جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان هایی از قرآن(از آدم تا خاتم)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    داستان هایی از قرآن(از آدم تا خاتم)




    داستان اصحاب اخدود داستان هایی از قرآن(از آدم تا خاتم)



    داستان اصحاب اخدود در سوره بروج آیات 1 تا 8 چنین آمده‌است :



    وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الْبرُوجِ، وَ الْیَوْمِ المَوْعُودِ، وَ شَاهِدٍ وَ مَشهُودٍ، قُتِلَ أَصحَابُ الْأُخْدُودِ، النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ،

    إِذْ هُمْ عَلَیهَا قُعُودٌ، وَ هُمْ عَلیَ‏ مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُۆْمِنِینَ شهُودٌ، وَ مَا نَقَمُواْ مِنهُمْ إِلَّا أَن یُۆْمِنُواْ بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الحَمِیدِ




    ترجمه: سوگند به آسمان داراى برج هاى بسیار، و به روز موعود، و به همه بینندگان آن روز و به خود

    آن روز که همه شاهد آن می شوند، که ستمگرانى که براى سوزاندن مۆمنین چاله‌هایى پر از آتش

    مى‏ساختند هلاک شدند، آتشى که براى گرفتنش وسیله‌اى درست کرده بودند، در حالى که خودشان

    براى تماشاى ناله و جان دادن و سوختن مۆمنین بر لبه آن آتش مى‏نشستند، و خود نظاره‌گر جنایتى

    بودند که بر مۆمنین روا مى‏داشتند، در حالى که هیچ نقطه ضعفى و تقصیرى از مۆمنین سراغ نداشتند

    بجز اینکه به خدا ایمان آورده بودند.



    ذونواس مبارزه شدیدى با دین مسیحیت ، آغاز كرد و براى از بین بردن آن ، به كوشش و فعالیت وسیعی دست زد


    ذونواس آخرین پادشاهى است كه از طایفه(حمیر)به سلطنت رسید و رهبری امور مردم را به دست گرفت .

    او دین یهود را پذیرفت و آن را دین رسمى ، اعلام كرد در حالیكه یهودیت با آمدن حضرت عیسی(ع)از بین رفت و خط بر آن

    كشیده شد.



    ذونواس مبارزه شدیدى با دین مسیحیت ، آغاز كرد و براى از بین بردن آن ، به كوشش و فعالیت وسیعی

    دست زد، یهودیان را محترم میشمرد و مسیحیان را بی رحمانه گردن مى زد و نابود مى ساخت.



    او تصمیم قطعى گرفته بود كه دین یهود را در سراسر كره زمین، دین رسمى بشر قرار دهد و سایر ادیان را نابود

    گرداند، و براى انجام این مقصود، از هیچ گونه اقدامى خوددارى نمى كرد، به هر شهر و كشورى كه دینى غیر از دین

    یهود وجود داشت ، لشكر كشى مى كرد و اهالى آن را مجبور به ترک دین خود و پیروى از دین یهود مى نمود.



    روزى به او خبر دادند كه اهالى نجران ، آیین مسیح را پذیرفته اند و جز چند نفر انگشت شمار، همه

    از یهودیت روى گردانده اند.



    این خبر، چنان ذونواس را ناراحت و غضبناک كرد كه خواب و آسایش بر او حرام شد و در همان لحظه آماده جنگ

    با نجرانیان گردید.



    سپاه خود را تجهیز نمود و با ارتش بى شمارى ، به سوى نجران حركت كرد. از شنیدن خبر مسیحىشدن

    نجران ، عصبانی شد و براى آن مردم بینوا تصمیم هاى خطرناکی گرفت .



    كم كم سپاهش ، به نجران نزدیک شد و بیرون آن ساکن شدند. ذونواس مأمورى به نجران فرستاد و مردان و اشراف

    آن را احضار كرد. وقتی بزرگان به دیدن او آمدند، به آنان چنین گفت :



    به من خبر رسیده كه اهالى نجران با گمراه کردن یک مرد مسیحى به نام (دوس ) از آیین یهودیت

    دست كشیده اند و به دنبال كیش(دین) مسیحیت رفته اند. اینک من با این سپاه مجهز آمده ام تا یک باردیگر

    دین یهود را در این منطقه برقرار سازم و اساس مسیحیت را از میان براندازم .
    غرض از احضار شما آن است كه

    شما بزرگان و خردمندان نجران بروید دور هم بنشینید، تبادل نظر كنید و یكى از این دو راهى كه من به شما مى گویم

    براى خود انتخاب نمایید:



    من در درجه اول به شما پیشنهاد مى كنم كه به دین سابق خود یعنى آیین یهودیت برگردید و از این انحراف توبه كنید.



    اگر حاضر به پذیرفتن این پیشنهاد نیستید، بدانید كه شما را به سخت ترین وجه ، مجازات مى كنم و یکی از

    شما را باقى نمى گزارم .



    بزرگان نجران ، با روحیه اى قوى و بیانى محكم كه از یک ایمان راسخ حكایت مى كرد در جواب آن مرد سركش چنین گفتند:



    ما را احتیاجى به مشورت و تبادل افكار نیست . ما دین حق را یافته ایم و پیروى آن را قبول كرده ایم .

    در راه دین از هیچ نوع عذابی باک نداریم و جانبازى در راه حق و حقیقت را بهترین افتخار مى شماریم .



    ذونواس كه انتظار چنین پاسخى نداشت ؛ دستور داد گودال هایى (اخدود) در زمین كندند. در آن گودالها

    آتش عظیمى افروختند. آنگاه خود و سپاهیانش در كنار گودال ها به تماشا ایستادند. سپس دستور داد

    مۆمنین را حاضر كنند. مامورین او در نجران جستجو مى كردند و هر كس به آیین مسیح ایمان آورده بود،

    مى آوردند و در میان آتش مى افكندند.



    جمعى را در آتش سوزانید، گروهى را با شمشیر به قتل رسانید، عده اى را گوش و دست و پا برید و نجران را از

    مسیحیان خالى كرد.



    در این حادثه بیست هزار نفر را ذونواس از بین برد و بار دیگر دین یهودیت را در نجران برقرار ساخت .



    یكى از مسیحیان نجران وقتى جریان ذونواس و قتل عام مسیحى ها را دید همان ساعت بر اسب راهوارى نشست و

    راه روم را در پیش گرفت .



    شب و روز راه پیمود. از دشتها و بیابانها گذشت . كوه ها و تپه ها را از زیر پا گذرانید، تا خود را به دربار

    قیصر، امپراطور روم رسانید و حادثه دلخراش نجران را مو به مو براى قیصر نقل كرد و براى سركوبى از او

    استمداد نمود.



    نجاشى با سپاهش براى جنگ با یمن آماده شد، وقتی به حوالى یمن رسید ذونواس با لشگر خود آنها را استقبال

    كرد و جنگ هاى خونینى میان سپاه یمن و حبشه رخ داد




    چون قیصر نصرانى بود، از شنیدن حادثه نجران افسرده شد و به آن مرد گفت : كشور شما با ما خیلى فاصله دارد و

    لشگر كشى خالى از اشكال نیست ولى من نامه اى به نجاشى پادشاه حبشه مى نویسم و سركوبى ذونواس را

    به عهده او مى گذارم . زیرا نجاشى هم تابع دین مسیح است و هم با یمن و مركز فرمانروایى ذونواس مجاور است

    و براى او جنگیدن با ذونواس آسان است .

    به این ترتیب قیصر نامه اى به نجاشى نوشت و سركوبى ذونواس و همچنین یارى كردن دین مسیح را

    از او خواستار شد.



    آن مرد نامه قیصر را گرفت و به سوى حبشه سفر كرد. چون به دربار نجاشى رسید، نامه را تقدیم كرد و ضمنا

    از بى رحمى و وحشیگرى ذونواس و سپاهش مختصری تعریف کرد.



    نجاشى با سپاهش براى جنگ با یمن آماده شد، وقتی به حوالى یمن رسید ذونواس با لشگر خود آنها

    را استقبال كرد و جنگ هاى خونینى میان سپاه یمن و حبشه رخ داد ولى جنگ به نفع نجاشى خاتمه یافت

    و ذونواس و جمعى از یهودیان را از دم شمشیر گذرانید و یمن را جزء حبشه ساخت .



    با كشته شدن ذونواس بازار یهودیت كساد شد و بار دیگر آیین مسیح رواج یافت و دین رسمى اعلام گردید.

    فرآوری:نعیمه درویشی
    بخش کودک و نوجوان تبیان

    ویرایش توسط شهید گمنام : ۱۳۹۵/۰۳/۱۵ در ساعت ۰۰:۱۴

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121




    داستان حضرت آدم(ع(

    نام مبارك حضرت آدم(ع) كه نخستين پيامبراست بيست وپنج باردرقرآن آمده است. امام صادق(ع) مي فرمايد:

    دليل ناميدن آدم به اين نام بدان خاطر است كه او از اديم وپوسته وقشر زمين آفريده شده است.



    خداوند آدم را بدون پدر ومادر آفريد تا دليلي باشد بر قدرت الهي. وي نهصد وسي سال عمر كرد وسرانجام در

    پي تبي طولاني در روز جمعه يازده محرم وفات يافت.



    آدم از دوبعد تشكيل شده است جسم وروح.خدا نخست جسم او را ساخت وسپس در روح خويش در او دميد واو را

    به صورت كامل زنده ساخت.



    هنگامي كه خداوند اراده كرد تا در زمين خليفه ونماينده اي كه حاكم زمين باشد قرار دهد فرشتگان از اين خبر شگفت زده

    شدند وعرضه داشتند آيا در زمين انساني را قرار مي دهي كه با گناه ومعصيت در آن فساد كند وبه خونريزي بپردازد در حاليكه

    ما آنگونه كه در شان توست تو را منزه دانسته وبه شكرانه ات تو را مدح وستايش مي كنيم. آنهاخود را به جانشيني در زمين

    سزاوار تر مي پنداشتند اما خداوند با اسرار غيبي كه بر آنان پوشيده بود پاسخ داد خداوند چيزي را مي داند كه آنان

    از آن آگاهي ندارند.پس از آفرينش آدم (ع) خداوند اسماء را به او آموخت تا در زمين توان يافته واز آن بهره مند گردد. از طرفي

    خداوند سبحان اراده فرموده بود كه عينا به فرشتگان بنماياند اين آفريده جديد كه به ديده حقارت بدان مي نگريستند

    داراي دانش و شناختي برتر ازآنان است سپس از جانب خداوند به فرشتگان دستور رسيد كه چنين سنبل خلقت را مورد

    تكريم واحترام فوق العاده قرار دهند وبر آدم سجده كنند وهمه سجده كردند به جز ابليس كه سرپيچي كرد وتكبر ورزيد واز

    كافران محسوب گشت.



    پس از برگزيدگي آدم ومسجود فرشتگان قرار گرفتن به وي وزوجه اش از جانب خداوند دستور رسيد كه در بهشت

    مسكن گزينند وبه نعمتهاي خدايي متنعم گردند ولي از يك درخت ممنوعه تناول نكنند ونزديك آن نگردندولي

    شيطان به سراغ آنان آمدوآنهاراوسوسه كردوآنهارابافريبكاري ازمقامشان فرودآوردولباسهاي كرامت واحترام ازاندامشان

    فروريخت وآدم وحوا سريع به اشتباه خودپي بردندوتوبه كردندولي خداوندآنهارااز بهشت به زمين فرود آورد وآنها را آگاه

    ساخت كه بايد در زمين اقامت كنند وآنرا آباد سازند وتا پايان عمرشان از آن بهره مند شوند.



    آدم وحوا وقتي از بهشت دنيا اخراج شدند در سرزمين مكه فرود آمدند .حضرت آدم بر كوه صفا در كنار كعبه هبوط كرد از

    اينرو آنرا كوه صفا گويند كه آدم صفي ا.. (برگزيده خدا)در آنجا وارد شد وحضرت حوا بر بالاي كوه مروه

    (يعني زن كه منظور حوا است) فرود آمد ودر آن سكونت گزيد .



    آدم چهل شبانه روز به سجده پرداخت واز فراق بهشت گريه كرد وبه گناه خود اقرار نمود وخداوند مهربان به آنها لطف

    كرده وكلماتي را به آنها آموخت تا آدم وحوا در دعاي خود آن كلمات را از عمق جان بگويند وتوبه خود را آشكار وتكميل نمايند.



    نامها عبارت بودند از:
    محمد علي فاطمه حسن حسين

    فرزندان حضرت آدم(ع)


    حضرت آدم وحوا وقتي كه در زمين قرار گرفتند خداوند اراده كرد كه نسل آنها را پديد آورده و در سراسر زمين منتشر

    گرداندحضرت آدم در نوبت اول صاحب يك فرزند پسر به نام قابيل ويك دختر به نام ليوذا ودر نوبت دوم صاحب يك پسر به

    نام هابيل ويك دختر به نام اقليما شد.وقتي آنها بزرگ شده وبه سن ازدواج رسيدند خداوند امر كرد كه قابيل با

    خواهر هابيل وهابيل با خواهر قابيل ازدواج كند وچون ليوذا خواهر قابيل زيباتر بود اين امر باعث حسادت واعتراض قابيل

    شدو به وجود آمدن كينه هابيل در دل قابيل شد.بعد از اين به فرمان خداوند آدم مامور گشت تا ميراث نبوت وگنجينه

    دانش الهي خود را نزد فرزند كوچكش هابيل به وديعه نهد.حسادتهاي قابيل از يكسو ووسوسه هاي شيطان از سوي

    ديگر كينه او را به جوش آورد ونفس سركش بر او چيره گشت به طوريكه آشكارا به هابيل گفت كه تو را خواهم كشت.

    هابيل كه از صفاي باطن برخوردار بود او را نصيحت كرد اما اين نصايح در روح پليد قابيل اثر نكرد وسرانجام با وسوسه هاي

    شيطان او را كشت ودر ميان زمين مخفي كرد.



    حضرت آدم به سالهاي آخر عمر خود رسيد واز جانب خداوند فرمان يافت تا رسالت خويش را به فرزندش شيث منتقل سازد

    واو را به رازداري وتقيه سفارش نمايدچرا كه در غير اينصورت به سرنوشت برادرش قابيل دچار خواهد شد.



    آدم در بستر رحلت قرار گرفت و در حاليكه زبانش به يكتايي خداوند وشكر وسپاس مشغول بود به رحمت حق پيوست

    .شيث پدرش را غسل داد وكفن كرد وبر او نماز خواندودفن كردو به جاي پدر نشست وآئين پدرش را به مردم آموخت ونيز

    اين وصايا را به پسرش شيبان منتقل كرد.



    منابع قرآنی:بقره۲۱-۳۰-۳۱-۳۳-۳۴-۳۵-۳۷/آل عمران۳۳-۵۹/مائده۱۳-۱۸-۲۰-۲۲-۲۵-۲۷/

    اعراف۱۱-۱۹-۲۶-۲۷-۳۱-۳۵-۱۷۲/اسراء۶۱-۶۵-۷۰/کهف۵۰/مریم۵۸/طه۱۱۵-۱۱۶-۱۱۷-۱۲۰-۱۲۱-۱۲۳/

    یس۶۰/حج۶۰-انعام۲/حجر۲۸-۳۰-۳۵/صافات۱۱/رحمان۱۴





    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    دادستان حضرت ادريس(ع)





    حضرت ادريس يكي از پيامبران الهي است كه نامش دو بار در قرآن كريم آمده است.ادريس كلمه اي غير عربي است

    ونامگذاريش به اين اسم به اين دليل است كه او حكم خدا وسنتش را به مردم درس مي داده است.



    ادريس از لحاظ تقدم زماني بعد از حضرت آدم(ع) در قرآن از پيامبران شمرده شده وميان او وآدم پنج پيامبر فاصله بوده است.

    ادريس در مصر متولد ودر سيصد سالگي رحلت فرمود .



    شخصيت ادريس

    او مردي بود با شكمي فراخ وسينه اي بزرگ كه همواره در اين فكر بود كه آسمان وزمين ومخلوقات پروردگاري

    مدبر وحكيم دارد .
    سي يا پنجاه صحيفه توسط جبرئيل بر او نازل شد واو نخستين كسي است كه بعد

    از آدم با قلم نوشت وخداوند به او علم نجوم وحساب وهيات داد كه معجزه اوست و اولين كسي بود

    كه خياطي كرد ولباس دوخت.



    قرآن مجيد او را به سه صفت وصف مي كند:صبر وشكيبائي-صدق وراستي-بلندي مقام وبزرگي


    پادشاه زمان ادريس

    امام باقر(ع) مي فرمايد در زمان ادريس پادشاهي ستمگر به نام يبوراسب زندگي مي كرد.روزي يبوراسب

    از سرزمين سبز وخرمي عبور كرد كه متعلق به شخص مومني بود.پادشاه از او خواست كه زمين را به

    او واگذار كند اما مرد گفت كه خانواده خودم به آن محتاج تراست.اين سخن مرد باعث ناراحتي پادشاه

    شد ودر نتيجه با مشورت زنش تصميم به قتل مرد گرفتند وبا اجير كردن چند نفر او را به قتل رساندند.


    خشم الهي به جوش آمد وبه ادريس وحي شد كه به پادشاه اعتراض كن واين خبر را برسان كه به زودي

    از تو انتقام خواهم گرفت وتو را از اريكه قدرت به زير خواهم كشيد وشهرت را خراب وزنت طعمه سگان

    خواهد شد.



    ادريس وحي را ابلاغ كرد اما از طرف پادشاه به مرگ تهديد شد وچون ممكن بود به قتل برسد از آن شهر

    كوچ نمود واز خداوند خواست تا ديگر باران به آن ديار نبارد.خداوند به ادريس فرمود در اينصورت شهر

    ويران شده وعده زيادي هلاك خواهند شد اما ادريس به اين امررضايت داد وبا يارانش به غاري پناه بردند

    وغذاي آنها توسط فرشته اي تامين مي شد.از طرف ديگر عذاب خداوند نازل شد ،شهر ويران گشت ،

    پادشاه كشته وزنش طعمه سگها گشت.


    مدتها بعد پادشاه ستمگر ديگري حكمفرما شد.



    مدت بيست سال گذشت واز آسمان باراني نباريدومردم كم كم در اثر فقر وگرسنگي به انابه وتوبه افتادند

    وبه تضرع ودعا پرداختند.خداوند به ادريس وحي كرد كه قومت توبه كرده اند،من از آنها گذشتم تونيز بگذر

    اما ادريس زير بار نرفت ودر نتيجه خداوند روزيش را قطع كرد

    اينكار باعث ناراحتي واعتراض ادريس به خداشد.خداوند فرمود :تو سه روز بدون غذا مانده اي واينگونه

    درمانده شده اي پس چگونه از قومت كه بيست سال گرسنگي كشيده اند غافل مانده اي؟پس برخيز

    ودر پي كسب روزي تلاش كن.ادريس از گرسنگي وارد شهر ومنزل پيرزني شد كه از آنجا بوي نان تازه

    مي رسيد .از پيرزن درخواست قرص ناني كرد وپيرزن گفت كه نفرين ادريس چيزي براي ما باقي نگذاشته

    است ،اما ادريس با اصرار سهم فرزند پير زن را گرفت وفرزند با مشاهده اينكار از ترس گرسنگي جان داد

    .مرگ پسر باعث ناراحتي پيرزن شد اما ادريس جان دوباره به آن پسر داد .پس از اين واقعه پير زن به

    ادريس ايمان آورد واين خبر را به ساير مردم داد ومردم وپادشاه به استقبال او رفته وبه او ايمان آوردند.



    به دعاي ادريس باران سيل آسايي بر آنان نازل شد وآنان را از قحطي نجات داد.

    قبض روح حضرت ادريس(ع)

    خداوند بنا به دلايلي به يكي از فرشتگان غضب نموده ودر نتيجه بالهايش را كنده واو را به جزيره اي در

    درياي سرخ تبعيد نموده بود .

    فرشته نزد ادريس رفته واز او درخواست شفاعت نمود وادريس او را دعا كرد وخداوند فرشته را عفو كرد .

    فرشته در عوض از ادريس خواست كه از او حاجتي بخواهد وادريس درخواست كرد كه به آسمان چهارم

    پرواز كند.وقتي ادريس به آسمان چهارم رفت عزرائيل را ديد كه با تعجب به او نگاه مي كند .ادريس وقتي

    دليل تعجب او را پرسيد عزرائيل در جواب گفت : خداوند به من دستور داده كه جان تو را درميان
    آسمان

    چهارم وپنجم
    بگيرم در حاليكه ميان اين دو آسمان وساير آسمانها از يكديگر پانصد سال فاصله است .

    آنگاه او رادر همانجا قبض روح نمود
    .


    منابع قرآنی:مریم۵۶-۵۷/انبیاء۸۵

    ویرایش توسط شهید گمنام : ۱۳۹۵/۰۳/۱۵ در ساعت ۰۰:۰۸

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    داستان حضرت نوح(ع)

    حضرت نوع يكي از پيامبران عظيم الشان الهي است كه نام مباركش 43 بار در قرآن مجيد آمده

    است ونيز سوره اي به نام ايشان مي باشد.وي اولين پيامبر اولوالعزم است كه داراي شريعت

    وكتاب مستقل بوده ونيز اولين پيامبر بعد از ادريس مي باشد.شغلش نجاري ومردي بلند قامت

    وتنومند بوده وصورتي گندم گون داشته است.مركز بعثت ودعوتش در شامات وفلسطين وعراق

    بوده است.ايشان 2500 سال عمر كرد ومدت پيامبريش 950 سال بود و200 سال به دور از

    مردم به ساختن كشتي پرداخت ونيز 500 سال بعد از طوفان زندگي كرد.



    در اواخر عمر جبرئيل بر او نازل شد وبه او اعلام كرد كه مدت نبوت وعمرت به سر آمده وبايد اسم اكبر

    وعلم نبوت را به پسرت سام واگذار نمائي وآن حضرت چنين كرد وپس از وصاياي خود دعوت حق را

    لبيك گفت .قبر او در نجف ودر بالاسر حضرت علي(ع) مي باشد.




    رسالت حضرت نوح(ع)


    نوح در850 سالگي به پيامبري مبعوث شد.مردم عصرش غرق در بت پرستي،خرافات وفساد بودند

    وآنقدردرعقايد خود لجوج بودند كه حاضر بودند بميرند اما دست ازعقايدشان بر ندارند.آنها دست فرزندان

    خود را گرفته وبه نزد نوح مي بردند وبه آنها مي گفتند كه در صورت زنده ماندن پس از ما هرگز

    از اين ديوانه پيروي نكنيد.حضرت نوح آنها را نصيحت مي كرد تا دست از بت پرستي وفساد بردارند

    اما آنها به ايشان توجهي نمي كردند وپيامبري او را انكار مي كردند واو را دروغگو مي خواندند.

    نوح در پاسخ آنها مي گفت: اگر من دليل روشني از پروردگارم داشته باشم آيا باز هم انكارم مي كنيد؟

    اي قوم؛من براي اين دعوت از شما اجر وپاداش نمي خواهم واجرم با خداست.نوح با دلسوزي آنها را

    نصيحت مي كرد وبه چشم فرزند خود به آنها نگاه مي كرد اما آنها بر عناد وكينه خود افزودند وگفتند

    با ما زيادي جر وبحث مي كني .اگر راست مي گوئي عذابي بر ما نازل كن.



    نوح از رفتار آنها به ستوه آمد واز خداوند ياري طلبيد وشكايت قومش را به خدا كرد ؛چون در طول اين

    مدت جز اندكي به او ايمان نياوردند واو را به ديوانگي متهم مي نمودند ومانع تبليغ او مي شدند .گاهي

    آنقدر او را مي زدند كه بيهوش روي زمين مي افتاد و وقتي به هوش مي آمد غسل مي كرد وكار خود

    را دوباره شروع مي كرد.او تمام تلاش خود را براي هدايت قومش گرفت اما چون كارش را بي نتيجه ديد

    آنها را نفرين كرد وبه خداوند عرضه كرد:



    هيچ يك از كافران را باقي نگذار ،زيرا بندگانت را گمراه ساخته وجز فرزندان بدكار وكافر ازآنها به وجود

    نخواهد آمد.




    ساختن كشتي نجات وسرانجام قوم تلخش

    خداوند دعوت نوح را اجابت كرد واراده كرد قبل از نابودي قومش او وهمراها نش را نجات دهد.

    براي همين دستور ساختن كشتي را صادر نمود.



    اما قوم نوح از اينكه نوح آنها را رها كرده وبه نجاري روآورده بود تعجب كرده واو را مسخره مي كردند.

    اما نوح در جوابشان گفت كه به زودي به عذاب الهي گرفتار خواهيد شد وآن وقت ما شما را مسخره

    خواهيم كرد.پس از اتمام كار ساختن كشتي خداوند به او دستور داد به زبان سرياني از همه حيوانات

    دعوت به عمل آورد .نوح اينكار را كرد واز هر نوع جانوري يك جفت وارد كشتي كرد تا نسل آنان از بين

    نرود.همچنين او به دستور خداوند كليه اعضاي خانواده خود ونزديكان ومومنين را به جز همسر و

    سرش كنعان كه از كافران بودند وارد كشتي نمود.



    سرگذشت دردناك فرزند نوح
    نوح به سراغ پسر خود آمد واز او خواست كه ايمان آورده وبر كشتي سوار شود ولي او دعوت پدر را

    نپذيرفت و بر كفر خود اصرار نمود وبه پدر گفت :من براي نجات خود به بلنديها خواهم رفت .نصايح نوح در

    فرزندش اثر نكرد و تلاشش براي نجات او بي نتيجه ماند ودر نتيجه امواج خروشان او را به كام خود برد.



    نوح با ديدن اين منظره فرياد زد پروردگارا پسرم از خاندان من است ووعده تو در مورد نجات خاندانم حق

    است.اما خداوند در پاسخ گفت: او از اهل تو نيست وعمل ناصالحي است.پس آنچه را كه از آن آگاه

    نيستي از من نخواه.



    بدين ترتيب آب بالا آمد وكشتي به حركت در آمد.آب از زمين جوشيدن گرفت و با آب آسمان پيوند خورد

    وهمه كافران را به كام خود فرو برد ونابود كرد.پس از هلاكت تمامي كافران به دستور خداوند زمين آبها

    را در خود فرو برد وكشتي بر كوه جودي پهلو گرفت.طبق برخي روايات كشتي در سرزمين موصل

    فرود آمد ونوح وهمراهان كه حدود 80 نفر بودند در كنار كوه جودي خانه هايي ساخته وبه زندگي خود

    ادامه دادند.بعدا نسل بشر نيز از همين 80 نفر ونيز سه تن از فرزندان نوح به نام سام-حام ويافث ادامه

    يافت.



    منابع قرآنی:آل عمران ۲۳ /نساء۱۶۳ /انعام۸۴ /اعراف۶۰-۶۳-۵۹-۶۹ /توبه۷۰/یونس۷۱/ابراهیم۹ /

    هود ۲۵-۲۶-۳۲-۳۶-۳۹-۴۰-۴۱-۴۲-۴۵-۴۶-۴۸-۸۹ /اسراء۳-۱۷ /مریم۵۸/انبیاء۷۶/حج۴۲/مومنون۲۳/

    فرقان۳۷/شعراء۱۰۵-۱۰۶-۱۱۶ /عنکبوت۱۴/احزاب۷/صافات۱۹-۷۵ /ص۱۱/غافر۵-۳۱/شوری۳/ق۱۲/

    ذاریات۴۶/نجم۵۲/قمر۹-۱۰-۱۴/حدید۲۶/تحریم۱۰/نوح۱-۴-۵-۶-۲۱-۲۳-۲۴-۲۷/









    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    داستان حضرت هود(ع)



    حضرت هود يكي از انبياي الهي است كه نام مباركش هفت بار در قرآن آمده ويك سوره نيز به نام

    ايشان مي باشد.هود از نوادگان حضرت نوح بوده وبا هفت واسطه به او مي رسد.ايشان را به اين خاطر

    هود مي گفتند كه از گمراهي قومش نجات يافته بود واز طرف خداوند براي هدايت قومش انتخاب شده بود.




    رسالت حضرت هود(ع)

    حضرت هود در سن چهل سالگي بر قومي به نام عاد مبعوث شد.محل سكونت اين قوم در احقاف

    بوده است.آنها مردمي قوي وتنومند بودند وبا دستان خويش كوهها را مي شكافتند.همچنين صاحب

    شهرهاي آبادو وخرم بودند.آنها قومي طغيانگر،شهوت پرست ،گمراه ولجوج بودندو حاضر نبودند دست

    از كارهاي خلاف خود بردارند ودر برابر حق تسليم شوند.هود قوم خود را به پرستش خداي يگانه دعوت

    مي كرد ولي آنها دعوتش را نمي پذيرفتند وبه او نسبت دروغ مي دادند.



    اين قوم خدا را به خاطر نعمتهايش سپاس نمي گفتند وغرق در غرور وشهوت بودند.هود بسيار آنها را

    نصيحت ميكرد اما اقدامات هود هيچ تاثيري بر آنها نگذاشت وآنها از هود درخواست تحقق وعده الهي كه

    همان نزول عذاب بود كردند.هود از سخنان آنها خشمگين شد وبه آنها گفت به زودي عذاب الهي بر شما

    نازل خواهد شد.پس منتظر باشيد.



    سرانجام وحشتناك قوم عاد

    پس از آنكه هود قوم خود را كه حدود هفتصد وشصت سال طول کشیدهدايت نمود وآنها از او سرپيچي كرده

    ودعوتش را اجابت نكردند مدت سه سال باران نباريد واين فقط هشداري بود مبني براينكه عذاب نزديك است.



    هود از اين فرصت استفاده كرد ومجددا از آنها خواست كه توبه كرده وبه خدا ايمان بياورند.

    گروهي از مردم به نزد هود رفته واز او طلب دعا كردند.هود نيز در حق آنها دعا كرد ومجددا

    باران بر آنها نازل شد وسرسبزي وخرمي به سرزمينشان بازگشت اما آنها همچنان به كفر

    خود ادامه دادند طوريكه اين بار اراده خدا بر اين قرارگرفت كه عذاب را برآنها نازل نمايد.



    خداوند متعال باد بسيار شديدي بر آنها نازك كرد كه به مدت هفت شب وهشت روز بر آنها

    وزيد ويكايك آنها را نيست ونابود نموده وبدنهايشان را قطعه قطعه نمود به طوريكه حتي

    يكي از آنها نيز زنده نماندندوفقط هود واطرافيانش از اين عذاب نجات يافتند.آنها بعد از پايان

    عذاب ونابودي كافرين به سرزمين حضرموت كوچ كرده وتا آخر عمر در آنجا زندگي نمودند.




    منابع قرآني:
    احقاف 21/ اعراف65-69-70-71 /هود50-52-53-56-57-58-59/ فجر8 /شعراء128-135 /

    حاقه 6-8 ذاريات41 /قمر18-20/


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    داستان حضرت صالح(ع)

    حضرت صالح از پيامبران عظيم الشاني است كه نام مباركش نه بار در قرآن ذكر شده است.ايشان

    در 16 سالگي به پيامبري مبعوث وتا 120 سالگي به ارشاد قومش پرداخت ولي جز اندكي به او

    ايمان نياوردند.ايشان 280 سال عمر كرد وقبرش در وادي السلام نجف ميباشد.



    رسالت حضرت صالح


    خداوند بنده خود صالح را به ميان قوم ثمود فرستاد تا آنها را از گمراهي وبت پرستي نجات دهد .

    حضرت صالح از راههاي گوناگون به ارشاد قومش ميپرداخت وآنها را به پرستش خداي يگانه دعوت

    مينمود اما قوم ثمود به او ايمان نمي آوردند وبه پرستش بتهاي 70 گانه خود مشغول بودند.يكي از

    عادات آنها زياده روي در خوردن وآشاميدن وساختن بناهاي مجلل بود.اما صالح آنها را از اينكار منع

    ميكرد وبه ارشاد آنها ميپرداخت.اما قومش به جاي تمكين از او وي را به هذيان گوئي متهم مي كردند.

    آنها از صالح خواستند تا معجزه اي بياورد تا دليلي بر حقانيتش باشد.از اينرو خداوند معجزه اي روشن

    براي آنها آورد.


    معجزه حضرت صالح


    حضرت صالح عاقبت از ارشاد قومش مايوس شد وبه آنها پيشنهادي كرد.او به مردم گفت كه من از

    خداي شما چيزي درخواست ميكنم كه اگر اجابت كرد من از ميان شما ميروم وشما نيز از

    خداي من درخواستي كنيد.قوم ثمود اين پيشنهاد را قبول كردند.بنا شد اول صالح از بتها درخواستي

    نمايد.روز وساعت تعيين شده فرا رسيد ومردم به كنار بتها رفته وغذاهاي خود را به پاي آنها ريخته

    وسپس به عنوان تبرك مصرف كردند.حضرت صالح نيز به آن مكان رفته ودرخواست خود را از

    بت بزرگي درخواست نمود.اما بت هيچ جوابي به اونداد.مردم از صالح خواستند درخواست خود را از

    بتي ديگر بخواهد واو چنين كرد اما باز هم هيچ صدايي از بت نيامد .روز اول اينگونه سپري شد وآبروي

    مردم وبتها نزد صالح رفت.در روز دوم قرار شد مردم از حضرت صالح درخواستي نمايند.درخواست آنها اين

    بود كه يك ناقه كه بچه 10 ماهه اي در شكم دارد از دل كوهي بيرون آيد.بنا به درخواست صالح خداوند

    ناقه اي را از دل كوهي بيرون آورد كه موجب تعجب همگان شد.باز به درخواست مردم ناقه در همان

    دم بچه اي را به دنيا آورد.آن 70 نفر تصميم گرفتند ماجرا را به اطلاع قوم خود برسانند اما در ميانه راه 64 نفر

    مرتد شدند كه از افراد باقي مانده نيز بعدا يك نفر ديگر كافر شد و هم نيز ناقه را پي نمود وفقط 5 نفر

    ايمان آوردند.



    اين ناقه مدتها در ميان قوم به چرا وزندگي پرداخت ودر نتيجه اشراف تصميم به قتل ناقه گرفتند وتوصيه هاي


    صالح نيز هيچ اثري بر آنها نگذاشت.



    نقشه قتل صالح


    نه نفر از قوم صالح كه در فساد ل حضروتباهي جلوتر از بقيه بودند تصميم به قتل صالح گرفتند.نقشه

    آنها اين بود كه زمانيكه صالح براي عبادت به غاري در كوه حجر ميرود او را به صورت مخفيانه به قتل

    برسانند وسپس خانواده او را نيز نابود نمايند واگر كسي نيز سوال كرد اظهار بي اطلاعي كنند.اما

    در زمانيكه قصد عملي كردن نقشه خود را داشتندبه اراده خداوند تخته سنگي بر سر آنها فرود آمد و

    آنها را نابود كرد.


    چگونگي كشتن ناقه صالح


    بنا به روايتي از كعب نقل شده كه زني بنام ملكاء كه در ميان قوم صالح زندگي ميكرد وداعيه فرمانروائي

    داشت به صالح حسادت ميكرد.براي همين تصميم به قتل ناقه صالح گرفت.در آن زمان دو نفر زن بدكاره

    زندگي ميكردند كه با دو مرد رابطه داشتند.ملكاء به سراغ آن دو زن رفت واز آنها خواست كه اگر اين دفعه

    آن دومرد براي .... آمدند به آنها تمكين ندهند مگر به شرط كشتن ناقه وآن دو زن نيز چنين كردند واينگونه

    بود كه آن دو مرد به همراه 7 نفر ديگر نقشه قتل ناقه را عملي كردند وپس از كشتن ناقه گوشت آن

    نيز ميان قوم تقسيم شد.



    بعد از اين ماجرا هر كسي گناه را به دوش ديگري مي انداخت.صالح به آنها گفت كه اگر بچه ناقه را

    سالم به نزد من بياوريد شايد عذاب الهي از شما برداشته شود اما آنها هر چه گشتند اثري از او نيافتند.



    سرنوشت قوم ثمود


    قوم ثمود با بي شرمي به نزد صالح رفتند وبه او گفتند اگر تو فرستاده خدايي پس عذابي كه به ما

    وعده داده بودي عملي كن.خداوند به صالح گفت كه تا سه روز ديگر عذاب من نازل خواهد شد.



    بنا به پيشگوئي صالح روز اول چهره كافران زرد ودر روز دوم سرخ ودر روز سوم سياه شد وسپس

    جبرئيل بر آنها نازل شد وبا صيحه اي بلند پرده گوش آنها پاره وقلبشان شكافته وجگرهايشان متلاشي

    شد.صبح آن شب نيز خداوند صاعقه اي بر آنها فرستاد وتاروپودشان را نيست ونابود نمود.همه نابود شدند

    به جز صالح وافراد با ايماني كه به او ايمان آورده بودند.




    منابع قرآني:



    اعراف:73-75-74-77/هود:61-62-89- 65- 66/شعراء:142- 153- 166-152/قمر:27-28نمل:48-52


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    داستان حضرت اسماعيل واسحاق




    نام مبارك حضرت اسماعيل (ع) 12 بار در قرآن كريم و در 8 سوره ذكر شده است.اسماعيل يك كلمه عربي است .

    صاحب كشف الاسرار گويد:هاجر مادر اسماعيل هنگام زائيدن به درد ورنج زيادي گرفتار شد وبا خداوند چنين گفت

    ( اسمع يا رب) بشنو اي پروردگار من.در پاسخ به او گفته شد :قد سمع ايل يعني خداوند شنيده است.سپس

    فرزند خود را به تركيب از سمع وايل اسماعيل نام نهاد.اسماعيل نخستين فرزند ابراهيم بوده واعراب از نسل اين

    پيامبر ميباشند.اسماعيل سرانجام در سن 107 سالگي وفات يافت وپيكرش را در كنار قبر مادرش در هجر

    اسماعيل كنار كعبه به خاك سپردند.منقول است كه اسماعيل داراي 12 پسر بود .يكي از فرزندان او قدار نام داشت

    كه نسل وآباد واجداد رسول خدا كه به اسماعيل ميپيوندد از اين پسر بوده است.



    شخصيت حضرت اسماعيل




    ايشان از اجداد پيامبر اسلام است .عطا بن رياح گويد:از پيامبران فقط 5 نفر به زبان عربي تكلم

    مينمودند وآنها عيارتند از هود،صالح،اسماعيل،شعيب ومحمد(ص) چنانكه در سوره مريم بيان شده است خداي

    تعالي او را صادق الوعد لقب داده است واو را از صابرين واخيار ونيكان قلمداد فرموده است.



    اسماعيل مامور تبليغ قبيله جرهم در مكه بود ودر ميان آنها رشد ونمو كرده بود.مدت دعوت ورسالت وي 40

    سال طول كشيد.




    شناسنامه حضرت اسحاق



    ايشان از پيامبران مشهور است كه نام مباركش 17 بار در 12 سوره از قرآن مجيد آمده است.كلمه اسحاق عبري

    بوده وبه معني خندان وضاحك است چون فرشتگان ابراهيم را از ولادت او خبر دادند ساره از شدت تعجب خنديد چونكه

    او وهمسرش پير واز بچه دار شدن محروم بودند.او در شام متولد ودر سن 80 سالگي رحلت نمود و در حبرون

    كه اكنون شهر الخليل ناميده ميشود ودر نزديك مرقد مطهر پدرش ابراهيم دفن شد.او داراي دو فرزند به نامهاي

    عيصو ويعقوب ميباشد كه برجسته ترين آنها يعقوب پدر حضرت يوسف است.



    شخصيت حضرت اسحاق و ولادت او




    چگونگي بشارت به ابراهيم درباره ولادت اسحاق ونبوت او در آيات متعدد قرآن ذكر شده است.اما درباره زندگي

    خصوصي او چيزي بيان نشده است.فقط در مورد حالات گوناگون ايشان با پدرش وبا ساير پيامبران سخن به ميان

    آمده است.انبياء بني اسرائيل از نسل اين پيامبرند كه طليعه آن يعقوب پسر اسحاق است ونبوت در ذريه ابراهيم از

    دو فرزندش اسماعيل واسحاق بوده است.اسحاق در سن 40 سالگي از طرف خداوند براي پيامبري به شام وكنعان

    فرستاده شده بود.






    ازدواج حضرت اسحاق




    هنگامي كه ابراهيم مرگ خود را نزديك ميبيند براي اسحاق به فكر همسر مي افتد تاآن وقت اسحاق زني اختيار نكرده

    بود.ابراهيم خادمي را كه مورد اطمينان وي بود مامور ميكند كه به شهر حران در عراق رفته واز اقوام ابراهيم دختر جواني

    را براي اسحاق انتخاب كند.مادر اين دختر خواهر لوط پيامبر بوده است.






    منابع قرآني:

    مريم:54/انبياء:85 /هود:69-76/حجر:51-56 /ذاريات:از آيه 24 به بعد


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    داستان حضرت ذالكفل وشعيب(ع)





    نام مباركش دو بار در قرآن آمده است.قرآن در مورد قومي كه به سويشان فرستاده شده مطلبي

    نفرموده اما مورخان بر اين عقيده اند كه او از فرزندان حضرت ايوب بوده ونام اصليش بشربن ايوب بوده

    است كه خداوند او را براي هدايت مردم روم فرستاده است.



    وي مردم را به جهاد براي خدا دعوت مينمود اما مردم از او خواستند كه اگراز خدا بخواهي كه مرگ

    به سراغ ما نيايد جهاد خواهيم كرد.ذالكفل قضيه را در غالب مناجات به خدا عرضه كرد وخدا عمرشان

    را طولاني واورا كفيلشان قرار داد.



    خداوند دعاي آنها را مستجاب نمود تا آنجائي كه صاحب فرزندان بسيار شدند تا جايي كه از عهده نگهداريشان


    برنيامدند ودر نتيجه از ذالكفل خواستند تا خداوند آنها را به وضع قبليشان برگرداند.


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”





اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ناسزا گویی به شوهر
    توسط fateme_d در انجمن مسائل خانواده
    پاسخ: 8
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۱۱/۱۲, ۱۹:۵۲
  2. سینمایی که تبدیل به مسجد شد
    توسط yanoor در انجمن موسیقی ، قمار، شطرنج ، مسابقات و سرگرمی ها و...
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۹/۰۷, ۰۹:۲۲
  3. برای خدایی شدن
    توسط king81 در انجمن شعر و ادبیات قرآنی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۷/۲۹, ۱۳:۴۰
  4. خدایی که میداند نهایت یک انسان کجاست.چرا ما را در این دنیا آزمایش میکند!؟
    توسط منتظر منتقم فاطمه(س) در انجمن اسماء و صفات خدا در قرآن
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۲۳, ۱۵:۰۸
  5. مقایسه تطبیقی دختران طلایی با دختران لبویی
    توسط عبد آبق در انجمن حجاب و پوشش اسلامي
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۲۳, ۰۹:۵۵

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود