جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: (¯`•.¸♥¸.•´¯)داســـــتــــ ــان راســــــتـــــان(¯`•.¸♥¸. •´¯)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    59
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    (¯`•.¸♥¸.•´¯)داســـــتــــ ــان راســــــتـــــان(¯`•.¸♥¸. •´¯)




    رسول اکرم و دو حلقه جمعیت

    رسول اکرم (ص) وارد مسجد (مسجد مدینه(1)) شد، چشمش به دو اجتماع افتاد که از دو دسته تشکیل شده بود و هر دسته ای حلقه ای تشکیل داده سرگرم کاری بودند: یک دسته مشغول عبادت و ذکر و دسته دیگر به تعلیم و تعلّم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم بودند، هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد. به کسانی که همراهش بودند روکرد و فرمود:«این هر دو دسته کار نیک می کنند و بر خیر و سعادتند». آنگاه جمله ای اضافه کرد:«لکن من برای تعلیم و دانا کردن فرستاده شده ام»، پس خودش به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلّم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست(2).

    1) مسجد مدینه» در صدر اسلام، تنها برای ادای فریضه نماز نبود بلکه مرکز جنب وجوش و فعالیتهای دینی و اجتماعی مسلمانان همان «مسجد» بود. هر وقت لازم می شد اجتماعی صورت بگیرد، مردم را به حضور در مسجد دعوت می کردند و مردم از هر خبر مهمی در آنجا آگاه می شدند. و هر تصمیم جدیدی گرفته می شد در آنجا به مردم اعلام می شد.
    مسلمانان تا در مکه بودند از هرگونه آزادی و فعالیت اجتماعی محروم بودند. نه می توانستند اعمال و فرایض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند و نه می توانستند تعلیمات دینی خود را آزادانه فراگیرند. این وضع ادامه داشت تا وقتی که اسلام در نقطه حساس دیگری از عربستان نفوذ کرد که نامش «یثرب» بود و بعدها به نام «مدینةالنبی» یعنی شهر پیغمبر معروف شد. پیغمبراکرم بنا به پیشنهاد مردم آن شهر و طبق عهد و پیمانی که آنها با آن حضرت بستند، به این شهر هجرت فرمود. سایر مسلمانان نیز تدریجاً به این شهر هجرت کردند. آزادی فعالیت مسلمانان نیز از این وقت آغاز شد. اولین کاری که رسول اکرم بعد از مهاجرت به این شهر کرد. این بود که زمینی را در نظر گرفت و با کمک یاران و اصحاب، این مسجد را در آنجا ساخت.
    2) منیةالمرید (چاپ بمبئی) ص 10.

    ★★★★★★★★★★★★★★★★
    مثل آخر تجریش در بندم
    ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
    غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
    دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
    ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
    روزی تو میایی نمانده اثر از من

    ❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    59
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مردی که کمک خواست
    به گذشته پرمشقت خویش می اندیشید، به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پرمرارتی را پشت سرگذاشته، روزهایی که حتی قادر نبود قوت روزانه زن و کودکان معصومش را فراهم نماید. با خود فکرمی کرد که چگونه یک جمله کوتاه - فقط یک جمله - که در سه نوبت پرده گوشش را نواخت، به روحش نیرو داد و مسیر زندگایش را عوض کرد و او و خانواده اش را از فقر و نکبتی که گرفتار آن بودند نجات داد.
    او یکی از صحابه رسول اکرم بود. فقر و تنگدستی بر او چیره شده بود. در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را برای رسول اکرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالی کند.
    با همین نیت رفت، ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد:«هرکس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند، خداوند او را بی نیاز می کند»
    آن روز چیزی نگفت. و به خانه خویش برگشت. باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد، ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد، آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم شنید:«هرکس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد، خداوند او را بی نیاز می کند»
    این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید، به خانه خویش برگشت، و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان می دید، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت، باز هم لبهای رسول اکرم به حرکت آمد و با همان آهنگ - که به دل قوت و به روح اطمینان می بخشید - همان جمله را تکرار کرد.
    این بار که آن جمله را شنید، اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد. حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است. وقتی که خارج شد با قدمهای مطمئن تری راه می رفت. با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تکیه می کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده می کنم و از او می خواهم که مرا در کاری که پیش می گیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد.
    با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟ به نظرش رسید عجالتاً این قدر ازاو ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد. رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت، هیزمی جمع کرد و فروخت. لذت حاصل دسترنج خویش را چشید. روزهای دیگر به این کار ادامه داد تا تدریجاً توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد. باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد.
    روزی رسول اکرم به اورسید و تبسم کنان فرمود:«نگفتم هرکس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می دهیم، ولی اگر بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند»(3).

    3) اصول کافی، ج 2، ص 139 (باب القناعة) و سفینةالبحار، ماده «قنع»

    ★★★★★★★★★★★★★★★★
    مثل آخر تجریش در بندم
    ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
    غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
    دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
    ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
    روزی تو میایی نمانده اثر از من

    ❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    59
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خواهش دعا

    شخصی با هیجان و اضطراب، به حضور امام صادق - علیه السلام - آمد و گفت: در باره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد که خیلی فقیر و تنگدستم.
    امام:«هرگز دعا نمی کنم».
    چرا دعا نمی کنید؟
    «برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است، خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید. اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی!»(4)

    4) وسائل (چاپ امیر بهادر) ج 2، ص 529.

    ★★★★★★★★★★★★★★★★
    مثل آخر تجریش در بندم
    ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
    غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
    دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
    ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
    روزی تو میایی نمانده اثر از من

    ❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    59
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بستن زانوی شتر

    قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدید گشته بود. همینکه به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود، قافله فرود آمد. رسول اکرم نیزکه همراه قافله بود، شتر خویش را خوابانید و پیاده شد. قبل از همه چیز، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند.
    رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد، به آن سو که آب بود روان شد، ولی بعد از آنکه مقداری رفت، بدون آنکه با احدی سخنی بگوید، به طرف مرکب خویش بازگشت. اصحاب و یاران با تعجب با خود می گفتند آیا اینجا را برای فرودآمدن نپسندیده است و می خواهد فرمان حرکت بدهد؟! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامی زیاد شد که دیدند همین که به شتر خویش رسید، زانوبند را برداشت و زانوهای شتر را بست و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شد.
    فریادها از اطراف بلند شد:«ای رسول خد! چرا ما را فرمان ندادی که این کار را برایت بکنیم و به خودت زحمت دادی و برگشتی؟ ما که با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم».
    در جواب آنها فرمود:«هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید و به دیگران اتکا نکنید ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد»(5)

    5) لا یَسْتَعِنْ اَحَدُکُمْ مِنْ غَیْرِهِ وَلَوْ بِقَضْمَةٍ مِنْ سِواکٍ»؛ (کحل البصر، محدث قمی، ص 69)

    ★★★★★★★★★★★★★★★★
    مثل آخر تجریش در بندم
    ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
    غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
    دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
    ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
    روزی تو میایی نمانده اثر از من

    ❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    59
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    غذای دسته جمعی

    همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد که برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده کنند.
    یکی از اصحاب گفت:«سر بریدن گوسفند با من».
    دیگری:«کندن پوست آن با من».
    سومی:«پختن گوشت آن با من».
    چهارمی: ...
    رسول اکرم:«جمع کردن هیزم از صحرا با من».
    جمعیت:«یا رسول اللَّه! شما زحمت نکشید و راحت بنشینید، ما خودمان با کمال افتخار همه این کارها را می کنیم».
    رسول اکرم:«می دانم که شما می کنید، ولی خداوند دوست نمی دارد بنده اش را در میان یارانش با وضعی متمایز ببیند که برای خود نسبت به دیگران امتیازی قائل شده باشد»(6).
    سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاک از صحرا جمع کرد و آورد(7).

    6) اِنَّ اللَّهَ یَکْرَهُ مِنْ عَبْدِهِ اَنْ یَراهُ مُتَمَیِّزاً بَیْنَ اَصْحابِهِ».
    7) کحل البصر، ص 68.

    ★★★★★★★★★★★★★★★★
    مثل آخر تجریش در بندم
    ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
    غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
    دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
    ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
    روزی تو میایی نمانده اثر از من

    ❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    59
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    قافله ای که به حج می رفت

    قافله ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت، همینکه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد. در بین راه مکه و مدینه، در یکی از منازل، اهل قافله با مردی مصادف شدند که با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با آنها، متوجه شخصی در میان آنها شد که سیمای صالحین داشت و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوایج اهل قافله بود، در لحظه اول او را شناخت. با کمال تعجب از اهل قافله پرسید: این شخصی را که مشغول خدمت و انجام کارهای شماست می شناسید؟
    - نه، او را نمی شناسیم، این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد، مردی صالح و متقی و پرهیزگار است. ما از او تقاضا نکرده ایم که برای ما کاری انجام دهد، ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به آنها کمک بدهد.
    معلوم است که نمی شناسید، اگر می شناختید این طور گستاخ نبودید، هرگز حاضر نمی شدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند.
    مگر این شخص کیست؟
    این، «علی بن الحسین زین العابدین» است.
    جمعیت آشفته بپا خاستند و خواستند برای معذرت، دست و پای امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گِله گفتند: این چه کاری بود که شماباماکردید؟!ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بکنیم و مرتکب گناهی بزرگ بشویم.
    امام:«من عمداً شما را که مرا نمی شناختید برای همسفری انتخاب کردم؛ زیرا گاهی با کسانی که مرا می شناسند مسافرت می کنم، آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانی می کنند، نمی گذارند که من عهده دار کار و خدمتی بشوم، از اینرو مایلم همسفرانی انتخاب کنم که مرا نمی شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می کنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نایل شوم»(8)

    8) بحار، ج 11 (چاپ کمپانی) ص 21 و در صفحه 27 بحار، جمله هایی هست که امام می فرماید:«اُکْرِهُ اَنْ آخُذَ بِرَسُولِ اللَّهِ مالا اُعْطِی مِثْلَهُ» و در روایتی هست که فرمود:«ما اَکَلْتُ بِقَرابَتی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ قَطُّ».

    ★★★★★★★★★★★★★★★★
    مثل آخر تجریش در بندم
    ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
    غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
    دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
    ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
    روزی تو میایی نمانده اثر از من

    ❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    59
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مسلمان و کتابی


    در آن ایام، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز، به استثنای قسمت شامات، چشمها به آن شهر دوخته بود که چه فرمانی صادر می کند و چه تصمیمی می گیرد.
    در خارج این شهر دو نفر، یکی مسلمان و دیگری کتابی (یهودی یا مسیحی یا زردشتی) روزی در راه به هم برخورد کردند. مقصد یکدیگر را پرسیدند، معلوم شد که مسلمان به کوفه می رود و آن مرد کتابی در همان نزدیکی، جای دیگری را در نظر دارد که برود. توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند.
    راه مشترک، با صمیمیت، در ضمن صحبتها و مذاکرات مختلف طی شد. به سر دوراهی رسیدند، مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او می رفت آمد.
    پرسید: مگر تو نگفتی من می خواهم به کوفه بروم؟
    چرا.
    پس چرا از این طرف می آیی؟ راه کوفه که آن یکی است.
    می دانم، می خواهم مقداری تو را مشایعت کنم. پیغمبر ما فرمود:«هرگاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند، حقی بر یکدیگر پیدا می کنند»، اکنون تو حقی بر من پیدا کردی. من به خاطر این حق که به گردن من داری می خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم. و البته بعد به راه خودم خواهم رفت.
    اوه! پیغمبر شما که این چنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد، حتماً به واسطه همین اخلاق کریمه اش بوده.
    تعجب و تحسین مرد کتابی در این هنگام به منتها درجه رسید که برایش معلوم شد، این رفیق مسلمانش، خلیفه وقت «علی بن ابیطالب - علیه السلام -» بوده. طولی نکشید که همین مرد، مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فداکار اصحاب علی - علیه السلام - قرار گرفت(9).

    9) اصول کافی، ج 2، (باب: حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر) ص 670.

    ★★★★★★★★★★★★★★★★
    مثل آخر تجریش در بندم
    ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
    غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
    دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
    ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
    روزی تو میایی نمانده اثر از من

    ❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۵
    نوشته
    59
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    در رکاب خلیفه

    علی - علیه السلام - هنگامی که به سوی کوفه می آمد، وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانی بودند.
    کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور می کند، به استقبالش شتافتند، هنگامی که مرکب علی به راه افتاد، آنها در جلو مرکب علی - علیه السلام - شروع کردند به دویدن. علی آنها را طلبید و پرسید:«چرا می دوید، این چه کاری است که می کنید؟!».
    این یک نوعی احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود می کنیم. این سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول بوده است.
    «این کار شما را در دنیا به رنج می اندازد و در آخرت به شقاوت می کشاند. همیشه از این گونه کارها که شما راپست و خوار می کند خودداری کنید. به علاوه این کارها چه فایده ای به حال آن افراد دارد؟»(10).

    10) نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 37.

    ★★★★★★★★★★★★★★★★
    مثل آخر تجریش در بندم
    ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
    غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
    دلخسته ترینم در این گوشه دنیا
    ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
    روزی تو میایی نمانده اثر از من

    ❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥❥

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود