جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اخر راه اعتقاد...اول راه بی اعتقادی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۵
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    5 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    اخر راه اعتقاد...اول راه بی اعتقادی




    نمیدونم از کجا و چطور شروع کنم... هفت سالم بود...پسری اروم بودم،بدون شلوغ کاری و صدای اضافی... یه دلایلی باعث شده بود که مثل بچه های دیگه پر شور و حرارت نباشم و همیشه سرم تو لاک خودم باشه و اروم باشم روزهای هفت سالگی داشت سپری میشد...اما شب ها نه... شبی که کابوس زندگی من بود... در همون 7سالگی بود که یک نفر درشب و موقع خواب بهم تجاوز کرد... هیچ کس خبر دار نشد...اما لاک من صد برابر شد... گناهم رو نمیدونم چی بود بابت این بلا...بچه بودم و درکش برام سخت هر روز و هر شب در فکر اون لحظه بودم...هر روز و هر شب هم متنفر تر از روز و شب قبل ماه ها و سال ها گذشت....من بودم و لاک خودم یازده سالم شد...و روزگار خواب تازه ای برای من دیده بود... بچه یازده ساله...بلای بعدی فرا رسید...و یک نفر من رو در دام انداخت...نفرین بر اون ادم دام خود ارضایی...دامی که خیلی زود بود برای یک بچه...بچه ای که هیچ شناختی از این دام کثیف نداشت... دامی که من واردش شدم و هر روز وجودم درونش عمیقتر میشد...دامی بس ناجوانمردانه... یک روز دام رو درک کردم...اما اون روز شانزده ساله بودم...فهمیده بودم، اما خب دیگه ترک نمیتونستم بکنم... یک بچه شانزده ساله...با خاطره وهم آور کودکی با اعتیاد به یک سم و لاکی که هر روز بزرگتر میشد... بلای بعدی افسردگی بود...روانشناس پست روانشناس...تنها حرکت من به روانشناس ها لبخند بود و با سر تایید کردنشون... همیشه دلم میخواست مادر داشتم...به ظاهر داشتم اما نداشتم...مادر ظاهری من فقط بلد بود غذا بپزه و بشوره و جارو بزنه و این تمام افتخارش بود... حتی یک بار هم نه در آغوشش بودم...و نه حتی یک بار یک حرف محبت آمیز ازش شنیدم...تقریبا میشه گفت مادر نداشتم... از واژه مادر متنفر بودم و هستم...وقتی مادری رو میدیدم بچه ش رو میبوسه یا بهش میگه عزیزم،یا که قربون صدقه ش میره تنها بغزم رو توی گلوم خفه میکردم و مواظب بود اشکم روی صورتم نمایان نشه... البته بلای بی مهری و بی مادری از همون کودکی همراهم بود... بیست سالم شد...اوج لاکم بود...اوج افسردگی... بیست ساله بودم و فکر میکردم تمام شده همه چیز...اما بی خبر از بلای بعد...بی خبر از خواب روزگار...من بهش میگم روزگار چون خدایی برای من وجود نداره...یعنی نمیخوام که باشه...تر جیح میدم بگم روزگار تا خدایی که اکثر شماها میپرستیدش... البته من هم یک روز میپرستیدمش...جلوش سجده میکردم...عبادتش میکردم.. اما خب بدم اومد ازش...هم از خودش هم صفاتی که بهش میدن..هه بخشنده..مهربان...خیرخواه...آر امش دهنده... با اینکه جوابی بهم داده نداده شد برای بلاهایی که سرم اومده بود اما باز هم تا نوجوانی دوسش داشتم..گفتم حتما حکمتی داره... اما دلم میخواست یک چشمه ای از اون حکمت رو ببینم تا اروم بشم که نشدم...و از اونجا بود که کم کم حس کردم برای یک خدای خیالی وقت میذارم ، این حس هر روز درونم رو بیشتر میلرزوند... اما با این حال هنوز نه ترک کرده بودم دینم رو نه اعتقاداتم رو...هنوز امید داشتم...نماز میخوندم...دعا میکردم...گاهی وقتا مثل احمق ها نماز شب میخوندم...مسجد..قران ...و به دنبال یک جواب...اما فقط هیچ و هیچ...تنها چیزی که نصیبم شد اتلاف وقت بود و بس... دیگه بریدم...از تمام حرف هایی که به کلمه خدا و الله ختم میشد متنفر بودم... لطف روزگار هنوز ادامه داشت...بیست سالم بود... پدرم کار میکرد...خیلی سخت...شب و روز...اما حیف...حیف چیزی نگذشت که بلای بعدی فرا رسید...و اون بلا ضربه محلکی به من و پدرم زد... فشار خیانت خیلی سخته..خیلی..اون هم از طرف مادر...هه بلای بدی بود...پدرم خرد شد...من خرد شدم...اما چه میشه کرد...خفه ش کردیم...نذاشتیم کسی بفهمه چی شده... اما دیگه مادر ظاهری برای من مرد...دفنش کردم...و خودم هم شدم یک مرده.... بیست و دو سالم بود...هر شب گریه میکردم...اینقدر گریه کردم تا به قلبم فشار اومد... بهم میگفتن معده ت هست...هه...اما خودم فقط میدونستم چی میکشم...بدون اینکه کسی بفهمه رفتم دکتر،خانوم دکتر گفت یه کوچولو قلبت مشکل داره...واسم اکو نوشت...رفتم اکو و گفتن قلبت حساس شده،اضطراب و هیجان واسش ضرر داره و هر شش ماه یک بار هم باید بیای واسه ازمایش...گفتم چشم و دیگه نرفتم. اون روز یکی از دوستای صمیمیم گفت خداروشکر کن از این بدتر نشده وضعت...تنها چیزی که میدونم اینه که یه کشیده زدم تو گوشش و افتاد روز زمین،بهش گفتم کدوما رو میگی...تو دلم گفتم دیگه بدتر از اینها چی میتونست و میخواد سر من بیاد،خدارو واسه چی شکر کنم اخه...هه..واسه هفت یا یازده یا بیست یا بیست و دو!! این اولین بار هست که حرفهام رو میزنم...اولین و اخرین بار... این رو میدونم که هیچ کس نه میتونه دردهای من و نه دردهای دیگران رو حس بکنه...مگر پنج درصد... در همین سایت هم دیدم که خیلی از کارشناسا چون نمیتونند مسئله درد و فقر رو درک کنند سریع حواله ش میکنند طرف خدا اهل بیت و فلان...سریع میگن خدا و قران و این چیزا مشکلت رو حل میکنند.در صورتی که گاهی بیان کننده اون مشکلات راه حل نمیخواد فقط یک کوچولو درک میخواد دوست دارم افراد عادی سایت در حد همون پنج درصد بگید اگر جای من بودید چیکار میکردید حالتون خوب بشه...فقط تنها خواهشی که دارم اینه که کسی اگر میخواد چیزی بهم بگه: دوست ندارم از خدا برام بگید... حرفی نزنید که کلمه خدا درونش باشه... بهم نگید برو طرف خدا و این حرفها... کلا حرفی بزنید که هیچ ربطی به خدا و چیزهای مربوط به خدا نداشته باشه... شاید شما خداباورا بگید مگه میشه حرفی بزنیم که به خدا ربط نداشته باشه؟؟من میگم اره.مثلا بگید فلان کتاب رو بخون فلان ورزش رو بکن و این حرفا... دیدید نه از خدا بود، نه کلمه خدا درونش بود. تشکر

    ویرایش توسط معین : ۱۳۹۵/۰۴/۱۳ در ساعت ۱۱:۰۹


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    3,642
    صلوات
    1
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    829 پست
    حضور
    119 روز 11 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    2
    گالری
    8



    با نام و یاد دوست






    اخر راه اعتقاد...اول راه بی اعتقادی







    کارشناس بحث: استاد نشاط

    ویرایش توسط معین : ۱۳۹۵/۰۴/۱۶ در ساعت ۲۲:۵۳
    سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

    عشق محمد بس است و آل محمد



    اخر راه اعتقاد...اول راه بی اعتقادی


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۳
    نوشته
    209
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    7 روز 57 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با سلام
    معلوم است که شما خیلی سختی دیده اید و مواردی را که ذکر کردید برای ما واقعا ناراحت کننده بود، اما عزیز و بزرگوار این مشکلاتی را که بوجود آمده در صورتی که خودتان اراده کنید و همتی نشان بدهید قطعا می توانید زندگی خودتان را تغییر بدهید و با این مشکلات مقابله کنید، در صورتی که تصمیم قاطع برای تغییر و تحول بگیرید، ولو که پیشرفت هم آهسته باشد، واقعا می توانید گذشته را بسازید.
    پس تلخی ها را فراموش کنید و سعی کنید ذهن و فکرتان را برای پیشرفت و کارهای مثبت سوق بدهید.
    ورزش را حتما انجام بدهید( هر روزشی را دوست دارید)
    با دوستان خوب و دلسوز و مفید و سالم افت و خیز داشته باشید.
    زندگی را برای خودتان هدفمند بکنید و از آینده نهراسید بلکه با امید به زندگی خود ادامه بدهید.
    از حضور در محیط های آلوده و جاهایی که موجب ایجاد گناه و یادآور خاطرات آن می شود دوری کنید.
    به کار کردن مفید مشغول شوید.
    برای ترک خود ارضایی هم راهکارهای متعدی در مقالات نوشته شده، می توانید از آنها برای ترک این عادت استفاده کنید، ولی در کل تصمیم و ارداه خودتان خیلی مهم و اساسی است.
    در عین حال ارتباط با یک مشاور دلسوز و متخصص هم می تواند در بهبود حالات روحی و روانی شما خیلی موثر و سازنده باشد.


    ویرایش توسط نشاط : ۱۳۹۵/۰۴/۲۸ در ساعت ۰۸:۲۶


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    603
    صلوات
    200
    تعداد دلنوشته
    1
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    25 روز 5 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام و عرض ادب خدمت شما

    چقدر خوب هست که به اینجا و افرادش اطمینان کردید و حرف دلتون رو بیان کردید

    با اینکه درک مشکلات و حوادث زندگی شما بسیار سخت هست اما بنظرم میشه مسیر زندگی رو به سمت و سویی تغییر داد که حال شما رو بهتر بکنه.

    مسئله اول خواستن شما هست، یعنی اگر شما نخواید خدا هم بیاد روی زمین کاری نمیشه کرد.

    مثال من از زندگی مثال حوض ابی هست که گهگاهی خاک روش میریزه..خاکی که چهره اب رو برای مدت کمی عوض میکنه اما بعد از مدتی اون خاک ته نشین میشه و دوباره اب صاف و زلال میشه،و ما این رو باید بدونیم که اب رو نباید به هم بزنیم تا گرد و خاک ها دوباره بیاد روی اب و چهره اب حوض رو خراب بکنه.

    اولین کار در زندگی شما هم اینه که دست در اعماق گذشته نکنید و اون ها رو در اعماق وجودتون دفن کنید...میدونم و میدونم که این کار سخت هست و خیلی هم سخت هست ولی خب این رو هم باید بدونیم که نمیشه که تا اخر عمر با فکر به گذشته ادامه داد....

    اما خب یک سری راه هست برای اینکه این گذشته رو کم کم فراموش کرد...

    مهمترین مسئله در این راه این هست که هدفمند به اینده نگاه کنید و
    اینکه نذارید که روزهاتون بدون انجام کارهای مفید و موثر به هدر برن

    مسئله اول اینه که تمام عوامل مخرب ذهنی رو از خودتون دور کنید
    عکس ، فیلم ، نوشته و هر چیزی که روی شما تاثیر منفی میذاره و باعث میشه شما رو در گذشته نگه داره.

    مسئله بعد ورزش هست...
    بنظر من اگر بتونید به کلاس یوگا برید بسیار عالی هست،چون یوگا یک حس ارامش و ثبات به شما میده یا اگر به کلاس یوگا نمیرید سعی کنید هر روز در یک ساعت معینی به پیاده روی برید

    اما در کنار یوگا یک ورزش پر هیجان هم خوب هست ،ورزش های رزمی و یا ورزشی مثل والیبال خیلی عالی هست و کمک خیلی زیادی به شما میکند.

    سعی کنید هفته ای یا دو هفته ای یک بار برید استخر، چون بسیار عالی هست، اگر بتونید با دوستانتون برید که خیلی عالی میشه

    گزینه بعدی کتاب هست،بسته به علاقه تون کتاب بخونید...رمان های بسیار زیادی هست که ارزش وقت گذاشتن دارن و خوندنشون بسیار جذاب هست.

    چیز دیگه ای که میتونه به شما کمک بکنه دوستانتون هستن...سعی کنید دوستانی انتخاب کنید و داشته باشید که بتونن مسیرها و هدف های خوب رو به شما نشون بدن ، به شما امید بدن ، مثبت اندیش باشند


    اما در مورد اون مسئله استمنا هم مواردی که گفتم کمکتون میکنه، اما بدونید که در این راه هم اول خودتون باید بخواید.
    دوری و پاک سازی از هر عاملی که حتی فکر شما رو به سوی این کار سوق میده الزامی هست.
    من چندین بار با افرادی که معتاد به اینکار بودند صحبت کردم،وقتی بهشون میگی چه حسی داری در اون لحضه که این کار رو انجام میدی؛

    میگن یک ثانیه بعد از این کار از خودمون متنفریم ،
    میگن حالمون بده
    میگن یه حس بد داریم
    میگن حس افسردگی بهمون دست میده
    میگن دوست داریم تنها باشیم
    میگن از زندگی بیذار میشیم در اون ثانیه

    من به این ادمها همیشه میگفتم خب قبل این کار بیاید یک لحضه فکر کنید
    ببینید ایا می ارزه یک صدم لذت اما بعدش این همه ذلت؟؟؟؟
    ایا واقعا دردی از شما دوا میکنه اینکار؟؟؟و اینکه ایا موثر هست؟؟؟
    ایا بهتر نیست ادم خودش رو کنترل بکنه تا اینکه ادم این عمل رو انجام بده و بعدش کلی عذاب روحی و روانی رو تحمل بکنه.
    و ایا به این هم فکر میکنی که این عمل کم کم به سمت ناکجا ابادی هدایتت میکنه و زندگیت رو خراب میکنه؟؟؟
    شاید اگر این ادمها قبل از انجام این کار چند لحضه به عواقب بعدش فکر میکردن و میدیدن که در این بازی بازنده اصلی هستن هیچ وقت این عمل رو انجام نمیدادند.هیچ وقت.
    و و اینکه این تفکر در ذهن باید به وجود بیاد که هر کاری باید از راه درستش انجام بشه.غریزه جنسی در همه انسانها وجود داره ولی خب باید این رو بدونیم که اگر نخوایم کنترلش کنیم میشیم مثل حیوانات...میشیم مثل غربی ها که با حیوانات رابطه جنسی دارن و با حیوانات ازدواج میکنند.
    در کل هرچیزی که از حد و مرز خودش خارج بشه از راه درست بهش عمل نشه به ناکجا اباد کشیده میشه.

    امیدوارم که مطالب بتونه کمک بکنه به شما
    و امیدوارم که هرچه زودتر روزهای خوب رو ببینید


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۵
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    5 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام.

    دست شما دوستان درد نکنه بخاطر راهنمایی هاتون.
    امیدوارم که هیچ وقت بلاهایی که سرم اومده سر شما نیاد

    و ممنون که اسمی از خدا نیاوردین و بدون اوردن اسمش اینهمه تونستید راهکار به من نشون بدید.چون واقعا دیگه خسته شدم از خرافات و خدایی که در ظاهر بخشنده و مهربانه و در باطن خدا بگم چیکارش نکنه خدا رو:d
    ما راه خودمون رو میریم و اون خدای خداباورا هم راه خودشون.

    بازم تشکر میکنم

    اگر زنده بودم و حالم بهتر شد بازم میام و میگم که حرفهاتون خیلی واسم تاثیر داشته.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود