جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نامه چارلی چاپلین و ویکتورهوگو

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    148
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    نامه چارلی چاپلین و ویکتورهوگو




    ژرالدين دخترم:اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.


    نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
    تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
    شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
    من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......



    رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
    اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.



    زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟




    ............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
    قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
    شنيدنی است‌:
    داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را
    چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
    با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
    ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
    نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
    گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
    و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
    نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟



    اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .



    همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .



    من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."



    جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
    اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .



    آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
    شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
    دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......



    .......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .



    به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
    برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
    اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....



    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۹/۱۱ در ساعت ۰۹:۳۹
    بر پایه آسمان و دریاست دلم
    بیچاره دل ، آواره صحراست دلم
    لبخند بزن گمشده ام پیدا کن
    لبخند تو هرکجاست ، آنجاست دلم

    "مجید مهران"

  2. تشکرها 2


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    71
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    راستش را بخواهید علی رغم لحن سوزناک و دلسوزانه این نامه، چارلی چاپلین هیچگاه در تمام مدت عمرش چنین نامه ای را به دختر خودش ننوشت. اگر شک دارید، شما را حواله می دهم به تمامی وبسایت های معتبری که درباره چارلی چاپلین و ژرالدین مطلب نوشته اند. مطمئن باشید هیچ رد و اثری از این نامه نخواهید یافت. این هم از آن دروغهایی است که دل ساده باوران را نوزاش می دهد.
    اما سوال این است این نامه از کجا پیدا شد و بیش از 30 سال در مطبوعات پیچید و در مجالس خوانده و شد و گاه در کتابهای ما ایرانی ها به آن رفرنس!! دادند؟؟!!
    حکایت این نامه جعلی را در لینک زیر بخوانید و بخندید:
    http://www.chn.ir/news/?section=4&id=1654


  5. تشکرها 2


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    5,435
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    27

    نامه ويکتور هوگو به فرزندش<<<




    قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
    و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
    و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
    و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ........
    اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
    از جمله دوستان بد و ناپایدار .........
    برخی نادوست و برخی دوستدار ............
    که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
    و چون زندگی بدین گونه است ،
    برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
    نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
    که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
    تا که زیاده به خود غره نشوی .
    و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
    تا در لحظات سخت ،
    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
    همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
    نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
    چون این کار ساده ای است ،
    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
    و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
    و امیدوارم اگر جوان هستی ،
    خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
    و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
    و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
    چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
    بگذاریم در ما جریان یابد.
    امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
    سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
    چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
    به رایگان......
    امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
    هر چند خرد بوده باشد .....
    و با روییدنش همراه شوی ،
    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
    به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
    و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
    " این مال من است " ،
    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
    و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
    و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
    که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
    اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
    ویکتور هوگو



    دست به دست من بده
    پا به پای من بیا
    نگو امروز مال ما
    بگو فردا رو میخوام


    به لطف الهی فردا از آن ماست....




  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    122
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    1
    گالری
    38

    آرزوهای زیبای ویکتور هوگو




    اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

    و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،


    و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،


    و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.


    آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،


    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.


    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

    از جمله دوستان بد و ناپایدار،


    برخی نادوست، و برخی دوستدار


    كه دست كم یكی در میانشان


    بی تردید مورد اعتمادت باشد.


    و چون زندگی بدین گونه است،


    برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،


    نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،


    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،


    كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،


    تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.


    و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی


    نه خیلی غیرضروری،


    تا در لحظات سخت


    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است


    همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



    همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی


    نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند


    چون این كارِ ساده ای است،


    بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند


    و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.


    و امیدوام اگر جوان كه هستی


    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی


    و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی


    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی


    چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد


    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


    امیدوارم حیوانی را نوازش كنی


    به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی


    وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.


    چرا كه به این طریق


    احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.



    امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی


    هرچند خُرد بوده باشد


    و با روئیدنش همراه شوی


    تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..


    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی


    زیرا در عمل به آن نیازمندی


    و برای اینكه سالی یك بار


    پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.


    فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!


    و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی


    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی


    كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان


    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.


    اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد


    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.



    ویرایش توسط hamid66 : ۱۳۸۹/۰۱/۲۲ در ساعت ۱۷:۰۶
    دیدار یار غائب دانی چه ذوق داردابری که در بیابان برتشنه ای ببارد


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    435
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    4 روز 5 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    مصاحبه باورنکردنی «هاوارد گوردون» تهیه کننده دو مجموعه تلویزیونی 24 و هوملند با مضامین سیاسی و از چهره های موثر کمپانی فاکس در هالیوود با یک مجله اصولگرای ایرانی بسیار زودتر از آنچه تصور می شد تکذیب و از قول او گفته شده است که اصل این گفت و گو واقعیت ندارد.

    در این مصاحبه عباراتی وجود دارد که بیان آن از زبان یک تهیه کننده آمریکایی عجیب می نمود چرا که اساسا آنان فارغ از گرایش های سیاسی و منافع اقتصادی دایره واژگان متفاوتی دارند و نگاه یک غربی به دنیا با یک انسان شرقی متفاوت است و آن قدر مثال ها در این زمینه متعدد است که نیاز به بیان نیست.

    کافی است این مقایسه را حتی در حوزه های غیر مرتبط با تفکر و اندیشه مانند فوتبال در نظر آوریم و گفتار مربیان وطنی را با خارجی ها مقایسه کنیم. این اختلاف البته به خودی خود برای هیچ یک واجد ارزش یا ضد ارزش نیست و تنها از دو دنیای متفاوت حکایت می کند.

    در این عبارات دقت کنید: «شخصی در ایران از تندروهای نزدیک به حکومت است که سریال های ما را تحلیل و ارزیابی می کند و از افراد سپاه پاسداران به شمار می رود. از تحلیل های او در نگارش سریال میهن خیلی استفاده کردیم (حسن عباسی). طبیعی است در تحلیل های این شخص نوعی هراس از حمله نظامی اسراییل وجود دارد. از تحلیل های او برای دامن زدن به این نوع هراس بهره بردیم. بی تعارف من یک یهودی دو آتشه هستم که موجودیت برادرانم در اسراییل برایم از هر حیث اهمیت دارد.»

    جنس این واژه ها آشنا نیست؟ فارغ از محتوای آن، تهیه کنندگان و کارگردانان هالیوودی اساسا این گونه و با ذکر مصداق سخن نمی گویند.

    گفته می شود هاوارد گوردون بلافاصله در صفحه توییتر خود این مصاحبه را از اساس ساختگی دانسته اما مدعی انجام مصاحبه می گوید: این پست در توییتر او مبهم است و او شاهد دارد. کی؟ اعضای تحریریه همان مجله!

    به این بهانه چند نکته را می توان یادآور شد:

    1- مصاحبه های خیالی و ساختگی در مطبوعات و رسانه های ایران اگر چه پر تعداد نیست اما به هر حال مسبوق به سابقه است. یکی از مشهورترین آنها نامه چارلی چاپلین به دخترش (جرالدین) درباره پوشش اوست که از اساس ساختگی و خیالی است و زاده ذهن و تراوش قلم روزنامه نگار دهه 50 خورشیدی – فرج الله صبا- که البته به قصد سنجش افکار عمومی نوشته شد و سود جویی یا هدف سیاسی در بین نبود ودر مجله روشنفکر چاپ شد و قرار بوده عنوان ستون «فانتزی» باشد و در صفحه آرایی عنوان را نمی آورند و موضوع واقعی و اصیل جلوه می کند.

    با این حال این نامه حتی در کتاب «مساله حجاب» استاد شهید مرتضی مطهری یا یکی از آثار استاد محمد رضا حکیمی مورد استناد قرار گرفته و آن قدر شهرت یافت که برخی از مغازه داران نیز آن را در معرض دید مشتریان خود قرار داده اند و هنوز هم دیده می شود. متنی اخلاقی که نگاه شرقی در ان کاملا هویداست اما عده ای به ذوق و شوق آمدند که نابغه سینما نیز مانند آنان می اندیشد.

    فرج الله صبا توضیح داد از مشاهده عکس مشهور «ولگرد» - چارلی در کنار یک دختربچه- این ایده به ذهن او آمد و در شماره بعد هم قصد توضیح داشته ولی به سفر می رود و تکذیب های بعدی کارگر نمی افتد و بعدتر از تکرار تکذیب های خود خسته شد و دیگر پی گیری نکرد. به هر رو هیچ تردیدی وجود ندارد که چنین متنی مطلقا وجود ندارد. اما چرا نامه چارلی چاپلین پس از 40 سال هنوز باورمندانی دارد و مصاحبه تهیه کننده آمریکایی طی 40 ساعت تکذیب شد؟ پاسخ این پرسش را در گسترش وسایل ارتباطی و رسانه هایی چون توییتر و شبکه های اجتماعی باید جُست.

    2- بررسی ها نشان می دهد برخی از مولفینی که مرحوم ذبیح الله منصوری مدعی ترجمه از اثر آنها بوده نیز وجود خارجی نداشته اند! ( به عنوان مثال کورت فیشلر که تحقیقات دکتر عباس زریاب خویی نشان می دهد چنین شخصیتی وجود خارجی نداشته اما مرحوم منصوری مشهورترین کتاب خود را به او نسبت داده یا خواجه تاجدار که به نویسنده ای به نام ژان گوره نسبت داده شد اما پژوهشگرانی که دنبال صاحب این نام رفتند کسی را با این مشخصات نیافتند!)

    این اتفاق را درباره برخی ترجمه های عزیز نسین نویسنده طنزپرداز ترکیه نیز شاهد بوده ایم. (در دهه 50 خورشیدی کتاب های جیبی با عنوان عزیز نسبن و با ترجمه رضا همراه بسیار مورد اقبال قرار گرفت.)

    در آن زمان مردم ترجیح می دادند اثر ترجمه شده یک نویسنده خارجی را بخوانند تا اثر تالیفی یک نویسنده ایرانی را و مرحوم ذبیح الله منصوری نیز از این نکته آگاه بود. با این حال وقتی نویسنده وجود خارجی ندارد این کار مشمول «سرقت ادبی» نمی شود و بیشتر به قصد اثر گذاری بیشتر و متناسب با سبک ژورنالیسم دهه های 40 و 50 خورشیدی صورت می پذیرفته و حکایت آن با وقتی شخص مورد ادعا، حی و حاضر و صاحب نام و نشان است بسیار متفاوت است. هر چند در دو حالت اعتماد مخاطب خدشه دار می شود.

    3- با پیروزی انقلاب اسلامی بازار انتشار کتاب خاطرات رجال سابق داغ شد.همزمان برخی به جعل خاطرات یا استفاده از قوه خیال روی آوردند. هنوز هم در بازار کتاب های خاطرات منسوب به برخی از اعضای خانواده پهلوی وجود دارد که مثلا مدعی ترجمه اند حال آن که نه مترجم وجود خارجی دارد نه ناشر خارجی و با یک جست و جوی ساده می توان به صحت و سقم ماجرا پی برد.کافی است در صدد تماس با ناشر و مترجم ادعایی برآیید تا دریابید مثلا مادر فرح دیبا اصلا زبان خارجی نمی دانسته که خاطرات او ترجمه شود!

    4- انتساب یک مصاحبه غیر واقعی به اشخاص در هر رسانه ای محتمل است. چرا که اساس کار بر اعتماد متقابل است و همواره امکان و احتمال سوء استفاده وجود دارد و در معتبر ترین رسانه ها نیز طی یک سال یک یا دو بار محتمل است. نکته مهم اما این است که نشریات و سایت های معتبر در برخورد با این موارد استثنایی عذرخواهی و با فرد متخلف برخورد می کنند.

    در این مورد خاص اما تا لحظه تحریر این مطلب از اصل کار دفاع شده و با مبهم خواندن توییت تکذیب به نظر می رسد قرار است همچنان مصاحبه مورد ادعا واجد اصالت معرفی شود. مضافا به گواهی همکاران که انگار هنگام مکاتبه با ای میل سرشان در رایانه او بوده است!

    5- چنانچه واقعا مصاحبه ای در کار نبوده باشد و همچنان بر اصالت آن تاکید کنند باید هشدار داد و دوستان را از درغلتیدن به ورطه هایی که مغایر اخلاق است برحذر داشت. چرا که همین حالا نیز اصول گرایی ایرانی از بحران اخلاقی ناشی از رفتار و گفتار دولت سابق و شخص رییس آن رنج می برد و بخشی از روی گردانی مردم نسبت به این جریان به همین خاطر است. بنا بر این ترمیم این امر مهم تراز اصرار بر یک خطاست.

    ابوعلی سینا می گوید: آن کس که یک خطا مرتکب می شود و 1000 دلیل برای توجیه آن می آورد نه یک خطا که 1001 اشتباه مرتکب شده است.


    به لحاظ رسانه ای اما می توان دوباره به یاد آورد که 40 سال پیش که فرج الله صبا نامه ای جعلی و خیالی را به چارلی چاپلین نسبت داد خود کارگردان هم تا پایان عمر – چهار سال پس از آن- متوجه نشد و هنوز هم خیلی ها باور دارند. در این دوران اما کار آسان شده است. بلافاصله دیگران تصویر و متن را برای هاوارد گوردون مخابره کردند و او هم در توییتر پست گذاشت که چنین اتفاقی نیفتاده است.

    روزنامه نگارانی که مایل اند در نگاه دیگران حرفه ای تلقی شوند ولو با تقلید کامل از فرم و شیوه دیگران به این نکته باید بیشتر دقت کنند. کار رسانه ای یک بحث است و پروژه نگاه سیاسی به سینما و باورهای خود را به نام دیگران منتشر کردن بحثی است دیگر.

  10. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود