جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حلالیت طلبی پیامبر .

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,321
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,224 پست
    حضور
    122 روز 10 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    حلالیت طلبی پیامبر .




    حلالیت طلبی پیامبر (ص) :

    خود پیامبر اکرم (ص) در اخر عمر شریفشان که به شدت بیمار بودند. در حالی که سرشان را

    با پارچه ای بسته بودند و حضرت امیر علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغل هایشان را گرفته

    بودند و پاهایشان به زمین کشیده می شد. وارد مسجد شدند و روی منبر قرار گرفتند و فرمودند:

    مردم وقت ان رسیده است که من از میان شما بروم. اگر به کسی وعده ای داده ام اماده ام

    انجام بدهم. هر کس از من طلبی دارد بگوید تا بپردازم.

    در این موقع مردی بر خاست و عرض کرد : چندی قبل به من وعده دادید که اگر ازدواج کنم

    مبلغی به من کمک کنید. پیامبر فورا" به فضل بن عباس فرمود : مبلغ مورد نظر را از طرف حضرت بپردازد.

    از منبر پایین امدند و به خانه رفتند. باز یک روز دیگر به همین صورت به مسجد امدند و

    فرمودند : هر کس حقی بر من دارد برخیزد و بگوید . چرا که قصاص در این دنیا اسان تر از قصاص روز قیامت است.

    شخصی به نام سواده بن قیس بر خاست و گفت : یا رسوال الله موقع بازگشت از طائف

    .در حالی که بر شتری سوار بودید . تازیانه خود را بلند کردید که به مرکب خود بزنید .

    اتفاقا" بر شکم من اصابت کرد. من می خواهم قصاص کنم.

    همه تعجب کردند. پیامبر دستور دادند :بروند و همان تازیانه را از خانه بیاورند. وقتی اوردند

    فرمودند : من اماده ام . سواده گفت : اقا وقتی تازیانه به من خورد من پیراهنی بر تن نداشتم.

    پیامبر پیراهنش را بالا برد تا سواده قصاص کند.

    اشک یاران پیامبر سرازیر بود که حضرت بعد از این همه زحمت و خون دلها که برای هدایت

    خورده اند. این گونه با این حال ایستاده تا تازیانه بخورد.

    ناگهان دیدند سواده امد و پیامبر را در اغوش گرفت و بدن پیامبر را بوسید و گفت : یا رسول الله

    اعتقادم این است که اگر کسی بدن شما را تبرک کند .اتش جهنم بدنش را نمی سوزاند.

    خواستم این گونه خدا من را از اتش جهنم حفظ کند.

    پیامبر فرمود : خدایا از سواده بگذر. همان طور که او از پیامبرت گذشت.

    برگرفته: از کتاب سرنوشت انسان مسعود عالی.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است

  2. تشکر


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود