جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ستاره های بی نشان

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت January 1970
    نوشته
    10,450
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    23,316 در 8,471 پست
    حضور
    84 روز 6 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8

    ستاره های بی نشان




    سلام چند مدت قبل وبلاگ ها وسایت ها رو داشتم میدیدم که توجه ام جلب شد که تو همه اونها

    به شهدا شاخص ومعروف و سرداران بزرگ دفاع مقدس می پردازندتصمیم گرفتم که تایپیکی بزنم

    تا در اون به شناسایی شهدای بی نشان شهر ها وروستاها و... بپردازم که از شهدای گمنام هم

    گمنام ترند از دوستان خواهش میکنم اگه شهید ویا شهدای عزیز در شهر با روستاو..... وجود دارند

    اینجا معرفی کنن تا بقیه هم این بزرگواران رو بشناسن واز راه و روش وکلامهای به یادگار مانده

    از این عزیزان در زندگی خودشون بکار ببرن تا همانند این عزیزان به درجات بزرگ وبالای معنوی

    برسند وهم با شرح حال این عزیزان آشنا بشن واگه بتونن از گزیده ای از وصیت نامه این عزیزان

    هم عکس نوشته درست کنن میشه در بقیه شبکه های اجتماعی نشر داد و شناساندن شهدای

    بی نشان روفراگیر کرد


    ان شالله شهدا در پیشگاه خداوند شفیع ما باشند




    ستاره های  بی نشان

    مقام معظم رهبری:

    «
    شهید املاکی شما؛ جانشین لشکر گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش

    هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت،
    شهید املاکی ماسک

    خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش!
    قهرمان یعنی این! البته هر دو شهید شدند.

    هم املاکی
    شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند اینها که از بین نمی‌روند.

    زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.»


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت January 1970
    نوشته
    10,450
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    23,316 در 8,471 پست
    حضور
    84 روز 6 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8



    سردار شهيد اسلام ، مهدي خوش سيرت در نوزدهم شهريور سال هزار و سيصد و سي و نه در روستاي چورکوچان شهرستان آستانه اشرفيه ديده به جهان گشود . با ولادت او هماي اوج سعادت برشانه ( پدر مهدي ) نشست و مهدي در خانواده مذهبي و متدين و ارادتمند به ائمه اطهار (ع) به ويژه سيد و سالار شهيدان زمزمه عشق، مشق مي کرد و از همان دوران کودکي نشان داد که با ديگر همسالانش متفاوت است . تحصيلات دوران ابتدايي ، راهنمايي و متوسطه را آنگونه که شايسته بود در زادگاهش شهرستان آستانه اشرفيه پشت سر نهاد و در سال 1358 موفق به اخذ ديپلم گرديد و پس از آن لباس مقدس سربازي را به تن کرد و چون رزمنده اي در خنثي نمودن توطئه هاي نوکران و جيره خواران استکبار جهاني در منطقه گنبد ، حضوري دلاورانه داشت . هنوز دوره سربازي را به اتمام نرسانده بود که...
    نامش را در مدرسه عشق نوشت ؛ مهدي زماني عضو مدرسه عشق شد که خود تدريس عشق مي کرد ، آبديده و سرد و گرم جبهه ها کشيده ،لذا دوست داشت با نيروهاي رزمنده نه تنها در جبهه و هنگام جهاد و مجاهدت بلکه در پشت جبهه و زادگاه و شهرو حتي منزلشان ارتباط برقرار کند و چون به بسيج عشق مي ورزيد لذا بين جبهه و پشت جبهه هميشه در حال تردد بود . با معنويتي که در مهدي وجود داشت مهر و محبتش در اولين وهله ديدار هر بيننده اي در دلش مي نشست، کمال عشق، معرفت و خداشناسي مهدي بود که بچه هاي رزمنده خود را مريد او ميدانستند و پروانه وار گرد شمع وجودش مي گشتند و گاه حتي شرط حضور در جبهه را بودن در کنار وي مي دانستند. آقا مهدي از روزي که گام در جبهه هاي حق عليه باطل نهاد و در مدرسه عاشقان روح الله ثبت نام کرد هرگز تسويه حساب نگرفت و دنبالش هم نرفت در زمان حضورش در جبهه ها هميشه تلاش داشت در عملياتها شرکت کند و اگر به دليل حضور در منطقه اي ديگر موفق به شرکت در عملياتي نمي شد غم تمامي چهره نوراني اش را فرا مي گرفت و تا چند روز حال خوشي نداشت . او با تلاش بي وقفه اش در عملياتهاي افتخار آفرين و غرور آميز طريق القدس، فتح المبين ، بيت المقدس ، فتح خرمشهر ، رمضان ، مسلم ابن عقيل ، محرم ، والفجر4، والفجر6، هور العظيم ، قدس ، بدر ، والفجر8 ، کربلاي2 ، کربلاي5 ، ونصر4 حضور پيدا کرد . اعتقاد راسخش به اسلام ، امام و انقلاب ، و شاگردي اين مکتب انسان ساز هدفي را برايش ترسيم کرده بود که براي رسيدن آن سر از پا نمي شناخت و بهترين دليل اينکه پس از 13 بار مجروحيت در عملياتهاي مختلف ، هيچگاه در استراحت کامل بسر نبرد بلکه پس از ترميم مختصر ، دوباره خود را به صحنه مبارزه و جهاد رساند و در جمع لشکريان اسلام قرار گرفت . در سفرهاي پشت جبهه نيز مهدي با مرخصي هاي کوتاهش نه تنها فقط به خانواد اش مي رسيد بلکه به شهرهاي ديگر حتي به استان مازندران براي تاليف قلوب و سرکشي به خانواده هاي محترم شهدا و رزمندگان مي رفت . و آنقدر اين ارتباط عميق بود که اغلب خانواده هاي شهدا با ديدن چهره نوراني مهدي قوت قلب مي گرفتند و همانند فرزندان شهيد شان دوستش مي داشتند و شهيد خوش سيرت در روزهاي پايلني عمر شريفش (اواخر جنگ) از خجالت خانواده هاي شهيدان و بخصوص پس از شهادت دو برادر ش حسين و رضا خوش سيرت ، بعد از عمليات نيز به مرخصي نمي آمد . او مانع پرواز و عروجش را دو چيز مي دانست! يکي ملبس به لباس سبز سپاه شدن تا بر پيشاني اش ستاره بنشيند و ديگري به سنت پسنديده رسول مکرم اسلام صلي الله عليه واله و سلم جامع عمل پوشاندن و او به اين تکليف نيز عمل نمود و پايه زندگي مشترکش را با دختري متدينه در اوج سادگي و صفا بنا نهاد تا آخرين ريسمان تعلق زمين و زمينيان را پاره کند و ثابت کند که اين بندها و تعلقات نمي توانند عاشق و مرغ باغ ملکوت را زميني کرده و در قفس تن اسير نمايد و حاصل پيوند مقدسش دختر مومنه اي شد که پس از شهادت آقا مهدي ديده به جهان گشود . آقا مهدي مسئوليت هاي خويش را در جبهه از فرماندهي دسته آغاز ، و پس از گروهان و گردان ، با رشهادت و مديريتي که از خود نشان داده بود به فرماندهي تيپ دوم محرم و معاونت فرماندهي لشکر قدس گيلان برگزيده شد مهدي که در فراق دوستانش هماره مي سوخت و در دل و بر لب آرزوي شهادت داشت سر انجام پس ازسالها حضور مستمر و مداوم در جبهه هاي جنگ ، و رزم بي امان و مجاهدت در دو جبهه جهاد اصغر و جهاد اکبر ، در عمليات نصر 4 – فتح ماووت عراق ساعت 30/ 11 تاريخ 6/4/1366 نداي ارجعي الي ربک را از معشوق حقيقي اش شنيد و بي تابانه و لبيک گويان بسويش پرکشيد و به درياي رحمت الهي پيوست و ستاره اي، درخشان در آسمان انقلاب اسلامي ايران شد.
    ستاره های  بی نشانستاره های  بی نشانستاره های  بی نشان




    مقام معظم رهبری:

    «
    شهید املاکی شما؛ جانشین لشکر گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش

    هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت،
    شهید املاکی ماسک

    خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش!
    قهرمان یعنی این! البته هر دو شهید شدند.

    هم املاکی
    شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند اینها که از بین نمی‌روند.

    زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.»


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت January 1970
    نوشته
    10,450
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    23,316 در 8,471 پست
    حضور
    84 روز 6 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8





    سردار شهید حاج محمود آذر ارجمند

    در سال 1336 بدنيا آمده بود پس از سپري نمودن دوران تحصيل در سال57 مدرك ديپلم خود را اخذ كرد . ازهمان دوران كودكي به سبب اخلاق و برخورد گيرا ، اطرافيان خود را مجذوب ساخته و صداقت و درستي يكي از خصلتهاي برجسته او بود . در اوايل انقلاب از پيشتازان خدمت به مردم بود و به اين امر عشق مي ورزيد . در زمان تكبير گويي وي مردم را جذب كرده و به مسجد محل مي برد تا تكبير بگويند . شهيد بزرگوار در سال 58 به حج تمتع مشرف گرديد پس از بازگشت از حج كاملا تحت تاثير فضاي معنوي آن محيط قرار گرفته به طوري كه اين تحول در سكنات وي نيز مشهود بود . حاج محمود پيش از شروع جنگ براي مدتي عضو كميته انقلاب اسلامي بود و در حفظ امنيت شهر نقش بسزايي داشت . با شروع جنگ تحميلي وي از اولين كساني (17الي18نفر)بود كه از لنگرود به مناطق جنگي اعزام شدند . در دوران حضور در جبهه، بسيار كم (در كل سه بار) به مرخصي مي آمد و حتي در دوران مرخصي يك روز هم در خانه نمي ماند و مجددا به منطقه برمي گشت . خواستيم از دوستان همرزمش بدانيم پدر شهيد اين چنين پاسخ مان را داد : چون به اتفاق آقاي نان خشكي هميشه از طريق چالوس به جبهه مي رفت طبيعتا كسي از دوستان همرزم شهيد را نمي شناختيم . حس كنجكاويمان گل كرد : چرا چالوس؟ شهيد هيچگاه در منزل از مسائل جنگ صحبتي به ميان نمي آورد . حاج محمود آذر ارجمند در دوران حضور در جنگ ابتدا در سردشت و بانه و سپس در سرپل ذهاب به عنوان مسئول اطلاعات عمليات گردان خدمت مي كرد . شهيد بزرگوار 48 ساعت قبل از شهادتش طي يك تماس تلفني با تمامي اعزاي خانواده خداحافظي كرده و صريحا بيان مي كند كه اين آخرين تماس من با شما است و ديگر منتظر تلفن من نباشيد . حاج محمود در يكي از عملياتهاي شناسايي در زمستان بر اثر تيراندازي عراقي ها مورد اثابت گلوله از ناحيه دست و پا قرار مي گيرد و ناگهان بر اثر تاريكي شب وارد ميدان مين گشته و بر اثر انفجار مين در تاريخ 9/10/1361 به شهادت مي رسد اما در سال ۱۳۵۷ همزمان با پیام تاریخی امام (ره) مبنی بر ترک پادگان‌ها از آنجا فرار نمود و به جمع تظاهرکنندگان پیوست. محمد در سال ۱۳۵۸ برای انجام فریضه حج به مکه معظمه رفت و در بازگشت به ایران با اولین کاروان لشگر۲۵ کربلا راهی دیار نور و جبهه‌های حق علیه باطل شد.
    آذرارجمند در عملیات‌های بسیاری شرکت نمود. او چندی بعد فرماندهی تیپ اطلاعات و عملیات لشگر۲۵ کربلا را بر عهده گرفت و سرانجام در روز پنجشنبه مورخه ۹ دی ۱۳۶۱ در سن ۲۵ سالگی در جمع ستارگان درخشان راه سرخ شهادت قرار گرفت.


    مقام معظم رهبری:

    «
    شهید املاکی شما؛ جانشین لشکر گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش

    هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت،
    شهید املاکی ماسک

    خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش!
    قهرمان یعنی این! البته هر دو شهید شدند.

    هم املاکی
    شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند اینها که از بین نمی‌روند.

    زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.»


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت July 2016
    نوشته
    364
    صلوات
    4700
    دلنوشته
    9
    دلنوشته
    خدایا هرچی به صلاحمه فقط پشیمونی توش نباشه
    مورد تشکر
    1,239 در 353 پست
    حضور
    6 روز 23 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    وبلاگ
    85



    سلام اگه خیلی دوست دارید در مورد شهدا بدونید می تونید به سایت راویان فتح لنجان برید فکر کنم تو تلگرامم فعالیت داشته باشن.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت July 2016
    نوشته
    364
    صلوات
    4700
    دلنوشته
    9
    دلنوشته
    خدایا هرچی به صلاحمه فقط پشیمونی توش نباشه
    مورد تشکر
    1,239 در 353 پست
    حضور
    6 روز 23 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    وبلاگ
    85



    خواهش .خودمم تاحدودی در مورد سردارای شهید روستاها تحقیقاتی انجام داده و دارم میدم و کسیم دارم که منبع اون روزا وخلاصه جبهه و جنگ باشه .خواستید میتونم کمکتون کنم.یاعلی


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت January 1970
    نوشته
    10,450
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    23,316 در 8,471 پست
    حضور
    84 روز 6 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8



    سلام خدمت خواهر گرامی خانم دختر گمنام بنده به لحاظ مسایلی با بیشتر شهدا در بیشتر جاها آشنایی دارم اینجا رو برای معرفی ساختم که دوستان ازشهدای نزدیکشون یاد کنن وگرنه که سایت های هر استان وستادهای کنگره یادواره هراستان اسامی تمام شهدا رو با زندگیشون و... رو دارن لذا هدف گسترش یاد اونها هست هرچند تکرار درسایت ها بشه وهم برای یادآوری اون بزرگواران برای همه خوبه وهم برای
    کانون.لطف در اینجا به معرفی شهدا فقط بپردازید واز نوشتن مطالب غیر خوداری کنید

    ان شالله شهدا شفیع همه در پیشگاه خداوند باشن  


    مقام معظم رهبری:

    «
    شهید املاکی شما؛ جانشین لشکر گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش

    هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت،
    شهید املاکی ماسک

    خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش!
    قهرمان یعنی این! البته هر دو شهید شدند.

    هم املاکی
    شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند اینها که از بین نمی‌روند.

    زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.»


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت January 1970
    نوشته
    805
    صلوات
    1890
    دلنوشته
    8
    دلنوشته
    مــــــ ـــدافعــان حــــ ــرم عمــــه جـــان
    مورد تشکر
    3,652 در 791 پست
    حضور
    12 روز 3 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    وبلاگ
    15



    با نـام رفت

    ولـی گمنام برگشت

    نامش را امانت داد به حضرت مادر

    گمنامی تنها برای شهرت پرستان درد آور است

    فاطمه
    گمــنام میـــــــخرد

    گنامی ام آرزوسـت

    ستاره های  بی نشان

    التمـــاس دعا شهادت


    قلــــــــــبم گـرفت ..

    در تــن این شهـــــــــر پـر گناه
    ..

    حـال و هــــوای
    [ شهـــــــــیدانم ] آرزوست ..

    +





  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت January 1970
    نوشته
    10,450
    صلوات
    1006
    دلنوشته
    2
    دلنوشته
    برای امام زمان
    مورد تشکر
    23,316 در 8,471 پست
    حضور
    84 روز 6 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    116
    وبلاگ
    8



    شهید نظرنژاد






    ستاره های  بی نشان


    سردار شهید حاج محمدحسن نظرنژاد(بابانظر)


    فرمانده عملیات لشکر 5 نصر و قرارگاه ثامن الائمه(ع)

    شناسنامه

    نام: محمدحسن

    نام خانوادگی: نظر ن‍ژاد

    شهرت: بابانظر


    نام پدر: غلامرضا


    محل تولد: شهرستان مشهد، روستای بُتِه مُرده (بابانظر)

    تاریخ تولد:
    3/3/1325

    تاریخ شهادت:
    7/5/1375

    مسؤولیت: فرمانده عملیات لشکر 5 نصر و قرارگاه ثامن الائمه(ع)

    محل شهادت: اشنویه

    سرگذشت‌نامه

    پدربزرگش جزو روحانیون ده بود و به این ترتیب او در خانواده ای مذهبی رشد کرد و از همان کودکی با مسائل دینی

    و مذهبی آشنا بود. دوران کودکی را با کار و تلاش در روستا پشت سر گذاشت. هفده ساله بود که برای کار به مشهد

    رفت و در یک کارگاه بافندگی مشغول شد و تا جایی پیش رفت که توانست مهارت کافی را در این زمینه کسب کند و به

    صورت مستقل کار بافندگی را ادامه دهد.


    علاقه‌ی زیادی به ورزش، به خصوص کشتی داشت و از قدرت بدنی مطلوبی نیز برخودار بود. پس از مدتی به باشگاهها

    راه یافت و تمرینات گسترده ای را در زمینه‌ی کشتی «چوخه» آغاز و مقاماتی نیز کسب کرد. او توانست در مسابقات

    سالانه‌ی استانی نیز شرکت کند و به عنوان یکی از سرشناس ترین کشتی گیران چوخه مطرح شود.


    جوانی با تقوا، مؤمن، محجوب و باحیا بود و همین خصوصیات، او را از جوان های دیگر متمایز می ساخت. محمدحسن،

    روز به روز به دین، قرآن و اسلام توجه و علاقه‌ی بیشتری پیدا می کرد.


    از کودکی دختر عمویش را به نامش کرده بودند. بعد از رسیدن به سن بلوغ این تمایل و اشتیاق در هر دو طرف وجود

    داشت و بدین ترتیب ایشان در 22 سالگی با مرضیه نظرنژاد، دختر عمویش ازدواج کرد. مراسم ازدواج آنها در عین

    سادگی در همان روستا برگزار شد. به دلیل کسب و کارش در مشهد، همسرش را نیز به مشهد برد و در منزل دایی

    همسرش ساکن شدند.


    اولین فرزند آنها (نرگس) در اول فروردین ماه سال 1349 و فرزندان دوم و سوم آنها به نامهای معصومه و فاطمه به

    ترتیب در تاریخ های 1/1/1355 و 1/1/1357 به دنیا آمدند. پس از مدتی توانستند با خرید خانه ای در منزل

    شخصی خود ساکن شوند.


    در سال 1357 موفق به شرکت در جشنواره‌ی کشتی طوس شد. شخص «فرح» نیز در این جشنواره حضور داشت؛

    از آنجایی که فعالیت های انقلابی در حال شکل گیری بود و نظرنژاد جزو نیروهای انقلابی به شمار می رفت، سعی

    در بر هم زدن برنامه ها داشت. سرانجام با کمک یکی دیگر از کشتی گیران موفق به این کار شد. به محض ورود «فرح»

    به سالن، آنها فریاد «مرگ بر شاه» سردادند و مردم حاضر در تالار نیز آنها را همراهی کردند و طولی نکشید که تمام

    برنامه ها به هم ریخت. مردم با فشار، دیوارهای ورزشگاه را خراب کردند و به بیرون راه یافتند و فریادهای «مرگ برشاه»

    بیشتر و بیشتر شد. بعد از این واقعه، فعالیت های ورزشی نظر نژاد کم شد، چرا که ترجیح می داد بیشتر وقتش را به

    فعالیت های انقلابی بپردازد. هر روز از صبح تا شب در تظاهرات شرکت و اعلامیه ها و پیام های امام خمینی(ره) را

    پخش می کرد و به عنوان یکی از نیروهای مسلح انقلاب فعالیت می نمود. مرکز تصمیم گیری های آنها در آن روزها

    منزل آیت الله شیرازی بود.


    در طی همین تظاهرات، توسط ساواک دستگیر شد و مدت 25 روز در زیر شکنجه و فشار به سر برد. اما همه را تحمل

    کرد و به هیچ وجه حاضر به اعتراف نشد. گاهی اوقات برای تظاهرات به شهرستان های اطراف می رفت. در تظاهرات

    دهم دی ماه که به «جمعه سیاه» مشهد معروف شد به همراه پدر، مادر و برادرهایش حضوری فعال داشت. در همان شب

    در حالی که برای آزادی زندانی ها رفته بود، توسط برادرش به او خبر رسید که فرزند کوچکش (فاطمه) در حین

    راهپیمایی در میان جمعیت گم شده و همسرش بسیار نگران و ناراحت است، اما او صبورانه پاسخ داد: «به همسرم

    بگویید ناراحت نباش، جوان های مردم شهید شده اند. ما باید استقامت کنیم.»


    با پیروزی انقلاب اسلامی توسط آیت الله شیرازی به نیروی انتظامی معرفی شد و در گروه ضربت که مأموریت

    دستگیری ساواکی ها و نیروهای ضد انقلاب را به عهده داشتند، مشغول به کار شد. پس از مدتی وارد سپاه گردید

    و فعالیت خود را در این نهاد آغاز کرد. همزمان با این کار تحصیلات خود را تا اخذ مدرک سیکل ادامه داد
    .

    در خرداد ماه سال 1358، از طرف سپاه مأموریت یافت تا از مرزهای شرقی ایران حفاظت و حراست نماید.

    برهمین اساس سپاه جدیدی در شهرک جنت آباد (که مرز بین ایران، افغانستان و شوروی سابق است) تشکیل شد و

    نظر نژاد به عنوان فرمانده این سپاه مشغول به خدمت شد. دو ماه بیشتر از خدمتش نگذشته بود که بار دیگر به سپاه

    مشهد فرا خوانده شد تا از آن جا به اتفاق برادر «رستمی» مأموریت جدیدی را آغاز نماید. برادر رستمی یکی از دوستان

    صمیمی او به شمار می رفت و هر دوی آنها قبل از انقلاب ورزشکار بودند و شناخت کاملی از یکدیگر داشتند و حالا نیز

    بار دیگر همراه هم عازم میدان دیگری بودند. مأموریت آنها مبارزه با حزب دموکرات، کومله و ساواکی های فراری بود

    که به شهر پاوه حمله کرده بودند.


    فرماندهی نیروها برعهده برادر رستمی بود. پس از استقرار نیروها در استراحتگاه، نظرنژاد به عنوان اولین داوطلب

    برای عزیمت به منطقه ای که «دکتر چمران» و گروهی دیگر از سپاهیان در محاصره دموکرات ها بودند، راهی شد.

    به دنبال او تعداد دیگری از برادران نیز به راه افتادند که در این مأموریت فرماندهی گروه بیست نفره آنها به شهید نظر نژاد

    واگذار شد، اما قبل از حرکت بنا به دلایلی مأموریت به صبح روز بعد موکول شد. روز بعد نیز خبر رسید که دکتر چمران،

    یارانش و کردهای داخل شهر محاصره را در هم شکسته و ضد انقلابیون به طرف مرزها در حال فرارند که نظرنژاد و

    گروهش در منطقه‌ی مرزی راه را بر ضد انقلابیون بستند
    .

    چند روز بعد برای عملیاتی سنگین دستوری صادر شد. شهر «بانه» در کنترل و تصرف کامل دموکرات ها قرار گرفته

    بود. تعداد نیروها کم و شرایط منطقه نیز بسیار دشوار بود. اما توکل به خدا و ایمان، نظر نژاد را یاری می کرد
    .

    او در خاطراتش می گوید: «در هلی کوپتری که بودیم، فرمانده گردان کلاه سبزها هم حضور داشت. از من پرسید: شما

    آموزش ویژه ای دیده اید؟ گفتم: نه. گفت: می دانی به کجا می روی؟ گفتم: بله. برای جنگیدن با دشمنان انقلاب. گفت:

    دیروز نزدیک به صد نفر از نیروهای مخصوص نتوانستند کاری بکنند. گفتم: هرچه خدا بخواهد.» سرانجام با رهبری او

    و با همان گروه اندک آنها توانستند با سرعتی فوق العاده پاسگاه را به تصرف خود در آورند.


    سپس برادر رستمی و نیروهایش نیز به آنها ملحق شدند و در آنجا رستمی، نظر نژاد را به جانشینی خود منصوب

    کرد. نبرد در ارتفاعات کردستان بسیار دشوار بود و نیروها در شرایط سختی به سر می بردند. وضعیت تغذیه بسیار

    نامناسب بود و خطراتی جدی در هر لحظه جان آنان را تهدید می کرد. نبرد کردستان دو ماه به طول انجامید و سرانجام

    با موفقیت به اتمام رسید. نظر نژاد پس از آن به مشهد بازگشت و در سپاه کوهسنگی به خدمت ادامه داد. بعد از مدتی

    بار دیگر برای عملیات پاکسازی به «گنبدکاووس» اعزام شد. در این مأموریت که قریب به یک ماه طول کشید، آنها

    حتی مجبور به پاکسازی خانه به خانه نیز شدند و سرانجام در دوم فروردین ماه سال 1359 عملیات پایان یافت.


    با شروع جنگ تحمیلی، به اتفاق برادرش به جبهه ها شتافت. در عملیات سوسنگرد شجاعانه شرکت کرد. او در باره‌ی این

    عملیات که به طرز شگفت انگیزی به پیروزی انجامید می گوید: «بعد از اتمام عملیات، یکی از اسرای عراقی از ما پرسید:

    فرمانده شما کجاست؟ ما رستمی را نشان دادیم. اسیر گفت: نه. آن کسی را که بر اسب سفید سوار بود و جلوتر از همه

    حرکت می کرد را می گویم! ما تعجب کردیم، چرا که فرمانده‌ی اسب سوار نداشتیم. آن موقع بود که فهمیدیم دستی غیبی ما

    را یاری کرده است.»


    او در اکثر عملیات ها شرکت می کرد. مواقعی که زخمی می شد، مدتی کوتاه آن هم برای درمان جراحاتش جبهه را

    ترک می کرد. همسرش نیز هیچ گاه مخالفتی در این زمینه نشان نمی داد و ایشان را دلگرم و خوشحال می نمود.


    عملیات های فتح بستان، والفجر مقدماتی، والفجر یک، خیبر، بدر، والفجر نه، والفجر هشت، کربلای یک، کربلای دو،

    کربلای چهار و پنج، نصر هفت و هشت، کربلای هشت و فتح المبین از جمله عملیات هایی هستند که نظرنژاد در آنها

    حضور یافت.


    در عملیات فتح بستان از ناحیه چشم مجروح شد. چند روزی را در بیمارستان بستری بود و سرانجام پزشکان مجبور به

    تخلیه‌ی چشم او شدند. پس از عمل جراحی دوباره به منطقه رفت و بعد از اتمام عملیات فتح المبین برای درمان عفونت

    زخم هایش به مشهد بازگشت. در طول دورانی که در بیمارستان بستری بود، شب تا صبح را به خواندن دعای کمیل و

    توسل می گذراند.


    در والفجر یک بر اثر اصابت موشک به اتومبیلی که رانندگی آن را خودش به عهده داشت، از ماشین به بیرون پرتا ب شد

    و از ناحیه‌ی کمر به شدت آسیب دید. به طوری که مدت ها در بیمارستان های مختلف بستری شد و تحت عمل جراحی

    قرار گرفت و پزشکان امیدی به بهبودش نداشتند. اما با ارادۀ قوی توانست مقاومت کند.


    بار آخر به مدت هشت ماه در بیمارستان امام رضای مشهد بستری بود. اما هنوز هم قادر به راه رفتن نبود. در تمام این

    مدت همسرش صبورانه مشکلات را تحمل می کرد و علاوه بر مراقبت از فرزندان، از صبح تا شب بر بالین او حاضر

    می شد و از او پرستاری و مراقبت می داشت. نظرنژاد از آن روزها به تلخی یاد می کند و می گوید: «آن روزها،

    روزهای تلخ زندگی من بود. اما از طرفی خوشحال بودم که می دیدم همسر و برادری وفادار دارم که در دنیا بی نظیرند.»


    در همان روزها پدرش که همیشه یار و یاور او در زندگی بود از دنیا رفت. در واپسین روزهای عمرش به فرزندش

    توصیه کرده بود: «تا آخر عمر دست از اسلام برندار.»


    عملیات خیبر یکی دیگر از خاطرات غم انگیز نظر نژاد بود. او در باره‌ی آن می نویسد: «تعداد زخمی ها رو به افزایش

    و خستگی از چهره‌ی یکایک نیروها پیدا بود. از آن طرف دشمن بر شدت حملات خود می افزود و از طرف دیگر پیکرهای

    پاره پاره‌ی برادرنمان روی زمین مقابل چشمانمان بود. صدای ناله‌ی زخمی ها از یک طرف و صدای فریاد جنگجویان که

    مهمات طلب می کردند از طرف دیگر. هواپیماهای دشمن مرتب روی سرمان در پرواز بودند و بمباران می کردند. از

    قرارگاه خودی هم که کمکی نمی شد، زیرا آنها هم وضعیت بدی داشتند. فرماندهان هنگامی که کشته های خود را رها کرده

    و می رفتند، با صدای بلند گریه می کردند و می گفتند که برمی گردیم و انتقام شما را می گیریم. دجله و فرات آن روز

    شاهد کربلای دیگری بودند، چرا که از خون یاران حسین(ع) لبریز بودند.»


    او در عملیات کربلای پنج به عنوان فرمانده عملیات، پیشاپیش بسیجیان حرکت می کرد. او این عملیات را بزرگترین عملیات

    هشت سال دفاع مقدس می دانست و می گفت: «ما در این عملیات جز دعای خیر امامان هیچ چیز نداشتیم. ما متکی به یک

    مشت بسیجی بودیم که هنوز حتی دوران آموزشی خود را به پایان نرسانده بودند. دو تیپ زرهی و پیاده‌ی دشمن بود و در

    مقابل تنها چند نفر سرباز. من هیچ چیز نمی دیدم، جز برق آتش خمپاره، توپ، تانک و مسلسل. از بس آر.پی.جی زده بودم

    از گوش هایم خون می آمد! تعداد زیادی از نیروهای خودی به خط دوم رفته بودند و ما را تنها گذاشته بودند. بالأخره به

    سراغ آنها رفتم و گفتم: من فرمانده عملیات لشکر شما هستم. شما مرا در میان دشمنان یکه و تنها گذاشتید. مگر شما مردم

    کوفه یا شام هستید؟ سپس روی خود را به سمت کربلا کرده و گفتم: حسین جان! این ها می گویند: ما یاران توایم. در

    حالی که این جا نشسته اند و...»


    آن روز نظرنژاد با سخنانش تأثیر عمیقی بر نیروها گذاشت. به طوری که همه با سرعت خود را به خط مقدم

    رساندند و شجاعانه جنگیدند و سرانجام پس از نبردی سخت، دشمن شکست خورد.


    در طول دوران دفاع مقدس و به دلیل حضور مستمر نظرنژاد در جبهه، وضعیت جسمی ناهنجاری برای او پیش آمده بود

    . از جمله: پاره شدن پرده‌ی گوش، از دست دادن یکی از چشم ها، ترکشی که در نزدیکی قلبش قرار داشت، شکستگی کمر

    و ترکشی که قسمتی از روده اش را از بین برده بود. با تمام این ها پا به پای گردان پیاده روی ارتفاعات می رفت. بیدار

    خوابی می کشید و سرما و گرما را تحمل می کرد. وقتی که گرم کار و عملیات می شد، به هیچ چیز دیگر توجه نداشت

    و گویی جای دیگری بود. تمام اینها به روحیات درونی اش باز می گشت. بسیار صبور بود. با وجود درد فراوان که در اثر

    وجود ترکش ها در سرتاسر بدنش احساس می کرد، هرگز علائمی از درد و ناراحتی در چهره و رفتارش دیده نمی شد.


    او بسیار مهربان بود و با همه مانند یک پدر رفتار می کرد. از این رو در جبهه با نام «بابانظر» معروف شده بود. ارتباطش

    با بچه های جبهه و جنگ بسیار صمیمانه بود و در حالی که می توانست عصبانی شود، اما با مهربانی و با لحنی دوستانه

    که خاص خودش بود و همه آن را می شناختند، با آنها حرف می زد. سادگی برخوردش نشان از پاکی و صفای روحش

    داشت. علاقه‌ی خاصی به امام امت و بسیجیان داشت. در تمام سخنرانی هایش از راستی و درستی بسیجیان سخن می گفت.


    از دروغ بیزار بود و به انسان هایی که کارشان خدمت به مردم بود، عشق و احترام خاصی می ورزید و خودش نیز

    جزو همین افراد بود. به خانواده های شهدا خیلی علاقه داشت. مختصر حقوقی را که از سپاه می گرفت، صرف کمک

    به خانواده های شاهد می کرد. همواره در پی حل مشکل مردم بود و هرگز هم اجازه نمی داد که کسی بویی از این کارها

    ببرد.
    برادرش خاطره ای از او به یاد دارد و می گوید: «یکی از آشنایان کلیه هایش از بین رفته بود. به دیدنش رفته بودم

    که چکی را به من نشان داد و گفت: این را یک بنده‌ی خدا به من داد تا خود را درمان کنم. وقتی چک را دیدم، متوجه شدم

    که متعلق به محمدحسن است.» در وصیت نامه اش نیز خطاب به فرزندش توصیه می کند: «اگر ثروتی به دستت رسید

    به فقرا کمک کن، چون هرچه کمک کنی، خدا به تو عوض آن را خواهد داد.»


    با وجود تحصیلات کم، از سواد خوبی برخوردار بود. اهل مطالعه بود و کتاب های شهید مطهری را مطالعه می کرد و

    کتابخانه ای هم در منزل داشت.


    در سال های 1359 و 1361 دو فرزند دیگر به نام های مصطفی و مرتضی به جمع خانواده‌ی آنها اضافه شدند
    .

    بچه ها را خیلی دوست داشت. با وجود بدن مجروح و آسیب دیده اش، بچه‌ی برادرش را (که با آنها در یک خانه زندگی

    می کردند) روی دوشش می گذاشت و با او بازی می کرد. هرگاه فرصت می کرد، فرزندانش را به گردش و تفریح

    می برد و عقیده داشت که تفریح برای آنها لازم است. او با فرزندانش بسیار مهربان بود.


    پسرش (مرتضی نظر نژاد) رابطه اش را با پدر چیزی فراتر از رابطه پدر و فرزندی می داند و تأکید می کند که:

    «ما مثل دو دوست بودیم.»


    برای همسرش احترام خاصی قائل بود و با او رفتاری صمیمی و دوستانه داشت. بسیار به او اعتماد داشت و در انجام

    هر کاری با او مشورت و تا جایی که می توانست در کارهای خانه به او کمک می کرد. حتی گاهی او را می نشاند و خود

    تمام کارهای خانه را انجام می داد. به فرزندانش نیز توصیه می کرد که احترام مادر رنج کشیده شان را هرگز از یاد نبرند.

    فرزندانش را به رعایت حجاب، ایمان و تقوا سفارش می کرد و می گفت: «دختر و پسر ندارد. حجاب و تقوا برای همه است.»


    ارتباط عاطفی عمیقی با فرزندانش داشت. هرگز با آنها بلند حرف نمی زد. برای صحبت کردن با آنها روش خیلی خوبی

    داشت. هرگز با زبان نصحیت سخن نمی گفت، بلکه سعی می کرد با رفتارش به دیگران چیزهایی بیاموزد و اشتباهاتشان

    را گوشزد کند. سنجیده و منطقی حرف می زد و همه ارزش خاصی برای او قائل بودند.


    به صله‌ی رحم اهمیت زیادی می داد و هیچ گاه منتظر نمی شد که کسی به دیدنش بیاید، بلکه خود پیشقدم می شد. به

    بزرگترها بسیار احترام می گذاشت.


    فرزندش (نرگس نظرنژاد) می گوید: «ما عشق و علاقه و محبت کردن به پدر و مادر را در چهره‌ی ایشان می دیدیم.»


    مشکلات را جدی نمی گرفت. گاهی که فرصتی دست می داد، با فرزندانش می نشست و از زندگی و مشکلات آنها

    صحبت می کرد و آنها را راهنمایی می نمود. چون که خودش شرایط مناسب برای تحصیل در روستا را نداشت و سختی

    زیادی کشیده بود، همیشه فرزندانش را به درس و تحصیل علم سفارش می کرد.


    به درس و تحصیل آنها خیلی اهمیت می داد و مرتب به مدرسه‌ی آنها سر می زد تا از وضعیت درسی آنها مطمئن

    شود. در انتخاب دوست نیز به فرزندانش کمک زیادی می کرد و در حد ممکن سعی می کرد تا با دوستان آنها آشنا شود.


    به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد. فرزندش (مرتضی) در این باره می گوید: «نماز اول وقتش در زندگی ما تاثیر

    به‌سزایی داشت. زمانی که ماه رمضان بود، همه می آمدند تا سر سفره افطار بنشینند ولی او اول می رفت وضو می‌گرفت

    و به نماز می ایستاد و به پیروی از او ما هم همین کار را انجام می دادیم.»


    حسین حیدری نیز می گوید: «من نظرنژاد را می دیدم که با مجروحیتش ایستاده و نماز می خواند و خون هم از او می‌رفت.»

    وقتی نماز می خواند حالش عوض می شد. بعد از نماز دیگر حالت خستگی چهره اش عوض شده بود.


    نظرنژاد لحظه به لحظه‌ی خاطرات جنگ و روزهای حضورش در جبهه را در دفترچه ای یادداشت و تنظیم کرده است.

    همیشه دلش می خواست از جنگ صحبت کند. هرگز سختی ها و خستگی جنگ را احساس نمی کرد. یک بار که همرزمانش

    به او توصیه کرده بودند تا به خاطر وضعیت جسمی اش در خارج از منطقه کار کند، پاسخ داده بود: «این جبهه نیست

    که به من نیاز دارد، منم که به جبهه نیاز دارم.» و در جایی دیگر خطاب به همرزمش که از او خواسته بود تا استراحت

    کند، گفته بود: «اینجا دانشگاه امام حسین(ع) است. تو چه طور دلت می آید که در دانشگاه امام حسین(ع) من بخوابم و

    خودت بیدار باشی. آدمی که خواب است تربیت نمی شود.»


    نظرنژاد هفت سال در جبهه حضور و بیش از نود درصد جانبازی داشت. بیش از 160 بار مورد اصابت تیر و ترکش

    قرار گرفته بود. با شرکت در بیش از 30 عملیات کوچک و بزرگ بارها و بارها تا سر حد شهادت با دشمن نبرد تن

    به تن داشته است. اما می گفت: «تمام کارها و اعمال ما چه در دوران جنگ و چه حالا برای این بوده است که فرمان خدای

    بزرگ را لبیک گفته باشیم. آن چه ما در عملیات های خود داشتیم، توکل به خدا و ایمان راسخ به سخنان رهبر عزیزمان بود

    . ما اعتقادمان بر این بود که در راه خدا می جنگیم، لذا از جنگ هیچ هراسی نداشتیم.»


    سردار قاآنی از رشادت های نظرنژاد چنین می گوید: «از کردستان تا جنوب، زمین گواهی می دهد که نظرنژاد در این

    مملکت چه کرده است.»


    با اتمام جنگ تحمیلی به آغوش خانواده بازگشت. اما آثار جراحات و ترکش هایی که در بدن داشت او را وادار نمود که

    در سال 1368 برای معالجه و درمان به کشور آلمان سفر کند. در آنجا تحت آزمایشات مختلف قرار گرفت و چندین

    بار نیز عمل جراحی روی قسمت های مختلف بدن او انجام شد. در این مدت غم غربت و تنهایی بیش از هر چیز او را

    می‌آزرد. او در دفتر خاطراتش به آن روزها اشاره می کند و می گوید:« مردم برای ملاقات بیمارهای خود به بیمارستان

    می آمدند، اما اتاقی هم بود که هیچ کس با آن کاری نداشت، آن هم اتاق من بود.»


    و این غربت با شنیدن خبر رحلت امام خمینی(ره) برای او صد چنان شد. سرانجام به ایران بازگشت و در مراسم

    چهلمین روز درگذشت امام (ره) شرکت کرد.


    با توجه به تجربیاتی که درباره جنگ داشت، مرتباً از طرف مدارس مختلف از او دعوت می شد و چنان جذابیتی در

    سخنانش نهفته بود که هرکسی را جذب می کرد.


    در سال 1357 مأموریت یافت تا برای بازدید از مناطق جنگی در ارتفاعات کردستان راهی آن جا شود. او در

    این سفر فرزند کوچکترش (مرتضی) را نیز (که آن موقع 14 ساله بود) با خود همراه کرد. این سفرِ او از همان ابتدا با

    سفرهای دیگرش فرق داشت. به منطقه که رسیدند خطاب به دیگر سردارانی که همراهش بودند، گفته بود: «این جا بوی

    جنگ می دهد. این جا بوی خون شهدا را می دهد و حرمت دارد. با همان لباس های خاکی جنگ باشیم...» می گفت:

    «اصلاً دلم نمی خواهد از این جا برگردم. این مسافرت، مسافرت دیگری است. چیز دیگری است.»


    همسرش نیز این سفر را با سفرهای دیگر متفاوت می داند و می گوید: «همیشه وقتی می پرسیدم که کی برمی گردی؟

    می گفت که مثلاً فلان روز برمی گردم. اما آن روز وقتی پرسیدم. جواب داد: هر وقت خدا بخواهد.»


    وقتی به بالای ارتفاعات رسید، حال عجیبی داشت و می گفت: «احساس می کنم به خدا نزدیک ترم.»


    همسرش (به نقل از فرزندش مرتضی که لحظه به لحظه آن روز را به خاطر دارد) می گوید: « قله را بدون هیچ مشکلی

    بالا رفت. بالا که رسیدیم، نشستیم. رفتارش برای من خیلی عجیب بود. هرگز او را این طور ندیده بودم. چفیه اش را

    روی پیشانی اش انداخت و دراز کشید. متوجه شدم که در حال ذکر گفتن است. در حالی که به پایین نگاه می کردم، برگشتم

    تا به او بگویم که ارتفاع چه قدر زیاد است. دیدم پیشانی اش پُر از عرق شده و رنگش تغییر کرده است. سردار موسوی

    را صدا زدم. بلافاصله دویدند. آمبولانس آمد و او را به بیمارستان رساندند.»


    اما دیگر خیلی دیر شده بود. بدین ترتیب سردار محمدحسن نظرنژاد در تاریخ 7/5/1375 بر اثر تنگی نفس و ایست قلبی

    در ارتفاعات اشنویه کردستان (که آن نیز ناشی از معلولیت های حاصل جنگ بود) به شهادت رسید.


    در وصیت نامه اش خطاب به پسرانش می گوید
    :

    «پسرانم، مصطفی و مرتضی، در هر فرصت و در کنار مزارم یا جاهای دیگر از مظلومیت جانبازان دفاع کنید. چون

    آنها دوبار شهید می شوند.» و اضافه می کند: «هرگز اجازه نده کسی غرورت را بشکند. اما صبور باش که صبر

    نشانه عقل است. شجاع باش و با دشمنانی که به تو و ناموست تجاوز روا می دارند مبارزه کن. مؤمن باش، چون

    شجاعت نمی‌تواند بدون ایمان باشد.»


    خودش نیز آرزو داشت زمانی مرگ به سراغش بیاید که به قدر کافی ساخته شده باشد. پیکر پاکش را در دهم مرداد ماه

    سال 1375 و بنا به وصیت خودش در بهشت رضا(ع) و میان شهیدان ابراهیمی و شریفی به خاک سپردند. روستای

    زادگاهش را به یاد او «بابانظر» نام نهادند تا یاد و خاطره اش همیشه زنده بماند.


    منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ- سید سعید موسوی

    ویرایش توسط شهید گمنام : 2016/08/29 در ساعت 16:20

    مقام معظم رهبری:

    «
    شهید املاکی شما؛ جانشین لشکر گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش

    هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت،
    شهید املاکی ماسک

    خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش!
    قهرمان یعنی این! البته هر دو شهید شدند.

    هم املاکی
    شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند اینها که از بین نمی‌روند.

    زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.»


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت January 1970
    نوشته
    19,858
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,784 در 9,046 پست
    حضور
    81 روز 12 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    سلام این موضوع را در این جا ادغام کنید تا مطلب بزاریم

    ممنون

    http://www.askquran.ir/showthread.ph...425#post840425



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود