صفحه 1 از 17 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اشعار اقبال لاهوری

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1

    اشعار اقبال لاهوری




    جهان از عشق و عشق از سینه تست

    سرورش از می دیرینهٔ تست

    جز این چیزی نمیدانم ز جبریل

    که او یک جوهر از آئینهٔ تست



    درین بتخانه دل با کس نبستم

    ولیکن از مقام خود گسستم

    ز من امروز میخواهد سجودی

    خداوندی که دی او را شکستم

    اناالحق جز مقام کبریا نیست

    سزای او چلیپا هست یا نیست

    اگر فردی بگوید سر زنش به

    اگر قومی بگوید ناروا نیست


    دل تو داغ پنهانی ندارد

    تب و تاب مسلمانی ندارد

    خیابان خودی را داده ئی آب

    از آن دریا که طوفانی ندارد

    وجودش شعله از سوز درون است

    چو خس او را جهان چند و چون است

    کند شرح اناالحق همت او

    پی هر «کن» که میگوید «یکون» است

    به بند صوفی و ملا اسیری

    حیات از حکمت قرآن نگیری

    بهیاتش ترا کاری جز این نیست

    که از «یسن» اوسان بمیری

    بخاک ما دلی ، در دل غمی هست

    هنوز این کهنه شاخی را نمی هست

    به افسون هنرن چشمه بگشای

    درون هر مسلمان زمزمی هست


    حرم جز قبله قلب و نظر نیست

    طواف او طواف بام و در نیست

    میان ما و بیت الله رمزیست

    که جبریل امین را هم خبر نیست

    اگر خاک تو از جان محرمی نیست

    بشاخ تو هم از نیسان نمی نیست

    ز غمزاد شودم را نگهدار

    که اندر سینهٔ پردم غمی نیست

    جوانمردی که دل با خویشتن بست

    رود در بحر و دریا ایمن از شست

    نگه را جلوه مستی ها حلال است

    ولی باید نگه داری دل و دست



    برون کن کینه را از سینهٔ خویش

    که دود خانه از روزن برون به

    ز کشت دل مده کس را خراجی

    مشو ای دهخدا غارتگر ده


    کف خاکی که دارم از در اوست

    گل و ریحانم از ابر تر اوست

    نه «من» را می شناسم من نه او را

    ولی دانم که من اندر بر اوست


    شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت

    چه بی نم چشمن کز گل بزاید

    چو جان او بگیرم شرمسارم

    ولی او را ز مردن عار ناید





    چو اشک اندر دل فطرت تپیدم

    تپیدم تا به چشم او رسیدم

    درخش من ز مژگانش توان دید

    که من بر برگ کاهی کم چکیدم


    مسلمان را همین عرفان و ادراک

    که در خود فاش بیندر مزلولاک

    خدا اندر قیاس مانگنجد

    شناسنرا که گوید ما عرفناک


    مقام شوق بی صدق و یقین نیست

    یقین بی صحبت روح الامین نیست

    گر از صدق و یقین داری نصیبی

    قدم بیباک نه کس در کین نیست



    بسوزد مومن از سوز و جودش

    گشود هرچه بستند از گٹودش

    جلال کبریائی در قیاش

    جمال بندگی اندر سجودش


    چه پرسی از نماز عاشقانه

    رکوعش چون سجودش محرمانه

    تب و تاب یکی الله اکبر

    نگنجد در نماز پنجگانه



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    پیر رومی مرشد روشن ضمیر

    کاروان عشق و مستی را امیر
    منزلش برتر ز ماه و آفتاب
    خیمه را از کهکشان سازد طناب
    نور قرآن در میان سینه اش
    جام جم شرمنده از آئینه اش
    از نی آن نی نواز پاکزاد
    باز شوری در نهاد من فتاد
    گفت «جانها محرم اسرار شد
    خاور از خواب گران بیدار شد
    جذبه های تازه او را داده اند
    بندهای کهنه را بگشاده اند
    جز تو ای دانای اسرار فرنگ
    کس نکو ننشست در نار فرنگ
    باش مانند خلیل الله مست
    هر کهن بتخانه را باید شکست
    امتان را زندگی جذب درون
    کم نظر این جذب را گوید جنون
    هیچ قومی زیر چرخ لاجورد
    بی جنون ذوفنون کاری نکرد
    مؤمن از عزم و توکل قاهر است
    گر ندارد این دو جوهر کافر است
    خیر را او باز میداند ز شر
    از نگاهش عالمی زیر و زبر
    کوهسار از ضربت او ریز ریز
    در گریبانش هزاران رستخیز
    تا می از میخانهٔ من خورده ئی
    کهنگی را از تماشا برده ئی
    در چمن زی مثل بو مستور و فاش
    در میان رنگ پاک از رنگ باش
    عصر تو از رمز جان آگاه نیست
    دین او جز حب غیر الله نیست
    فلسفی این رمز کم فهمیده است
    فکر او بر آب و گل پیچیده است
    دیده از قندیل دل روشن نکرد
    پس ندید الا کبود و سرخ و زرد
    ای خوش آن مردی که دل با کس نداد
    بند غیر الله را از پا گشاد
    سر شیری را نفهمد گاو و میش
    جز به شیران کم بگو اسرار خویش
    با حریف سفله نتوان خورد می
    گرچه باشد پادشاه روم و ری
    یوسف ما را اگر گرگی برد
    به که مردی ناکسی او را خرد
    اهل دنیا بی تخیل بی قیاس
    بوریا بافان اطلس ناشناس
    اعجمی مردی چه خوش شعری سرود
    سوزد از تأثیر او جان در وجود
    «نالهٔ عاشق بگوش مردم دنیا
    بانگ مسلمانی و دیار فرنگ است»
    معنی دین و سیاست باز گوی
    اهل حق را زین دو حکمت باز گوی
    «غم خور و نان غم افزایان مخور
    زانکه عاقل غم خورد کودک شکر»
    رومی
    خرقه خود بار است بر دوش فقیر
    چون صبا جز بوی گل سامان مگیر
    قلزمی با دشت و در پیهم ستیز
    شبنمی خود را به گلبرگی بریز
    سر حق بر مرد حق پوشیده نیست
    روح مؤمن هیچ میدانی که چیست؟
    قطرهٔ شبنم که از ذوق نمود
    عقدهٔ خود را بدست خود گشود
    از خودی اندر ضمیر خود نشست
    رخت خویش از خلوت افلاک بست
    رخ سوی دریای بی پایان نکرد
    خویشتن را در صدف پنهان نکرد
    اندر آغوش سحر یکدم تپید
    تا بکام غنچهٔ نورس چکید»

    لا اله الا الله
    اقبال لاهوری » پس چه باید کرد؟

    نکته ئی میگویم از مردان حال
    امتان را «لا» جلال «الا» جمال
    لا و الا احتساب کائنات
    لا و الا فتح باب کائنات
    هر دو تقدیر جهان کاف و نون
    حرکت از لا زاید از الا سکون
    تا نه رمز لااله آید بدست
    بند غیر الله را نتوان شکست
    در جهان آغاز کار از حرف لاست
    این نخستین منزل مرد خداست
    ملتی کز سوز او یک دم تپید
    از گل خود خویش را باز آفرید
    پیش غیر الله «لا» گفتن حیات
    تازه از هنگامهٔ او کائنات
    از جنونش هر گریبان چاک نیست
    در خور این شعله هر خاشاک نیست
    جذبهٔ او در دل یک زنده مرد
    می کند صد ره نشین را ره نورد
    بنده را با خواجه خواهی در ستیز
    تخم «لا» در مشت خاک او بریز
    هر کرا این سوز باشد در جگر
    هولش از هول قیامت بیشتر
    لا مقام ضربهای پی به پی
    این غو رعد است نی آواز نی
    ضرب او هر «بود» را سازد «نبود»
    تا برون آئی ز گرداب وجود
    با تو میگویم ز ایام عرب
    تا بدانی پخته و خام عرب
    ریز ریز از ضرب او لات و منات
    در جهات آزاد از بند جهات
    هر قبای کهنه چاک از دست او
    قیصر و کسری هلاک از دست او
    گاه دشت از برق و بارانش بدرد
    گاه بحر از زور طوفانش بدرد
    عالمی در آتش او مثل خس
    این همه هنگامه «لا» بود و بس
    اندرین دیر کهن پیهم تپید
    تا جهانی تازه ئی آمد پدید
    بانگ حق از صبح خیزیهای اوست
    هر چه هست از تخم ریزیهای اوست
    اینکه شمع لاله روشن کرده اند
    از کنار جوی او آورده اند
    لوح دل از نقش غیر الله شست
    از کف خاکش دو صد هنگامه رست
    همچنان بینی که در دور فرنگ
    بندگی با خواجگی آمد به جنگ
    روس را قلب و جگر گردیده خون
    از ضمیرش حرف «لا» آمد برون
    آن نظام کهنه را برهم زد است
    تیز نیشی بر رگ عالم زد است
    کرده ام اندر مقاماتش نگه
    لا سلاطین ، لا کلیسا ، لا اله
    فکر او در تند باد «لا» بماند
    مرکب خود را سوی «الا» نراند
    آیدش روزی که از زور جنون
    خویش را زین تند باد آرد برون
    در مقام «لا» نیاساید حیات
    سوی الا می خرامد کائنات
    لا و الا ساز و برگ امتان
    نفی بی اثبات مرگ امتان
    در محبت پخته کی گردد خلیل
    تا نگردد لا سوی الا دلیل
    ایکه اندر حجره ها سازی سخن
    نعره لا پیش نمرودی بزن
    این که می بینی نیرزد با دو جو

    از جلال لا اله آگاه شو

    هر که اندر دست او شمشیر لاست

    جمله موجودات را فرمانرواست



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نکته ها از پیر روم آموختم

    خویش را در حرف او واسوختم
    مال را گر بهر دین باشی حمول
    «نعم مال صالح’‘ گوید رسول
    رومی
    گر نداری اندر این حکمت نظر
    تو غلام و خواجهٔ تو سیم و زر
    از تهی دستان گشاد امتان
    از چنین منعم فساد امتان
    جدت اندر چشم او خوار است و بس
    کهنگی را او خریدار است و بس
    در نگاهش ناصواب آمد صواب
    ترسد از هنگامه های انقلاب
    خواجه نان بندهٔ مزدور خورد
    آبروی دختر مزدور برد
    در حضورش بنده می نالد چو نی
    بر لب او ناله های پی به پی
    نی بجامش باده و نی در سبوست
    کاخها تعمیر کرد و خود بکوست
    ایخوش آن منعم که چون درویش زیست
    در چنین عصری خدا اندیش زیست
    تا ندانی نکتهٔ اکل حلال
    بر جماعت زیستن گردد وبال
    آه یورپ زین مقام آگاه نیست
    چشم او «ینظر بنور الله» نیست
    او نداند از حلال و از حرام
    حکمتش خام است و کارش ناتمام
    امتی بر امتی دیگر چرد
    دانه این می کارد آن حاصل برد
    از ضعیفان نان ربودن حکمتست
    از تن شان جان ربودن حکمتست
    شیوهٔ تهذیب نو آدم دری است
    پردهٔ آدم دری سوداگری است
    این بنوک این فکر چالاک یهود
    نور حق از سینهٔ آدم ربود
    تا ته و بالا نگردد این نظام
    دانش و تهذیب و دین ، سودای خام
    آدمی اندر جهان خیر و شر
    کم شناسد نفع خود را از ضرر
    کس نداند زشت و خوب کار چیست
    جادهٔ هموار و ناهموار چیست
    شرع بر خیزد ز اعماق حیات
    روشن از نورش ظلام کائنات
    گر جهان داند حرامش را حرام
    تا قیامت پخته ماند این نظام
    نیست این کار فقیهان ای پسر
    با نگاهی دیگری او را نگر
    حکمش از عدلست و تسلیم و رضاست
    بیخ او اندر ضمیر مصطفی است
    از فراق است آرزوها سینه تاب
    تو نمانی چون شود او بی حجاب
    از جدائی گرچه جان آید بلب
    وصل او کم جو رضای او طلب
    مصطفی داد از رضای او خبر
    نیست در احکام دین چیزی دگر
    تخت جم پوشیده زیر بوریاست
    فقر و شاهی از مقامات رضاست
    حکم سلطان گیر و از حکمش منال
    روز میدان نیست روز قیل و قال
    تا توانی گردن از حکمش پیچ
    تا نپیچد گردن از حکم تو هیچ
    از شریعت احسن التقویم شو
    وارث ایمان ابراهیم شو
    پس طریقت چیست ای والاصفات
    شرع را دیدن به اعماق حیات
    فاش میخواهی اگر اسرار دین
    جز به اعماق ضمیر خود مبین
    گر نبینی ، دین تو مجبوری است
    اینچنین دین از خدا مهجوری است
    بنده تا حق را نبیند آشکار
    بر نمی آید ز جبر و اختیار
    تو یکی در فطرت خود غوطه زن
    مرد حق شو بر ظن و تخمین متن
    تا ببینی زشت و خوب کار چیست
    اندر این نه پردهٔ اسرار چیست
    هر که از سر نبی گیرد نصیب
    هم به جبریل امین گردد قریب
    ای که می نازی به قرآن عظیم
    تا کجا در حجره می باشی مقیم
    در جهان اسرار دین را فاش کن
    نکته شرع مبین را فاش کن
    کس نگردد در جهان محتاج کس
    نکته شرع مبین این است و بس
    مکتب و ملا سخنها ساختند
    مؤمنان این نکته را نشناختند
    زنده قومی بود از تأویل مرد
    آتش او در ضمیر او فسرد
    صوفیان با صفا را دیده ام
    شیخ مکتب را نکو سنجیده ام
    عصر من پیغمبری هم آفرید
    آنکه در قرآن بغیر از خود ندید
    هر یکی دانای قرآن و خبر
    در شریعت کم سواد و کم نظر
    عقل و نقل افتاده در بند هوس
    منبرشان منبر کاک است و بس
    زین کلیمان نیست امید گشود
    آستین ها بی ید بیضا چه سود
    کار اقوام و ملل ناید درست

    از عمل بنما که حق در دست تست


  5. تشکر


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    پس چه باید کرد ای اقوام شرق


    باز روشن می شود ایام شرق

    در ضمیرش انقلاب آمد پدید

    شب گذشت و آفتاب آمد پدید

    یورپ از شمشیر خود بسمل فتاد

    زیر گردون رسم لادینی نهاد

    گرگی اندر پوستین بره ئی

    هر زمان اندر کمین بره ئی

    مشکلات حضرت انسان ازوست

    آدمیت را غم پنهان ازوست

    در نگاهش آدمی آب و گل است

    کاروان زندگی بی منزل است

    هر چه می بینی ز انوار حق است

    حکمت اشیا ز اسرار حق است

    هر که آیات خدا بیند ، حر است

    اصل این حکمت ز حکم «انظر» است

    بندهٔ مومن ازو بهروز تر

    هم بحال دیگران دلسوز تر

    علم چون روشن کند آب و گلش

    از خدا ترسنده تر گردد دلش

    علم اشیا خاک ما را کیمیاست

    آه در افرنگ تأثیرش جداست

    عقل و فکرش بی عیار خوب و زشت

    چشم او بی نم ، دل او سنگ و خشت

    علم ازو رسواست اندر شهر و دشت

    جبرئیل از صحبتش ابلیس گشت

    دانش افرنگیان تیغی بدوش

    در هلاک نوع انسان سخت کوش

    با خسان اندر جهان خیر و شر

    در نسازد مستی علم و هنر

    آه از افرنگ و از آئین او

    آه از اندیشهٔ لا دین او

    علم حق را ساحری آموختند

    ساحری نی کافری آموختند

    هر طرف صد فتنه می آرد نفیر

    تیغ را از پنجهٔ رهزن بگیر

    ایکه جان را باز میدانی ز تن

    سحر این تهذیب لا دینی شکن

    روح شرق اندر تنش باید دمید

    تا بگردد قفل معنی را کلید

    عقل اندر حکم دل یزدانی است

    چون ز دل آزاد شد شیطانی است

    زندگانی هر زمان در کشمکش

    عبرت آموز است احوال حبش

    شرع یورپ بی نزاع قیل و قال

    بره را کرد است بر گرگان حلال

    نقش نو اندر جهان باید نهاد

    از کفن دزدان چه امید گشاد

    در جنیوا چیست غیر از مکر و فن؟

    صید تو این میش و آن نخچیر من

    نکته ها کو می نگنجد در سخن

    یک جهان آشوب و یک گیتی فتن

    ای اسیر رنگ ، پاک از رنگ شو

    مؤمن خود ، کافر افرنگ شو

    رشتهٔ سود و زیان در دست تست

    آبروی خاوران در دست تست

    این کهن اقوام را شیرازه بند

    رایت صدق و صفا را کن بلند

    اهل حق را زندگی از قوت است

    قوت هر ملت از جمعیت است

    رای بی قوت همه مکر و فسون

    قوت بی رای جهل است و جنون

    سوز و ساز و درد و داغ از آسیاست

    هم شراب و هم ایاغ از آسیاست

    عشق را ما دلبری آموختیم

    شیوهٔ آدم گری آموختیم

    هم هنر ، هم دین ز خاک خاور است

    رشک گردون خاک پاک خاور است

    وانمودیم آنچه بود اندر حجاب

    آفتاب از ما و ما از آفتاب

    هر صدف را گوهر از نیسان ماست

    شوکت هر بحر از طوفان ماست

    روح خود در سوز بلبل دیده ایم

    خون آدم در رگ گل دیده ایم

    فکر ما جویای اسرار وجود

    زد نخستین زخمه بر تار وجود

    داشتیم اندر میان سینه داغ

    بر سر راهی نهادیم این چراغ

    ای امین دولت تهذیب و دین

    آن ید بیضا برآر از آستین

    خیز و از کار امم بگشا گره

    نشهٔ افرنگ را از سر بنه

    نقشی از جمعیت خاور فکن

    واستان خود را ز دست اهرمن

    دانی از افرنگ و از کار فرنگ

    تا کجا در قید زنار فرنگ

    زخم ازو ، نشتر ازو ، سوزن ازو

    ما و جوی خون و امید رفو

    خود بدانی پادشاهی ، قاهری است

    قاهری در عصر ما سوداگری است

    تختهٔ دکان شریک تخت و تاج

    از تجارت نفع و از شاهی خراج

    آن جهانبانی که هم سوداگر است

    بر زبانش خیر و اندر دل شر است

    گر تو میدانی حسابش را درست

    از حریرش نرم تر کرپاس تست

    بی نیاز از کارگاه او گذر

    در زمستان پوستین او مخر

    کشتن بی حرب و ضرب آئین اوست

    مرگها در گردش ماشین اوست

    بوریای خود به قالینش مده

    بیذق خود را به فرزینش مده

    گوهرش تف دار و در لعلش رگ است

    مشک این سوداگر از ناف سگ است

    رهزن چشم تو خواب مخملش

    رهزن تو رنگ و آب مخملش

    صد گره افکنده ئی در کار خویش

    از قماش او مکن دستار خویش

    هوشمندی از خم او می نخورد

    هر که خورد اندر همین میخانه مرد

    وقت سودا خندخند و کم خروش

    ما چو طفلانیم و او شکر فروش

    محرم از قلب و نگاه مشتری است

    یارب این سحر است یا سوداگری است

    تاجران رنگ و بو بردند سود

    ما خریداران همه کور و کبود

    آنچه از خاک تو رست ای مرد حر

    آن فروش و آن بپوش و آن بخور

    آن نکوبینان که خود را دیده اند

    خود گلیم خویش را بافیده اند

    ای ز کار عصر حاضر بی خبر

    چرب دستیهای یورپ را نگر

    قالی از ابریشم تو ساختند

    باز او را پیش تو انداختند

    چشم تو از ظاهرش افسون خورد


    رنگ و آب او ترا از جا برد

    وای آن دریا که موجش کم تپید

    گوهر خود را ز غواصان خرید



  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    عقل تو حاصل حیات ، عشق تو سر کائنات


    پیکر خاک خوش بیا ، این سوی عالم جهات

    زهره و ماه و مشتری از تو رقیب یکدگر

    از پی یک نگاه تو کشمکش تجلیات

    در ره دوست جلوه هاست تازه بتازه نوبنو

    صاحب شوق و آرزو دل ندهد بکلیات

    صدق و صفاست زندگی نشوونماست زندگی

    «تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی»

    شوق غزل سرای را رخصت های و هو بده

    باز به رند و محتسب باده سبو سبو بده

    شام و عراق و هند و پارس خوبه نبات کرده اند

    خوبه نبات کرده را تلخی آرزو بده

    تا به یم بلند موج معرکه ئی بنا کند

    لذت سیل تند رو با دل آب جو بده

    مرد فقیر آتش است میری و قیصری خس است

    فال و فر ملوک را حرف برهنه ئی بس است

    دبدبهٔ قلندری ، طنطنهٔ سکندری

    آن همه جذبهٔ کلیم این همه سحر و سامری


    آن به نگاه می کشد این به سپاه می کشد

    آن همه صلح و آشتی این همه جنگ و داوری

    هر دو جهان گشاستند هر دو دوام خواستند

    این به دلیل قاهری ، آن به دلیل دلبری

    ضرب قلندری بیار سد سکندری شکن


    رسم کلیم تازه کن رونق ساحری شکن




  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    ذات حق را نیست این عالم حجاب


    غوطه را حایل نگردد نقش آب

    زادن اندر عالمی دیگر خوش است

    تا شباب دیگری آید بدست

    حق ورای مرگ و عین زندگی است

    بنده چون میرد نمیداند که چیست

    گرچه ما مرغان بی بال و پریم

    از خدا در علم مرگ افزون تریم

    وقت؟ شیرینی به زهر آمیخته

    رحمت عامی به قهر آمیخته

    خالی از قهرش نبینی شهر و دشت

    رحمت او اینکه گوئی در گذشت

    کافری مرگست ای روشن نهاد

    کی سزد با مرده غازی را جهاد

    مرد مؤمن زنده و با خود به جنگ

    بر خود افتد همچو بر آهو پلنگ

    کافر بیدار دل پیش صنم

    به ز دینداری که خفت اندر حرم

    چشم کورست اینکه بیند نا صواب

    هیچگه شب را نبیند آفتاب

    صحبت گل دانه را سازد درخت

    آدمی از صحبت گل تیره بخت

    دانه از گل می پذیرد پیچ و تاب

    تا کند صید شعاع آفتاب

    من بگل گفتم بگو ای سینه چاک

    چون بگیری رنگ و بو از باد و خاک؟


    گفت گل ای هوشمند رفته هوش

    چون پیامی گیری از برق خموش؟


    جان به تن ما را ز جذب این و آن

    جذب تو پیدا و جذب ما نهان



  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    مرد عارف گفتگو را در ببست


    مست خود گردید و از عالم گسست

    ذوق و شوق او را ز دست او ربود

    در وجود آمد ز نیرنگ شهود

    با حضورش ذره ها مانند طور

    بی حضور او نه نور و نی ظهور

    نازنینی در طلسم آن شبی

    آن شبی بی کوکبی را کوکبی

    سنبلستان دو زلفش تا کمر

    تاب گیر از طلعتش کوه و کمر

    غرق اندر جلوهٔ مستانه ئی

    خوش سرود آن مست بی پیمانه ئی

    پیش او گردنده فانوس خیال

    ذوفنون مثل سپهر دیر سال

    اندر آن فانوس پیکر رنگ رنگ

    شکره بر گنجشک و بر آهو پلنگ

    من به رومی گفتم ای دانای راز

    بر رفیق کم نظر بگشای راز

    گفت «این پیکر چو سیم تابناک

    زاد در اندیشهٔ یزدان پاک

    باز بیتابانه از ذوق نمود

    در شبستان وجود امید فرود

    همچو ما آواره و غربت نصیب

    تو غریبی ، من غریبم ، او غریب

    شأن او جبریلی و نامش سروش

    می برد از هوش و می آرد بهوش

    غنچهٔ ما را گشود از شبنمش

    مرده آتش ، زنده از سوز دمش

    زخمهٔ شاعر به ساز دل ازوست

    چاکها در پردهٔ محمل ازوست

    دیده ام در نغمهٔ او عالمی

    آتشی گیر از نوای او دمی


  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    غربیان را زیرکی ساز حیات


    شرقیان را عشق راز کائنات

    زیرکی از عشق گردد حق شناس

    کار عشق از زیرکی محکم اساس

    عشق چون با زیرکی همبر شود

    نقشبند عالم دیگر شود

    خیز و نقش عالم دیگر بنه

    عشق را با زیرکی آمیز ده

    شعلهٔ افرنگیان نم خورده ایست

    چشم شان صاحب نظر دل مرده ایست

    زخمها خوردند از شمشیر خویش

    بسمل افتادند چون نخچیر خویش

    سوز و مستی را مجو از تاک شان

    عصر دیگر نیست در افلاک شان

    زندگی را سوز و ساز از نار تست

    عالم نو آفریدن کار تست

    مصطفی کو از تجدد می سرود

    گفت نقش کهنه را باید زدود

    نو نگردد کعبه را رخت حیات

    گر ز افرنگ آیدش لات و منات

    ترک را آهنگ نو در چنگ نیست

    تازه اش جز کهنهٔ افرنگ نیست

    سینه او را دمی دیگر نبود

    در ضمیرش عالمی دیگر نبود

    لا جرم با عالم موجود ساخت

    مثل موم از سوز این عالم گداخت

    طرفگی ها در نهاد کائنات

    نیست از تقلید ، تقویم حیات

    زنده دل خلاق اعصار و دهور

    جانش از تقلید گردد بی حضور

    چون مسلمانان اگر داری جگر

    در ضمیر خویش و در قرآن نگر

    صد جهان تازه در آیات اوست

    عصرها پیچیده در آنات اوست

    یک جهانش عصر حاضر را بس است

    گیر اگر در سینه دل معنی رس است

    بندهٔ مومن ز آیات خداست

    هر جهان اندر بر او چون قباست

    چون کهن گردد جهانی در برش

    می دهد قرآن جهانی دیگرش

    زورق ما خاکیان بی ناخداست

    کس نداند عالم قرآن کجاست

    عالمی در سینهٔ ما گم هنوز

    عالمی در انتظار قم هنوز

    عالمی بی امیتاز خون و رنگ

    شام او روشن تر از صبح فرنگ

    عالمی پاک از سلاطین و عبید

    چون دل مؤمن کرانش ناپدید

    عالمی رعنا که فیض یک نظر

    تخم او افکند در جان عمر

    لایزال و وارداتش نو به نو

    برگ و بار محکماتش نو به نو

    باطن او از تغیر بی غمی

    ظاهر او انقلاب هر دمی

    اندرون تست آن عالم نگر


    می دهم از محکمات او خبر


  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    هر کجا استیزه ی بود و نبود


    کس نداند سر این چرخ کبود

    هر کجا مرگ آورد پیغام زیست

    ایخوش آنمردی که داند مرگ چیست

    هر کجا مانند باد ارزان حیات

    بی ثبات و با تمنای ثبات

    چشم من صد عالم شش روزه دید

    تا حد این کائنات آمد پدید

    هر جهان را ماه و پروینی دگر

    زندگی را رسم و آئینی دگر

    وقت هر عالم روان مانند زو

    دیر یاز اینجا و آنجا تند رو

    سال ما اینجا مهی آنجا دمی

    بیش این عالم به آن عالم کمی

    عقل ما اندر جهانی ذوفنون

    در جهان دیگری خوار و زبون

    بر ثغور این جهان چون و چند

    بود مردی با صدای دردمند

    دیدهٔ او از عقابان تیز تر

    طلعت او شاهد سوز جگر

    دمبدم سوز درون او فزود

    بر لبش بیتی که صد بارش سرود

    «نه جبریلی نه فردوسی نه حوری نی خداوندی

    کف خاکی که میسوزد ز جان آرزومندی»

    من به رومی گفتم این دیوانه کیست

    گفت« این فرزانهٔ المانوی ست

    در میان این دو عالم جای اوست

    نغمهٔ دیرینه اندر نای اوست

    باز این حلاج بی دار و رسن

    نوع دیگر گفته آن حرف کهن

    حرف او بی باک و افکارش عظیم

    غربیان از تیغ گفتارش دو نیم

    همنشین بر جذبه او پی نبرد

    بندهٔ مجذوب را مجنون شمرد

    عاقلان از عشق و مستی بی نصیب

    نبض او دادند در دست طبیب

    با پزشکان چیست غیر از ریو و رنگ

    وای مجذوبی که زاد اندر فرنگ

    ابن سینا بر بیاضی دل نهد

    رگ زند یا حب خواب آور دهد

    بود حلاجی به شهر خود غریب

    جان ز ملا برد و کشت او را طبیب

    مرد ره دانی نبود اندر فرنگ

    پس فزون شد نغمه اش از تار چنگ

    راهرو را کس نشان از ره نداد

    صد خلل در واردات او فتاد

    نقد بود و کس عیار او را نکرد

    کاردانی مرد کار او را نکرد

    عاشقی در آه خود گم گشته ئی

    سالکی در راه خود گم گشته ئی

    مستی او هر زجاجی را شکست

    از خدا ببرید و هم از خود گسست

    خواست تا بیند به چشم ظاهری

    اختلاط قاهری با دلبری

    خواست تا از آب و گل آید برون

    خوشه ئی کز کشت دل آید برون

    آنچه او جوید مقام کبریاست

    این مقام از عقل و حکمت ماوراست

    زندگی شرح اشارات خودی است

    لا و الا از مقامات خودی است

    او به لا درماند و تا الا نرفت

    از مقام عبده بیگانه رفت

    با تجلی همکنار و بی خبر

    دور تر چون میوه از بیخ شجر

    چشم او جز رؤیت آدم نخواست

    نعره بیباکانه زد «آدم کجاست»

    ورنه او از خاکیان بیزار بود

    مثل موسی طالب دیدار بود

    کاش بودی در زمان احمدی

    تا رسیدی بر سرور سرمدی

    عقل او با خویشتن در گفتگوست

    تو ره خود رو که راه خود نکوست

    پیش نه گامی که آمد آن مقام


    کاندرو بی حرف می روید کلام


  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,908
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    834 پست
    حضور
    98 روز 1 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    آدمی اندر جهان هفت رنگ


    هر زمان گرم فغان مانند چنگ

    آرزوی هم نفس می سوزدش

    ناله های دل نواز آموزدش

    لیکن این عالم که از آب و گل است

    کی توان گفتن که دارای دل است

    بحر و دشت و کوه و که خاموش و کر

    آسمان و مهر و مه خاموش و کر

    گرچه بر گردون هجوم اختر است

    هر یکی از دیگری تنها تر است

    هر یکی مانند ، بیچاره ایست

    در فضای نیلگون آواره ایست

    کاروان برگ سفر ناکرده ساز

    بیکران افلاک و شب ها دیر یاز

    این جهان صید است و صیادیم ما

    یا اسیر رفته از یادیم ما

    زار نالیدم صدائی برنخاست

    هم نفس فرزند آدم را کجاست

    دیده ام روز جهان چار سوی

    آنکه نورش بر فروزد کاخ و کوی

    از رم سیاره ئی او را وجود

    نیست الا اینکه گوئی رفت و بود

    ای خوش آن روزی که از ایام نیست

    صبح او را نیمروز و شام نیست

    روشن از نورش اگر گردد روان

    صوت را چون رنگ دیدن میتوان

    غیب ها از تاب او گردد حضور

    نوبت او لایزال و بی مرور

    ای خدا روزی کن آن روزی مرا

    وارهان زین روز بی سوزی مرا

    آیهٔ تسخیر اندر شأن کیست؟

    این سپهر نیلگون حیران کیست؟

    رازدان علم الاسما که بود

    مست آن ساقی و آن صهبا که بود

    برگزیدی از همه عالم کرا؟

    کردی از راز درون محرم کرا؟

    ای ترا تیری که ما را سینه سفت

    حرف از «ادعونی» که گفت و با که گفت؟

    روی تو ایمان من قرآن من

    جلوه ئی داری دریغ از جان من

    از زیان صد شعاع آفتاب

    کم نمیگردد متاع آفتاب

    عصر حاضر را خرد زنجیر پاست

    جان بیتابی که من دارم کجاست؟

    عمر ها بر خویش می پیچد وجود

    تا یکی بیتاب جان آید فرود

    گر نرنجی این زمین شوره زار

    نیست تخم آرزو را سازگار

    از درون این گل بی حاصلی

    بس غنیمت دان اگر روید دلی

    تو مهی اندر شبستانم گذر

    یک زمان بی نوری جانم نگر

    شعله را پرهیز از خاشاک چیست؟

    برق را از برفتادن باک چیست؟

    زیستم تا زیستم اندر فراق

    وانما آنسوی این نیلی رواق

    بسته در ها را برویم باز کن

    خاک را با قدسیان همراز کن

    آتشی در سینهٔ من برفروز

    عود را بگذار و هیزم را بسوز

    باز بر آتش بنه عود مرا

    در جهان آشفته کن دود مرا

    آتش پیمانهٔ من تیز کن

    با تغافل یک نگه آمیز کن

    ما ترا جوئیم و تو از دیده دور

    نی غلط ، ما کور و تو اندر حضور

    یا گشا این پردهٔ اسرار را

    یا بگیر این جان بی دیدار را

    نخل فکرم ناامید از برگ و بر

    یا تبر بفرست یا باد سحر

    عقل دادی هم جنونی ده مرا

    ره به جذب اندرونی ده مرا

    علم در اندیشه می گیرد مقام

    عشق را کاشانه قلب لاینام

    علم تا از عشق برخودار نیست

    جز تماشا خانهٔ افکار نیست

    این تماشا خانه سحر سامری است

    علم بی روح القدس افسونگری است

    بی تجلی مرد دانا ره نبرد

    از لکد کوب خیال خویش مرد

    بی تجلی زندگی رنجوری است

    عقل مهجوری و دین مجبوری است

    این جهان کوه و دشت و بحر و بر

    ما نظر خواهیم و او گوید خبر

    منزلی بخش ای دل آواره را

    باز ده با ماه این مهپاره را

    گرچه از خاکم نروید جز کلام

    حرف مهجوری نمی گردد تمام

    زیر گردون خویش را یابم غریب

    ز آنسوی گردون بگو «انی قریب»

    تا مثال مهر و مه گردد غروب

    این جهات و این شمال و این جنوب

    از طلسم دوش و فردا بگذرم

    از مه و مهر و ثریا بگذرم

    تو فروغ جاودان ما چون شرار

    یک دو دم داریم و آن هم مستعار

    ای تو نشناسی نزاع مرگ و زیست

    رشک بر یزدان برد این بنده کیست

    بندهٔ آفاق گیر و ناصبور

    نی غیاب او را خوش آید نی حضور

    آنیم من جاودانی کن مرا

    از زمینی آسمانی کن مرا

    ضبط در گفتار و کرداری بده

    جاده ها پیداست رفتاری بده

    آنچه گفتم از جهانی دیگر است

    این کتاب از آسمانی دیگر است

    بحرم و از من کم آشوبی خطاست

    آنکه در قعرم فرو آید کجاست

    یک جهان بر ساحل من آرمید

    از کران غیر از رم موجی ندید

    من که نومیدم ز پیران کهن

    دارم از روزی که میآید سخن


    بر جوانان سهل کن حرف مرا
    بهرشان پایاب کن ژرف مرا


صفحه 1 از 17 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود