جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تاثیر اعتقاد به خدا در زندگی.

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,321
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,238 پست
    حضور
    122 روز 11 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تاثیر اعتقاد به خدا در زندگی.




    اما بسیاری از مسائل در عالم هست. و در راس همه ان مسائل مسئله خدا. ( که در چگونه

    زیستن و چگونه بودن انسان اثر دارد. )

    اعتقاد به خدا نوعی جهان بینی به انسان میدهد.که انسان خواه نا خواه فکر می کند که بنابر

    این من این جور باید باشم. نه ان جور.

    یعنی اگر انسان اعتقاد به خدا نداشته باشد قهرا در چگونه بودن خودش یک جور فکر میکند.

    اگر اعتقاد به خدا داشته باشد در چگونه بودن خودش جور دیگر فکر میکند. نمی تواند در هر نحوه

    یک جور فکر بکند . چرا ؟ واضح است . برای اینکه اگر بگوییم "خدا " معنایش این است :

    عالم هستی و از ان جمله خود من از یک مبدا حکیم علیم مدرک شاعر بوجود امده ام.

    فورا این سوال مطرح می شود : ایا خلقت عبث است یا غایتی دارد. ؟

    ایا من عبث و پوچ افریده شده ام یا برای چیزی افریده شده ام ؟اگر خلقت عالم بر اساس

    تصادف باشد. به این نحو که ماده ای حرکات بی نظمی در عالم داشته است.

    ماده به حرکات خودش واقف نیست و توجه به غایت و هدف هم ندارد. کور کورانه عمل میکند.

    و در ضمن حرکات تصادفی .انسان هم یک تصادف و یک واقعه غیر منتظره و ناگهانی است.

    که در این عالم به وجود امده است. در این صورت "برای چه " ندارد.

    " من برای چه خلق شده ام . " معنی ندارد. مثل این است که بگوییم من " اتش چرخان "

    را چرخاندم. ناگهان جرقه ای پرید. ان جرقه به خودش فکر کند من برای چه رفتم ان جا ؟

    این دیگر"برای چه" ندارد.

    "ولی (اگر عالم از یک مبدا حکیم به وجود امده باشد. من با خود می گویم )چگونه باشم

    که با ان منظوری که خلقت من برای ان منظور است منطبق بشود ؟

    و چگونه اگر باشم . بودنم با ان منظور در خلقت منطبق نمی شود ؟

    و اگر منطبق نشود بعد چه می شود ؟ بدبختی و شقاوت است. یا من باید با هدف و منظور

    خلقت هماهنگی داشته باشم ( که منتهی می شود به ) سعادت . و یا ستیزه گری داشته

    باشم ( که منجر می شود به ) شقاوت و بدبختی.

    این است که توحید نظری به دنبال خود توحید عملی را می اورد. ...

    ادامه دارد. (خدا در زندگی انسان . استاد مطهری. )
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است

  2. تشکرها 2


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,321
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,238 پست
    حضور
    122 روز 11 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    "خدا در زندگی انسان :

    سلامت روانی. اولین اثر توحید در زندگی انسان :

    مطلب دیگری را که اولین مطلب ما در باب توحید عملی است - عرض میکنم . به نظر من این ایه

    قران ( ضرب الله مثلا رجلا فیه شرکاء متشاکسون و رجلا سلما لرجل هل یستویان مثلا الحمدلله

    بل اکثرهم لا یعلمون ) از ان ایاتی است که جنبه اعجاز امیز دارد .(در ارتباط با ) روح و روان انسان.

    از نظر نکته روانی که در بر دارد. خود مضمون ایه را شما در نظر بگیرید.

    قران مثل می اورد برای موحد و مشرک . یعنی برای ان که توحید عملی دارد و ان که شرک عملی دارد.

    می گوید : شما دو نفر را در نظر بگیرید. یکی انسانی که در او چند نفر شریکند .یعنی انسانی

    که برده چند نفر است و این شرکا شرکای متشاکس اند. اگر چند نفر در یک ملک مثلا یک خانه

    با یکدیگر شریک باشند ممکن است چند نفر شریکی باشند رفیق و هماهنگ با یکدیگر.

    مثلا چند برادر در یک خانه با یکدیگر شریکند و با هم توافق و هماهنگی دارند.

    اینجا مشکلی به وجود نمی اید. ولی شما ملکی را در نظر بگیرید که چند نفر مالک داشته باشد

    که ان مالکها با یکدیگر شریکند ولی مالکهای بدخو . ناسازگار و متضاد .

    ان یکی می گوید که من به حسب حس خودم چنین می خواهم که در این خانه بنشینیم و به کسی اجاره ندهیم.

    ان دیگری می گوید خیر باید اجاره بدهیم. ان یکی مثلا می گوید که من می خواهم اینجا را اجاره بدهم به مشروب فروشی.

    حتما باید چنین بشود. ان دیگری می گوید نه. من میخواهم اینجا را اجاره بدهم برای فلان کار دیگر.

    حتما باید چنین بشود . حرف من دو نباید بشود. چون موضوع . یک ملک است و شعور و ادراک

    ندارد. از نظر خود شرکا ناراحتی هست. ولی از نظر ملک - که به حسب مثالی که عرض کردم

    یک خانه است. ناراحتی ندارد.

    قران مثل را به یک موجود زنده می زند. انهم موجود زنده شاعر مدرک.
    می گوید یک انسان را در نظر بگیرید که برده چند مالک باشد. و این مالکها شرکای بدخو و متخالف

    و ناسازگار باشند. ببینید حال این بنده بیچاره چه خواهد بود!

    ان یکی با کمال اخم به او فرمان میدهد فلانی ! امروز باید حتما چنین کاری بکنی اگر نکنی

    مجازاتت خواهم کرد. ان دیگری می گوید حتما باید به حرف او نکنی به حرف من بکنی.

    سومی حرف دیگری میزند. چهارمی حرف دیگرو...

    قران می گوید یک ادم دیگر را هم برده در نظر بگیرید . ولی برده و بنده ای که اختصاص دارد به یک

    حاکم . و یک فرمانده بیشتر ندارد. یعنی تکلیف و برنامه اش از اول تا به اخر روشن است.

    قران این مثل را برای حالت درونی انسان می اورد.

    انسان در اخلاق خودش. دردرون خودش. در خواسته های خودش( از نظر وحدت یا کثرت حاکم و

    فرمانده چگونه باید باشد ؟ ) اولین سوال این است : ایا واقعا انسان می تواند در درون خودش

    ازاد زندگی کند به این معنی که هیچ خواسته و ارزویی نداشته باشد.

    به دنبال هیچ هدفی نباشد. هیچ غایتی را جستجو نکند ؟ بعضی چنین فرض کرده اند که انسان می خواهد ازاد مطلق زندگی کند.

    ازاد مطلق زندگی کردن. گذشته از این که امری است ناممکن و محال . مساوی است با خروج از انسانیت.

    ازاد مطلق که انسان هیچ حکمی . ارزویی. هدفی. و ایده ای را بر خود نپذیرد. یعنی بی ایده بودن

    مطلق. این سقوط از انسانیت است و در دنیا وجود ندارد.

    ان کسانی هم که دم از ازادی مطلق و عصیان مطلق زده اند که تسلیم امر هیچ حاکمی نمی شوند.

    باز می بینید سراسر زندگی شان ایده داشتن است و به دنبال یک ایده می دوند. به دنبال

    یک ایده رفتن معنایش حکومت همان ایده را در درون خود پذیرفتن است.

    پس اگر اسم بنده و برده بردیم فورا وحشت نکنید بگویید چرا قران وقتی که می خواهد برای

    انسان مثال بزند به بنده و برده مثال میزند. برده ای که چند نفر شریک مالک بدخو و ناسازگار

    داشته باشد .و برده ای که یک ارباب سازگار داشته باشد.

    این مثال برای این است که دیگر باقی اش تعارف است. انسان در درون خودش نمی تواند حکومت هیچ ایده ای را نپذیرد.

    اگر نپذیرد از انسانیت ساقط است. ( برگرفته از کتاب خدا در زندگی انسان . استاد مطهری. )
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است

  5. تشکرها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود