صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مصطفی...

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مصطفی...




    به نام خدا.
    با سلام خدمت تمامی کانونی های گرامی.

    نمیدانم برایتان پیش آمده یا نه ولی گاهی اوقات در زندگی به قول امروزی ها هنگ میکنیم. دلهره ی سیاه و نامعلومی دامن گیرمان می شود که منبعش نامعلوم است و دلیلش در جمله نمی گنجد. شاید یک اتفاق یا یک حرفی باعث جرقه خوردن این احساس بشود و ناخود آگاه های تلنبار شده در روحت را بیرون بریزد. شاید هم بهانه و زنگ خطری است برای این که یک خانه تکانی اساسی در دلت بکنی. یک حس نا امنی، نا امیدی و یأس گرفتارت می کند که هر چقدر تلاش میکنی تا از دستش خلاص شوی بیشتر گرفتار میشوی. بیشتر از دنیا زده میشوی و بیشتر گمراه میشوی. دنبال بهانه ای هستی تا زمین و زمان را به رگبار ببندی و تمام مشکلاتت را گردن این و آن بیاندازی. داشته هایت را نمیبینی و از نداشته هایت دلگیر هستی. تا جایی که اگر زرنگ باشی باید دامن خدا را بگیری و البته خدا هم باید عنایت کند و نجاتت دهد. و اگر نه هم که کلا میزنی به دل این سیاهی و روزی چشم باز میکنی و میبینی یک شخص دیگر هستی! البته من در این مورد خوش شانس بودم و شاید دعای دوستانم هم باعث شد تا خدا لطف کند و با دست بزرگانی که تعریفشان را خواهید شنید نجاتم دهد.


    هدف من خاطره تعریف کردن نیست چون خاطره تعریف کردن نه در حوصله ی من میگنجد و نه در رسالت این سایت. من فقط اتفاقاتی که در طی این چند روز برایم افتاد را از لحاظ روحی و روانی و شاید دینی سبک سنگین میکنم و جزئیات مطلب را به این دلیل باز میکنم که خواننده را به عمق مطلب ببرم تا شاید کسی هم اگر در آینده به مشکلی من بر بخورد، با خواندن این حکایت قدری حالش بهتر شود. اگر از دوستان هم کسی سوالی داشته باشد یا نکته گنگی در داستان ببیند در همین تاپیک جواب میدهم.

    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0

    قسمت اول...




    مصطفی...
    قسمت اول.

    چند روز بود که بستری بودم و سر کار نرفته بودم. اتفاقاتی هم در اطرافم افتاده بود که شدیدا از نظر روحی آزرده خاطرم کرده بود. به همین دلیل نه تنها دل و دماغ انجام هیچ کاری را نداشتم، بلکه خیلی هم به دنیا و آینده بدبین بودم. بعد از چند روز که کمی رو به بهبودی گذاشتم مادرم پیشنهاد کرد که برای تغییر آب و هوا و تازه شدن روحیه مان و دور بودن از استرس کار و شلوغی تبریز یک مسافرت یک روزه برویم به خوی (khoy). خوی یک شهر در حدود 120 کیلومتری تبریز است ولی چرا خوی؟ هر شهر دیگری که بود فوری اعتراض میکردم و قبول نمیکردم چون اصلا آمادگی روحی نداشتم. ولی خوی فرق میکرد. خوی برای من یعنی منبع آرامش. این بار هم که خیلی نیاز داشتم. اصلا نمیدانم چرا به ذهن خودم نرسیده بود.

    داستان از اینجا شروع میشود. در زمان جنگ تحمیلی دو دوست بودند به نام های حاج علی و حاج حسین. وقتی میگویم حاجی حتما فکر میکنید سن زیادی داشتند ولی نه. هر دو حدودا 23-24 سال داشتند که به فرماندهی دسته و تیپ در دفاع مقدس برگزیده شدند. خیلی جوان بودند ولی خب جوان های جنگ!! حاج حسین با مادر من و حاج علی با یک خانم بیوه که یک پسر و دو دختر داشت ازدواج کردند. دلیل این کار حاج علی این بود که در آن دوران جوانانی که اعتقاد قوی داشتند با خانم هایی که بیوه و دارای فرزند بودند ازدواج میکردند که آنها را تحت حمایت مالی قرار دهند. ولی برای حاج حسین و مادرم ازدواج اول بود و علاقه زیادی هم به یکدیگر داشتند. هر دو پسر اهل خوی بودند ولی چون مادر من اهل تبریز بود حسین آقا به تبریز آمد. علی آقا و خانواده اش در خوی بودند ولی بعد از ازدواج هم با رفت و آمد خانوادگی دوستی در میانشان باقی مانده بود.

    القصه حسین آقا در سال 59 در جبهه زخمی شد و نگذاشت دوستانش که در حال عقب نشینی بودند او را هم با خود به عقب خط بیاورند.
    میگویند جنگ را درست نشان بدهید نه درشت! درستش این است که بعضی ها ترسیدند و برگشتند. ولی حسین آقا ماند و شاهدان میگویند عراقی ها آمدند بالا سرش و به شهادت رساندندش. مادرم با اینکه همسرش شهید شده بود و دیگر بهانه ای برای دوستی با خویی ها نداشت، به خاطر روحیه انقلابی خانواده و خودش و بسیجی وار بودن این رابطه را حفظ کرد و به همراه حاج خانم (همسر علی آقا) و همسران سایر شهدا، خیلی در پشت جبهه خدمت کردند. حاصل ازدواج علی آقا با حاج خانم هم سه پسر بود به ترتیب سن و با نام های حسین، حسن و مصطفی. و با فرزند خوانده ها میشدند 6 فرزند. میر غلام و دو خواهر.

    علی آقا با وجود سن جوانش فرمانده تیپ بود. دوره ی دافوس هم دیده بود و قرار بود پس از بازگشت از عملیات به دلیل شهادت شهید مهدی باکری، فرمانده لکشر 31 عاشورا شود. ولی شهادت در تقدیر او هم نوشته شده بود...

    ان شاالله ادامه دارد...
    ویرایش توسط مجنون : ۱۳۹۴/۰۸/۲۳ در ساعت ۲۳:۴۳
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0

    قسمت دوم...




    مصطفی...

    قسمت دوم...


    علی آقا هم مثل اکثر فرماندهان جنگ، آسمانی بود و لایق شهادت. سال 64 در جبهه با ترکش خمپاره در آغوش پسر خوانده اش میرغلام به شهادت رسید. خود میر غلام هم که از شهادت پدر خوانده بی نهایت دلگیر بود، سه ماه بعد از علی آقا به شهادت رسید. حاج خانم مانده بود با دو شهید و 5 فرزند و مادرم که فرزندی نداشت ولی باز هم نه تنها دست از کار نکشیده بودند، بلکه با جدیت بیشتر در خدمت جانبازان و خانواده شهدا بودند. تا سال 68 که جنگ تمام شد و مادرم با پدرم که او هم سپاهی و رزمنده بود ازدواج کرد. حالا حدودا 27 سال از آن روزها گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده بود. ولی دوستی همان دوستی بود. همان صمیمیت و صفای دوران جنگ.

    از دوران بچگی تصویر منحصر به فردی از هریک از پسرهای حاج خانم داشتم. حسین، ارشدترین فرزند پسر... بی نهایت با ادب و متین بود. کمی چاق بود و شیرین ترین لبخند را داشت. حسن نسبتا لاغر بود و آرامش و معنویت خاصی داشت. ولی مصطفی درشت استخوان بود و خیلی لوتی صفت، شلوغ و با انرژی بود. تعریف مادرم از تصویر من منحصر به فرد تر بود. خیلی وقت است آن تعریف به خصوصش را نشنیده ام ولی آنطور که یادم میاید در مورد مقید بودن خاص این سه برادر به نماز است. نماز خیلی برایشان اهمیت دارد. و به عنایت همین نماز هم خدا را شکر زندگی خیلی خوبی دارند. همین نماز است که انسان را نجات میدهد. مصطفی که جوان ترینشان است از من 5 سال بزرگتر است. سه ماهه بود که علی آقا شهید شد و هیچ خاطره ای از پدر ندارد. ولی با وجود شهادت پدر، حاج خانم مثل یک شیر زن، زینب وار پسرهایش را بزرگ کرده بود طوری که معنویت و سادگی در سیمایشان میدرخشید. هر وقت به خانه شان میرفتیم از ابتدا شوخی و خنده بود تا آخر. با حسن از همه صمیمی تر بودم. چون مثل خودم بود. آرام و ساکت. خیلی کم میخندید. بیشتر لبخند میزد. ولی نمیدانستم اینبار قرار است مصطفی به دادم برسد نه حسن. پنجشنبه عصر از تبریز حرکت کردیم. برادرم و پسر داییم هم بودند. من بیشتر از همه میدانستم که خوش میگذرد و نیاز هم داشتم. خیلی نیاز داشتم.

    در راه از مادرم پرسیدم: مامان حسن اینا هم هستن؟ گفت: نه پسرم حسن با خانمش رفته قم. اونجا با خانمش درس حوزوی میخونن. یه دختر کوچولوی خیلی ناز هم داره. نه میدانستم حسن طلبه شده و نه میدانستم صاحب فرزند شده. مادرم ادامه داد: حسن خادم حرم حضرت معصومه (س) هم هست. 10 روز شب ها خونه است و 10 روز حرم. داشتم فکر میکردم لباس خادمی چقدر به حسن برازنده است. داشتم لبخندش را در ذهنم تداعی میکردم. به خودم که آمدم دیدم خودم هم دارم لبخند میزنم. تمام فکرم در این بود که زندگی این ها کجا و زندگی ما کجا. با همین افکار به خوی رسیدیم. حدود ساعت 9. علی رغم اینکه بارها این مسیر را آمده بودیم ولی باز هم نشانی خانه را بلد نبودیم. مادرم با حاج خانم تلفنی هماهنگ کرد و حاج خانم گفت دخترش در میدان سید الشهدا با ماشین منتظرمان خواهد بود. به یک میدان رسیدیم که تابلو نداشت. ماشین را نگه داشتیم که از یک عابر اسم میدان را بپرسیم که ناگهان یک پژو در سمت راستمان توقف کرد و شروع کرد به بوق زدن...

    ان شاالله ادامه دارد...

    ویرایش توسط مجنون : ۱۳۹۴/۰۸/۲۳ در ساعت ۱۸:۴۲
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0

    قسمت سوّم




    مصطفی...

    قسمت سوم...

    با اولین بوقش تمام سر ها به طرف آن ماشین چرخید. یک پسر تپل حدودا 10-12 ساله در سمت راست بود و یک خانم محجبه پشت فرمان داشت به مادرم لبخند میزد. دختر حاج خانم بود و پسر هم پسر نوه ی حاج خانم بود. نوه ای که علی آقا هرگز ندید. هیچ کدام از نوه هایش را ندید. فکر کنم حتی مصطفی را هم ندید. بالاخره پشت سر آنها راه افتادیم و رفتیم رسیدیم تا کوچه ی خانه حاج خانم. هنوز دم در نرسیده بودیم که علم ها و پارچه های سیاه را با نوشته های یا ابوالفضل و یا حسین، آویزان از در و دیوار خانه شان دیدم. دلم ریخت. این ها تا اربعین پیراهن سیاه را از تن خودشان و خانه شان در نمیآورند. از ماشین ها پیاده شدیم و مادرم با زهرا خانم خوش و بش کرد. مرد ها هم با امیر حسین همان پسر تپل زهرا خانم و نوه ی حاج خانم خوش و بش کردیم. 5 سال پیش آخرین باری که آمدیم خوی خیلی کوچک بود و خیلی شلوغ بود. ولی الان خیلی متین و بزرگمنشانه رفتار میکرد.


    در باز شد و حاج خانم آمد بیرون. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. مادرم هم که نگو. همدیگر را بعد از 5 سال میدیدند. این ها مشغول خوش و بش خودشان بودند و من چشمم دنبال مصطفی بود. چون مادرم گفته بود مصطفی و خانمش با حاج خانم (در طبقه دوم) زندگی میکنند. وارد حیاط شدیم. از بدو ورود به خانه احساس میکردم در بهشت هستم. در این خانه میشد پرواز کرد. از توی حیاط داخل خانه قشنگ دیده میشد و من منتظر بودم مصطفی با خنده به استقبال بیاید. حاج خانم که دید خیلی شوق مصطفی را دارم گفت: آقا سید مهدی مصطفی نیست. منبر داره. ساعت 11 میاد.(سال پیش که دایی ام به رحمت خدا رفت و مصطفی از خوی آمد تا برای نماز میتّش پیش نماز شود فهمیدم که روحانی شده) انگاری باد لاستیکم خالی شد. بدجوری خورد در ذوقم. باید 2 ساعت هم تحمل میکردم تا مصطفی را میدیدم. یک پارچه ی عریض سیاه زده بودند به دیوار های خانه که سر تا سرش شعر های عاشورایی نوشته بودند. جلوی پنجره هم یک صندلی بود و کنار صندلی یک میز با یک ظرف پر از مُهر. معلوم بود عصر اینجا مراسم عزاداری بر پا بود.

    اتاق پذیرایی خیلی ساده. دو سه تا فرش. دور تا دور پتو و متکّی. نشستیم و زهرا خانم چایی آورد. خانم ها معمولا با آقایون نمیشستند. رفتند در یک اتاق. ولی من از رفتنشان ناراحت نبودم. من هنوز محو معنویت خانه بودم.
    مثل اینکه از صراط رد شده بودم و به بهشت وارد شده بودم. زمان ایستاده بود و من در بهشت بودم. غرق در لبخند به عکس حضرت امام (ره) و حضرت آقا (مد ظله) نگاه میکردم. به عکس میر غلام و علی آقا نگاه میکردم. محو کتاب های کتابخانه چوبی بودم. به گلدان های کنار پنجره نگاه میکردم و سعی میکردم شادی ام را پنهان کنم. اصلا حواسم نبود که چایی ام سرد شده. ناگهان زهرا خانم وارد اتاق شد و شروع کرد به این که: چایی هاتون... ناگهان در زده شد. در دلم گفتم حتما مصطفی است. گل از گلم شکفته بود...

    ان شاالله ادامه دارد...

    ویرایش توسط مجنون : ۱۳۹۴/۰۸/۲۳ در ساعت ۲۳:۴۲
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مصطفی...

    قسمت چهارم...

    آنقدر که دوست داشتم ببینمش اصلا یادم رفته بود که حاج خانم همان اول گفت مصطفی تا ساعت 11 منبر دارد. در را باز کردند. یک آقا، خانم و یک پسر بچه حدودا 5 ساله وارد شدند.تا فهمیدم مصطفی نبود در دلم به شانسم بد و بیراه گفتم. خانم فوری سلام داد و رفت در اتاق بغلی پیش خانم ها و ولی آقا با لبخند زیبایی پیش آمد. قبلا هم او را دیده بودم. دفعه ی پیش که آمدیم خوی عید غدیر بود و این آقا بی خیال نمیشد که سید عیدی بده! بالاخره جلو آمد. سلام و احوال پرسی کردیم. رو بوسی کردیم و نشستیم. نه اسمش را میدانستم و نه نسبتش با حاج خانم اینها را. فقط میدانستم از صورتش نور میبارید. محاسنش بلند بود و موهای جلوی سرش کمی ریخته بود. تا نشست شروع کردند با پدرم به صحبت.

    پدرم برای اینکه کمی یخ مجلس را ذوب کند، از او پرسید حاج آقا شما به چه کاری مشغول هستید؟ گفت: قمم دیگه آقا سید. پدرم پرسید:‌روحانی هستید؟ گفت: روحانی که چه عرض کنم. طلبه دیگه!! حدودا 10 سالی میشه در قم هستم. قم بیاید در خدمتتون هستم. و وقتی پدرم پرسید وضع و اوضاع چطوره، طرف انگار داغ دلش تازه شد. شروع کرد به صحبت در مورد وضع روحانیون قم:‌شکر خدا دیگه آقا سید. طلبه جماعت اگه کار نکنه نمیتونه روزگارش رو بگذرونه. وگرنه حقوق حوضه اصلا کافی نیست. به مجرد ها 100 تومن میدن به متاهل ها هم 200 تومن. تازه واسه ی اون هم باید 6-7 ساعت تو نوبت وایستی. من که اون پول رو نمیگیرم. من خودم کار میکنم. ولی کسانی هستند که مرجع تقلیدشون ماهی 20 تومن میده. و طفلک ها از سر نیاز مجبورن برن صف وایستن اون 20 تومن 30 تومن رو بگیرن. تو تهران خیلی بهتر به طلبه ها میرسن. طلبه های شهر های دیگه طفلک ها خیلی در مضیقه ان.


    لا به لای صحبت هایش زهراخانم از آشپزخانه صدا زد: علی آقا؟ خاله میای اینا رو ببری؟ فهمیدم اسمش علی است و پسر دختر بزرگتر حاج خانم است. رفت و با دو بشقاب کوچک پر از خرما برگشت. یکی را گذاشت جلوی خودمان و یکی هم جلوی بچه ها ( پسر دایی و برادر من. امیر حسین و پسرکوچولوی خودش غلامحسن). خودش هم نشست همان جای قبلی اش. پدرم از روی کنجکاوی پرسید:‌حاج آقا ببخشید میشه بپرسم شما چند سالتونه؟ علی یکی دو ثانیه ی طولانی با یک قیافه متفکرانه به پدرم نگاه کرد و گفت: دقت کردین وقتی از ترک ها میپرسین چند سالتونه اول میگن «به قیافه ام میاد چند ساله باشم؟؟» همگی خندمان گرفت. راست میگفت تا به حال دقت نکرده بودم. هرکس از ما ترک ها سن و سالمان را میپرسد اول همین را میپرسیم. وقتی خنده تمام شد چند ثانیه صبر کرد و به پدرم گفت: حالا به نظرتون به قیافه ام میاد چند ساله باشم؟؟ دوباره خنده ها شروع شد. ولی اینبار گفت: من متولد 68 هستم آقا سید. و با زیبایی تمام به پدرم لبخند زد. من شاخ درآورده بودم. از من یک سال بزرگتر بود و یک پسر 5 ساله داشت. اصلا به قیافه اش هم نمیامد. دفعه ی پیش با خودم میگفتم این حد اقل 30 ساله است. الان هم قبل از اینکه سنش را بگوید داشتم در ذهنم حساب میگرفتم 35؟ 37؟ 39؟؟ بحث سن و سال که تمام شد پدرم که گویا از صبحت هایش خیلی خوشش آمده بود گفت: بله حاج آقا میفرمودید... علی هم با صورتی که انگار از پرحرفی خجالت میکشید ولی دوست داشت حرف بزند ادامه داد...

    ان شاالله ادامه دارد...

    ویرایش توسط مجنون : ۱۳۹۴/۰۸/۲۴ در ساعت ۱۲:۵۸
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0

    قسمت پنجم...




    مصطفی...
    قسمت پنجم...

    بله آقا سید! طلبه های شهرهای کوچیک وضعشون زیاد خوب نیست! ولی باز هم با همین اوضاع خیلی هاشون داوطلبانه میرن شهر ها و روستای دور افتاده و محروم و تبلیغ میکنن و یکی دو ماه با زن و بچه شون در این روستا ها میمونن. همیشه خونه به دوشن. از روستاهام چیز به درد بخوری بهشون نمیدن. یا برنج یا نخود یا عدس. همون ها رو هم میارن تو حوزه و با بقیه طلبه ها تقسیم میکنن. طلبگی دل میخواد... بعضی از طلبه ها مثل من نیستن. واقعا از جون مایه میزارن.
    بعدش هم پدرم یکی دو تا سوال اعتقادی پرسید و علی با حوصله برایش توضیح داد.

    صحبت داشت گرم میشد که زهرا خانم سفره را آورد و گذاشت وسط اتاق و به امیرحسین اشاره کرد که سفره را پهن کند. خانم ها هم سفره ی خودشان را در اتاق خودشان پهن میکرند. امیر حسین سفره را برداشت. من هم بلند شدم که کمکش کنم. علی گفت:
    عه! آقا سید شما چرا؟ گفتم: بزار کارمو بکنم علی آقا. همیشه از کارکردن در آن خانه لذت برده ام. در این حین هم غلامحسن پسر علی داشت در نهایت بامزگی بشقاب ها را میگذاشت. این غلامحسن آنقدر با مزه بود که به قول خانم ها آدم دوست داشت بگیرد بخوردش. چند دقیقه قبل از شام یک تکه کاغذ را لوله کرده بود و به جای میکروفون گرفته بود جلوی دهانش و داشت نوحه خوانی میکرد و سینه میزد. تماشا کردنش قند در دل آدم آب میکرد.

    بالاخره بشقاب ها چیده شد و پلو و خورشت مرغ ساده و سوپ جو را آوردند. سه کاسه زیتون و سه کاسه ترشی هم آوردند و دو تا دو تا در سفره پخش کردند. علی همان اول به شوخی گفت:
    ما سر سفره فامیل، دوست، آشنا، برادر، خواهر، پدر و مادر و این چیزا سرمون نمیشه ها! نخوری تموم میشه! ولی با این حال با متانت وصف نشدنی دسته ی ملاقه داخل کاسه سوپ را به سمت پدرم برگرداند. تعارف هایی رد و بدل شد و بالاخره پدرم تسلیم شد و سوپ کشید. بقیه هم کم کم مشغول شدیم. سوپشان از بهترین سوپ هایی که در تبریز خورده بودم لذیذ تر بود. برنج خالی شان از گران ترین و معروف ترین پیتزا استیک هایی که در تبریز خوردم خوشمزه تر بود. عطر برنج و سوپ آدم را مست میکرد. حس غذاهای نذری ظهر عاشورا را داشت. بعضی جاها در زندگی دیگر مادیات سیرت نمیکند. دیگر غذاهای آنچنانی طعمی برایت ندارند. دلت یک بشقاب بهشتمیخواهد! غذا که آسمانی باشد به قول ما ترک ها طعم و عطرش تا مغز استخوانت میرسد.

    وسط غذا حاج خانم از اتاق خانم ها آمد بیرون و گفت:
    علی آقا من بالاسر مهمون هامون نیستم ها. بهشون برس. علی هم جواب داد: نگران نباش حاج خانم قوانین رو میدونن. هرکی نخوره از دستش در میره. من کلا آدم تعارفی هستم ولی تعارف برایم در این خانه معنی نداشت. برادر و پسر دایی ام فوری از غذا دست کشیدن. علی گفت: عه! تازه داشتیم آماده میشدیم واسه نیمه دوم! گفتم: علی آقا نگران نباش. خودم جورشونو میکشم. و دوباره برنج کشیدم. لا مصب ترشی آنقدر خوشمزه بود که آدم را گرسنه تر میکرد. زیاد اهل زیتون نیستم ولی غلامحسن آنقدر بامزه زیتون میخورد که من هم هوس میکردم بخورم. القصه آنقدر خوردم که داشتم منفجر میشدم. وقتی کنار کشیدم علی گفت: کجا؟! تازه جور یک نفرشونو کشیدی! پس جور اونیکی چی؟؟ خندیدم و گفتم: علی آقا به خدا دیگه دارم میترکم! خود علی که هنوز داشت غذا میخورد به پدرم که او هم خیلی وقت بود سیر شده بود گفت: آقا سید غذای مادربزرگ ما (حاج خانم) اونقدر خوشمزه است که ما تا ترشی باشه به خوردن ادامه میدیم. و واقعا هم ادامه داد. با جثه ی کوچکش خیلی میخورد.


    بالاخره دعا کردیم و سفره را جمع کردیم و باز یک دور چایی آوردند. ساعت حدودا ده دقیقه به یازده بود و من کم کم داشتم از انتظار خسته میشدم. چند دقیقه ی طولانی هم گذشت و باز در زده شد. این بار مطمئن بودم که
    مصطفی است. از شدت شوق مثل فنر پریدم و ایستادم و با لبخندی که دست خودم نبود به در ورودی خیره شدم. حدسم درست بود. خودش بود. به زور هیجانم را پنهان کرده بودم. هاله اش را میدیدم که از حیاط دارد میاید ولی چون چراغ حیاط روشن نبود خوب نمیدیدم. حتی آمدنش از حیاط به داخل هم برایم طولانی بود...

    ان شاالله ادامه دارد...

    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مصطفی...

    قسمت ششم...



    بالاخره در را باز کرد و آمد داخل. از لحظه ی آمدنش لبخند در صورتش شکفت و طوری لبخند میزد که آدم مجبور میشد لبخند بزند. گفت:
    سلام علیکمممم و رحمه الله!!!!! من آنقدر ذوق زده بودم که زبانم بند آمده بود. لباس روحانیت خیلی به مصطفی میامد. از سمت چپ اول با علی دست داد. بعد با پدرم دست داد و روبوسی کرد و بعد محکم او را بغل کرد. پدرم هم او را بغل کرد و گفت: آقا مصطفی انگار دستم رفت تو جیبت!! (داخل عبایش جیب داشت) مصطفی خندید و گفت: عیبی نداره آقا سید جیب آخوند خالیه!! بعد نوبت من رسید. به آرامی سلام دادم و صورتش را بوسیدم. مرا هم در آغوش کشید و گفت چطوری آقا سید مهدی. ولی من محکم بغلش کرده بودم و چشم هایم را برای چند ثانیه بسته بودم و او را به سینه ام میفشردم. حواسم نبود من هم دستم رفته بود در جیبش. به شوخی خندید و گفت: پدر و پسری از جیب این آخوند بیچاره چی میخواین؟ من آنقدر مسرور بودم که هرجا میرفت چشم هایم در صورتش بود. با بقیه هم سلام و احوال پرسی کرد و بعد ناگهان مادرم مثل جن بالا سرش نازل شد و گفت: به به!! چشممون روشن!! حضرت آقا تشریف آوردن. خودت مهمون دعوت میکنی بعد میری منبر دیگه هان؟؟؟

    مصطفی به نشانه ی خجالت صورتش را با دستانش گرفت و شروع کرد بلند بلند خندیدن. بعد دو دستش را سمت چپ صورتش گرفت که مثلا از خجالت مادرم را نبیند و گفت:
    ببخشید خاله جون منبر داشتم. باید میرفتم. (همه ی پسر های حاج خانم حتی حسین که راحت 37-38 سالش میشود مادرم را خاله جون صدا میکنند چون مادرم به قول خودش آنها را بزرگ کرده) من هم همینطوری بی دلیل میخندیدم. از شادی میخندیدم. میدانستم لحظه به لحظه ی بودنم با مصطفی غنیمت است و فردا این موقع حسرت این لحظه را خواهم کشید به همین دلیل سعی میکردم نهایت استفاده را بکنم. مصطفی تعارف کرد که بنشینیم و خودش هم رفت تا لباسهایش را عوض کند و بیاید. نشستیم و مصطفی رفت. بعد از یکی دو دقیقه برگشت و وقتی دید ما میخواهیم دوباره به پایش بلند شویم، مثل این دروازه بان ها که برای گرفتن توپ به سمت جلو شیرجه میزنند، شیرجه زد روی فرش و گفت: بلند نشیییییین!!! بدجوری به این کارش خندیدم. خودش هم خندید. نشست و به ستون وسط پذیرایی که تقریبا رو به روی من بود تکیه داد. او هم مثل بقیه سیاه پوشیده بود و البته سیاه پوشیندشان دلیل دیگری هم داشت. فردای آن روز سالروز شهادت علی آقا بود!!

    کم کم صحبت شروع شد. پدرم پرسید:
    آقا مصطفی هر روز منبر دارید؟ گفت: بله آقا سید ماه محرم تا اربعین هر روز. نماز صبح و نماز مغرب و عشا هم میرم. بعد رو کرد به ما و به شوخی گفت: فردا صبح میبرمتون نماز صبح!! بعد از اونجا مستقیم دعای ندبه و بعد هم تا عصر کارگری تو مسجد!! تا شما باشید دور و بر آخوند نپلکید!! و بلند خندید. من با اینکه میدانستم شوخی میکند در حالی که سعی میکردم نخندم گفتم: عیبی نداره هرجا بری باهاتم!! بعد مصطفی ادامه داد: جلوی مسجد یکمی کارهای ساخت و ساز هست. اوقات بیکاری میریم اونجا کارگری. البته ما کارگر بین المللی هستیم. بعد با یک لحن طنز آمیز خبری ادامه داد: از کشور های مختلف به من زنگ میزنن و منو دعوت میکنن برای کارگری. همین چند هفته پیش تو کربلا کارگری میکردیم. داشتیم موکب ایرانیا رو میساختیم.

    پدرم با تعجب پرسید:
    کربلا بودید؟!! مصطفی گفت: آره دیگه!!! داشتیم اونجا عملگی میکردیم. همه مون بودیم. من حسین، حسن، مجید و علی (مجید پسر بزرگتر زهرا خانم و برادر امیر حسین). علی هم تایید کرد که او هم بود. بعد مصطفی شروع کرد با آب و تاب از کربلا گفتن...

    ادامه دارد ان شاالله...

    ویرایش توسط مجنون : ۱۳۹۴/۰۸/۲۵ در ساعت ۲۰:۰۳
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0

    قسمت هفتم...




    مصطفی...

    قسمت هفتم...


    تا مصطفی شروع کرد به تعریف از کربلا آثار شرمندگی و خجالت از چهره ام نمایان شد. این لحظه ها برایم لحظه های آمادگی برای بیرون آمدن از سیاهی بود. مصطفی داشت انقلابی را که قرار بود آن شب در وجودم رخ بدهد پایه ریزی میکرد. مصطفی حرف هایش را اینطور شروع کرد: امسال میرین کربلا؟؟ ما سال پیش از چند هفته قبل از اربعین رفته بودیم. رفته بودیم اونجا کار میکردیم. اربعین هم اونجا بودیم. همه مون بودیم. سید مهدی اونجا معجزه هایی میبینی که نگو!! 20 میلیون نفر آدم بودن. کربلا نصف خویه! (خوی هم شاید از نصف تبریز کوچکتر باشد) ولی با این وجود 20 میلیون نفر توش جا شدن!! سید مهدی!! 20 میلیون نفر آدم بودن از بینی یکیشون هم خون نیومد!! ناخن یکی زخم نشد!! اصلا معلوم نبود غذا ها و آبشون از کجا میومد. یه کارشناس عراقی بود میگفت این جمعیت حد اقل 20 میلیون متر معکب آب آشامیدنی میخواد. مراسم اربعین 3 روز. فرض کن هر روز 20 میلیون متر مکعب. تازه آب واسه دستشویی هم به کنار. راحت یه صد میلیونی آب میخواد!! این آب از کجا میومد خدا میدونست!! اونقدر مرغ و کباب و برنج بود که نگو! انگار از آسمون میومد!! باورت نمیشه.

    من داغ کرده بودم. ولی از طرفی هم از فرط آرامش داشتم لبخند میزدم. چیزهای تازه میشنیدم. گویی از پیله ای که شیطان دورم بافته بود بیرون آمده بودم. مصطفی رو به پدرم کرد و به توصیف معجزات اربعینی امام حسین (ع) ادامه داد: آقا سید! عصر ها قد سه برابر این دیوار ( به دیوار بزرگ خانه اشاره کرد) آشغال جمع میشد. فردا صبح پامیشدی میدیدی نیست!!! لا مصب معلوم نمیشد کجا میرفت اینهمه آشغال!! ولی ما ایرانی ها خیلی فرهنگ بدی داریم. هیچ کس اونجا تو فکر جاش و لباسش و این چیزها نبود. ولی ایرانی ها فقط ای وای لباسم! ای وای خیمه ام! ای وای کاروانم. بابا اومدی پیش شاه عالم تو فکر لباساتی؟! حرف های مصطفی داشت ذوبم میکرد. به صورتش خیره شده بودم. نه اینکه عمدا مصطفی را نگاه کنم. بلکه ظرف آشفته ی احساساتم فرصت واکنش را از جسمم گرفته بود. داشتم فکر میکردم مومنین واقعی چه کارهایی که نمیکنند و من چه ادعاهایی که ندارم. میروند برای زائرین چاه میکنند. موکب درست میکنند. دستشویی میسازند!! بی هیچ اجرتی. بی هیچ ادعایی!! بی هیچ پول و جایزه ای. فقط عشق! عشق به حسین (ع) و ابوالفضل (ع)...


    دوباره رو به من کرد و بیشتر دلم را ریخت: سید مهدی هرکی هرجا که خسته میشد دراز میکشید میخوابید. اصلا برای کسی مهم نبود که کجا میخوابه. همه جا مثل تشک گرم و نرم بود. حتی روی خار و خاشاک. امام حسین اصلا این روزها یه عنایت خاصی داره!!! پیر مرد ها و پیر زن ها تنهایی اومدن و رفتن! بعد کمی از خاطرات کارگری هایشان گفت. در این حین امیر حسین گوشی اش را بیرون کشید و یک تکه فیلم نشانم داد: دکتر سلامی ها سلاااام. این صدای جهادگران یک ملت است!! از جاده نجف کربلا!!! مصطفی گفت: آره. فیلم کارگری مونو فرستادیم به قسمت 100 دکتر سلام. راست میگفت...

    فیلمشان را پیدا کردم در اینترنت. این هم لینک فیلم.
    (دقیقه 25:14 نفر نشسته وسطی مصطفی است. ایستاده ها از سمت چپ: حسین. آن مرد عرب را نمیشناسم... حسن...علی...مجید)


    http://www.daqianus.com/49863/%D9%82...4%D9%88%D8%AF/


    ادامه دارد ان شاالله...
    ویرایش توسط مجنون : ۱۳۹۴/۰۸/۲۶ در ساعت ۲۱:۵۵
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مصطفی...

    قسمت هشتم...


    او داشت از کربلا و کارگری ها و سپاه بدر عراق میگفت و من هجوم حرارت را به صورتم حس میکردم. شرمندگی از تمام وجودم میبارید. با اینکه حرفهایش را تایید میکردم و لبخند میزدم ولی کاملا له شده بودم. داشتم بیدار میشدم. داشتم از خواب زشت و زیبایی مدت ها بود داشتم میدیدم بیدار میشدم. فکرم این بود که من نود درصد اوقات از خدا و دنیا طلبکارم. ولی او چه؟ پدرش را ندیده است! از ابتدا بدون سایه ی پدر بزرگ شده. حتی یک درصد امکانات و راحتی هایی که من در زندگی داشتم نداشته. ولی با این روحیه و این انرژی به قول خودش علاوه بر روحانیت دارد کارگری امام حسین (ع) را میکند. هرچه او بیشتر اوج میگرفت من بیشتر در زمین فرو میرفتم ولی با اینکه فاصله مان برایم مشخص میشد، لحظه به لحظه بیشتر به هم نزدیک میشدیم. به احوالات اخیر خودم فکر میکردم و به این میاندیشیدم که این اواخر حتی تا جایی پیش رفتم که فکر احتمال عدم وجود خدا هم به ذهنم خطور کرد! ولی حالا چه میدیدم؟؟ خدا در وجود مصطفی برایم تجلی کرده بود. خدا در عشق و انرژی و خنده های مصطفی و علی برایم تجلی کرده بود. صورتم داشت به جوش میامد. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. مصطفی فوق لیسانس علوم سیاسی هم دارد و استاد دانشگاه هم هست. به همین دلیل فکر کردم باید از او بپرسم!

    خجالت را کاملا کنار گذاشتم و پرسیدم:
    مصطفی این کسانی رو که تو دانشگاه تیریپ روشن فکری و عقل گرایی میگیردشون دیدی؟ اینایی که خدا رو هم منکر میشن!! شما واسه مقابله با اینا آموزش دیدین؟ آخه هیچ چیزی جز عقل رو قبول نمیکنن. اثبات خدا با عقل هم کههههه...آره دیگه... یکمی سخته. ناگهان قهقهه های چند دقیقه ی پیشش به یک لبخند زیبا و جدی تبدیل شد و گفت: سید مهدی همه ی اینا دلیلش اینه که اولا مطالعه ندارن. دوما مشکلاتشون تو زندگی زیاده و سعی میکنن با انکار وجود خدا و هیچ و پوچ دونستن عالم، کارهای غلط خودشون رو توجیه بکنن و به اصطلاح همه چیز رو بندازن گردن دنیا. من خیلی با همچین آدمایی تو دانشگاه همکلام شدم. یکمی که باهاشون حرف بزنی میبینی اشکال از شخصیتشونه. نه اینکه با مطالعه ی زیاد به این نتیجه برسن که خدا نیست!!! حرف هایش از طرفی مثل پتک بر سرم کوبیده میشد. از طرفی هم احساس میکردم دو دستی دستانم را گرفته و دارد مرا از باتلاقی که کم مانده تا سر درش فرو بروم بیرون میکشد. پوچ گرایی و منفی گرایی ویروسی است که اگر به وقتش کشف و درمان نشود از کسی مثل من، یک صادق هدایت تمام عیار میسازد. ولی خدا یار بود. بخت یار بود... بعدش مصطفی شروع کرد به توضیح دادن برهان صدیقین و برهان خُلف. اینقدر که ادعای مطالعه داشتم تا به حال اسم این برهان ها را نشنیده بودم. او با حوصله توضیح میداد و من با دقتی بیشتر از حوصله ی او گوش میدادم. چون او داشت بدیهیاتش را میگفت ولی من تشنه بودم!!! تشنه ی این حرف ها!!!

    در میان کلامش حاج خانم آمد و گفت:
    مصطفی دیر وقته! برید بخوابید بقیه اش فردا. ساعت حدودا 12 بود. پدرم کمی خواب آلود بود. مصطفی رفت از طبقه ی بالا لحاف و تشک آورد. مادرم مصطفی را که میدید تک نفره اینقدر لحاف و تشک را آورد کمی سر به سرش گذاشت. آفرین جوون!! احسنت! خسته نباشی! بالاخره دختر ها و نوه های حاج خانم هرکدام رفتند خانه های خودشان و پسر ها هم در پذیرایی خوابیدند. خانم ها در اتاق خودشان و من و پدرم هم رفتیم اتاق مصطفی. وقتی رفتیم اتاق مصطفی مادرم که هنوز نخوابیده بود هم آمد. این اتاق قبلا اتاق نشیمن بود ولی به قول خودشان خیلی وقت است که تلویزیون نمیبینند. بیشتر شبیه به اتاق مطالعه بود. تعدادی صندلی داشت و یک کتابخانه پر از کتاب. مصطفی به مادرم گفت: خاله جون میدونی اینجا کجاست؟ مادرم گفت: کجاست؟ مصطفی خندید و گفت: اینجا محضر منه دیگه!!! هرکی میگه حاج آقا بریم از محضرتون استفاده کنیم میگم باشه بریم!! بعد بلند خندید. مادرم هم خندید و رفت به اتاق خانم ها. ماندیم من و مصطفی و پدرم با لحاف و تشک پهن شده در اتاق مصطفی. یک نگاه کنجکاوانه به کتاب های مصطفی کردم و مصطفی هم مثل اینکه صحبت های چند دقیقه پیشمان یادش آمده باشد، چند کتاب از کتابخانه اش برداشت و آمد پیش من نشست و با بی ریایی و صمیمیت تمام، پاهایش را روی لحافم دراز کرد. من هم بلند شدم و با شوق وصف نشدنی نشستم. میخواست چند کتاب بهم معرفی کند. پدرم خوابید ولی شب نشینی من و مصطفی هنوز داشت شروع میشد...

    ان شاالله ادامه دارد...


    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    3,203
    صلوات
    10
    تعداد دلنوشته
    3
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    96 روز 16 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0

    قسمت نهم




    مصطفی...

    قسمت نهم...


    از وقتی خیلی کوچک بودم حرف ها و صحبت های نصف شب را دوست داشتم. کلا با شب خیلی مانوس تر هستم تا روز. حرفهای شبانه تا ابد یادم میماند. حرف زدن های یواشکی برای بیدار نکردن دیگران. سکوت و زیبایی شب. سادگی، صمیمیت و بی تکلفی قبل از خواب. نور کم چراغ... هر کلمه اگر در روز فقط یک معنی داشته باشد، شب هنگام هزاران معنی دارد. به همین خاطر هم حرفهای آن شب با مصطفی هنوز هم کلمه به کلمه یادم است. آنقدر برای زنده کردن روحم شوق و انرژی داشت که نگو. مثل دانشمندی که به یک معما برخورده و تمام قدرتش را روی آن گذاشته و سعی میکند آنرا حل میکند. من برایش یک معمای سخت ولی قابل حل بودم و او برای من حکم باران برای یک دشت خشکیده را داشت. حتما با خودش فکر میکرد یک نفر هم یک نفر است!! اگر سید مهدی
    را نجات دادم او هم میرود چند نفر دیگر را نجات میدهد. چون پدرم خوابیده بود کمی تن صدایش را پایین آورد: ببین اگه بخوای با همچین آدمایی حرف بزنی باید زیاد مطالعه کنی. وگرنه اصلا دووم نمیاری! یعنی الان کلا تو جامعه نمیشه بدون مطالعه دووم آورد. کتاب هم میخوای مطالعه کنی کتاب های شهید مطهری! سیر مطالعاتی شهید مطهری رو شروع کن. یکمی سخته ولی عالیه. تو اینترنت بگردی سیر رو پیدا میکنی. سطح داره. سطح ساده. متوسط. سخت...اینطوری. بعد که مطالعه کنی اصلا چشمت به دنیا باز میشه از خیلی سختی ها بیرون میای. تمام مشکلات ما از اینه که مطالعه نمیکنیم. میری تو فیسبوک و تلگرام بمباران اطلاعاتی میشی. هرکی یه چیزی میگه و چون حوصله ی مطالعه نداری حرفاشونو همینطوری قبول میکنی. بعد اونقدر تحت فشار این سیل اطلاعات قرار میگیری از شدت ضعف، بی خیال میشی! میگی اصلا خدایی نیست که! چه خدایی؟ چه کشکی؟ چه امامی؟ اکثر این تیریپ بی خداها مشکلشون همینه. تو شبکه های اجتماعی بمباران شدن و بعد بدون مطالعه زدن زیر همه چی!

    چند لحظه با لبخندی پر از محبت به صورت من نگاه کرد. نگاهش ولی خیلی داغ بود. پر از حرف! انگار داشت با حرفهایی که هنوز نزده بود، جواب سوالاتی را که هنوز نپرسیده بودم میداد! اصلا نیازی به صحبت نبود
    . مثل فیبر نوری در عرض چند ثانیه تمام سوالاتم را از دلم خواند و با نگاهش به همگی پاسخ داد. ساعت حدودا یک بامداد بود ولی شوق من دو برابر شده بود. مصطفی هم همینطور. بلند شد و دوباره چند کتاب آورد. خودش یکی را برداشت و گفت: البته نمیگم از کتابهای سخت شروع کنی. ببین این مثلا کتاب علامه طباطبایی هست و ترجمه هم شده ولی منِ آخوند هیچی ازش سردرنمیارم.کتاب را از دستش دزدیدم و نگاهی انداختم. راست میگفت جملاتش خیلی سخت بود. من که به کتاب های روی زمین نگاه میکردم و او هم دوباره خیلی متفکرانه به کتابخانه اش نگاه کرد و گفت: بزار ببینم دیگه چی به دردت میخورههههه.... و بعد دوباره بلند شد و رفت یکی دوتا کتاب آورد. از دو تا از کتابهایش خیلی خوشم آمد. یکی دائره المعارف مصور تاریخ فلسطین. و یکی دائره المعارف مصور تاریخ یهودیت و صهیونیسم. از آن کتاب ها عکس گرفتم که بعدا بخرم. کمی با موبایلش ور رفت و یک صفحه برایم باز کرد و گفت: این مثلا سایت استاد پناهیانه! خیلی خوبه!! یه سیر مطالعاتی داره خیلی عالیه. از مال شهید مطهری راحت تر و روان تره. پرسش و پاسخ هم داره. ببین همین چیزاس دیگه! باید مطالعه کرد. وگرنه آدم با همین سیل غرق میشه. بعد مناظره های خودش با چند بی خدا را در تلگرام نشان داد. با همه شان با شوخی و لطافت حرف زده بود و استیکرهای خنده دار برایشان فرستاده بود ولی میگفت: با این وجود اینا خیلی جدی و خصمانه با آدم حرف میزنن!!

    موبایلش را کنار گذاشت و دائره المعارف ها را برداشت و کمی برایم تشریح کرد. صفحاتشان را ورق میزد و از صفحات مهم تر برایم مطلب میخواند و تند تند تکرار میکرد: میبینی؟؟ میبینی؟؟ خیلی دوست داشت روشنم کند! با اینکه کم کم داشت خوابش میامد با ذوق و علاقه ی زیاد داشت برایم از اسرار اسرائیل و صهونیسم میگفت. ولی دیگر از خمیازه هایش معلوم بود که وقت خواب است. بعد از هر خمیازه اش میخندید و من هم لبخند میزدم. نمیخواستم برای نماز صبح دیرش بشود چون امام جماعت مسجد محل بود. گفتم: مصطفی بسه دیگه. پاشو برو بخواب صبح باید بری نماز. گفت: آره. الان اگه بخوابم صبح به زور بلند میشم ولی چاره ای نیست. دوباره یک خمیازه کشید. خندید و بلند شد چراغ را خاموش کرد و رفت. من هم همانجا روی پتویم دراز کشیدم. ولی خواب به چشمم نمیامد. در تعجب بودم که چطور تمام کلمات مصطفی دقیقا چیزهایی بودند که من باید میشنیدم. دقیقا کلماتی که بهشان نیاز داشتم. انگار از چند ماه پیش پازلی که در ذهنم بود را کاملا بررسی کرده بود و تمام تکه را از قبل، مرتب و منظم کنار هم چیده بود و امشب ناگهان همگی را به دلم سرازیر کرده بود. یک ساعت هم باز در عوالم خودم غوطه ور بودم و حرف های مصطفی را مرور میکردم...بالاخره ساعت 3 به خواب رفتم... ساعت حدود 5 بود که....

    ان شاالله ادامه دارد...


    ***
    از دو تا از کتابهایش خیلی خوشم آمد. یکی دائره المعارف مصور تاریخ فلسطین. و یکی دائره المعارف مصور تاریخ یهودیت و صهیونیسم. از آن کتاب ها عکس گرفتم که بعدا بخرم

    مصطفی...


    ویرایش توسط مجنون : ۱۳۹۴/۰۸/۲۹ در ساعت ۱۵:۵۸
    شبی مجنون به لیلی گفت کِی معشوق بی همتا
    تو را عاشق شود پیدا ولی......


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود