صفحه 2 از 4 نخست 1234 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

  1. #11
    طهورا آنلاین نیست. همكار قرآنی انجمن محتوايي نرم افزارها
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۴
    نوشته
    381
    مورد تشکر
    1,513 پست
    حضور
    15 روز 2 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    52



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

    اخراجی


    یک جوان بنام دادیرقال را از گردان اخراج کرده بودند و داشت می رفت دفتر قضایی.شهید برونسی همراه او رفت دفتر قضایی و گفت: آقا من این رو می خوام ببرم.
    گفتند: این به درد شما نمی خوره آقای برونسی. گفت: شما چه کار دارید؟ من می خوام ببرمش...
    همان دادیرقال شد فرمانده گروهان ویژه و مدتی بعد هم شهید شد.
    بعد از شهادت دادیرقال، یکروز حاجی به فرمانده قبلی او گفت: شما این جوونها رو نمی شناسین، یکبار نمازش رو نمی خونه، کم محلی می کنه، یا یه شوخی می کنه، سریع اخراجش می کنین؛ اینها رو باید با زبون بیارین تو راه، اگر قرار باشه کسی برای ما کار کنه، همین جوونها هستن.


    خاطره ای از زندگی سردار
    شهید عبدالحسین برونسی
    منبع: کتاب برونسی





  2. #12

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۵
    نوشته
    367
    مورد تشکر
    1,276 پست
    حضور
    7 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-

    خدا آن حس زیبایی ست
    که در تاریکی شب ها
    زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
    همانند نسیم دشت می گوید
    : کنارت هستم ای تنها


  3. #13

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۸
    نوشته
    374
    مورد تشکر
    1,394 پست
    حضور
    12 روز 9 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    53



    -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- خاطرات کوتاه و خواندنی از شهدا -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:-
    تا دیدمش رفتم جلو و رو بوسی کردم . گفتم مبارک باشد پزشکی قبول شدید.

    انگار برایش اهمیتی نداشت با تبسم گفت : هر وقت شهید شدم تبریک بگویید .



    #فرمانده گردان لشکر۲۵کربلا
    شهید سید علی اکبرشجاعیان


    ویرایش توسط smart star : ۱۳۹۵/۰۷/۱۸ در ساعت ۱۰:۰۴


  4. #14

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۸
    نوشته
    374
    مورد تشکر
    1,394 پست
    حضور
    12 روز 9 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    53



    تو دل عملیات،با آن همه گلوله وخمپاره منتظر منوّر بود. منوّر که شلیک شد، همه خیز رفتند.

    اما او که تا خاموش شدت منوّر چند دقیقه ای فرصت داشت،با آرامش اسلحه را زمین گذاشت وکتاب درس اش را ازکوله پشتی درآورد وشروع کرد به مطالعه...

    تو دل عملیات منتظر منوّر بود....


    برگرفته از کتاب : بچه های محله تو و من

    ویرایش توسط smart star : ۱۳۹۵/۰۸/۰۴ در ساعت ۱۷:۴۱


  5. #15

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۸
    نوشته
    374
    مورد تشکر
    1,394 پست
    حضور
    12 روز 9 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    53



    سراسیمه خودم را رساندم به« زین الدین ».

    گفتم:
    «آقامهدی!اگر امشب عراق ازسمت غرب پاتک کند...آنجا نیرو نداریم, همه بچه ها قتل عام می شوند!»

    دستش را با آرامش گذاشت روی لبم وگفت:«از حضور ملائکه ی الهی غافل نباش!»

    بعد از درگیری باتعجب متوجه شدیم که بیشترین آسیب,از سمت شمال به ما وارد شده بود که اتفاقاً نیروهای زیادی را آنجا مستقر کرده بودیم.

    ویرایش توسط smart star : ۱۳۹۵/۰۷/۱۸ در ساعت ۱۰:۰۲


  6. #16

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۸
    نوشته
    374
    مورد تشکر
    1,394 پست
    حضور
    12 روز 9 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    53



    ایثار وفداکاری

    لات محل بود.چاقو کشی،دعوا...
    یکبار قبل ازانقلاب باچاقو،گوش مامور شهربانی رابرید وگذاشت کف دستش.برای همین رفت زندان.
    یک روز تو پایگاه آنوزشی غدیراصفهان بودیم که دیدم آمد.تازه از زندان آزاد شده بود.می گفت:"آمدم آموزش ببینم." قبولش نمی کردند.می گفتند اهل اطاعت ازفرماندهی نیست.خیلی اصرار کرد تابالاخره قبولش کردند.
    *
    》خدایا...ما ازاول عمر گناه کردیم... اما توکریمی،تو مارا ببخش.《 خاک،از اشک چشم هایش گِل شده بود.همان شب اول، تاصبح گریه کرده بود وسرش را از خاک برنداشته بود.
    *
    تو درگیری تیرخورد.افتاد.داشت سینه خیز برمی گشت که دید تانک های عراقی می خواهند بچه ها را دور بزنند.معطل نکرد.چند تا نارنجک به خودش بست ورفت زیر تانک ها...
    هیچکس فکر نمی کرد که این همان # لات چاقوکش باشد.

    برگرفته از کتاب:بچه های محله تو ومن


  7. #17

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    1,552
    مورد تشکر
    3,573 پست
    حضور
    9 روز 13 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خمینی سن سربازی را پایین آورده است؟

    رزمنده ۱۴ ساله ای را به اسارت گرفته بودند. فرمانده‌ی عراقی وقتی او را دید و متوجه سنش شد، پرسید مگر سن سربازی ۱۸ سال نیست؟ خمینی سن سربازی را پایین آورده؟
    رزمنده در جواب عراقی گفت نه، سن سربازی همان ۱۸ سال است، خمینی سن عشق را پایین آورده.



    سه چیز همیشه تو قلبمه!!!

    1_خدا

    2_پدر
    3_مادر
    تکواندو نیست نه..
    تکواندو ضربان قلبمه..

    نباشه میمیرم


  8. #18

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۸
    نوشته
    374
    مورد تشکر
    1,394 پست
    حضور
    12 روز 9 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    53



    این تنوع منحصر به فرد را حفظ کنید

    یک روز بهشت زهرا بودم که خانمی مسیحی از فرانسه آمده بود و می‎گفت: من فقط به‎خاطر شهید آوینی آمده‎ام، گفتم چرا حالا شهید آوینی؟ گفت: من خبرنگار جنگی هستم و مستند‎‎های ایشان را دیده‎ام و جزء ارادتمندان این شهید شده‎ام.

    من از این فرصت استفاده کردم و کل بهشت زهرا رو به این خبرنگار نشان دادم خیلی برایش جالب بود، این خانم فرانسوی می‎گفت: تنها هنرتان باید این باشد که این شکل منحصر به فرد را حفظ کنید. می‎گفت: من خیلی جا‎ها را در دنیا دیده‎ام که این‎جوری نیست و این تنوع را ندارد.



    خاطره از: سید محمد جوزی؛ برادر دو شهید و اولین مسئول خانه شهید بهشت زهرا (تهران - استان تهران)

    منبع: هفته نامه پنجره، 31 شهریور 90


  9. تشکرها 2


  10. #19

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۸
    نوشته
    374
    مورد تشکر
    1,394 پست
    حضور
    12 روز 9 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    53



    شهادت طلبی
    گلوله...خمپاره...توپ...زخمی...خ ون...شهید.
    عملیات که تمام می شد وقتی سرتاپیش رانگاه می کردی،انگار ازمعدن زغال سنگ بیرون آمده بود.دیگر نای حرف زدن هم نداشت.
    آمد کنارم وگفت:"من دیگر نیستم...خسته شدن.می خواهم برگزدم عقب."
    چند روز بعد که دوباره مارش عملیات که نواخته شد،دیدم اولین نفری است که توی صف ایستاده! رفتم جلو،گفتم: "شما که...؟!"
    گفت: "مارش عملیات که نواخته می شود،انگار قلبم می خواهد از سینه خارج شود،تحمل ندلرم ببینم رفقایم با چهره ی خونی برمی گردند اما من ...."

    برگرفته از کتاب:
    بچه های محله تو و من


  11. تشکرها 2


  12. #20

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۸
    نوشته
    374
    مورد تشکر
    1,394 پست
    حضور
    12 روز 9 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    53



    محل استقرار بهداری و درمانگاه لشکر در سمت راست ورودی پادگان، نزدیک چادر فرماندهی بود.

    در چادر بودم که از بیرون چادر کسی مرا به اسم صدا کرد. بیرون که آمدم آقا مهدی را جلو چادر تدارکات بهداری دیدم. سر گونی را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای نان خورده ها را می گشت. تا آخر قضیه را خواندم.

    سلام کردم، جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت:

    ـ برادر رحمان! این نان را می شود خورد؟!

    ـ بله، آقا مهدی می شود.

    دوباره دست در گونی کرد و تکه نان دیگری را از داخل گونی بیرون آورد.

    ـ این را چطور؟ آیا این را هم می شود استفاده کرد؟

    من سرم را پایین انداختم. چه جوابی می توانستم بدهم؟ آقا مهدی ادامه داد.

    ـ الله بنده سی*... پس چرا کفران نعمت می کنید؟... آیا هیچ می دانید که این نانها با چه مصیبتی از پشت جبهه به اینجا می رسد؟... هیچ می دانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا حداقل ده تومان است؟ چه جوابی دارید که به خدا بدهید؟

    بدون آنکه چیز دیگری بگوید سرش را به زیر انداخت و از چادر تدارکات دور شد و مرا با وجدان بیدار شده ام تنها گذاشت.**




    منبع: کتاب «خداحافظ سردار»، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ سوم، صفحه 25

    * تکیه کلام شهید باکری به معنی «بنده خدا»

    ویرایش توسط smart star : ۱۳۹۵/۰۸/۱۱ در ساعت ۰۹:۵۲

صفحه 2 از 4 نخست 1234 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود