صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: کرامات الحسینیه (ع)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0

    کرامات الحسینیه (ع)




    بسم الله الرحمن الرحیم

    «ان الحسین (ع) مصباح الهدی و سفینة النجاة»

    با عرض سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی و محترم

    بنده در این تاپیک قصد دارم گوشه ای از کرامات خامس آل عبا

    سید الشهداء حضرت امام حسين (ع) را که در طول تاریخ

    اتفاق افتاده برای تشنگان به معارف و فضائل اهل بیت (ع)

    تقدیم کنم...

    «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن

    اعدائهم اجمعین»

    ویرایش توسط شیعه اهل بیت(ع) : ۱۳۹۴/۰۸/۰۱ در ساعت ۱۵:۰۷


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آزاد کرده حسین (ع)

    مرحوم متقى صالح و واعظ اهل بیت عصمت و طهارت (عليهم صلوات اللّه) شهيد حاج شيخ احمد كافى (رضوان اللّه تعالى عليه ) نقل نمود:
    يكى از شيعيان در بصره سالى ده شب در خانه اش دهه عاشورا روضه خوانى مى كرد اين بنده خدا ورشكست شد و وضع زندگى اش از هم پاشيده شد حتى خانه اش را هم فروخت .
    نزديك محرم بود با همسرش داخل منزل روى تكه حصيرى نشسته بودند يكى دو ماه ديگر بنا بود خانه را تخليه كنند، و تحويل صاحبخانه بدهند و بروند.
    همسرش مى گويد: يك وقت ديدم شوهرم منقلب شد و فرياد زد.
    گفتم : چه شده ؟ چرا داد مى زنى ؟
    گفت : اى زن ! ما همه جور مى توانستيم دور و بر كارمان را جمع كنيم ، آبرويمان يك مدت محفوظ باشد، اما بناست آبرويمان برود.
    گفتم : چطور؟
    گفت : هر سال دهه عاشورا امام حسين (ع ) روى بام خانه ما يك پرچم داشت مردم به عادت هر ساله امسال هم مى آيند ما هم وضعمان ايجاب نمى كند و دروغ هم نمى توانيم بگوئيم آبرويمان جلوى مردم مى رود.
    يكدفعه منقلب گرديد، گفت : اى حسين ! مپسند آبرويمان ميان مردم برود، قدرى گريه كرد.
    همسرش گفت : ناراحت نباش يك چيز فروشى داريم .
    گفت : چى داريم ؟
    گفت : من هيجده سال زحمت كشيدم يك پسر بزرگ كردم پسر وقتی آمد گيسوانش را مى تراشى ، و فردا صبح دستش را مى گيرى مى برى سر بازار، چكار دارى بگوئى پسرم است؟ ، بگو غلامم است . و به يك قيمتى او را بفروش و پولش را بياور و اين چراغ محفل حسينى را روشن كن .
    مرد گفت : مشكل مى دانم پسر راضى بشود و شرعاً نمى دانم درست باشد كه او را بفروشيم يا نه ؟
    زن و شوهر رفتند خدمت علماء و قضيه را پرسيدند، علماء گفتند: پسر اگر راضى باشد، اشكالى ندارد، و بعد از سؤال بر گشتند خانه .
    يك وقت ديدند در خانه باز شد پسرشان وارد شد.
    پسر مى گويد: وقتى وارد منزل شدم ديدم مادرم مرتب به قد و بالاى من نگاه مى كند و گريه مى كند، پدرم مرتب مرا مشاهده مى كند اشك مى ريزد.
    گفتم : مادر چيزى شده ؟
    مادر گفت : پسر جان ما تصميم گرفته ايم تو را با امام حسين (ع ) معامله كنيم .
    پسر گفت : چطور؟
    جريان را نقل كردند، پسر گفت : به به ! حاضرم چه از اين بهتر.
    شب صبح شد گيسوان پسر را تراشيدند، پدر دست پسر را گرفت كه به بازار ببرد پسر دست انداخت گردن مادرش (مادر است و اينهم جوانش است ) پس يكمقدار بسيار زيادى گريه كردند و از هم جدا شدند.
    پدر، پسر را آورد سر بازار برده فروشان ، به آن قيمتى كه گفت ، تا غروب آفتاب هيچكس نخريد، غروب آفتاب پدر خوشحال شد، گفت : امشب هم مى برمش خانه يكدفعه ديگر مادرش او را ببيند فردا او را مى آورم و مى فروشم .
    تا اين فكر را كردم ديدم يك سوار از در دروازه بصره وارد شد و سراسيمه نزد ما آمد بمن سلام كرد جوابش را دادم .
    فرمود: آقا اين را مى فروشى ؟ (نفرمود غلام يا پسرت را مى فروشى ).
    گفتم : آرى .
    فرمود: چند مى فروشى ؟
    گفتم : اين قيمت ، يك كيسه اى بمن داد ديدم دينارها درست است .
    فرمود: اگر بيشتر هم مى خواهى بتو بدهم ، من خيال كردم مسخره ام مى كند.
    گفتم : نه .
    فرمود: بيا يك مشت پول ديگر بمن داد.
    فرمود: پسر جان بيا برويم .
    تا فرمود پسر بيا برويم ، اين پسر خود را در آغوش پدرش انداخت ، مقدار زيادى هم گريه كرد بعد پشت سر آن آقا سوار شد و از در دروازه بصره رفتند بيرون .
    پدر مى گويد: آمدم منزل ديدم مادر منتظر نتيجه بود، گفت : چكار كردى ؟
    گفتم : فروختم .
    يك وقت ديدم مادر بلند شد گفت : اى حسين ! به خودت قسم ديگر اسم بچه ام را به زبان نمى برم .
    پسر مى گويد: دنبال سر آن آقا سوار شدم و از در دروازه بصره خارج شديم بغض راه گلويم را گرفته بود بنا كردم گريه كردن ، يك وقت آقا رويش را برگرداند، فرمود: پسر جان ! چرا گريه مى كنى ؟
    گفتم: آقا اين اربابى كه داشتم خيلى مهربان بود، خيلى با هم الفت داشتيم ، حالا از او جدا شدم و ناراحتم .
    فرمود: پسرم نگو: اربابم، بگو: پدرم .
    گفتم : آرى پدرم .
    فرمود: مى خواهى برگردى نزدشان ؟
    گفتم : نه .
    فرمود: چرا؟
    گفتم : اگر بروم مى گويند تو فرار كردى .
    فرمود: نه پسر جان ! برو پائين من را پائين كرد، فرمود: برو خانه .
    گفتم : نمى روم ، مى گويند تو فرار كردى .
    فرمود: نه آقا جان برو خانه اگر گفتند: فرار كردى بگو: نه ، حسين مرا آزاد كرد.
    يك وقت ديدم كسى نيست .
    پسر آمد در خانه را كوبيد مادر آمد در را باز كرد.
    گفت : پسرجان چرا آمدى ؟ دويد شوهرش را صدا زد گفت : به تو نگفته بودم اين بچه طاقت نمى آورد، حالا آمده .
    پدر گفت : پسر جان چرا فرار كردى ؟
    گفتم : پدر بخدا من فرار نكردم .
    گفت : پس چطور شد آمدى ؟
    گفتم : بابا حسين مرا آزاد كرد.



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    گامهایی که به خاطر حضرت برداشت

    مخلص و مداح اهل بیت عصمت و طهارت (عليهم صلوات اللّه اجمعين) آقاى امير محمّدى نقل كرد:
    يكى از شبهاى جمعه مقارن با ساعت يك نصف شب آمدم تخت فولاد (قبرستان مؤمنين و علماى مشهور در اصفهان ) ديروقت بود، مردم خواب بودند، ماشين را خاموش نموده و با هُل آنرا داخل تكيه كردم .
    يك چند زيلو روى هم بود آمدم و بر روی آنها نشستم و سيگارى روشن كردم تا بعد بروم استراحت كنم .
    ناگهان چشمم به مقبره آقاى سيد محمّدباقر درچه اى استاد مرحوم آية اللّه بروجردى (رضوان اللّه تعالى عليه) افتاد.
    روى به آسمان كردم صدا زدم: خدايا ! من مى دانم آقا سيد محمّدباقر در خانه تو آبرو دارد، این سيد امشب بخواب من بيايد و يك خبرى از آن دنيا به من بدهد.
    سيگارم تمام شد رفتم خوابيدم.
    در عالم رؤ يا ديدم: جمعيتى دورتا دور كه بعضى نشسته و برخى ايستاده بودند.
    در اين هنگام ديدم آقا سيد محمّد باقر درچه اى يك پيراهن سفيد پوشيده و يك عرقچين بر سرش مى باشد اشاره بمن نمود و صدا زد: هر قدمى كه براى امام حسين (ع ) در دنيا برداشتم در اينجا (عالم برزخ ) دارند پايم حساب مى كنند.
    يعنى دنيا و آخرت اگر مى خواهى در خانه امام حسين (ع ) را رها نكن.



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    درخت خون می گرید

    جناب آقاى حجة الاسلام و المسلمين شيخ على موحد نقل فرمود:
    در ايام عاشورا بقصد ترويج و نشر احكام دين به سمت لارستان رفته بودم در اين چند روزيكه در فداغ رودشت اقامت داشتم روز تاسوعا چند نفر خبر آوردند كه شب گذشته از درخت سدرى كه در چهار فرسخى اينجا است نورى شبيه مهتاب ظاهر شد، جمعى از اهالى محل براى مشاهده آن درخت رفتند.
    فردا يعنى روز عاشورا خبر آوردند كه شب گذشته نورى ظاهر نشد لكن طرف صبح قطرات خون از آن درخت بر زمين مى ريخت و قطعه كاغذى كه چند قطره خون از آن درخت بر آن ريخته بود همراه آورده بودند.
    جماعتى از سنّي های آن محل پس از مشاهده آن خون، مشغول لعن بر يزيد و قاتلين امام حسين (ع ) شده و با شيعيان در اقامه عزاى آن بزرگوار شركت نمودند.



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عنایات امام حسین (ع)

    زاهد عابد و واعظ مرحوم حاج شيخ غلامرضاى طبسى فرمود:
    با چند نفر از دوستان با قافله به عتبات عاليات مشرف شديم هنگام مراجعت به ايران شب آخر كه در سحر آن بايد حركت كنيم متذكر شدم كه در اين سفر مشاهده مشرفه و مواضع متبركه را زيارت كردم جز مسجد براثا و حيف است از درك فيض آن مكان مقدس محروم باشيم .
    به رُفقا گفتم : بيائيد به مسجد براثا برويم .
    گفتند: مجال نيست ، خلاصه نيامدند، خودم تنها از كاظمين بيرون آمدم .
    وقتى به مسجد رسيدم در را بسته ديدم و معلوم شد در را از داخل بسته و رفته اند و كسى هم نيست.
    حيران شدم كه چه كنم ؟ اينهمه راه به امیدی آمدم، به دیوار مسجد نگريستم ديدم مى توانم از ديوار بالا بروم .
    بالاخره هر طورى بود از ديوار بالا رفته و داخل مسجد شدم و با فراغت مشغول نماز و دعا شدم به خیال اينكه در مسجد را از داخل بسته اند و باز كردنش آسان است .
    در داخل مسجد هم كسى نبود پس از فراغت آمدم در را باز كنم ديدم قفل محكمى بر در زده اند و بوسيله نردبان يا چيز ديگر رفته اند.
    حيران شدم چه كنم ؟ ديوار داخل مسجد هم طورى بود كه هيچ نمى شد از آن بالا رفت.
    با خود گفتم : عمرى است دم از حسين (ع ) مى زنم و اميدوارم كه به برکت آن بزرگوار در بهشت برويم باز شود با اينكه درب بهشت يقينا مهمتر است و باز شدن اين در هم به برکت حضرت ابى عبداللّه (ع ) آسان است .
    پس با يقين تمام دست به قفل گذاشتم و گفتم : يا حسين (ع ) ! و آن را كشيدم فورا در باز گرديد.
    در را باز كردم و از مسجد بيرون آمدم و شكر خدا را بجا آوردم و به قافله هم رسيدم .



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    معجزه مجلس عزاداری امام حسین (ع)

    متّقى صالح مرحوم محمّدرحيم اسماعيل بيگ كه در توسّل به اهل بیت (عليهم السلام ) و علاقه قلبى به حضرت سيدالشهداء (ع ) كم نظير و از اين باب رحمت بركات ظاهرى و معنوى نصيبش شده و در ماه رمضان 87 به رحمت ايزدى واصل شده، نقل فرمود:
    من در سن شش سالگى مبتلا به درد چشم شدم و تا سه سال گرفتار بودم و عاقبت از هر دو چشم كور شدم .
    در ماه محرم ايّام عاشوراء در منزل دائى بزرگوارم مرحوم حاج محمّد تقى اسماعيل بيگ روضه خوانى بود و من هم به آنجا رفته بودم چون هوا گرم بود شربت به مردم مى دادند.
    از دائى خواهش كردم كه من به مردم شربت دهم .
    گفت : تو چشم ندارى و نمى توانى .
    گفتم : يك نفر چشم دار همراه من كنيد تا مرا يارى كند.
    قبول نموده و من با كمك خودش مقدارى به مردم شربت دادم ...
    در اين اثناء مرحوم معين الشريعة اصطهباناتى منبر رفته و روضه حضرت زينب (عليهاالسلام ) را مى خواند و من سخت متأثر و گريان شدم تا اينكه از خود بى خود شدم.
    در آن حال مجلّله اى كه دانستم حضرت زينب (عليهاالسلام ) است دست مبارك بر دو چشم من كشيد و فرمود: خوب شدى و ديگر چشم درد نمى گيرى .
    پس چشم گشودم اهل مجلس را ديدم، شاد و فرحناك خدمت دائى خود دويدم تمام اهل مجلس منقلب و اطراف مرا گرفتند.
    به امر دائى ام مرا در اطاقى برده و مردم را متفرق نمودند.
    و نقل مى كند كه در چند سال قبل مشغول آزمايش بودم و غافل بودم از اينكه نزديكم ظرف پر از الكل است، كبريت را روشن نموده ناگاه الكل مشتعل شد و تمام بدن از سر تا پا را آتش زد مگر چشمانم را.
    چند ماه در مريضخانه مشغول معالجه بودم، از من مى پرسيدند: چه شده كه چشمت سالم مانده ؟
    گفتم : عطاى خانم حضرت زينب (عليهاالسلام ) و بركت مجلس روضه آقام امام حسين (ع ) است و وعده فرمودند كه : تا آخر عمر چشمم درد نگيرد.



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,310
    مورد تشکر
    753 پست
    حضور
    45 روز 21 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    امام صادق(ع) فرمود:
    "من زار الحسین(ع) من شیعتنا لم یرجع حتی یغفر له کلّ ذنب و یکتب له بکلّ خطوة خطاها... و محاعنه ألف سیئه و یرفع له ألف درجه؛_ هر کس از شیعیان ما، حسین(ع) را زیارت کند، بر نمی گردد مگر این که تمام گناهان او بخشیده شده و برای هر قدمی که بر می دارد، یک گناه از او آمرزیده شده و هزار گناه او محو و هزار درجه بالا برده می شود".


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مرثیه سرایی حضرت فاطمه زهراء (س) بر فرزندش

    سيد جليل و بزرگوار سيد حسين رضوى نقل مى نمود:
    بعضى از موثقين (اشخاص مورد اعتماد) بحرين حضرت زهرا (عليهاالسلام ) را در عالم رؤيا ديدند كه حضرت در ميان جمعى از زنان گريه و زارى و نوحه بر امام حسين (ع ) مى نمودند و اين بيت را مى خواندند:
    واحُسِينا واذَبيحا مِنْ قَفا
    واحُسِينا واغَسيلا بِالدِّماء
    واى بر حسينم ! واى بر كشته اى كه از پشت سر از بدنش جدا كردند.
    واى بر حسينم ! كه غسلش با خون بود.
    گويد: از خواب بيدار شدم در حالى كه مى گريستم و آن بيت شعر را بر زبان مى راندم .

    ویرایش توسط رحیل : ۱۳۹۴/۰۸/۰۸ در ساعت ۰۷:۴۱


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    انتقام از قاتل

    جناب حاج محمّد سوداگر كه چندين سال در هند بوده عجائبى در ايام توقف در هند مشاهده كرده از آن جمله نقل مى نمود:
    روزى در بمبئى يك نفر هندو (بت پرست ) مِلك خود را در دفتر رسمى مى فروشد و تمام پول آن را از مشترى گرفته از دفترخانه بيرون مى آيد.
    دو نفر شيّاد كه منتسب به مذهب شيعه بودند در كمين او بودند كه پولش را بدزدند، هندو مى فهمد، به سرعت خودش را به خانه مى رساند و فورا از درختى كه در وسط خانه بود بالا مى رود و پنهان مى شود.
    آن دو نفر شيّاد وارد خانه مى شوند هر چه مى گردند او را نمى بينند.
    به زنش ‍ عتاب مى كنند، مى گويند: ما ديديم وارد خانه شد بايد بگوئى كجاست؟
    زن مى گويد: نمى دانم .
    پس او را شكنجه و آزار مى نمايند تا مجبور مى شود و مى گويد: شما بحق حسين (ع ) خودتان قسم بخوريد كه او را اذيت نمی کنید تا بگويم .
    آن دو نفر بى حيا بحق آن بزرگوار قسم ياد مى كنند كه كارى با او نداشته باشند جز بدانند او كجاست ؟.
    زن به درخت اشاره مى كند پس آنها از درخت بالا مى روند و هندو را پائين مى آورند و پولهايش را برمى دارند و از ترس اينكه تعقيب و رسوا نشوند سرش را مى برند.
    زن بيچاره سر را بسوى آسمان بلند مى كند و مى گويد: اى حسين (ع ) شيعه ها ! من به اطمينان قسم به تو شوهرم را نشان دادم .
    ناگهان آقائى ظاهر مى شود و با انگشت مبارك اشاره بگردن آن دو نفر مى كند، فورا سرهاى آنها از بدن جدا شده مى افتند.
    بعد سر هندو را به بدنش متصل مى فرمايد و زنده مى شود و آنگاه از نظر غائب مى شود.
    مقامات دولتى با خبر مى شوند و پس از تحقيق ، به اعجاز آقا امام حسين (ع ) يقين مى كنند و از طرف حكومت چون ماه محرم بوده اطعام مفصلى مى شود و قطار راه آهن براى عبور عزادران مجانى مى شود و آن هندو و جمعى از بستگانش مسلمان و شيعه مى گردند.



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,047
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    76 پست
    حضور
    125 روز 24 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عزاداری هندوها

    سيد جليل مرحوم دكتر اسماعيل مجاب (دندان ساز) عجائبى از ايام مجاورت در هندوستان كه مشاهده كرده بود نقل مى كرد از آن جمله مى گفت : عده اى از بازرگانان هندو (بت پرست ) به حضرت سيدالشهداء (ع ) معتقد و علاقه مندند و براى بركت مالشان با آن حضرت شركت مى كنند.
    بعضى از آنها روز عاشورا بوسيله شيعيان شربت و فالوده و بستنى درست مى كرده و خود به حال عزا ايستاده و به عزاداران مى دهند و بعضى از آنها مبلغى كه راجع به آن حضرت است به شيعيان مى دهند تا در مراكز عزادارى صرف نمايند.
    يكى از آنها عادتش اين بود كه همراه سينه زنها حركت مى كرد و با آنها سينه مى زد.
    چون مُرد بنا به رسوم مذهبى خودشان بدنش را به آتش سوزانيدند تا تمام بدنش خاكستر شد جز دست راست و قطعه اى از سينه اش كه آتش آن دو عضو را نسوزانيده بود.
    بستگانش آن دو عضو را آوردند نزد قبرستان شيعيان و گفتند: اين دو قطعه راجع به حسين (ع) شما است .
    جایی که آتش جهنم كه طرف نسبت و قابل مقايسه به آتش دنيا نيست به وسيله حضرت امام حسين (ع ) خاموش و سرد و سلامت مى گردد پس نسوزانيدن آتش ضعيف دنيوى بوسيله آن بزرگوار جاى تعجب نيست
    .



صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود