جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دو کلام حرف دل بزنیم...

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    603
    صلوات
    200
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    25 روز 5 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    دو کلام حرف دل بزنیم...




    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به همه دوستان کانون و تسلیت ایام سوگواری سیدالشهدا...

    نمیدونم برا شما هم اتفاق افتاده یا نه...اما گاهی وقتا میشه خسته میشی.
    خسته از این که تو یه مسیری حرکت میکنی که خدا تعیین کرده...مسیری پر از خوبی ها،مسیری که اهل بیت در اون هستن،مسیری که دیواره های اون با اسم خدا و ائمه پر شده

    خسته از وجود خدا و ائمه نمیشی...خسته از این میشی که تو مسیری پا گذاشتی که مسیر اونها هست،اونها راهنماهاش هستن اما گاهی وقتا ازشون اثری نیست و حسشون نمیکنی و فقط با خرواری مطلب روبرو هستی...

    با تمام وجودت و از ته قلبت از خدای خودت پیروی میکنی اما خدا رو درون خودت حس نمیکنی...احساس میکنی تمام کارهات پوچ و بی هدف هست... اطاعت میکنی اما لذت نمیبری...و اخر به یه جایی میرسی که احساس خفگی میکنی و زندگی برات اصلا لرت نداره...

    از دوستای عزیز میخوام لطفا اگر این حس و حال براشون اتفاق افتاده بگن که چیکار کردن...

    ایا راهی پیدا کردن که حالشون خوب بشه و از اون اطاعت لذت ببرن؟

    ایا تونستن خدا رو حس کنن؟چطور تونستن؟ وقتی بررسی کردید و به نتیجه رسیدید مشکل اصلی کار کجا بوده واقعا؟؟؟؟

    فقط خواهشی که دارم لطفــــــــــا لطفـــــــا حرف دلتون و قلبتون رو بزنید نه اعتقادتون رو...نه از اعتقاد الان و نه پیشینه های اعتقادتون...

    ممنونم از همگی...


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    2,639
    صلوات
    1749
    تعداد دلنوشته
    22
    مورد تشکر
    322 پست
    حضور
    214 روز 15 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    6
    گالری
    53



    سلام
    بله زیاد اتفاق افتاده
    یعنی بیشتر وقتا اینجوری هستم (بگذریم از اون بیشتروفتاتری که اصلا از مسیر خارجم)
    غیر از یه مواقعی که توفیق حاصل میشه که یکی از مناجاتای ائمه (ع) رو با حضور قلب بخونم
    و اونجا می بینم که چقدر بین نگاه ما با نگاه اونا تفاوت هست. چقدر ما همه چیز رو یکطرفه و سطحی و ناقص می بینیم
    و بعد تصمیم می گیرم که ارتباطم رو همیشه باهاشون حفظ کنم حداقل هفته ای یک بار یه مناجات یا قسمتی از یه مناجات رو مطالعه کنم تا از اون نگاه فاصله نگیرم
    و باز همه چیز فراموشم میشه تا سالی یک بار یه دعای عرفه یا یه دعای ابوحمزه توی ماه رمضون پیش بیاد و کمی به خودم بیام و دوباره قول و قرارای سالای پیشم یادم بیان.


    یه چیز دیگه هم که هست تاثیر کلاسای تفسیر قرآنه که شاید در حالت عادی خیلی متوجهش نباشم، اما یک ترم که از این کلاسا محروم میشم می بینم که چقدر زندگی و طاعت و تفکرم بی روح تر از قبل شده.


    خلاصه این که پیامبر (ص) فرمودن مادامیکه به قرآن و عترت چنگ بزنید گمراه نخواهید شد، واقعا باید چنگ بزنیم. اما ما در بهترین حالت فقط از دور سلام می کنیم.


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,329
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,250 پست
    حضور
    122 روز 17 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    " از زمانی که خودم را شناختم یعنی از همان سالهای اول دبستان همیشه مسئله خدا و امامان

    برایم مهم بوده نه اینکه بگم بچه خارق العاده ای بودم. نه هرگز با یک سطح هوش متوسط.

    اما همیشه شبها که با خواهرم می خوابیدیم روی تخت توی هوای ازاد حیاط خانه یمان . اولین سوالی که از او می پرسیدم موضوع وجود خداوند بوده که کجاست و چرا ما اون را نمی بینیم.

    و ایشان هم تا حدی که من بتوانم بفهمم به صورت ساده جواب می داد.

    اما اکنون که سالهای زیادی از ان زمان گذشته هنوز هم در قلبم موضوع وجود خداوند و افرینش انسانها و جهان افرینش برایم روشن نیست.

    خوب یاد میاد که وقتی خواهرم را کلافه می کردم می گفت زیاد به این چیزا فکر نکن وگرنه دیوانه و کافر می شوی.

    عزیزانم ! هنوز هم موضوع وجود خداوند برایم لاینحل باقی مانده . اما با توجه به مرگ هایی

    را که خود شاهد انها بوده ام و حالات عزیزانم در لحظه مرگ واقعا" وجود خداوند را در ان لحظات سنگین و سخت حس کرده ام.

    و در زمانی که در مورد وجود خداوند و افرینش جهان و ادمی برایم سوال پیش می اید با تفکر به لحظه مرگ به این باور میرسم که جهان پس از مرگ حقیقت دارد.

    و قلبم به ارامش میرسد. و خود را به میان دریایی که خداوند در پیش رویم قرار داده است پرتاب می کنم.

    همان طور که برای مبارزه با ترس باید خود را به میان ان پرتاب کرد .برای شناخت و ایمان به خداوند نیز باید. خود را به خداوند سپرد. و انچه را او برایمان مقدر کرده است پذیرفت.

    یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود