صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: قضاوتهای امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0

    قضاوتهای امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)




    بسم الله الرحمن الرحیم

    با عرض سلام خدمت عزیزان اسک قرآن

    بنده در این تاپیک قصد دارم قضاوتهای شگفت انگیز امیرالمؤمنین امام علی(ع) را با استفاده

    از کتاب ارزشمند قضاوتهای امیرالمؤمنین(ع) نوشته شیخ جعفر شوشتری(ره) را در اختیار

    شیعیان حضرتش قرار دهم، امید است که مورد توجه و پسند علاقه مندان واقع گردد.

    «الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة اميرالمؤمنين و الائمه (عليهم السلام)»

    ویرایش توسط شیعه اهل بیت(ع) : ۱۳۹۴/۰۷/۱۱ در ساعت ۱۲:۰۲


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,311
    مورد تشکر
    755 پست
    حضور
    45 روز 21 ساعت 40 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مهم ترين بحث در برخورد با فرزندان برخوردي همگام با تربيت آن هاست ؛ زيرا كه امام علي مي فرمايد: «ما نحل والد ولدا نحلا افضل من ادب حسن ؛ (1) هيچ پدري هديه اي بهتر از تربيت نيكو به فرزندش نداده است » .
    رفتار آن حضرت با فرزندانشان در آينه فرمايشاتشان نمايان است .
    توصيه آن حضرت به محبت كودكان‏ و پرهيز از رنجششان:
    « و ارحم من اهلك الصّغير و وقّر منهم الكبير ؛ (2) در خانواده خود با كودكان مهربان باش و با بزرگ ترها با وقار و متانت رفتار کن! » .
    آن حضرت در برخورد با كودكان ، خود را در حد كودك كوچك كرده و با آنان به بازي مي پرداخت و می فرمود: كسى كه كودكى دارد بايد در راه تربيت او خود را تا سر حدّ طفوليت و كودكى تنزّل دهد. (3)
    برخورد با فرزندان در دوران رشد:
    آن حضرت مي فرمايند : « لا تقسروا اولادكم على آدابكم ، فانّهم مخلوقون لزمان غير زمانكم ؛ (4) آداب و رسوم زمان خودتان را با زور و فشار به فرزندان خويش تحميل نكنيد ؛ زيرا آنان براى زمانى غير از زمان شما آفريده شده‏اند» .
    پس از رشد فرزندان و دوران جواني امام علي فرزندان را از نصايح پدرانه بهره مند مي ساخت. مانند آن كه به امام مجتبى فرموده است: براى امور واقع نشده به آن چه واقع شده است استدلال نما و با مطالعه قضاياى تحقّق يافته، حوادث يافت نشده را پيش‏بينى كن، زيرا امور جهان،همانند يك ديگرند، از آن اشخاص نباش كه موعظه سودش ندهد، مگر توأم با آزار و رنج باشد ؛ زيرا انسان عاقل بايد از راه آموزش و فكر، پند پذيرد، اين بهائم هستند كه جز با كتك، فرمان نمى‏برند... (5)
    عشق ورزيدن به فرزندان و حقوقي را كه آن حضرت بر گردن خود براي فرزندانش مي داند ؛ می فرماید:
    فرزند جانم!
    تجربه عيني و آشکار من از بد عهدي و بي‌وفايي دنيا و طغيان و سرکشي روزگار از يک سو ، و آغوش گرم و گشاده آخرت ، از سوي ديگر ، وادارم ساخت که تمام هوش و حواسم معطوف خودم باشد ، لحظه‌اي چشم از خودم بر ندارم و به ديگري نسپارم.
    فهميدم که من پيش و بيش از آن که مسئول مردمان باشم ، وظيفه‌دار خودم هستم. و بر اين دريافت و دغه‌غه‌ام ، عقل نيز صحّه گذاشت و از افتادنم به دام هواي نفس ، بازداشت. و تکليفم را بي‌هيچ پرده و پيرايه‌اي روشن ساخت.
    و مرا به کاري سترگ واداشت که بازي و شوخي بر نمي‌دارد. و با حقيقتي مواجه ساخت که هيچ دروغي از راستي‌اش نمي‌کاهد.
    و ديدم که تو پاره تن مني ، و بلکه بيشتر از آني ، تو برايم همه روح و جاني! هر بد و خوبي که سوي تو آيد، نصيب من شده است.
    و اگر مرگ ، نشان از تو بگيرد ، جان مرا نشانه گرفته است. پس ، کار تو را کار خودم دانستم و هر چه براي خودم مي‌خواهم، برايت خواستم.
    اين مکتوب را برايت نوشتم تا همواره تکيه‌گاه تو باشد و اسباب پشت‌گرمي‌ات، چه من بمانم برايت و چه نمانم.
    - فرزند جانم!
    وصيت و سفارش من به تو:
    پرواي از خداست،و پاي بندي به دستورات او. اهل معرفت معتقدند که همين دو جمله، در مسير سلوک و سعادت، کامل‌ترين کلام و تمام‌ترين حرف است:
    1. پرواي از خدا؛ 2. پاي بندي به دستورات او.
    اين دو کلام، دو کليد است که قفل تمام گنج‌هاي عافيت و سعادت در هر دو جهان با آن باز مي‌شود. (6)
    پرهيز از تبعيض ميان فرزندان :
    بهره‌ی فرزندان فاطمه با سایر فرزندانم از (موقوفات ) یکسان است و من فقط به دلیل تقرّب به خدا و شرافت نسبت به رسول خدا صلّی الله علیه وآله و سلّم زمام اوقاف و صدقات اموالم را به پسران فاطمه واگذار کردم. (7)
    بها دادن به شخصيت فرزندان وفرصت دادن به آن ها:
    حضرت علي عليه السلام براي اين که به فرزند خويش شخصيت و مسئوليت دهد، داوري مردي را که براي رهايي شخصي بي گناه از قصاص، به قتل اعتراف کرد، به امام حسن عليه السلام واگذاشت و امام حسن عليه السلام فرمود: چون با حضور خويش و با اعتراف به قتل، بي گناهي را از مرگ نجات داد و خداوند مي فرمايد: « هر کسي مرد بي گناهي را از مرگ نجات بدهد، مثل اين است که جهانيان را از مرگ نجات داده ، ديه او را از بيت المال بدهيد و هر دو را آزاد کنيد.» حضرت علي عليه السلام داوري فرزندش را پسنديد و قضاوت او را تأييد کرد. نمونه اين مسئوليت دادن ها و وارد کردن آن ها به مسائل اجتماعي فراوان است. (8)

    پي نوشت ها:
    1. الحديث، روايات تربيتى، ج‏3، ص: 93، محمد تقى فلسفى‏،ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامى‏،مكان چاپ: تهران،‏سال چاپ: 1368 ش،‏نوبت چاپ: مكرر ،به نقل از مستدرك 2، صفحه 625 .
    2. أمالي المفيد، شيخ مفيد، ص: 222، ناشر: كنگره شيخ مفيد،مكان چاپ: قم‏، سال چاپ: 1413 ق‏، نوبت چاپ: اول‏
    3. الحديت، روايات تربيتى، ج‏3، ص 70 .
    4. موسوعة الإمام علي بن أبي طالب (ع) في الكتاب والسنة و التاريخ، ج‏10، ص236، محمد الريشهري، سال چاپ : 1425، ناشر : دار الحديث للطباعة و النشر .
    5. نهج البلاغة،نويسنده ، سيد رضى‏، ص 393 ( نامه 24 ) ،ناشر: هجرت‏، مكان چاپ: قم‏، سال چاپ: 1414 ق‏، نوبت چاپ: اول‏ .
    6. همان، ص 391 .
    7. همان، ص 379 .
    8. دانشنامه امام علي، علي اكبر رشاد ، ج10، ص 28 ، ناشر : پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي ،چاپ اول ، سال 1380 .


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    زنى كه فرزند خويش را انكار مى كرد

    او كه جوانى نورس بود سراسيمه و شوريده حال در كوچه هاى مدينه گردش مى كرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا مى ناليد: اى عادل ترين عادلان ! ميان من و مادرم حكم كن .
    عمر به وى رسيد و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرين مى كنى ؟!
    جوان : مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص ‍ دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نيستى !
    عمر رو به زن كرد و گفت : اين پسر چه مى گويد؟
    زن : اى خليفه ! سوگند به خدايى كه در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده اى او را نمى بيند، و سوگند به محمد صلى الله عليه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از كدام قبيله و طايفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با اين ادعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد و من دوشيزه اى هستم از قريش و تاكنون شوهر ننموده ام .
    عمر: بر اين مطلب كه مى گويى شاهد دارى ؟
    زن : آرى ، و چهل نفر از برادران عشيره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت .
    گواهان نزد عمر شهادت دادند كه اين پسر دروغ گفته ، مى خواهد با اين تهمتش زن را در بين طايفه و قبيله اش خوار و ننگين سازد.
    عمر به ماموران گفت : جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا از شهود تحقيق زيادترى بشود و چنانچه گواهيشان به صحت پيوست بر جوان حد افتراء جارى كنم .
    ماموران جوان را به طرف زندان مى بردند كه اتفاقا حضرت اميرالمومنين عليه السلام در بين راه با ايشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فرياد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمديده دادخواهى كن و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد.
    اميرالمومنين عليه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانيد.
    جوان را برگرداندند، عمر از ديدن آنان برآشفت و گفت : من كه دستور داده بودم جوان را زندانى كنيد چرا او را بازگردانديد؟!
    ماموران گفتند: اى خليفه ! على بن ابيطالب به ما چنين فرمانى را داد، و ما از خودت شنيده ايم كه گفته اى : هرگز از دستورات على عليه السلا سرپيچى مكنيد.
    در اين هنگام على عليه السلام وارد گرديد و فرمود: مادر جوان را حاضر كنيد، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه مى گويى ؟
    جوان داستان خود را به طرز سابق بيان داشت .
    على عليه السلام به عمر رو كرد و فرمود: آيا اذن مى دهى بين ايشان داورى كنم ؟
    عمر: سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با اين كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: على بن ابيطالب از همه شما داناترست .
    اميرالمومنين عليه السلام به زن فرمود: آيا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى ؟
    زن : آرى ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهى دادند.
    على عليه السلام : اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه آفريدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتى كه حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله به م آموخته است ، سپس به زن فرمود:
    آيا ولى و سرپرستى دارى ؟
    زن : آرى ، اين شهود همه برادران و اولياى من هستند.
    اميرالمومنين عليه السلام به آنان رو كرد و فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذيرفته است ؟
    همگى گفتند: آرى .
    و آنگاه فرمود: گواه مى گيرم خدا را و تمام مسلمانانى را كه در اين مجلس حضور دارند كه عقد بستم اين زن را براى اين جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم ، اى قنبر! برخيز درهمها را بياور.
    قنبر درهمها را آورد، على عليه السلام آنها را در دست جوان ريخت و به وى فرمود: اي درهمها را در دامن زنت بينداز و نزد من ميا مگر اين كه در تو اثر زفاف باشد ( يعنى غسل كرده باشى ).
    جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ريخت و گريبانش را گرفت و گفت : برخيز!
    در اين موقع زن فرياد برآورد: آتش ! آتش ! اى پسر عم رسول خدا! مى خواهى مرا به عقد فرزندم در آورى ! به خدا سوگند او پسر من است ! آنگاه علت انكار خود را چنين شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومايه تزويج نمودند و اين پسر از او بهم رسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهديد كردند كه فرزند را از خود دور سازم ، به خدا سوگند او پسر من است و دست فرزند را گرفت و روانه گرديد.
    در اين هنگام عمر فرياد برآورد: اگر على نبود عمر هلاك مى شد.



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مولا و غلام مشتبه شدند!

    در زمان خلافت اميرالمومنين (عليه السلام) مردى كوهستانى با غلام خود به حج مى رفتند، در بين راه غلام مرتكب تقصيرى شده مولايش او را كتك زد.
    غلام بر آشفته ، به مولاى خود گفت : تو مولاى من نيستى بلكه من مولا و تو غلام من مى باشى و پيوسته يكديگر را تهديد نموده به هم مى گفتند: اى دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به كوفه رفته تو را به نزد اميرالمومنين عليه السلام ببرم .
    چون به كوفه آمدند هر دو با هم نزد على (علیه السلام) رفتند و مولا (ضارب ) گفت : اين شخص ، غلام من است و مرتكب خلافى شده او را زده ام و بدين سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مى خواند.
    ديگرى گفت : به خدا سوگند دروغ مى گويد و او غلام من مى باشد و پدرم وى را به منظور راهنمايى و تعليم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع كرده مرا غلام خود مى خواند تا از اين راه اموالم را تصرف نمايد.
    اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: برويد و امشب با هم صلح و سازش كنيد و بامدادان به نزد من بياييد و خودتان حقيقت حال را بيان نماييد.
    چون صبح شد، اميرالمومنين عليه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در ديوار آماده كن ! و آن حضرت عليه السلام عادت داشت همه روزه پس از ادا فريضه صبح به خواندن دعا و تعقيب مشغول مى شد تا خورشيد به اندازه نيزه اى در افق بالا مى آمد.
    آن روز هنوز از تعقيب نماز صبح فارغ نشده بود كه آن دو مرد آمدند و مردم نيز در اطرافشان ازدحام كرده مى گفتند: امروز مشكل تازه اى براى اميرالمومنين روى داده كه از عهده حل آن بر نمى آيد!
    تا اينكه امام عليه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: چه مى گوييد؟
    آنان شروع كردند به قسم خوردن كه من مولا هستم و ديگرى غلام .
    على عليه السلام به آنان فرمود: برخيزيد كه مى دانم راست نمى گوييد، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل كنيد، و به قنبر فرمود: زود باش شمشير رسول خدا صلى الله عليه و آله را برايم بياور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد و بدون اختيار سر را بيرون كشيد، و آن ديگر همچنان سرش را نگهداشت .
    اميرالمومنين (ع ) به غلام رو كرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمى كردى من غلام نيستم ؟
    گفت : آرى ، وليكن اين مرد بر من ستم نمود و من مرتكب چنين خطايى شدم .
    پس آن حضرت عليه السلام از مولايش تعهد گرفت كه ديگر او را آزار ندهد و غلام را به وى تسليم نمود.

    و نظير همين داستان را شيخ كلينى و صدوق و طوسى از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه مناسب است در اينجا بيان شود.
    راوى مى گويد: در مسجدالحرام ايستاده بودم و نگاه مى كردم كه ديدم مردى از منصور دوانيقى خليفه عباسى كه به طواف مشغول بود استمداد طلبيده به وى مى گفت : اى خليفه ! اين دو مرد برادرم را شبانه از خانه بيرون برده و باز نياورده اند، به خدا سوگند نمى دانم با او چكار كرده اند.
    منصور به آنان گفت : فردا به هنگام نماز عصر همين جا بياييد تا بين شما حكم كنم .
    طرفين دعوى در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گرديدند، اتفاقا امام صادق (عليه السلام) حاضر و به دست مبارك تكيه زده بود.
    منصور به آن حضرت رو كرده و گفت : اى جعفر! بين ايشان داورى كن .
    امام صادق عليه السلام فرمود: خودت بين آنان حكم كن !
    منصور اصرار كرد، و آن حضرت را سوگند داد تا حكم آنان را روشن سازد. امام (عليه السلام) پذيرفت .
    پس فرشى از نى براى آن حضرت انداختند و روى آن نشست و متخاصمين نيز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعى رو كرده و فرمود: چه مى گويى ؟
    مرد گفت : اى پسر رسول خدا! اين دو نفر برادرم را شبانه از منزل بيرون برده و قسم به خدا باز نياورده اند و نمى دانم با او چكار كرده اند.
    امام (عليه السلام) به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: شما چه مى گوييد؟
    گفتند: ما برادر اين شخص را جهت گفتگويى از خانه اش ‍ بيرون برده ايم و پس از پايان گفتگو به خانه اش بازگشته است .
    امام (عليه السلام) به مردى كه آنجا ايستاده بود فرمود: بنويس :
    بسم الله الرحمن الرحيم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : هر كس شخصى را شبانه از خانه بيرون برد ضامن اوست مگر اينكه گواه بياورد كه او را به منزلش بازگردانده است .
    اى غلام ! اين يكى را دور كن و گردنش را بزن .
    مرد فرياد برآورد: اى پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نكشته ام وليكن من او را گرفتم و اين مرد او را به قتل رسانيد.
    آنگاه امام (عليه السلام) فرمود: من پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم دستور مى دهم اين يكى را رها كن و ديگرى را گردن بزن ، پس آن مردى كه محكوم به قتل شده بود گفت : يابن رسول الله ! به خدا سوگند من او را شكنجه نداده ام و تنها با يك ضربه شمشير او را كشته ام ، پس در اين هنگام كه قاتل مشخص شده بود حضرت صادق (عليه السلام) به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند، و فرمود: آن ديگرى را با تازيانه تنبيه كنند و سپس وى را به زندان ابد محكوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازيانه به او بزنند.



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    دو مادر و يك فرزند!

    در زمان خلافت عمر دو زن بر سر كودكى نزاع مى كردند و هر كدام او را فرزند خود مى خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشكلشان را حل كند از اين رو دست به دامان اميرالمومنين (عليه السلام) گرديد.
    اميرالمومنين عليه السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصيحت فرمود وليكن سودى نبخشيد و ايشان همچنان به مشاجره خود ادام مى دادند.
    اميرالمومنين عليه السلام چون اين دستور داد اره اى بياورند، در اين موقع آن دو زن گفتند: يا اميرالمومنين ! مى خواهى با اين اره چكار كنى ؟
    امام عليه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف كنم براى هر كدامتان يك نصف ! از شنيدن اين سخن يكى از آن دو ساكت ماند، ولى ديگر فرياد برآورد: خدا را خدا را! يا اباالحسن ! اگر حكم كودك اين است كه بايد دو نيم شود من از حق خودم صرفنظر كردم و راضى نمى شوم عزيزم كشته شود.
    آنگاه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! اين كودك پسر توست و اگر پسر آن ديگرى مى بود او نيز به حالش ‍ رحم مى كرد و بدين عمل راضى نمى شد، در اين موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به كذب خود اعتراف كرد، و به واسطه قضاوت آن حضرت (عليه السلام) حزن و اندوه از عمر برطرف گرديده براى آن حضرت دعاى خير نمود.



  7. تشکر


  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    توطئه اى كه فاش گرديد

    در زمام خلافت عمر دو نفر امانتى را نزد زنى به وديعت گذاشتند و به وى سفارش نمودند كه تنها با حضور هر دوى آنان وديعه را تحويل دهد.
    پس از مدتى يكى از آن دو به نزد زن رفته مدعى شد كه دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود.
    زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولى چون آن مرد زياد رفت و آمد مى نمود و مطالبه مى كرد، وديعه را به وى رد كرد.
    پس از گذشت زمانى مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود كه نزاعشان در گرفت ، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت : تو ضامن وديعه هستى .
    اتفاقا اميرالمومنين (عليه السلام) در آن مجلس ‍ حضور داشت ، زن از عمر خواست تا على عليه السلام بين آنان داورى كند.
    عمر گفت : يا على ! ميان آنان قضاوت كن .
    اميرالمومنين (عليه السلام) به آن مرد رو كرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نكرده ايد كه سپرده را به هر كدامتان به تنهايى ندهد، اكنون وديعه نزد من است ، برو ديگرى را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نكرد و از اين راه توطئه آنان را آشكار نمود؛ زيرا آن حضرت (عليه السلام) مى دانست كه آن دو با هم تبانى كرده و خواسته اند هر دو نفرشان از زن مطالبه كنند تا او به هر دو غرامت بپردازد.


  9. تشکر


  10. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نيرنگ زنى حيله گر

    زنى فتنه گر شيفته و دلباخته نوجوانى از انصار گرديد، ولى هر چه كوشيد جوان پرهيزكار را جلب توجه و عطف نظر كند نتوانست ، از اين رو درصدد انتقامجويى بر آمده و تخم مرغى را شكسته با سفيده آن جامه خود را از بين دو ران آلوده ساخت و بدين وسيله جوان پاكدامن را متهم كرده شکایتش را نزد عمر برد و گفت : اى خليفه ! اين مرد مرا رسوا نموده است .
    عمر تصميم گرفت جوان انصارى را عقوبت دهد، مرد پيوسته سوگند ياد مى كرد كه هرگز مرتكب فحشايى نشده است و از عمر مى خواست تا در كار او دقت و تحقيق نمايد.
    اتفاقا اميرالمومنين (عليه السلام) در آنجا نشسته بود، عمر به آن حضرت (عليه السلام) رو كرده و گفت : يا على ! نظر شما در اين قضيه چيست ؟
    آن حضرت به سفيدى جامه زن به دقت نظر افكنده وى را متهم نموده و فرمود: آبى بسيار داغ روى آن بريزند و چون ريختند سفيدى جامه بسته شد، پس امام (عليه السلام) براى فهماندن حاضران اندكى از آن را در دهان گذاشت و چون طعمش را چشيد آن را به دور افكند و سپس به زن رو كرده ، او را سرزنش نمود تا اين كه زن به گناه خود اعتراف نمود و از اين راه مكر و خدعه زن را آشكار كرد و به بركت آن حضرت ، مرد انصارى از عقوبت عمر رها گرديد.

    و نيز زنى با سفيده تخم مرغ رختخواب هووى خود را آلوده ساخت و به شوهرش گفت : اجنبى با او همبستر شده است ، ماجرا نزد عمر مطرح گرديد، عمر خواست زن را كيفر دهد، اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: آبى بسيار داغ بياورند و چون آوردند دستور داد مقدارى روى آن سفيدى بريزند چون ريختند فورا جوش آمده و بسته شد، آن حضرت جامه را به نزد زن انداخت و به او فرمود:
    اين از نيرنگ شما زنان است و مكرتان بسيار است .
    آنگاه به مرد رو كرده و فرمود: زنت را نگهدار كه اين از تهمتهاى آن زنت مى باشد، و فرمود: تا بر زن تهمت زننده حد افتراء جارى كنند.


  11. تشکر


  12. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تفرقه بين گواهان و كشف جرم

    دخترى بى گناه به نزد عمر آورده به زناى او گواهى دادند، و اينك سرگذشت وى :
    در كودكى پدر و مادر را از دست داده مردى از او سرپرستى مى كرد، آن مرد مكرر به سفر مى رفت ، دختر بزرگ شده و به مرتبه زناشوئى رسيد، همسر آن مرد مى ترسيد شوهرش دختر را به عقد خود درآورد، از اين رو حيله اى كرد و عده اى از زنان همسايه را به منزل خود فراخواند تا او را بگيرند و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت .
    شوهرش از سفر بازگشت ، زن به او گفت : دخترك مرتكب فحشاء شده ، و زنان همسايه را كه در ماجرايش شركت داشتند جهت گواهى حاضر ساخت . مرد قصه را نزد عمر برد و مطرح نمود، عمر حكم نكرد و گفت : برخيزيد نزد على بن ابيطالب برويم . آنان برخاسته و همه با هم به محضر اميرالمومنين (عليه السلام) شرفياب شدند و داستان را براى آن حضرت بيان داشتند.
    اميرالمومنين (عليه السلام) به آن زن رو كرد و فرمود: آيا بر ادعايت گواه دارى ؟
    گفت : آرى ، بعضى از زنان همسايه شاهد من هستند، و آنان را حاضر ساخت .
    آنگاه حضرت شمشير را از غلاف بيرون كشيد و در جلو خود قرار داد و فرمود: تمام زنها را در حجره هايى جداگانه داخل كنند، و آنگاه زن آن مرد را فراخوانده بازجوئى كاملى از او به عمل آورد ولى او همچنان بر ادعاى خود ثابت بود، پس او را به اتاق سابقش برگرداند و يكى از گواهان را احضار كرد و خود، روى دو زانو نشست و به وى فرمود: مرا مى شناسى ؟ من على بن ابيطالب هستم و اين شمشير را مى بينى شمشير من است و زن آن مرد، بازگشت به حق نمود و او را امان دادم ، اكنون اگر راستش را نگويى تو را خواهم كشت .
    زن بر خود لرزيد و به عمر گفت : اى خليفه ! مرا امان ده ، الان حقيقت حال را مى گويم .
    اميرالمومنين (عليه السلام) به وى فرمود: پس بگو.
    زن گفت : به خدا سوگند حقيقت ماجرا از اين قرار است : چون زن آن مرد، زيبايى و جمال دختر را ديد، ترسيد شوهرش با او ازدواج نمايد از اين جهت ما را به منزل خود فراخواند و مقدارى شراب به او خورانيد و ما او را گرفتيم و خود با انگشت بكارتش را برداشت .
    در اين موقع اميرالمومني (عليه السلام) فرمود: الله اكبر! من اولين كسى بودم پس از حضرت دانيال كه بين شهود تفرقه انداخته از اين راه حقيقت را كشف كردم ، و سپس بر تمام زنانى كه تهمت به ناحق زده بودند حد افتراء جارى كرد، و زن را وادار نمود تا ديه بكارت دختر چهارصد درهم را به او بپردازد و دستور داد مرد، زن جنايتكار خود را طلاق گفته همان دختر را به همسرى بگيرد و آن حضرت (عليه السلام) مهرش را از مال خود مرحمت فرمود.
    پس از اتمام و فيصله قضيه ، عمر گفت : يا اباالحسن ! قصه حضرت دانيال را براى ما بيان فرماييد.
    اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: دانيال كودكى يتيم بود كه پيرزنى از بنى اسرائيل عهده دار مخارج و احتياجات او شده بود، و پادشاه آن وقت دو قاضى مخصوص داشت كه آنها دوستى داشتند كه او نيز نزد پادشاه مراوده مى نمود وى زنى داشت زيبا و خوش اندام ، روزى پادشاه براى انجام ماموريتى به مردى امين و درستكار محتاج گرديد، قضيه را با آن دو قاضى در ميان گذاشت و به آنان گفت : مردى را كه شايسته انجام اين كار باشد پيدا كنيد، آن دو قاضى همان دوست خود را به شاه معرفى نموده او را به حضورش آوردند، پادشاه آن مرد را براى انجام آن ماموريت موظف ساخت، آن شخص ‍ آماده سفر شد ولى پيوسته سفارش همسر خود را به آن قاضى نموده تا به او رسيدگى كنند، مرد به سفر رفت و آن دو قاضى به خانه دوست خود رفت و آمد مى كردند، و از برخورد زياد با زن به او دلبسته شده تقاضاى خود را با وى در ميان گذاشتند ولى با امتناع شديد آن زن مواجه شدند تا اينكه عاقبت به او گفتند: اگر تسليم نشوى تو را نزد پادشاه رسوا مى كنيم تا تو را سنگسار كند.
    زن گفت : هر چه مى خواهيد بكنيد.
    آن دو قاضى تصميم خود را عملى نموده نزد پادشاه بر زناى او گواهى دادند، پادشاه از شنيدن اين خبر بسى اندوهگين گرديد و از آن زن در شگفت شد و به آن دو قاضى گفت : گواهى شما پذيرفته است ولى در اين كار شتاب نكنيد و پس ‍ از سه روز وى را سنگسار نماييد!
    در اين سه روز منادى به دستور شاه در شهر ندا داد كه : اى مردم ! براى كشتن آن زن عابده كه زنا داده حاضر شويد و آن دو قاضى هم بر آن گواهى داده اند.
    مردم از شنيدن اين خبر حرفها مى زدند، پادشاه به وزير خود گفت : آيا نمى توانى در اين باره چاره بينديشى ؟
    گفت : نه .
    تا اين كه روز سوم ، وزير براى تفريح از خانه بيرون شد، اتفاقا در بين راهش به كودكانى برهنه كه سرگرم بازى بودند برخورد نموده به تماشاى آنان پرداخت ، و دانيال كه كودكى خردسال ميان آنان با ايشان بازى مى كرد، وزير او را نمى شناخت .
    دانيال در صورت ظاهر به عنوان بازى ، ولى در حقيقت براى نماياندن به وزير، كودكان را در اطراف خود گرد آورد و به آنان گفت : من پادشاه و ديگرى زن عابده ، و آن دو كودك نيز دو قاضى گواه باشند و آنگاه مقدارى خاك جمع نمود و شمشيرى از نى به دست گرفت و به ساير كودكان گفت : دست هر يك از اين دو شاهد را بگيريد و در فلان مكان ببريد، و سپس يكى از آن دو را فراخوانده ، به او گفت : حقيقت مطلب را بگو وگرنه تو را خواهم كشت . (وزير اين جريانات را مرتب مى ديد و مى شنيد).
    آن شاهد گفت : گواهى مى دهم كه آن زن زنا داده است .
    دانيال گفت : در چه وقت ؟
    گفت : در فلان روز.
    دانيال گفت : اين يكى را دور كنيد و ديگرى را بياوريد، پس او را به جاى اولش برگردانده و ديگرى را آوردند.
    دانيال به او گفت : گواهى تو چيست ؟
    گفت : گواهى مى دهم كه آن زن زنا داده است .
    - در چه وقت ؟
    - در فلان روز.
    با چه كسى ؟
    با فلان ، پسر فلان .
    در كجا؟
    در فلان جا.
    و او برخلاف اولى گواهى داد.
    در اين وقت دانيال فرمود: الله اكبر! گواهى دروغ دادند و آنگاه به يكى از كودكان دستور داد ميان مردم ندا دهد كه آن دو قاضى به زن پاكدامن تهمت زده اند و اينك براى اعدامشان حاضر شويد.
    وزير، تمام اين ماجرا را شاهد و ناظر بود، پس بلادرنگ به نزد پادشاه آمد وآنچه را كه ديده بود گفت .
    پادشاه آن دو قاضى را احضار نموده به همان ترتيب از آنان بازجويى به عمل آورده و گواهيشان مختلف بود، پادشاه فرمان داد بين مردم ندا دهند كه آن زن برى و پاكدامن است و آن دو قاضى به وى تهمت زده اند و سپس دستور داد آنان را دار زدند.



  13. تشکر


  14. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سفرى كه بازگشت نداشت

    اميرالمومنين (عليه السلام) وارد مسجد گرديد، ناگهان جوانى گريه كنان در حالى كه گروهى او را تسلى مى دادند، جلوى آن حضرت آمد.
    امام (عليه السلام) به جوان فرمود: چرا گريه مى كنى ؟
    جوان : يا اميرالمومنين ! سبب گريه ام حكمى است كه شريح قاضى درباره ام نموده كه نمى دانم بر چه مبنايى استوار است؟ و داستان خود را چنين شرح داد:
    پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادى به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است ، حال او را ا آنان مى پرسم ، مى گويند: مرده است، از اموال و دارايى او مى پرسم ، مى گويند: مالى از خود برجاى نگذاشته است، ايشان را به نزد شريح برد ام و او با سوگندى آنان را آزاد كرده ، با اين كه مى دانم پدرم اموال و كالاى زيادى به همراه داشته است .
    اميرالمومنين (عليه السلام) به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در كار اين جوان تحقيق كنم.
    آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وى فرمود: چگونه بين ايشان حكم كرده اى ؟
    شريح : يا اميرالمومنين ! اين جوان مدعى بود كه پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادى با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است و چون از حالش جويا شده ، به وى گفته اند: پدرش مرده است و من به جوان گفتم : آيا بر ادعاى خود گواه دارى ؟ گفت: نه ، پس اين گروه منكر را قسم دادم و آزاد شدند.
    اميرالمومنين عليه السلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم كه در مثل چنين قضيه اى اينگونه حكم مى كنى ؟!
    شريح : پس حكم آن چيست ؟
    امام (عليه السلام) فرمود: به خدا سوگند اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه پيش از من جز داود پيغمبر كسى به آن حكم نكرده باشد، اى قنبر! ماموران انتظامى را حاضر كن !
    قنبر آنان را آورد.
    آن حضرت هر مامورى را بر يك نفر از آنان موكل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود: چه مى گوييد آيا خيال مى كنيد كه من از جنايتى كه بر پدر اين جوان شده آگاه نيستم ؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم .
    سپس به ماموران فرمود: صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يكديگر جدا سازيد.
    پس ‍ هر يك را در كنار ستونى از مسجد نشاندند در حالى كه سر و صورتشان با جامه هايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام (عليه السلام) منشى خود، عبدالله بن ابى رافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و كاغذ بياور! و خود در مجلس ‍ قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند.
    و آن حضرت عليه السلام به مردم فرمود: هر وقت من تكبير گفتن شما نيز تكبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يكى از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرد و به عبدالله بن ابى رافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسى او پرداخت و پرسيد: در چه روزى شما و پدر اين جوان از خانه هايتان خارج شديد؟
    در فلان روز.
    در چه ماهى ؟
    در فلان ماه .
    در چه سالى ؟
    در فلان سال .
    در كجا بوديد كه پدر اين جوان مرد؟
    در فلان محل .
    در خانه چه كسى ؟
    در خانه فلان .
    به چه بيمارى ؟
    با فلان بيمارى .
    مرضش چند روزى طول كشيد؟
    فلان مدت .
    در چه روزى مرد؛ چه كسى او را غسل داده كفن نمود و پارچه كفنش چه بود و چه كسى بر او نماز گزارد و چه كسى با او وارد قبر گرديد؟
    و چون بازجوئى كاملى از او به عمل آورد صدايش به تكبير بلند شد، و مردم همگى تكبير گفتند، سايرين كه صداى تكبيرها را شنيدند يقين كردند كه آن يكى سر خود و ديگران را فاش ساخته است ، آن حضرت (عليه السلام) دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وى را به زندان ببرند.
    سپس ديگرى را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرده به وى فرمود: آيا تصور مى كنى كه من از جنايت و خيانت شما اطلاعى ندارم ؟
    در اين هنگام كه مرد شك نداشت كه نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف كرده چاره اى جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت : يا اميرالمومنين ! من هم يك نفر از آن جماعت بوده و به كشتن پدر جوان ، تمايلى نداشتم ؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود.
    پس امام (عليه السلام) تمام شهود را پيش خوانده يكى پس از ديگرى به كشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار كردند، و آنگاه مرد اول هم كه اقرار نكرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت (عليه السلام) آنان را عهده دار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد.
    در اين موقع كه خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافى شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر كدام مبلغى را ادعا مى كرد، پس اميرالمومنين (علیه السلام) انگشتر خود و انگشترهاى آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط كنيد و هر كدامتان كه انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است ؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقعه اصابت مى كند.
    پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت : يا اميرالمومنين ! حكم داوود پيغمبر چه بوده است ؟
    آن حضرت (عليه السلام) فرمود: داوود از كوچه اى مى گذشت ، اتفاقا به چند كودك برخورد نمود كه سرگرم بازى بودند، و شنيد كودكى را به نام مات الدين (مُرده دين) صدا مى زنند، داوود كودكان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت : نام تو چيست ؟
    گفت : مات الدين .
    داوود گفت : چه كسى اين نام را براى تو معين كرده ؟
    گفت : پدرم .
    داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اى زن ! اسم فرزندت چيست ؟
    گفت : مات الدين .
    داوود: چه كسى اين نام را بر او نهاده است ؟
    زن : پدرش .
    داوود: به چه مناسبت ؟
    زن : زمانى كه اين فرزند را در شكم داشتم ، پدرش با گروهى به سفر رفت ، ولى با آنان بازنگشت ، احوالش را از ايشان جويا شدم، گفتند: مرده . گفتم : اموالش چطور شده ؟ گفتند: چيزى از خود برجاى ننهاده ! گفتم : پس هيچ وصيت و سفارشى براى ما به شما نكرد؟ گفتند: چرا تنها يك وصيت نمود، وى مى دانست كه تو باردارى ، سفارش نمود به تو بگوييم فرزندت پسر باشد يا دختر، نامش را مات الدين بگذارى .
    داوود گفت : آيا همسفرهاى شوهرت مرده اند يا زنده ؟
    گفت : زنده .
    گفت : مرا به خانه هايشان راهنمايى كن .
    زن ، داوود را به خانه هاى آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتيب از ايشان بازجويى نمود و چون جنايت ايشان برملا گرديد خونبها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت : حالا نام پسرت را عاش الدين (زنده دين) بگذار.

    و همين خبر را كلينى (ره ) نيز به اسنادى ديگر از اصبغ بن نباته نقل كرده كه مى گويد: اميرالمومنين (عليه السلام) در قضيه چنان قضاوت شگفت انگيزى نمود كه هرگز مانند آن را نشنيده ام و سپس همين داستان را نقل نموده تا آنجا كه مى گويد: امام (عليه السلام) با آن گروه به نزد شريح برگشتند و آن حضرت اين مثل معروف را براى شريح مى خواند:
    اوردها سعد و سعد مشتمل
    يا سعد ما تروى على هذا الابل
    یعنی: مردى به نام سعد، شتران خود را براى آب دادن وارد رودخانه كرده در حالى كه خود را در ميان لباسش پيچانده بود؛ اى سعد! با اين وضع نخواهى توانست شترانت را آب دهى .
    كنايه از اين كه لازم بود شريح در اطراف قضيه ، تحقيق زيادترى نموده و به قضاوتى ظاهرى و پوشالى اكتفا نكند .
    آرى ، از اخبارى كه تا اينجا نقل گرديد معلوم شد كه آن حضرت (عليه السلام) هم مانند سليمان پيغمبر داورى نموده و هم مثل دانيال پيغمبر و در اين خبر نيز همچون داوود پيغمبر.
    و به همين جهت بوده كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله) در اخبار زيادى آن حضرت (عليه السلام) را به پيامبران تشبيه كرده است ، و چه زيبا سروده شاعر پارسى زبان : آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى .


  15. تشکر


  16. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 50 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    حيله گرى با اميرالمومنين (علیه السلام) !

    هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از مكه به مدينه هجرت نمود، اميرالمومنين (عليه السلام) را در مكه وكيل و نايب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده هايى را كه مردم نزد پيامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدينه رود.
    در آن روزهايى كه على (عليه السلام) امانتها را به مردم تحويل مى داد، «حنظله بن ابى سفيان» ، «عمير بن وائل ثقفى» را تطميع نمود تا نزد آن حضر رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه كند، و به وى گفت : اگر على از تو گواه بخواهد ما گروه قريش براى تو شهادت خواهيم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وى داد كه از جمله آنها گردن بندى بود كه به تنهايى سيزده مثقال طلا وزن داشت .
    عمير نزد اميرالمومنين (عليه السلام) رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود.
    على (عليه السلام) هر چند ودايع و امانات را ملاحظه كرد، سپرده اى به نام عمير نديد و دانست كه او دروغ مى گويد، پس او را موعظه نمود تا از ادعايش ‍ دست بردارد ولى اندرزها سودى نبخشيد و عمير همچنان برگفته خود ثابت بود و مى گفت : من بر ادعاى خود گواهانى از قريش دارم كه آنان برايم گواهى مى دهند؛ مانند ابوجهل ، عكرمه ، عقبه بن ابى معيط، ابوسفيان و حنظله .
    اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: اين نيرنگى است كه به تدبير كننده اش بر مى گردد و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه كعبه بنشينند و به عمير رو كرده و فرمود: اكنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسليم پيامبر (صلى الله عليه و آله) نمودى ؟
    عمير: نزديك ظهر بود كه سپرده را به او تحويل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد.
    و آنگاه ابوجهل را طلبيده همان سوال را از او پرسيد، ولى ابوجهل گفت : مرا حاجتى به پاسخ گفتن نيست ، و بدين وسيله خود را رها كرد.
    پس از آن ابوسفيان را به نزد خود فراخواند و همان سوالها را از او پرسيد ابوسفيان گفت : نزديك غروب آفتاب بود كه عمير امانتش را تسليم پيامبر (صلى الله عليه و آله) نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستين خود قرار داد.
    نوبت به حنظله رسيد او گفت : بخاطر دارم كه آفتاب در وسط آسمان بود كه عمير وديعه را به پيامبر داد و آن حضرت امانت را در پيش رو گذاشت تا وقتى كه خواست برخيزد، آن را به همراه خود برد.
    و سپس عقبه را احضار كرد و كيفيت را از او جويا شد، وى گفت : به هنگام عصر بود كه عمير امانتش را تحويل پيامبر (صلى الله عليه و آله) داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عكرمه را خواست و چگونگى را از او پرسش نمود، عكرمه گفت : اول روز بود كه عمير امانت را به پيامبر تحويل داده پيامبر آن را تحويل گرفت و فورا به خانه فاطمه فرستاد.
    و عمير آنجا نشسته بود و تمام جريانات و تناقض گوييهاى آنان را مى شنيد.
    آنگاه اميرالمومنين (عليه السلام) به عمير رو كرده فرمود: مى بينم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است !
    عمير گفت : الان حقيقت حال را به شما خواهم گفت : زيرا شخص حيله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتى را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرك من حنظله و ابوسفيان بوده اند و اينكه دينارهايى كه مهر هند، زن ابوسفيان بر آنها نقشين است نزد من موجود مى باشند كه آنها را به عنوان پاداش به من داده اند.
    و آنگاه اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: بياوريد شمشيرى را كه در گوشه خانه پنهان است.
    شمشير را آوردند.
    على عليه السلام شمشير را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آيا اين شمشير را مى شناسيد؟
    گفتند: آرى ، اين شمشير حنظله مى باشد.
    از آن ميان ابوسفيان گفت : اين شمشير از حنظله سرقت شده است .
    اميرالمومنين (علیه السلام) به وى فرمود: اگر راست مى گويى پس غلام تو مهلع (سياه) چكار كرد؟
    ابوسفيان گفت : او فعلا براى انجام ماموريتى به طائف رفته است .
    آن حضرت فرمود: اى كاش ! مى آمد و تو يك بار ديگر او را مى ديدى و اگر راست مى گويى او را احضار كن بيايد.
    ابوسفيان خاموش شده سخنى نگفت.
    سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قريش فرمود تا محل معينى را حفر كنند، چون حفر كردند ناگهان به جسد كشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بيرون بياوريد، جسد را بيرون آورده و به طرف خانه كعبه حمل كردند، مردم از مشاهده پيكر بيجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسيدند.
    امام (عليه السلام) فرمود: ابوسفيان و پسرش اين غلام را تطميع كرده وبه پاداش آزاديش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا اين كه در راهى برايم كمين كرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشيرش ‍ را گرفتم و چون مكر و نيرنگ آنان در اين دفعه بجايى نرسيد خواستند بار ديگر حيله اى به كار برند ولى آن هم نقش بر آب گرديد!


  17. تشکر


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود