صفحه 9 از 9 نخست ... 789
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ***** خاطرات درس آموز *****

  1. #81

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,318
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,224 پست
    حضور
    122 روز 8 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اگر می خواهی عادت به موفقیت بکنی .بزرگترین مانع تو.

    عادت های پیشین توست.

    به خاطر بسپار که دشمن ما و دوست ما در خودمان است.

    برای این که عادت کنی .بنویس که چه کار می خواهی

    بکنی. گفتیم موفقیت. مکانیسمی است که تو را به

    هدفت می رساند.مثلا برنامه ریزی برای بیشتر شدن

    در آمدتان. بگوییدمن ماهی ده درصد باید در آمدم را

    افزایش دهم .در اخر سال . در آمد شما مثبت بی نهایت

    افزایش یافته. چون می رسید به مرحله زایش.

    ان قدر این کار را تکرار کرده اید که عادت شما می شود.

    و عادت می کنید به موفقیت.

    آلبرت انیشتین می گوید . احمقانه ترین خواسته بشر

    این است که با تکرار روش های همیشگی اش به نتایج

    متفاوت برسد.

    اگر می خواهی نتایج متفاوت بگیری. باید رفتارها و

    باورهایت را عوض کنی .شروع کنید.

    یکی را بنویسید تا حلقه گمشده موفقیت را پیدا کنید.

    موفقیت در شما هست .

    یک جایی یا هدف و یا راه را اشتباه دارید میروید.

    ان یک جا را پیدا کن.

    یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است

  2. #82

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,318
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,224 پست
    حضور
    122 روز 8 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه

    داشته ها در ان زندگی می کردند.

    شادی. غم .دانش. عشق و...

    روزی به همه ان ها اعلام شد که جزیره در حال غرق

    شدن است. بنابر این هر یک شروع به تعمیر قایق هایشان

    کردند. اما عشق تصمیم گرفت تا لحظه اخر در جزیره

    بماند. زمانی که دیگر چیزی از جزیره روی اب نمانده

    بود .عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران

    کمک بخواهد.در همین زمان او از ثروت که با کشتی

    با شکوهش در حال گذشتن از ان جا بود کمک خواست.

    ثروت جواب داد .نه نمی توانم تورا با خود ببرم.

    مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست .

    من هیچ جایی برای تو ندارم. عشق تصمیم گرفت که از

    غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود

    کمک بخواهد .
    غرور لطفا به من کمک کن.

    نمی توانم عشق . تو خیس شده ای و ممکن است قایقم

    را خراب کنی. پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود

    درخواست کمک کرد.غم لطفا مرا با خود ببر.

    اه عشق .ان قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.

    شادی هم از کنار عشق گذشت اما ان چنان غرق در

    خوشحالی بود که اصلا متوجه عشق نشد.

    ناگهان صدایی شنید .بیا این جا عشق .

    من تو را با خود می برم. صدای یک بزرگ تر بود.

    عشق ان قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم

    ناجی خود را بپرسد.

    هنگامی که به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت .

    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود

    مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود.

    پرسید .چه کسی به من کمک کرد.

    دانش جواب داد .او زمان بود . زمان .

    اما چرا به من کمک کرد دانش لبخندی زد و با دانایی

    جواب داد که .چون تنها زمان.

    بزرگی عشق را درک می کند.

    یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است

  3. #83
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    3,310
    مورد تشکر
    748 پست
    حضور
    45 روز 21 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0




    گویا حضرت امام(ره) هم از برنامه شما تمجيد كرده بودند.
    بله، یک روز به من فرمودند بحث‌های شما را می‌بینم و لذت می‌برم، استفاده می‌کنم و به شما دعا می‌کنم. ایشان به‌واسطه‏ برنامه «درس‌هايی از قرآن» لطف و عنایت خاصى نسبت به من داشتند. حتی زمانی که قرار شد از سوي مدیریت آن زمان تلویزیون برنامه تعطیل شود، ایشان به‌وسیله یکى از اعضاى دفتر خود، به رئیس سازمان صداوسیما اعلام كردند این برنامه‏‌ مفید بوده و باید باشد. از طرفی چون من بابت اجراى برنامه‏‌ها حق‌الزحمه‌اى دریافت نمى‏کردم، امام بزرگوار چند بار مبلغ قابل‏ توجهى برایم فرستادند که به‌خدمت‌شان رفتم و گفتم فعلا به آن نیاز ندارم ولى ایشان ‏فرمودند این از بیت‏‌المال نیست؛ نزد شما باشد. بعد از این آشنایى بود که حکم نمایندگى خود را در سازمان نهضت سوادآموزى به من اعطا فرمودند.



  4. #84

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,318
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,224 پست
    حضور
    122 روز 8 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مرد خسیسی تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش

    سفارش داده بود .

    شیشه بر .شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد

    گفت باربری را صدا کن تا این صندوق را به خانه ات

    ببرد.من هم عصر برای نصب شیشه ها می ایم.

    او چند باربر را صدا کرد اما بر سر قیمت با ان ها به

    توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد .

    به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری .

    سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی به دردت

    خواهد خورد .باربر جوان که تازه به شهر امده بود.

    سخنان مرد خسیس را قبول کرد .باربر صندوق را بر

    روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد .

    کمی که راهرفتند .باربر گفت. بهتر است در راه یکی یکی

    سخنانت را بگویی .

    مرد خسیس کمی فکر کرد نزدیک ظهر بود و او گرسنه

    بود به باربر گفت که اول ان که سیری بهتر از گرسنگی

    است و اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری

    است. بشنو و باور مکن.

    باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای

    این مطلب را می دانست.

    ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحت ها بهتر از این باشد.

    همین طور به راه ادامه دادند تا این که بیشتر از نصف

    راه را سپری کردند .باربر پرسید .خوب نصیحت دومت

    چیست. مرد که چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود

    فکر کرد کاش چهار پایی داشتم و بدون درد سر بارم را

    به منزل می بردم .

    یک باره چیزی به ذهنش رسید و گفت . بله پسرم نصیحت

    دوم این است .اگر گفتندپیاده رفتن از سواره رفتن

    بهتر است . بشنو و باور مکن.

    باربر خیلی ناراحت شد و فکر کرد نکند این مرد مرا

    سرکار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت . دیگر نزدیک

    منزل رسیده بودند که باربر گفت. نصیحت سومت را بگو.

    امیدوارم این یکی از بقیه بهتر باشد.

    مرد از اینکه مجانی بارهایش را به خانه رسانده بود

    خوشحال بود و به جوان گفت .اگر کسی گفت باربری

    بهتر از تو وجود دارد .بشنو و باور مکن.

    مرد باربر خیلی عصبانی شد و فکر کرد باید این مرد را

    ادب کند .بنابر این صندوق را روی زمین ول کرد و

    صندوق با شدت به زمین خورد .بعد رو کرد به مرد

    خسیس و گفت که شیشه های این صندوق سالم است.

    بشنو و باور مکن. از ان پس .وقتی کسی حرف بیهوده

    می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم کند.

    گفته می شود که بشنو و باور مکن.

    یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است

  5. تشکر


صفحه 9 از 9 نخست ... 789

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود