صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دختر ایرانی - زن ایرانی {زنده کردن یاد وخاطرات خواهران شهید گمنام دوران}

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    دختر ایرانی - زن ایرانی {زنده کردن یاد وخاطرات خواهران شهید گمنام دوران}




    با سلام این تاپیک به منظور نشر خاطرات و شعر وداستان و.....در موردفاع مقدس ساخته شده است
    ویرایش توسط شهید گمنام : ۱۳۹۴/۰۷/۰۸ در ساعت ۱۰:۲۱

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    امدادرساني
    شور و حال عجيبي بود روحيه ها خدايي بود همه مي خواستند کمک کنند، کم تر کسي به فکر منافع خود بود و زنان نقش ويژ ه اي داشتند.
    بسياري از خواهران در توزيع مايحتاج مردم به کمک جهادسازندگي شتافتند، بعضي ديگر در هلال احمر به مردم آسيب ديده، ياري مي دادند. ما نيز به مراکز بمباران شده سر مي زديم و هم دوش برادران رزمنده براي جلوگيري از سقوط شهر آبادان سنگرسازي و ساختن کوکتل مولوتوف و دفاع از شهر شرکت مي نموديم.
    راوي: شهلا خسروي_ آبادان


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    صدام جايزه مي دهد

    زهرا محمودي
    اين بار به تنهايي عازم خط شدم. فقط چند نفر از رزمنده ها همراهم بودند. وقتي در خط وسايل را بين بچه ها تقسيم کردم، يکي از رزمنده ها مرا کنار يک توپ 106 برد و گفت: مادر! ما اين توپ را روي سنگر فرماندهي عراقي تنظيم کرده ايم. دوست داريم با دست شما به طرف آن ها شليک شود. انشاء الله که به هدف بخورد و گروهي از فرماندهان عراقي به درک واصل شوند.
    به او گفتم: پسرم! من توپ 106 نمي شناسم و با کار آن آشنايي ندارم. رزمنده ها که دورم جمع شده بودند، يک صدا گفتند: شما نگران نباشيد. ما شما را کمک مي کنيم. بالاي توپ رفتم و با کمک رزمنده ها گلوله را در جايگاه مخصوص قرار دادم . با کمک بچه ها، گلوله توپ را شليک کردم.فرياد تکبير و صلوات رزمنده ها، فضاي منطقه را پرکرد. بچه ها از شادي در پوست خود نمي گنجيدند و دايم صلوات مي فرستادند. بي سيم چي با خط تماس گرفت. فرياد شادي رزمندگان را از آن طرف شنيدم که مي گفتند: درست به هدف اصابت کرد. از تحرک دشمن مشخص است که تعداد زيادي به درک واصل شدند. خيلي زود اين خبر به گوش صدام رسيد که اين گلوله توپ را يکي از خانم ها در جبهه ايران شليک کرده است. او بعد از شنيدن اين خبر آنقدر عصباني شده که براي دستگيري و سر من جايزه تعيين کرد. اين خبر را از سردشت به من دادند و گفتند: خانم محمودي، مواظب باشيد! صدام براي سرت جايزه تعيين کرده است.
    ----------------------------------------
    منبع: مستوران روايت فتح، ناشر: دبيرخانه کنگره بررسي نقش زنان در دفاع و امنيت


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121




    كيست
    شاعره فکريه سلامت روندي ـ اروميه
    كيست آنكه عاشقانه پر گشود
    در كران اين فضا پر ز دود
    او كه با نگاه پر ز مهر خويش
    تيرگي ز قلب آسمان زدود
    كيست آنكه تشنه را شراب داد
    زندگي ساده را جواب داد
    كيست آنكه روز و شب هزار بار
    بر نهال تشنة دل آب داد
    او كه مي تپد دلم براي او
    او كه مانده ام در ابتداي او
    گام هاي كال ما نمي رسد
    لحظه اي به گرد و خاك پاي او
    اوست مهربان چراغ اين زمان
    اوست مهر روشني در آسمان
    صد فرشته عاشقانه داد زد
    اوست شمع پاك و نور جاودان
    ----------------------------------------
    منبع: مجموعه اشعار برگزيده پانزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس، به كوشش: حسين اسرافيلي




    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    ترغيب مردان جنگ
    برادري مي گويد: كنار تلفن بودم كه زنگ زد.
    مادر موحدي بود با ترس موحدي را صدا زدم اما به او نگفتم كه مادرت است زيرا چند روز پيش دستش از ساعد قطع شده بود. گوشي را برداشت و بعد در كمال تعجب از دو طرف سيم صداي خنده به گوش رسيد.
    انگار كه دو رفيق دارند با هم شوخي مي كنند كنجكاو شدم، نزديك رفتم، ديدم مادر به پسرش مي گويد: پسرم مبادا ناراحت شوي هنوز يك دست و دو پاي ديگر داري.
    او پسرش را نه براي دلداري بلكه براي ماندن در جبهه ترغيب مي كرد.
    ------------
    به نقل از مجله صف شماره 64


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    اسيران عراقي

    چهار شيرزن را مي شناسم كه هشت سرباز عراقي را به اسارت گرفته بودند برادر يكي از اين زنان شجاع به شهادت رسيده بود.
    خواهر براي انتقام نقشه اي به اين صورت طرح مي كند، سه خواهر با سلاح پشت بوته اي پنهان مي شوند و خود با اسلحه اي در زير لباس به سمت سنگرهاي سربازان عراقي مي رود. سربازان كه هشت نفر بودند او را مي بينند و با سلاح هاي آماده آتش به سويش مي گشايند، اين خواهر، تظاهر به ترس مي كند. سربازان سلاح ها را غلاف كرده و به قصد تفريح به سمت او مي روند در همين لحظه او اسلحه اش را بيرون آورده سربازان را خلع سلاح مي كند و سه خواهر ديگر نيز آن ها را محاصره كرده و آن ها را به شهر مي آورند. هيچ كس باورش نمي شد كه اين خواهران با اين همه جرأت و جسارت زير باران گلوله بروند و اسير بگيرند.

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    دل شير
    بچه که بود مي ترسيد تنها از خانه بيرون برود، اما توي آن اوضاع جنگ آبادان، کنار دکتري که يک مجروح را که دست و پايش قطع شده بود. معالجه مي کرد، مي ايستاد و کمک مي کرد. دل شير پيدا کرده بود. من واقعا از شجاعتش تعجب مي کردم. هر کس جاي او بود با ديدن آن منظره ها غش مي کرد. موقع محاصره آبادان، او و دوستانش با آيت الله جمي ارتباط داشتند و از ايشان کمک مي گرفتند و در امور خير شرکت مي کردند. خدا مي داند امکان و اسباب زندگي چند نفر را فراهم کردند که ازدواج کنند و سرخانه و زندگي شان بروند. از اين جور کارها خيلي مي کردند. مي گوييد خاطره؟ اين ها نفسشان خاطره است. برادرم مهدي 27 سال است که شهيد شده، شبي نيست که اين بزرگوار به خواب من نيايد. مهدي دو سال از من کوچک تر بود، ولي تا ششم دبستان با هم درس خوانديم. از وقتي که آن ها شهيد شدند، روزي نيست که يادشان نباشم و برايشان نماز نخوانم.

    ------------------------------
    خاطره هادي فرهانيان از مريم فرهانيان





    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    2 سال جانبازى براى جانبازان گفت وگوبا خانم فاطمه عاجزپور مادر شهيد و پرستار آسايشگاه جانبازان
    خانم "فاطمه عاجزپور" مادر شهيد "جواد برنده" بيست و دو سال است كه در آسايشگاه جانبازان امام خمينى(ره) مشهد از جانبازان دفاع مقدس نگهدارى مى كند. براى آنان كه هنوز رگ و ريشه اى در هشت سال دفاع مقدس دارند و خاطره اى از بزرگمردانى كه امروز يا نيستند يا هستند و روزگار را با درد و جراحت جنگ مى گذرانند. اين گونه آدم ها، تصويرى هستند پر ارزش از كسانى كه هنوز جنگ و آدم هاى جنگ را فراموش نكرده اند و پس از گذشت ساليان سال، همچنان ياد و خاطره آن ها را زنده نگه داشته اند.
    يك پتوى گلدار قرمز بود و يك سينى، با دو استكان چاى و يك قندان. بعد هم تا دلت بخواهد صفا و صميميت! آن قدر بود كه تا بگويى بسم الله نفهمى وقتت كى تمام شد و بايد بند و بساطت را جمع كنى و بروى ... .
    پيدا كردنش كار سختى نبود. وارد آسايشگاه جانبازان كه مى شوى و از هر كس كه سراغ او را مى گيرى راه را نشانت مى دهد. يكى خواهر صدايش مى كند، چند نفر ديگر خاله و آن ها هم كه حساب سن و سال از دست شان رفته، بدون رودربايستى صدايش مى زنند: "مادر!"
    جورى صحبت مى كند كه احساس مى كنى آشناى چندين و چند ساله اى! انگار كه در ميان يك خانواده بزرگ هستى. خلاصه همه طورى هستند كه احساس غربت نمى كنى.
    پاى حرف هايش كه مى نشينى خودت را از ياد مى برى كه چه كسى هستى و براى چه كارى به اينجا آمده اى! دور و بر پتوى گلدار قرمز او چند پرنده هم مهمان ما مى شوند، انگار پرنده ها هم او را خوب مى شناسند. شروع به صحبت مى كند، ساده و صميمى، بدون آنكه خودش را اسير واژه ها كند.
    شايد هر كس قصه من را بشنود با خودش فكر كند كه در آسايشگاه بودن و يا نگهدارى از چنين آدم هايى، روحيه آدم را از آنى كه هست بدتر مى كند، اما اگر نبود چنين جايى و اگر نبودند چنين بچه هايى، من سال ها پيش مرده بودم. شايد از خودتان بپرسيد مگر جانبازها براى من چه هستند؟ من مى گويم همه چيز! اصلا خود اين ها روحيه و قوت قلب من هستند.
    اسم جنگ را چه مى توان گذاشت؟ وقتى جنگ شروع شد، آشيانه خوش خيلى ها از هم پاشيد. جواد من قناعت گر و دلسوز بود. موقع لباس شستن پا به پاى من لباس ها را توى تشت چنگ مى زد. مرخصى مى گرفت و توى خانه تكانى كمكم مى كرد. يادم نمى رود هنوز سن و سالى نداشت. براى اينكه كمك خرج پدرش باشد، مى رفت در مغازه كار مى كرد. آن سال ماه رمضان، بعد از ظهرها خانه نمى آمد، چرخش را برمى داشت و از مغازه مى رفت چهار راه مقدم و بساطش را پهن مى كرد. همان جا پنچرى دوچرخه و موتور مى گرفت. نزديك افطار به خانه مى آمد و مى گفت: "مادر! دامنت رو بگير". دامنم را مى گرفتم و او جيب هايش را توى دامنم خالى مى كرد. يك قرانى بود، پنج قرانى بود! هر چه كه پول داشت خالى مى كرد و مى گفت:"همه اش مال تو مادر! ببين چقدر كار كردم." هر وقت هم حرف از خواب و استراحت مى زدم، مى گفت: "خواب حدى داره مادر! من افطار كه كردم و نمازم رو كه خواندم، تا سحر مى خوابم!"
    مادرها بهتر مى فهمند كه من چه مى گويم. پنج دقيقه كه دير به خانه مى آمد، چادر به سر توى كوچه ها دنبالش مى گشتم. آن وقت كه جنگ شد و دشمن حمله كرد، هر چه آدم با غيرت بود، تاب نياورد. جواد هم رفت. سال 63 در عمليات بدر شهيد شد و تنها خاطره هايش را برايم جا گذاشت.
    آمدند گفتند: "تو مادر شهيدى، نبايد سنگر را خالى كنى." نه به دستم اسلحه دادند و نه گذاشتند توى سنگر پسرم بنشينم. دستم را گرفتند و بردند آسايشگاه جانبازان امام خمينى(ره)! چه مى دانستم آسايشگاه جانبازان كجاست. آدم هايى كه آنجا بودند همه سالم به نظر مى رسيدند. يا روى ويلچر بودند و يا روى تخت درازكش افتاده بودند. اصلا به آدم هاى مريض هم نمى خوردند.
    وقتى فهميدم يا از گردن قطع نخاع هستند يا از كمر، حال و روزم بدتر شد. تحمل اين وضعيت برايم سخت بود. اولين برخوردم در آسايشگاه با ابراهيم فراستى بود. همه "ابرام" صدايش مى زدند. خواست خودش بود مى گفت: "ابرام يعنى پافشارى، مونده تا به اون چيزى كه مى خوام برسم."
    هنوز هم دارد پافشارى مى كند. جانباز قطع نخاع از گردن است. اين جور آدم ها هر دردى و هر عفونتى توى بدن شان باشد، اثرش را روى سرشان مى گذارد؛ چون بقيه قسمت ها حس ندارد. فقط سردرد مى شوند، آنقدر كه فكر مى كنى قرار است چشمان شان از حدقه در بيايد! آن روز ديدم او را كنار استخر مى برند. بلافاصله به كنارش رفتم و اسمش را پرسيدم. گفتم: "پسرجان! چرا اينقدر چشمات قرمزه؟"
    گفت: "سرم درد مى كنه." توى همان شرايط هم لبخند روى لب هايش بود. هر چه بود و هر اتفاقى مى افتاد خنده از لب هايش كنار نمى رفت. به چشم هايش كه نگاه كردم احساس كردم جواد روبه رويم نشسته و دارد درد مى كشد. حس كردم درد، درد خودم است. افتادم دنبال گل ختمى. همان دور و برها زياد بود. يك دسته گل ختمى جمع كردم. وسيله هم كه نبود. گل ها را لاى دو تا سنگ گذاشتم و روى پيشانى ابرام پهن كردم. خيلى نگذشته بود كه ديدم آرام تر شده است گفت: "الهى خير ببينى مادر! درد سرم ساكت شد."
    انگار كه درد را از سر جوادم برداشته باشم. همان جا بود كه با خودم گفتم، من اينجا مى مانم و به جانبازها كمك مى كنم. اينجا همه مثل جواد هستند. اما همان لحظه كه اين تصميم را گرفتم خيلى دلم شكست! وقتى پسرم داشت درد مى كشيد چه كسى سرش را به دامن گرفت؟ چه كسى او را جمع كرد. حالا براى من فرقى نمى كرد! جواد يا ابرام، مادر، مادر است و اين ها همه بچه هاى اين مملكت هستند و بچه هاى مملكت من، بچه هاى خود من.
    من بچه هايم را خيلى دوست دارم. خيلى، بى نهايت! ولى به جواد آنقدر وابسته بودم كه وقتى يك ربع، نيم ساعت دير مى آمد مى رفتم دم در حياط و منتظر مى شدم. نزديك 20 تا 22 سال است كه جواد رفته اما فكر مى كنم كه هنوز ده، بيست روز است كه شهيد شده!
    يك شب قبل از اينكه خبر شهادت جواد را بياورند خواب ديدم خانه، كنار جاده است و جواد يك كيسه برنج روى دوشش گذاشته،جورى صحبت مى كند كه احساس مى كنى آشناى چندين و چند ساله اى! انگار كه در ميان يك خانواده بزرگ هستى. خلاصه همه طورى هستند كه احساس غربت نمى كنى.
    همان لحظه كه اين تصميم را گرفتم خيلى دلم شكست! وقتى پسرم داشت درد مى كشيد چه كسى سرش را به دامن گرفت؟ چه كسى او را جمع كرد. حالا براى من فرقى نمى كرد! جواد يا ابرام، مادر، مادر است و اين ها همه بچه هاى اين مملكت هستند و بچه هاى مملكت من، بچه هاى خود من.
    ساكش را هم در دست گرفته و به سمت خانه مى آيد. من به سمت جواد دويدم و گفتم: "مادر! من برنج مى خوام چه كار؟ چرا خودت رو اينقدر اذيت مى كنى؟" وقتى كيسه برنج را از روى دوشش پايين آوردم ديدم يقه پيراهنش خونى است! گفتم: "جواد! پيرهنت چرا خونيه؟" گفت: "گريه نمى كنى!" "گفتم: "نه مادر!" گفت: "قسم بخور كه گريه نمى كنى!" گفتم: "به اين امام رضا(عليه السلام) كه روبه رويش هستم گريه نمى كنم." گفت: "قول دادى ها، قسم هم خوردى." بعد پشت گردنش را نشان داد، گفتم: "خدا مرگم بده مادر! چرا زخمت رو پانسمان نكردى؟ عفونت مى كنه، آلوده مى شه!" گفت "زخمم خوب شده، پانسمان نمى خواد!" از خواب پريدم. دلم گرفته بود. فرداش خبر شهادت جواد را دادند.
    داستانى طولانى دارد. پدرش خيلى گريه مى كرد. گفتم: "خدا را شكر كن جوانى را كه بزرگ كردى، اهل و صالح بود. براى اسلام رفت و در راه اسلام شهيد شد. باعث افتخار است. خدا به تو عزت داد. پيش همه سربلندت كرد، پا شو و گريه نكن."
    وقتى جنازه جواد را تحويل گرفتيم، همه جاى بدنش سالم بود. فقط يك تير به گودى گردن او خورده بود.
    صد بار، هزار بار برايشان حرف زده ام. وقتى جدى هستند همه شان مى گويند: "شما از مادر هم به ما نزديك ترى." اما وقتى شوخى هايشان گل مى كند مى گويند: "مادر! چاخان نكن!" سر به سرم مى گذارند. مى گويم چاخان نمى كنم. واقعا دوست تان دارم. مثل جواد، محمد، محمود، حسين، حسن. آخر من 6 تا پسر دارم!
    احساس مادرى عجيب است. اگر بچه ات از آن لحظه اى كه خوابيده يكى، دو دقيقه ديرتر بيدار شود مى گويى: "بچه ام چه شده؟" مى روى بالاى سرش تا مطمئن شوى اتفاقى برايش نيفتاده باشد. هر دم به او رسيدگى مى كنى. حالا هم واقعا وقتى يكى از اين ها مريض مى شوند، آرام و قرار ندارم. احساس مى كنم بايد هر دم به آن ها سر بزنم. مثلا آقاى رحمتى كمى كسالت دارد و مريض است. روزى دو سه مرتبه تمام لباس ها و وسايلش را جمع مى كنم و مى شورم. هى مى روم و حالش را مى پرسم. وقتى مى گويم: "داداش! حالت بهتر شد يا نه؟" حس مى كنم سبك مى شود و غريب نيست.
    بعضى وقت ها احساس خستگى مى كنم. نه اينكه جسمى و روحى! نه! يك وقت هايى احساس غربت مى كنم.
    احساس تنهايى دارم. اما بعد به خودم مى گويم: "چرا احساس غربت مى كنى، وقتى اين همه جواد اينجا نشسته اند" زنده باشند الهى. بعد بلند مى شوم و سراغ همه شان مى روم. يكى يكى حال شان را مى پرسم و اگر كارى داشته باشند انجام مى دهم. مرخصى كه مى روم دوست دارم زود تمام شود و به آسايشگاه برگردم. نمى دانم فردا كه بازنشسته شوم چه بايد بكنم؟ الان همه بچه ها رفته اند سر خانه و زندگى شان. آن زمان يك سفره فقيرانه اى بود. همسرم در شهردارى كار مى كرد. خودم پشم مى ريسيدم. بچه ها هم كمك مى كردند. شش كاسه آب گوشت مى كشيدم. از كنار هر كدام، يك لقمه كه مى خوردم سير مى شدم. با تمام زندگى فقيرانه اى كه داشتيم زندگى مان خوش بود. همان نان و آب گوشت و اشكنه اى كه درست مى كرديم، دور هم جمع بوديم. آن غذاى ساده به اندازه پلو هفت رنگ برايمان خوشمزه بود. اگر نبود چنين جايى و اگر با چنين بچه هايى آشنا نمى شدم، تا حالا هزار بار مرده بودم. من اينقدر به اين ها وابسته شده ام كه اگر يك بار بگويند: "خانم عاجزپور از فردا به آسايشگاه نياييد"، تحملش خيلى برايم سخت است. گاهى عباس كلانتر مى گويد: "بابا دست بردار، خسته شدى، برو تا چند تا آدم جوون به نون و نوايى برسند. بشين تو خونه ات. خانمى كن. دستور بده." آخر عباس كلانتر با جواد من خيلى دوست بودند.
    او يك وقت هايى مى گويد: "يادته جواد در مغازه آقاش كار مى كرد؛ خوش به حالش كه رفت."
    يك جانبازى هست كه هر دو تا چشم هايش در جنگ كور شده، اينقدر اين پسر پاك و نجيب است كه حرف ندارد. زمان جنگ وقتى شنيدم مجروح شده، رفتم بيمارستان امام رضا(عليه السلام). موج گرفتگى داشت، حالت ديوانگى و جنون بهش دست داده بود. با خانمش بالاى سرش رفتم. گفت: "الان وقت نماز است." يك مهر داديم و گفتيم: "نماز بخوان." الله اكبر گفت و بعد هم گفت: "بقيه اش باشه براى فردا." يعنى اينقدر قاطى كرده بود. الان بيست سال و خورده اى است كه هر دو هفته يا سه هفته يك بار به آسايشگاه مى آيد و مى گويد: "با اين كورى همه اش مزاحم تو مى شوم." مى گويم: "مادر! اين حرف ها را نزن. الهى زنده باشى." بعد برايش آب، غذا و چايى مى آورم و از او پذيرايى مى كنم. من با اين جانبازان انس گرفته ام.
    قبلا اگر غصه يك جواد بود، حالا غصه اين همه جواد. من هم آدميزاد هستم. بارها و بارها با سردرد فراستى سردرد شدم. بارها و بارها با داد و فريادشان، داد زدم. اگر جايى با آدم هايى زندگى كنى، دوست شان داشته باشى و بدانى فردا، نه! هفته ديگر، نه! ماه ديگر و ... قرار است از دنيا بروند چه حالى به تو دست مى دهد؟ يكى از جانبازها فاميلش كربلايى بود. اسير عراقى ها بود. در اسارت، ضربه سختى به سرش زده بودند. اول خوب بود. كمى حرف مى زد. اما چون مخچه اش دچار مشكل شده بود، به مرور زمان حرف زدنش كم و كمتر شد تا اينكه ديگر نتوانست حرف بزند، نتوانست غذا بخورد و ... بايد دستت را ثابت زير چانه اش مى گذاشتى تا از لرزش بماند تا بتواند يك قاشق غذا بخورد. چه مادرى داشت! هر روز در خانه غذا درست مى كرد، همه جور سبزيجات را چرخ مى كرد، مى پخت، صاف مى كرد و آبش را مى آورد اينجا؛ با قاشق و سرنگ توى دهانش مى ريختيم تا غذايى خورده باشد. يادم هست مادرش سه سال اين غذا را آماده مى كرد و مى آورد. خدا مى داند توى آن 6 ـ 5 سالى كه وضعيتش اين بود چه كشيديم! آخر هم شهيد شد. الان به عكسش كه نگاه مى كنم و تخت خالى اش را كه مى بينم، جگرم كباب مى شود. وقتى يادم مى آيد روزهاى آخر مثل پوست و استخوان شده بود. مظلوم شهيد شد، خيلى مظلوم!
    هر كس نداند فكر مى كند اينجا همه اش درد است و غم و غصه. ولى اين طور نيست. اين ها اصلا خودشان قوت قلب هستند. خود روحيه هستند. درد هم كه مى كشند، مى خندند. بايد ظهرها اينجا باشيد كه ببينيد، توى سالن غذاخورى اينجا چه خبر است! روحيه را بايد اينجا و با اين ها ديد. اصلا اگر خداوند متعال اين روحيه و صبر را به جانبازان ما نداده بود، هيچ كدام شان دوام نمى آوردند. ايمانى كه جانبازان به خدا و ائمه دارند، تحمل دردها را برايشان آسان كرده است. من حدود بيست و يك سال است در اينجا خدمت مى كنم و در اين مدت حتى يك بار هم يك شكايت كوچك از زبان اين ها نشنيده ام. در اوج درد مى گويند "الهى شكر، الهى راضى ام به رضاى تو."
    يكى ديگر از جانبازان بود كه كليه اش مشكل داشت. هميشه از شدت درد به خود مى پيچيد.
    آنقدر درد داشت كه سرش خم مى شد و به زانوهايش مى رسيد. درد كه فقط درد جواد نيست؛ جوادهاى من به سرعت از دست مى روند و كارى از دست من مادر برنمى آيد. فقط مى ايستم و تماشا مى كنم. جواد من يك گلوله خورد و شهيد شد. اما اينجا آب شدن پسرهايم را مى بينم و مى سوزم. بارها و بارها از خدا كمك خواستم. مدام بالاى سرشان مى روم و حال شان را مى پرسم و يك ليوان آب به دست شان مى دهم. فقط دعا مى كنم، دعا!
    روز مادر كه مى شود، همه من را مادر صدا مى زنند. بعضى وقت ها با يك شاخه گل يا كادويى كوچك روز مادر را به من تبريك مى گويند. البته من توقعى ندارم و وظيفه ام را انجام مى دهم. اما بچه ها به من لطف و محبت دارند. من توقعى ندارم. همين كه لبخند را روى لب هاى آن ها مى بينم، براى من يك دنيا خوشحالى است. براى آن ها كه كارى از دستم برنمى آيد. تنها كارى كه مى توانم انجام بدهم اين است كه لباس هايشان را مى شويم، اتو مى كشم، پارگى هايش را مى گيرم، دكمه هايشان را مى دوزم، آب و غذايشان را مى دهم. خلاصه هر كارى كه از دستم بر بيايد و در توانم باشد. الان ديگر 56 سال دارم. به قول بچه ها وقتش رسيده كه بازنشسته شوم. حالا ديگر كمتر داخل آسايشگاه مى روم. بچه ها سر به سرم مى گذارند و مى گويند: "خاله! پير شدى ها!" بين من و بچه ها يك علاقه دو طرفه به وجود آمده است. بيشتر از صد بار بهشان گفته ام كه چقدر دوست شان دارم. الان همه ما عضو يك خانواده هستيم. خانواده جانبازان. اين ها همه پسرهاى من هستند و خانواده شان، خانواده من؛ تابستان كه مى شود، حدود 600 جانباز به اينجا رفت و آمد مى كنند و همه نگرانى ام اين است كه اگر فردا بازنشسته شوم، چطور دورى از اين خانواده بزرگ را تحمل كنم؟ اميدوارم تا زنده هستم از پا نيفتم و بتوانم تا جان در بدن دارم در خدمت اين جانبازان باشم و هر كارى دارند برايشان انجام بدهم.
    خلاصه مادرجان، شيرين ترين لحظات زندگى براى من آن وقتى است كه بچه هاى آسايشگاه مرا صدا مى زنند: "مادر!" باور كنيد، مثل عسل شيرين است!
    خانم "فاطمه عاجزپور" مادر شهيد "جواد برنده" بيست و دو سال است در آسايشگاه جانبازان امام خمينى(ره) از جانبازان دفاع مقدس نگهدارى مى كند و ما فقط توانستيم لحظاتى از خاطرات، كارها و محبت هاى او را از زبان خودش بازگو كنيم و ببينيم.
    صد بار، هزار بار برايشان حرف زده ام. وقتى جدى هستند همه شان مى گويند: "شما از مادر هم به ما نزديك ترى." اما وقتى شوخى هايشان گل مى كند مى گويند: "مادر! چاخان نكن!" سر به سرم مى گذارند. مى گويم چاخان نمى كنم. واقعا دوست تان دارم. مثل جواد، محمد، محمود، حسين، حسن. آخر من 6 تا پسر دارم!
    اگر جايى با آدم هايى زندگى كنى، دوست شان داشته باشى و بدانى فردا، نه! هفته ديگر، نه! ماه ديگر و ...
    قرار است از دنيا بروند
    چه حالى به تو دست مى دهد؟

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11



    با موضوع زندگی شهیده طیبه واعظی؛
    «700 کیلومتر اسارت» در قم منتشر شد
    به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، کتاب "700 کیلومتر اسارت" در برگیرنده موضوعاتی چون زندگی و مبارزات شهیده طیبه واعظی دهنوی از سکونت در محله امامزاده ابراهیم(ع) قم تا دوران زندگی مخفیانه همراه با مبارزه بر علیه رژیم ستمشاهی در قم، اصفهان و تبریز، دستگیری در تبریز و انتقال همراه جنازه همسر و برادر و همسر برادرش به تهران، شکنجه در زندان اوین و جمله معروف "شکنجه ام کنید اما چادرم را از سرم نکشید" و نهایتا شهادت در سال 1356 و خاکسپاری در بهشت زهرا(س)، می باشد.

    این کتاب با پیشنهاد و همکاری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان قم، به همت "فرشته چتر عنبری" بانوی فرهیخته و نویسنده و جانباز دوران دفاع مقدس تدوین و با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران و جانبازان و شهرداری قم به زیور طبع آراسته شده است.

    کتاب 700 کیلومتر اسارت روز پنجشنبه نهم مهر در مراسم یادواره مشق عشق در قم با حضور برادر شهید، حجت الاسلام دکتر عباس واعظی دهنوی سفیر جمهوری اسلامی ایران در داکا و جمعی از اعضای خانواده شهید رونمایی خواهد شد.
    *خبرگزاری بسیج
    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 10 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    نذري که قبول شد
    خاطرات "خواهران زينب" از کردستان
    در کربلايي به وسعت تمامي تاريخ و در عاشورايي به عمق همه اعصار و قرون، پاوه، سنندج، کامياران، مريوان، مهاباد، ... شهرهاي مقاومت و حماسه گشتند.
    مظلوميت را فرياد کردند و نداي خود را با خون به گوش تمامي نسل ها رساندند.
    امسال سال "اتحاد ملي و انسجام اسلامي"عنوان شد. زيباترين شکل اتحاد ملي و انسجام اسلامي را ما در آن سال ها در کردستان شاهد بوديم. اين سخن افرادي است که ما پاي صحبت آن ها نشستيم تا از روزهايي که به عنوان زيباترين روزهاي عمرشان از آن ياد مي کنند براي ما بگويند.
    "دکتر نيست همه پادگان را گشتيم نبود. شايعه شد دکتر را دزديده اند. اسلحه برداشتيم رفتيم شهر. سر ظهر توي مسجد پيدايش کرديم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سني ها. فرمانده پادگان از عصبانيت نمي توانست چيزي بگويد. پنج ماهي مي شد که ارتش درهاي پادگان را به روي خودش قفل کرده بود؛ براي حفظ امنيت."
    خوب او دکتر بود، دکتر "مصطفي چمران". اولين قدم هاي وحدت را در شرايطي برداشت که ضد انقلاب سايه پاسداران و هر کس که طرفداري از نظام جمهوري اسلامي را مي کرد، با تير مي زد چه برسد به رئيس آن ها که جنگ هاي پارتيزاني را رهبري مي کرد. او که مثل هيچ کس نبود. در اوج رفاه، زندگي را در امريکا رها کرده بود رفته بود لبنان در خدمت بچه يتيم ها کار مي کرد گرچه مدير هنرستان صنعتي هم بود ...
    وقت رفتن هم آمد پيش "غاده جابر"، همسر لبناني اش و گفت: "اجازه مي دهيد من فردا شهيد بشوم؟"
    او دکتر بود اما خيلي ها هم که دکتر نبودند جا پاي دکتر گذاشته بودند. همه معلمان که به عنوان مهاجر از چهار گوشه کشور آمده بودند براي حمايت، تسلي، تدريس و خدمت به مردم کردستان، اما در اصل به خودشان خدمت کردند، به روح شان، و تزکيه ... .
    "محمدابراهيم همت" با يک بغل نوار و فيلم قرضي از جهاد دانشگاهي اصفهان آمد غرب، بعدها شد مدير روابط عمومي سپاه. لباس کردي مي پوشيد و احترام سني ها را نگه مي داشت. آنقدر که شد بومي آنجا. بعد هم بهار 1361 شد فرمانده تيپ محمد رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) که بعدها شد لشگر مکانيزه محمد رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم).
    کافي بود بگويد: "نه" آنکه وقتي دستور مي داد کردها خود را فدايش مي کردند.
    خيلي هاي ديگر هم بودند. يک بار حاجي با لباس کردي داشت گشت مي زد ميان بوته هاي وحشي کنار رودخانه اي که مي ريخت به درياچه زريوار مريوان. بوي بهار مي آمد اما هنوز هوا سرد بود. دو تا دختر مانده بودند چه کنند. با تل هيزمي که جمع کرده بودند. زير بار هيزم کمرشان خم شده بود. هي مي ايستادند و نفس تازه مي کردند. حاجي جلو رفت. بدون هيچ حرفي کومه هاي هيزم را به پشت گذاشت و جلوتر از دخترها قدم برداشت. خيلي مانده بود به روستا برسند. قدم هايش را تند کرد. صداي دختران او را به خود آورد. خيلي از آن ها جلو افتاده بود. ايستاد و برگشت. ضد انقلاب بود، دموکرات، زرگاري يا کومله نمي دانست، مي خواستند دخترها را به زور با خود ببرند. حاجي معطل نکرد. اسلحه را که زير پيرهن قايم کرده بود آورد بيرون و شليک کرد. ضد انقلاب نقش زمين شد، دخترها مات ماندند.
    حاجي به زبان کردي گفت: "تندتر بياييد تا اينجا را محاصره نکرده اند برويم."
    حاجي ديگري بود، "حاج احمد متوسليان" فرمانده سپاه مريوان، سر مرز بغل گوش عراق. هيأت هفت نفره از طرف آقاي "رجايي" آمده بودند براي ساماندهي آموزش و پرورش کردستان. مدارس تعطيل بود. خيلي وقت بود که مدارس تعطيل شده بود. مردم از ترس نمي گذاشتند بچه ها به مدرسه بروند. معلم ها هم از ترس نمي رفتند تدريس. مهاجرين اقدام کردند، اول آقاي "ارسطو" بود بعد که استاندار شد، آقاي "جمشيديان" شد رئيس اداره کل آموزش و پرورش، که قبل از آن معاون هاي "ارسطو" بود.
    اما فقط اسم رياست را داشت. پي گيري امور جانبازان مثل گرفتن وقت دکتر در تهران، پرونده سازي براي خانواده هاي شهدا، پي گيري ساخت دست و پاهاي مصنوعي براي جانبازان، هماهنگي با سپاه و ارتش و ... هم از کارهاي او بود.
    در طبقه اول و دوم خوابگاه ما اتاق هاي متأهلين بود که يک اتاق هم داده بودند به خانواده آقاي رئيس! طبقه سوم و چهارم اتاق هاي مجردها بود اول 4 ـ 3 نفر در هر اتاق، کم کم که تعداد زياد شد اتاق ها هم پر جمعيت تر شد! خوابگاه ما هم ساختماني بود چهار پنج طبقه در پادگان!
    البته وقتي که فشار گروهک ها زياد شده بود، آمده بوديم آنجا، اول در دانشسراي راهنمايي بوديم. سي چهل دختر در يک طبقه. شب ها هم پاس مي داديم ما در داخل، برادرها در بيرون ساختمان.
    يک روز يکي از پاسداران آمد و گفت: "شما شب ها پاس مي دهيد؟" گفتيم: "بله." همه معلم بوديم. در واقع دانشجوهايي بوديم که به خاطر انقلاب فرهنگي آمده بوديم سنندج. فقط يکي دو تا نيروي رسمي ميان مان بود. گفت: "بياييد جلو." چراغ ها خاموش بود. سرها را از پنجره بيرون آورديم و به سمتي که نشان مان داد خيره شديم. "واي! چه نزديک شده اند!" ضد انقلاب خود را در ملحفه سفيد پيچيده بود و روي زمين پر از برف ديده نمي شد. فقط چشم هايشان با دقت بسيار ديده مي شد. برادرها متوجه آن ها شده بودند. در صورت حمله بايد مقاومت مي کرديم تا نيروهاي پاسدار خود را به ما مي رساندند. ريسک بزرگي بود. آرزو داشتند "خواهران زينب" را به اسارت ببرند!
    همان شد که ساختمان را تخيله کرديم رفتيم پادگان.
    اول مدارس ابتدايي بازگشايي شد بعد راهنمايي و بعد دبيرستان. آن هم در شرايطي سخت در حالي که دانش آموزان با اسلحه سر کلاس حاضر مي شدند.
    تأکيد ما بر کار فرهنگي بود. فعاليت نظامي بايد به حداقل مي رسيد. مردم کرد مردم صاف و ساده اي هستند. باور کنيد اين همه بلاها که سرشان مي آيد از سادگي شان بود. اعتماد به هم ولايتي و هم نژاد آن هم به خاطر فشار شديدي که زمان شاه بر آن ها وارد مي شد، احساس مي کردند که بايد هواي همديگر را داشته باشند.
    اما رفتار ساده و صميمي معلمان شيعه را که مي ديدند اوضاع تغيير مي کرد. اول باور نمي کردند خيلي از مادرها به مدرسه مي آمدند ببينند ما چکار مي کنيم. هنور جلب اعتماد سخت بود. دفتر مدرسه ديوار شيشه اي داشت. همه چيز رو بود. هر کس تخصصي داشت همان را درس مي داد. حتي مديران، قرآن تدريس مي کردند.
    تهاجم گروهک ها آن ها را فقيرتر کرده بود. با لباس کردي مي آمدند مدرسه. بعضي از لج که قانون دولت را رعايت نکنند لباس فرم نمي پوشيدند ولي بعضي ها واقعا نداشتند که بپوشند. در تنگناي عجيبي بودند، ما نه تنها ايراد نمي گرفتيم، خودمان هم بعضي اوقات با لباس کردي مي رفتيم مدرسه.
    خودسازي و خدمت درهم ادغام شده بود و به همين دليل بود که تأثير داشت معلمان، پاسداران و ... از ته دل کار مي کردند خودسازي روح و تزکيه با تعليم و تدريس همراه شده بود بدون انگيزه مادي. وقتي بعد از مدت ها به ما حقوق دادند فکر مي کنم حدود دوازده هزار تومان بود، مانده بوديم با آنچهکار کنيم؟ چون اصلا فکر گرفتن حقوق را نمي کرديم.
    مردمان کرد چند دسته بودند: اول خانواده هاي مذهبي صرف که بچه هاي آن ها هم به مذهب گرايش داشتند. قرآن خوان بودند و از طرف گروهک ها تحت فشار بودند، تهديد مي شدند و گروهک ها اقدام به ترور و تهديد آن ها مي کردند. خانواده هايي چون شبلي، نمکي، حسيني، جماران، ... .
    دوم خانواده هايي که يکي از خانواده يا فاميل عضو گروهک ها بودند و خانواده به خاطر مسائل احساسي و عاطفي با گروهک ها همکاري مي کرد. خانه در اختيار آن ها قرار مي داد تا بنکه شود. ارزاق و پوشاک در اختيار آن ها مي گذاشت و ... .
    سوم خانواده هايي که از ترس و با تهديد و زور و ارعاب مجبور به همکاري با گروهک ها مي شدند. در مدارس بچه هاي مذهبي هميشه با ما بودند و همکاري مي کردند و ما به خانه آن ها هم رفت و آمد مي کرديم. گروه سوم خانواده ها هم وقتي دولت قوي تر شد و برخوردهاي ما را مي ديدند جذب مي شدند.
    دانش آموزان گروه دوم که حتي با اسلحه به مدرسه مي آمدند تحت تأثير قرار مي گرفتند. مادران آن ها مي آمدند مدرسه و با ما مراوده مي کردند. گاهي روي صندلي مي نشستند و حرف مي زدند. از خانه و زندگي، از کار و محله، از مسائل خانوادگي مثلا پسرشان درس نمي خواند يا فرزندشان مجبور است کار کند و نمي تواند تحصيل کند يا برادرش پشيمان است و امان نامه مي خواهد ... ما را امين خود مي دانستند. نيروهاي غير بومي مهاجر شده بودند امين مردم.
    افراد غير مذهبي در مدارس به خاطر همين رفتارهاي اسلامي جذب شدند. اول سؤالات مذهبي مي پرسيدند مثل سؤالاتي در مورد وجود خدا، جبر و اختيار، عقيده مارکسيست ها و ... ما در حد امکان پاسخ سؤالات را از کتاب هاي موجود در کتابخانه و نيز کتاب هايي که با خود برده بوديم از استاد "مطهري" و دکتر "شريعتي" پاسخ مي داديم.
    جنبه هاي خودسازي ما در آنجا کم کم قوي مي شد. روحيه خدمت در پناه خودسازي قرار مي گرفت. اما به دليل کمي اطلاعات زيربنايي هميشه احساس نياز در ما وجود داشت البته روح هاي خودساخته و زيبا، جلوه هايي ناب از خلوص را هم به نمايش مي گذاشتند. چنان که "آمنه" ـ يکي از معلمان ـ نذر کرده بود تا با يک جانباز ازدواج کند! همين روحيات باعث جذب دانش آموزان و تأثيرگذاري آن ها بر خانواده ها مي شد. بارها شاهد بوديم دانش آموزان فريب خورده تقاضا مي کردند که براي بچه ها سر صف صحبت کنند. ما اجازه اين کار را به آن ها مي داديم و آن ها از رفتار گروهک ها، دروغ ها، جنايت ها و برخوردهاي فسادانگيز آن ها با دختران و ... مي گفتند. اين صحبت ها در شکستن جو ترس و ارعاب گروهک ها مؤثر بود.
    اکثر دختراني که آن روزها فعال بودند مثل "سوسن جماران"، "ناهيد عرجوني"، ... معلم شدند.
    در مورد مسائل ديني حقيقت را مي گفتيم، ما به اندازه علما در زمينه امور ديني و اسلامي معلومات نداشتيم. تبليغات گروهک ها هم بر پايه "شيعه کردن اهل تسنن" بود. ما روش امام(ره) را تبليغ مي کرديم. اينکه "همه به خداي واحد و پيامبر واحد(صلي الله عليه و آله و سلم) اعتقاد داريم. اگر هم قرار است مسائل ديني و اختلافات اسلامي مطرح شود، بايد علماي جامع الازهر و روحانيون حوزه علميه قم و نجف بنشينند و مباحثه و مناظره کنند."
    در واقع همان مطلبي که پس از 1400 سال به آن رسيده اند. مجمع روحانيون اهل تسنن در مورد متعه فتاواي جديد داده است!
    در برخوردها ما هم سعي مي کرديم همان روش تبليغي امام خميني(ره) را پي بگيريم. برخوردهاي ما باعث مي شد مردم دور گروهک ها را خالي کنند. گروهک ها هم اعمال وحشيانه شان را شدت مي دادند. ترور پاسداران و پيشمرگان کرد که هميشه وجود داشت. يک بار هيجده پاسدار را در کرند غرب سر بريدند. (همان که شهيد نوبخت هم در ميان آن ها بود.) بار ديگر چهل و هشت پاسدار و ارتشي را تيرباران کردند و در حالي که هنوز بسياري از آن ها زنده بودند آن ها را زنده به گور کردند. بعد از فتح سنندج پاسداران که رد آن ها را گم کرده بودند از طريق اظهارات يک پيرزن که نزديکي قبرستان خانه داشت، محل دفن را شناسايي کردند و پيکر مطهر آن ها را به خانواده شان تحويل دادند. سرهنگ "نصرت زاده" خلبان هوانيروز هم در ميان آن ها بود.
    درندگي گروهک ها باعث مي شد که خانواده هاي مهاجرين اعم از پاسدار و معلم و جهادي در پادگان زندگي کنند. که از نظر امکانات و غذا در مضيقه بودند. در بوکان پنجاه پاسدار و سرباز در يک پادگان مستقر بودند با يک حمام. همسر شهيد "تارا" در آنجا دختر کوچکش "سميه" را داشت. رخت و کهنه بچه را در همان حمام بايد مي شست در حالي که تعدا زيادي از افراد قصد استحمام داشتند! غذا هم معمولا قيمه بود يا ساچمه پلو (عدس پلو) که افراد عادي از خوردن يکنواخت آن دچار سوء تغذيه مي شدند واي به حال زني که بچه شير مي دهد و بچه کوچک دارد.
    اما در هر حال مردم کم کم از گروهک ها فاصله گرفتند. آن ها هم اول به بيرون شهرها رفتند و بعدها به خارج از کشور فرار کردند. در واقع رفتار اسلامي آن ها را فراري داد.
    اتحاد ملي و انسجام اسلامي هم در همين خودسازي ها و خدمت ها رشد کرد و روحيه وحدت کلمه را نشان داد. روحيه اي که مردم با آن توانستند دشمن را از ميهن خود عقب برانند و شاهد درماندگي و از هم پاشيدگي اش باشند.
    خودسازي، تزکيه و همراه آن تعليم و تدريس دستور صريح قرآن کريم است "و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمة" و از طريق عمل به آن مي توان به انسجام اسلامي دست يافت. انسجام و اتحادي که در گرو عمل به تعليمات اسلام و قرآن است. ما شاهد بوديم.
    به قول شهيد سيد مرتضي آويني "حقيقت دين را بايد نه در عوالم انتزاعي که در وجود انسان هايي جست که به خليفة اللهي مبعوث شده اند" ... انسان هايي چون شهيدان "مطهري"، "چمران"، "همت"، "متوسليان" و ... و صدها شهيد ديگر.
    * * *
    اين ها صحبت هاي "شهره"، "فرشته"، "صفيه" و ... است که پس از 27 سال خاطرات خود را از آن روزها که وحدت کلمه باعث نجات کردستان شد با لبخندي دلنشين مرور کردند.
    "شهره" که دانشجوي نقاشي بود هم اکنون با داشتن دکتراي تاريخ هنر، رشته مطالعات عالي هنر را در دانشگاه تدريس مي کند.
    "فرشته" که ميکروبيولوژي خوانده بود به خاطر نيازي که در زمينه علوم ديني و اسلامي احساس مي کرد و به خاطر پاسخگويي به نياز روحي اش در دانشگاه، رشته الهيات و معارف اسلامي را خواند. هم اکنون فوق ليسانس علوم قرآني و حديث دارد و پژوهشگر است. کتاب مي خواند و مي نويسد. گرچه هزينه چاپ آن ها را ندارد! اما پژوهش ها را بي دريغ در اختيار علماي فن قرار مي دهد چنان که مطلب 700 صفحه اي تبيين و تدوين شاخص هاي فرهنگي در اسلام را در اختيار شوراي عالي انقلاب فرهنگي قرار داده است.
    "صفيه" پس از 30 سال خدمت در آموزش و پرورش سال 1385 بازنشسته شد. روز معلم امسال گله داشت از بي مهري ها، ... .
    نذر "آمنه" قبول شد با جانبازي که دو پايش قطع شده بود ازدواج کرد، خانه داري مي کند و سه فرزند دارد.
    ----------------------------------------
    نويسنده: فريبا انيسي
    منبع: نشريه پيام زن، شماره 184 و 185، تير و مرداد ماه 1386


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود