صفحه 1 از 50 12311213141 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اشعار سعدی شیرازی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1

    اشعار سعدی شیرازی




    من از آن روز که دربند توام آزادم



    پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم



    همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند



    در من از بس که به دیدار عزیزت شادم




    خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت



    تا بیایند عزیزان به مبارک بادم




    من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس



    پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم




    دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ



    یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم




    به وفای تو کز آن روز که دلبند منی



    دل نبستم به وفای کس و در نگشادم




    تا خیال قد و بالای تو در فکر منست



    گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم




    به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی



    وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم




    دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک



    حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم




    می‌نماید که جفای فلک از دامن من



    دست کوته نکند تا نکند بنیادم




    ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل



    جهد سودی نکند تن به قضا دردادم




    ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم



    داوری نیست که از وی بستاند دادم




    دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت



    وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم




    هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد



    عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم





    سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح


    نتوان مرد به سختی که من این جا زادم



    سعدی




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    یکی شاهدی در سمرقند داشت


    که گفتی بجای سمر قند داشت

    جمالی گرو برده از آفتاب

    ز شوخیش بنیاد تقوی خراب

    تعالی الله از حسن تا غایتی

    که پنداری از رحمتست آیتی


    همی رفتی و دیده‌ها در پی اش

    دل دوستان کرده جان بر خیش

    نظر کردی این دوست در وی نهفت

    نگه کرد باری به تندی و گفت


    که ای خیره سر چند پویی پی ام

    ندانی که من مرغ دامت نی ام؟

    گرت بار دیگر ببینم به تیغ

    چو دشمن ببرم سرت بی دریغ

    کسی گفتش اکنون سر خویش گیر

    از این سهل تر مطلبی پیش گیر

    نپندارم این کام حاصل کنی

    مبادا که جان در سر دل کنی

    چو مفتون صادق ملامت شنید

    به درد از درون ناله‌ای برکشید

    که بگذار تا زخم تیغ هلاک

    بغلطاندم لاشه در خون و خاک

    مگر پیش دشمن بگویند و دوست


    که این کشته دست و شمشیر اوست

    نمی‌بینم از خاک کویش گریز


    به بیداد گو آبرویم بریز

    مرا توبه فرمایی ای خودپرست


    تو را توبه زین گفت اولی ترست

    ببخشای بر من که هرچه او کند

    وگر قصد خون است نیکو کند

    بسوزاندم هر شبی آتشش


    سحر زنده گردم به بوی خوشش

    اگر میرم امروز در کوی دوست

    قیامت زنم خیمه پهلوی دوست

    مده تا توانی در این جنگ پشت

    که زنده‌ست سعدی که عشقش بکشت




    سعدی



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم



    نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم



    به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم



    شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم




    حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد



    دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم




    مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی



    که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم




    من رمیده دل آن به که در سماع نیایم



    که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم




    بیا به صلح من امروز در کنار من امشب



    که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم




    مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم



    که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم




    به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت



    که تندرست ملامت کند چو من بخروشم





    مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن



    سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم




    به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل


    و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

    سعدی علیه الرحمه




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم



    حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم



    تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری



    که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم




    خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم



    که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم




    هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد



    که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم




    هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی



    مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم




    گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت



    مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم




    گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد



    گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم




    مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان



    چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم




    من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم



    مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم




    گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم




    تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم




    نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی



    همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم




    خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی


    که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

    سعدی علیه الرحمه




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    شیخ اجل سعدی


    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست


    طاقت بار فراق این همه ایامم نیس


    خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد


    سر مویی به غلط در همه اندامم نیست


    گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف


    من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست


    به خدا و به سراپای تو کز دوستیت




    دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی


    به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست




  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    چنان خوب رویی بدان دلربایی


    دریغت نیاید به هر کس نمایی

    مرا مصلحت نیست لیکن همان به


    که در پرده باشی و بیرون نیایی


    وفا را به عهد تو دشمن گرفتم


    چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی


    چنین دور از خویش و بیگانه گشتم


    که افتاد با تو مرا آشنایی


    اگر نه امید وصال تو بودی


    ز دیده برون کردمی روشنایی


    نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من


    کسی دید خود عید بی‌روستایی

    من و غم ازین پس که دور از رخ تو


    چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟

    از سعدی شیرازی




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    شیرین دهان آن بت عیار بنگرید


    در در میان لعل شکربار بنگرید


    بستان عارضش که تماشاگه دلست


    پرنرگس و بنفشه و گلنار بنگرید


    از ما به یک نظر بستاند هزار دل


    این آبروی و رونق بازار بنگرید


    سنبل نشانده بر گل سوری نگه کنید


    عنبرفشانده گرد سمن زار بنگرید


    امروز روی یار بسی خوبتر از دیست


    امسال کار من بتر از پار بنگرید



    در عهد شاه عادل اگر فتنه نادرست


    این چشم مست و فتنه خون خوار بنگرید


    گفتار بشنویدش و دانم که خود ز کبر


    با کس سخن نگوید رفتار بنگرید


    آن دم که جعد زلف پریشان برافکند


    صد دل به زیر طره طرار بنگرید


    گنجیست درج در عقیقین آن پسر


    بالای گنج حلقه زده مار بنگرید


    چشمش به تیغ غمزه خون خوار خیره کش


    شهری گرفت قوت بیمار بنگری



    آتشکدست باطن سعدی ز سوز عشق



    سوزی که در دلست در اشعار بنگرید


    دی گفت سعدیا من از آن توام به طنز



    این عشوه دروغ دگربار بنگرید

    سعدی




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا


    گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را


    باری به چشم احسان در حال ما نظر کن


    کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را


    سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

    من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم


    کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را


    چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد


    آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را



    حال نیازمندی در وصف می‌نیاید


    آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را



    بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت



    دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را



    یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت


    چندان که بازبیند دیدار آشنا را


    نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان


    وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را


    ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی


    تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را


    سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی


    پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

    سعدی



    ویرایش توسط شقایق : ۱۳۹۵/۰۴/۱۲ در ساعت ۰۰:۳۹


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را


    الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

    قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد


    سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را


    گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی


    دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را


    گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم


    تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را


    خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید


    دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را


    باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن


    تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را


    از سر زلف عروسان چمن دست بدارد


    به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را


    سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان


    چون تأمل کند این صورت انگشت نما را


    آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت


    که سراپای بسوزند من بی سر و پا را


    چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان



    خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را


    همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن


    خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را


    مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند


    به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را


    هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را



    قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری


    سعدی شیرازی





  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    شب فراق نخواهم دواج دیبا را


    که شب دراز بود خوابگاه تنها را



    ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند


    که احتمال نماندست ناشکیبا را


    گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی


    روا بود که ملامت کنی زلیخا را


    چنین جوان که تویی برقعی فروآویز


    و گر نه دل برود پیر پای برجا را

    تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو


    ببرد قیمت سرو بلندبالا را


    دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم


    که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را


    دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب


    چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را


    شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز


    نظر به روی تو کوری چشم اعدا را


    من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق


    معاف دوست بدارند قتل عمدا را



    تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری


    که بندگان بنی سعد خوان یغما را


    در این روش که تویی بر هزار چون سعدی


    جفا و جور توانی ولی مکن یارا



    سعدی شیرازی




صفحه 1 از 50 12311213141 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود