جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات زیبای کاربران اسک قرآن از معلمان خود

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 11 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    خاطرات زیبای کاربران اسک قرآن از معلمان خود




    سلام ابتدا تبریک میگم روز معلم رو به همه معلمین بخصوص معلمین اسک قرآن .


    این تایپیک در این روز مهم ایجاد شده تا کاربران خاطرات زیبا وشاد دوران تحصیل

    از معلم خودشون دارند در این جا بازگو کنند وهمبقیه استفاذه کنند وهم

    تجدید خاطره بشه



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 11 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    سلام برای روشن شدن چراغ تایپیک اول خاطره رو خودم میگم


    سال سوم ابتدایی بودم دانش آموز زرنگ ولی در عیتن حال آبزیرکاه زیر زیرکی

    شیطونی های خودمو داشتم قرار شدسال سوم ابتدایی مدرسه مو عوض کنم

    روز اول رفتم سر کلاس با هیچ کس آشنا نبودم همه باهم رفیق بودن غیر من

    معلم اومد سر کلاس همه ساکت بودن تا منو دید متوجه شد دانش آموز جدید کلاس

    هستم از من سوال میپرسید از خجالت نمی تونستم جواب بدم اومد جلوم

    وشروع کرد به حرف زدن ای کاش حرف نمیزد یخم باز شد وشروع کردم

    به بلبل زبونی دقیقا اون لحظه بچه ها دوست ذلشتن کله منو بکنن

    بعد اون روز با خیلی ها آشنا شدم کار اون روز معلمم باعث شد یه بچه پرویی

    بشم در آینده که همش سپاسگزارشم

    بعد این همه سال هنوز
    منو میشناسه وتوی خیابون اگه ببینیم هم و احوال پرسی

    میکنیم


    ویرایش توسط شهید گمنام : ۱۳۹۵/۰۲/۱۲ در ساعت ۱۴:۱۵

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    916
    صلوات
    1900
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    24 پست
    حضور
    13 روز 12 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    3



    بسـم الله

    فـک نکنم هـیچ خاطره ای زیبا تر از لــغو یا تاخیـر انداختن امتحانات بوده باشـه

    هر سـال به راحتی میتونسـتیم دست به اقدام چنین عملی بزنیم !!

    الـا یک سال و یک نفـر و یک درس اونم درس شیرین زبان و ادبیات فارسی سال چـهارم !

    یک روز در هفته دو زنگ ادبیات و زبان فارسی داشتیم و محال بود زنگ اول از دو درس آخر جلسات قبلی سوال نپرســن این بزرگوار !

    دو شنبه آخر سال با ایشون کلاس داشتیم و یک امتحان جامع از کل کتاب !!

    که دوستان وحدت و همبستگیشون رو به خرج دادن و همگی باهم اعتصاب کردیم و در کلاس حاضر نشدیم ( یعنی اون رو کلا همگی غایب شدیم )

    اما هیچـوقت دقت نکردیم بعد از عید هم باایشون کلاس داریم و مجدد پستمون به پستشون میخوره !!

    بعد از عید شد و یک امتحان فراتر از دانشی این بزرگوار از ما گرفتن که تا عمر داریم قسم خوردیم سر هیچ درسی غیبت نکنیم حتی اگر ضروری و واجب بود !



    + و واقعا دل تنگ این امتحانات و لغو امتحانات میشم !

    در پـناه بی بی زیـنب س

    یا مهـدی عج




    چـادُرت
    شـاعِر دیوان غزَل هـاست
    !





  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    2,947
    صلوات
    12328
    تعداد دلنوشته
    15
    مورد تشکر
    347 پست
    حضور
    81 روز 8 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلام به همه
    چه تاپیک جالبی : )
    یادش به خیر دوران مدسه . عجب روزایی بود و قدر ندونستیم .. چقدر دلتگ اون روزهام هر چند دوستان صمیمی و نزدیک از اون دوران هنوز با همیم اما اون روزها یک دوران خاصی بود .
    من همیشه ی خدا دیر می رسیدم : / : | ( مخصوصا سر کلاس دبیر زیست شناسی که بلا استثناء هم از من درس می پرسید . تا می رسیدم بچه ها می گفتند واستا الان باید درس پس بدی : ) )خب میشه گفت راه نسبتا" دور بود . همیشه با برگه ی تاخیر وارد کلاس می شدم برای همه بچه ها عادی بود اما دبیر و و مدیر و .. اینقدر تیکه انداختن بهم که به خودم اومدم ، بالاخره همت کردم که زود برسم و موفق هم شدم : ) ( انگار شاخ غول شکسته بودم ) بالاخره یک روز قبل از دبیر مذکور سرکلاس حاضر بودم و می تونستم موقع حضور غیاب که اولین کارشون به محض ورود به کلاس بود ، بگم حاضر ! چه حس خوبی می تونست باشه : )))) ) اما ایشون متوجه من نشده بود و موقع حضور غیاب به اسم من که رسید همونطور که سرش پایین بود اسممو خوند و با خودش گفت : فلانی هم که طبق معمول غایب .

    من

    بچه ها : )))

    دبیر وقت شناس و جدی ^ــــ^


    خاطرات زیبای کاربران اسک قرآن از معلمان خود

    " فقط حیدر امیر المومنین است "


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۴
    نوشته
    1,142
    صلوات
    14
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    497 پست
    حضور
    43 روز 1 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    25
    آپلود
    7
    گالری
    497



    سلام
    چه تاپیک جالبی
    خاطره
    یادش به خیر
    ایام ابتدایی خیلی اهل مطالعه بودم
    تموم شماره کیهان بچه ها رو با وجودی که در روستای محل سکونت دسترسی بهش نداشتم
    از شهر فراهم می کردم
    در مدرسه هم خیلی اهل مطالعات جنبی بودم
    شیطونی هم نگو کمی تا قسمتی
    البته کلامی از بزرگی هم شنیدم می گفت بچه هر چقدر کوچکی اش شیطون میشه از اون طرف آدم حسابی تر میشه
    هیچی این صغری کبری ها کنار هم چیدم
    آخرش بگم
    شدم مدیر فرهنگی
    الان هم در خدمتتون هستم

    ***
    خب ادامه دارد صبر
    خاطره از معلم
    یادمه کلاس سوم ابتدایی خیلی معلم عوض کرده بودیم
    معلم جدید که اومد نمی دونم خیلی هوامونو داشت
    اصلا نمی زد
    هیچی دیگه
    سال چهارم ابتدایی هم همون شد معلممون
    اولین روز شیطونی اونچنان کتکی خوردیم
    تموم کرک و پرمون ریخت

    شاید هم این هم ادامه کبری بحث بشه
    شدیم مدیر فرهنگی



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    نوشته
    4,327
    صلوات
    139000
    تعداد دلنوشته
    82
    مورد تشکر
    1,241 پست
    حضور
    122 روز 15 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    " یادم می اید که در دوران راهنمایی یک معلم علوم داشتیم که خانم جوان و مهربانی بود. و از زمانی

    که ایشان معلم ما شدند. من شدم سوگلی او . مرا مامور کرده بود که تمرینهای درس علوم بچه ها

    را نگاه کنم . و امضاء کنم . وان سال به عشق این خانم معلم نمرات علوم من از هر سال بهتر بود.

    و تا پایان دوران راهنمایی من بهترین شاگرد در درس علوم بودم. البته علوم در ان زمان شامل بخش زیست شناسی- شیمی- و گیاهان بود.

    در کل من در دوران راهنمایی همیشه مورد توجه معلمان خود بودم. بخصوص معلم ریاضی ما که یک فرد مومن و معتقدی بود.

    ایشان همیشه با من از شهدای انقلاب و شهرهایی که در انها راهپیمایی می شد. و چهلم هر

    شهری زمینه ساز چهلم های بعدی بود . سخن می گفت. هرگز این معلم ریاضی مومن مان را که اقای موسوی نام داشت از یاد نمی برم. هر کجا که هستند خداوند پشت و پناه ایشان باشد.

    یا حق.
    عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم
    که چرا عشق به انسان نرسیده است
    چرا آب به گلدان نرسیده است
    چرا لحظه ی باران نرسیده است
    به هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
    به ایمان نرسیده است وهنوزم که هنوز است
    غم عشق به پایان نرسیده است
    بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
    بنویسد که هنوزم که هنوز است
    چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است
    چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود