صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    368
    مورد تشکر
    1,318 در 355 پست
    حضور
    12 روز 4 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    51

    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-




    بسم الله الرحمن الرحیم




    خاطرات کوتاه و خواندنی از
    شهدا



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

    کار که عیب نیست


    یک روز در بازار ابراهیم را دیدم که دو کارتن بزرگ روی دوشش بود و به اصطلاح باربری می کرد.
    کارش که تمام شد، جلو رفتم و بعد از سلام گفتم: برای شما زشته! این کار باربرهاست نه کار شما!
    نگاهی به من کرد و گفت: کار که عیب نیست، بی کاری عیبه، این کار برای خودم هم خوبه، مطمئن می شم که هیچی نیستم، جلوی غرورم رو می گیرم.
    گفتم: اگر کسی شما رو این طور ببینه، خوب نیست، ورزشکاری، قهرمان والیبال و کشتی هستی، خیلی ها می شناسنت.
    خندید و گفت: همیشه کاری کن که اگر خدا تو رو دید، خوشش بیاد، نه مردم.


    خاطره ای از زندگی
    شهید گمنام ابراهیم هادی
    به نقل از سید ابوالفضل کاظمی
    منبع: کتاب هادی





  2.  

  3. #2
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    368
    مورد تشکر
    1,318 در 355 پست
    حضور
    12 روز 4 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    51



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-
    منبع عکس: افسران
    حاسبوا اقبل ان تحاسبوا


    اومد روی یه صفحه نوشت: حاسبوا اقبل ان تحاسبوا.
    یه کم پایین تر اسم چندتا گناه رو ردیف کرد و جلوی اونها رو خالی گذاشت.
    بعدش هم برگه رو تکثیر کرد و به هر کدوم از مربیا یه دونه داد. بهشون هم گفت: شبها بنشینید، کاراتون رو بررسی کنید
    ببینید خدای نکرده چندتا دروغ گفتید؟ غیبت چند نفر رو کردید؟ تهمت زدید یا نه؟ بدبینی داشتید؟ کارهای خوبتون چقدر بوده؟ و ...
    خلاصه باید حواسمون به کارامون باشه. سرهر ماه اگه یه نگاه به این برگه بندازید حساب کار دستتون میاد.
    این کار شهید تاثیر زیادی رو مربیا گذاشت و خیلی چیزا رو عوض کرد.


    خاطره ای از زندگی
    شهید اللهیار جابری
    منبع:کوله پشتی به نقل از کتاب بحر بی ساحل ص 96





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    805
    صلوات
    1890
    دلنوشته
    8
    دلنوشته
    مــــــ ـــدافعــان حــــ ــرم عمــــه جـــان
    مورد تشکر
    3,653 در 792 پست
    حضور
    12 روز 3 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    وبلاگ
    15




    جانبازی در آغوش شهید


    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

    مرحله دوم عملیات فتح المبین بود. سال 61 . در این علمیات قرار بود سایت های 4و 5 آزاد شود. آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی ها بود. اتفاقاً شبی كه عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای كمیل. بعد از دعا، مسیری را كه طی كردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود. آن شب از ساعت 11 تا 3 صبح فردایش پیاده روی كردیم. در داخل شیاری، مار را صف كردند. فكر می كنم حدود پنجاه متری با دشمن فاصله داشتیم.
    ساعت حدود 4:30 صبح بود كه عملیات آغاز شد. عملیات كه آغاز شد، دشمن امانمان نداد، توپ و خمپاره بود كه زمین و زمان را پر از دود و آتش كرده بود. آن روز با حملة عاشقان های كه بچه ها كردند، 3 خاكریز دشمن را پی درپی و بدون مقاومت گرفتند، به خاكریز چهارم كه رسیدیم، كار كمی سنگین شد.
    مقاومت دشمنان عجیب شده بود، از طرفی هم آ نها از زمین و هوا و با هر امكاناتی كه تصورش را بكنی به میدان آمده بودند، تا به خیال خود، پیروز آن مرحله از جنگ باشند. هوا گرگ و میش و ساعت حدودهای 6:30یا 7 صبح بود. چشمم به گلوله آتشینی افتاد كه با سرعت به طرف من می آمد، بلافاصله تصمیم گرفتم دراز بكشم. قبل از اینكه تمام بدنم بر روی زمین آرام بگیرد، بخشی از آن گلوله به من اصابت كرد و به پشت افتادم روی زمین.
    خون بود كه توی هوا می پیچید و به سر و صورتم می ریخت. بخش های زیادی از بدنم داغ شده بود. یكی از رزمنده ها هم تركش خورده بود و كنارم دراز كشیده بود. من جایی افتاده بودم روی زمین كه نمی توانستم به درستی وضعیت خودم را ببینم. فكر می كردم خونی كه به هوا پاشیده، از رزمند های بوده كه در كنارم افتاده است.
    از او پرسیدم: برادر رزمنده چی شده؟ من در آن لحظه كاملاً گرم بودم و هیچی متوجه نمی شدم. او هم كه می دانست چه اتفاقی افتاده، از دلش نمی آمد كه ماجرا را مستقیم به من بگوید.
    گفت:« خودت نگاه كن » و دستش را زیر سرم گذاشت و بلند كرد تا خودم ببینم. كمی بلند شدم. مسیر نگاهم را اول انداختم به بدن او. ولی وقتی مسیر خون را كه پی گرفتم، رسیدم به پای راست خودم. دیدم پای راستم، تقریباً از زانو به پایین نیست، خواستم پایم را تكانی بدهم كه تكة گمشده اش را ببینم، احساس كردم پایم كاملاً بی حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نیست.
    دوست رزمنده ام پرسید: «چی شده ؟»
    گفتم: « پایم نیست، اما چرا اصلاً درد ندارم ؟»
    در همین حال و روز بودم كه علی اكبر خمسه - كه در عملیات بعدی شهید شد- از راه رسید و بالای سرم نشست. سرم را روی دامانش گذاشت. شروع كرد به پاك كردن صورتم و بوسه زدن بر آن.
    گفت: «مرا می شناسی ؟ »
    گفتم : « راستش، درست نمی توانم ببینم. »
    گفت: «اشكال ندارد، ناراحت نباش . »
    من دیگر نمی توانستم جوابش را بدهم. در حالی كه اشك هایش به سر و صورتم می ریخت، شنیدم كه می گوید: «راضی باش به رضای خدا. داداشم »
    خوش به سعادتت، ای كاش این محبت در حق من می شد.
    راوی: جانباز سعیدی

       
    منبع: ماندگاران ، حسن شكیب زاده ،نشر شاهد ،1390

    قلــــــــــبم گـرفت ..

    در تــن این شهـــــــــر پـر گناه
    ..

    حـال و هــــوای
    [ شهـــــــــیدانم ] آرزوست ..

    +





  5. #4
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    368
    مورد تشکر
    1,318 در 355 پست
    حضور
    12 روز 4 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    51



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

    الگوی واقعی


    وقتی در مریوان بودیم، مقطعی در بلندی مستقر بودیم و برای بالا بردن تدارکات، چاره ای نداشتیم جز اینکه پیاده این تپه ها را بالا می رفتیم.
    شهید چراغی هروقت می خواست به بالای ارتفاع برود، یک گونی 20 کیلویی نان روی دوش خود می گذاشت و با خود بالا می برد.
    یکبار از او پرسیدم: شما فرمانده هستی، چرا شما این کار را انجام میدهی؟
    او در جواب من گفت: وقتی من با عنوان مسئول این نیروها، مشقت را تحمل کنم، نیروهای تحت امرم، در برابر سختیها و ناملایمات کم نمی آورند.



    خاطره ای از زندگی سردار
    شهید رضا چراغی
    منبع: کتاب چراغی






  6. #5
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    368
    مورد تشکر
    1,318 در 355 پست
    حضور
    12 روز 4 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    51



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

    روح ایثار


    آخرین مسئولیت شهید پلارک، فرمانده دسته بود. در والفجر 8 از ناحیه دست و شکم مجروح شد، اما کمتر کسی می دانست که او مجروح شده است.
    اگر کسی درباره حضورش در جبهه از او سوال می کرد، طفره می رفت و چیزی نمی گفت.
    یک دفعه در جبهه خواستیم از یک رودخانه رد شویم. زمستان بود و هوا به شدت سرد بود. شهید پلارک رو به بقیه کرد و گفت: اگر یکنفر مریض بشه، بهتر از اینه که همه مریض بشن.
    یکی یکی بچه ها را به دوش کشی و به طرف دیگر رودخانه برد. آخر کار متوجه شلوار او شدیم که یخ زده بود و پاهایش خونی شده بود.


    خاطره ای از زندگی
    شهید سید احمد پلارک
    منبع: کتاب پلارک





  7. #6
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    368
    مورد تشکر
    1,318 در 355 پست
    حضور
    12 روز 4 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    51



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

    حلال و حرام



    یه روز من و حسن از خیابون عبور میکردیم . کنار خیابون عده ای بساط میوه فروشی پهن کرده بودند. به میوه ها که نگاه کردم چشمم به جعبه های انگور افتاد. درشت و خوش رنگ بودند.
    به حسن گفتم: اجازه میدی کمی انگور بخرم؟ گفت: اگه دوست داری عیبی نداره بخر.
    من رفتم و قیمت انگورها رو پرسیدم کمی گران به نظر میرسید. از فروشنده نایلونی گرفتم اما با خودم گفتم بهتر است اول ببینم انگورش خوب است یا نه!
    یه دونه انگور گذاشتم توی دهنم. دیدم بی مزه است. گفتم شاید این یکی اینطور بوده. چند دونه دیگه خوردم وقتی دیدم انگورها تعریفی ندارن نایلون رو گذاشتم سرجاش و اومدم پیش حسن، به من گفت: پولشو دادی؟ گفتم پول چی رو؟ گفت: پول اون چند دونه انگور رو که خوردی. همون جا بود که به خودم اومدم و از دقت و توجه او تشکر کردم.


    خاطره ای از زندگی سردار
    شهید حسن شوکت پور
    منبع: کتاب کوله پشتی به نقل از حدیث آرزومندی ص 86





  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تیر 1395
    نوشته
    364
    صلوات
    4700
    دلنوشته
    9
    دلنوشته
    خدایا هرچی به صلاحمه فقط پشیمونی توش نباشه
    مورد تشکر
    1,239 در 353 پست
    حضور
    6 روز 23 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    وبلاگ
    85



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-
    توسل
    در قسمتی از ارتفاع، فقط یک راه برای عبور بود.
    محمود کاوه را بردم همان جا، گفتم:" دیشب تیربار چی دشمن مسلسلش را روی همین نقطه قفل کرده بود،هیچ کس نتونست از این جا رد بشه".

    گفت:" بریم جلوتر ببینیم چه کاری می تونیم انجام بدیم".
    رفتیم تا نزدیک سنگر تیربارچی.
    محمود دور و بر سنگر را خوب نگاه کرد.آهسته گفتم:" اول باید این تیربار را خفه کنیم، بعد نیروها را از دو طرف آرایش داده و بزنیم به خط".
    جور خاصی پرسید:" دیگه چه کاری باید بکنیم!".

    گفتم:"چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه".
    گفت:" یک کار دیگه هم باید انجام داد".
    گفتم:" چه کاری؟"

    با حال عجیبی جواب داد:"توسل؛ اگه توسل نکنیم، به هیچ جا نمی رسیم".

    خدا آن حس زیبایی ست
    که در تاریکی شب ها
    زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
    همانند نسیم دشت می گوید
    : کنارت هستم ای تنها


  9. #8
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    368
    مورد تشکر
    1,318 در 355 پست
    حضور
    12 روز 4 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    51



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-
    منبع عکس
    :http://basijpress.ir
    بسیجیان


    همیشه لباس بسیجی بر تن داشت. به ندرت لباس سپاه را بر تن می کرد و آنچنان در مقابل بسیجی ها خاکی و فروتن بود که به معنی واقعی می توان گفت:
    یک روح مردمی و یک فرهنگ بسیجی داشت.
    طرز برخورد او با بسیجی از 17 ساله تا 70 ساله چنان بود که همگی عاشق او بودند و پس از اینکه به شهادت رسید در تشییع جناه اش همه گریه می کردند. او فرمانده ی قلب های بسیجیان بود.


    خاطره ای از ازندگی سردار
    شهید حاج حسین خرازی
    منبع: کتاب خرازی



    ویرایش توسط طهورا : 1395/05/05 در ساعت 16:25


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد 1395
    نوشته
    1
    مورد تشکر
    7 بار در 1 پست
    حضور
    2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تشکر بابات همه این خاطرات قشنگی که دوستان وقت میذارن و اینجا بیان می کنن . امیدورام این فرهنگ در همه جامعه ما جا بیفته و همیشه یاد شهدا رو زنده نگه داریم


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تیر 1395
    نوشته
    364
    صلوات
    4700
    دلنوشته
    9
    دلنوشته
    خدایا هرچی به صلاحمه فقط پشیمونی توش نباشه
    مورد تشکر
    1,239 در 353 پست
    حضور
    6 روز 23 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    وبلاگ
    85



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

    خدا آن حس زیبایی ست
    که در تاریکی شب ها
    زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
    همانند نسیم دشت می گوید
    : کنارت هستم ای تنها


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود