ظهورش دیر گردید
    بسی عاشق دراین ره پیرگردید
    مهیاکن تواسباب ظهورش
    منورکن توگیتی را زنورش
    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود