صفحه 1 از 13 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اشعار بیدل دهلوی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8

    اشعار بیدل دهلوی




    باوج کبريا کز پهلوي عجز است راه آنجا

    سرموئي گر اينجا خم شوي بشکن کلاه آنجا

    ادبگاه محبت ناز شوخي برنميدارد
    چو شبنم سر بمهر اشک ميبالد نگاه آنجا

    بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايم
    تبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجا

    مقيم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن
    بهم مي آورد چشم تو مژگان گياه آنجا

    خيال جلوه زار نيستي هم عالمي دارد
    زنقش پا سري بايد کشيدن گاه گاه آنجا

    خوشا بزم وفا کز خجلت اظهار نوميدي

    شرر در سنگ دارد پرفشانيهاي آه آنجا

    بسعي غير مشکل بود زاشوب دوئي رستن
    سري در جيب خود دزديدم و بردم پناه آنجا

    دل از کم ظرفي طاقت نبست احرام آزادي
    بسنگ آيد مگر اين جام و گردد عذرخواه آنجا

    بکنعان هوس گردي ندارد يوسف مطلب
    مگر در خود فرورفتن کند ايجاد، چاه آنجا

    زبس فيض سحر ميجوشد از گرد سواد دل
    همه گر شب شوي روزت نميگردد سياه آنجا

    زطرز مشرب عشاق سير بينوائي کن
    شکست رنگ کس آبي ندارد زير کاه آنجا

    زمين گيرم با فسون دل بي مدعا (بيدل)
    دران وادي که منزل نيز مي افتد براه آنجا




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    از نام اگر نگذري از ننگ برون آ

    اي نگهت گل اندکي از رنگ برون آ

    عالم همه از بال پري آينه دارد
    گو شيشه نمودار شو و سنگ برون آ

    زين عرصه اضداد مکش ننگ فسردن
    گيرم همه تن صلح شدي جنگ برون آ

    تا شهرت واماندگيت هرزه نباشد
    يک آبله وار از قدم لنگ برون آ

    آب رخ گلزار وفا وقف گدازيست
    خوني بجگر جمع کن و رنگ برون آ

    تا شيشه نه سنگ نشسته است براهت
    از خويش تهي شو زدل تنگ برون آ

    يک لغزش پا جاده توفيق طلب کن
    از زحمت چندين ره و فرسنگ برون آ

    وحشت کده ما و منت گرد خرام است
    زين پرده چگويم بچه آهنگ برون آ

    افسردکي ء نيست باوهام تعلق

    هر چند شرر نيستي از سنگ برون آ

    در ناله خامش نفسان مصلحتي نيست
    اي صافي مطلب نفسي زنگ برون آ

    زنداني اندوه تعلق نتوان زيست
    (بيدل) دلت از هر چه شود تنگ برون آ




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    ازين هوس کده با آرزو بجنگ برون آ

    چو بوي گل نفسي پاي زن برنگ برون آ

    فشار يأس و اميد از شرار جسته نشايد
    بروي يکدگر افگن سرد و سنگ برون آ

    قدح شکسته بزندان هوش چند نشيني
    گلوي شيشه دودوري بگير تنگ برون آ

    سپند مجمر هستي ندارد آن همه طاقت
    نياز حوصله کن يک طپش درنگ برون آ

    کسي بغفلت و آگاهي تو کار ندارد
    هزار بار فرو رو بزير سنگ برون آ

    سبکروان زکمان خانه سپهر گذشتند
    تو نيز وام کن اکنون پر و خدنگ برون آ

    چو شيشه چند کشد قلقلت عنان تأمل
    ازين بساط گلوگير يک ترنگ برون آ


    بهار خرمي دهر غير وهم ندارد
    دو روز سير کن اين سبزه زار بنگ برون آ

    مباش (بيدل) ازين ورطه نااميد رهائي
    تگ درستت اگر نيست پاي لنگ برون آ




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    اي مرده تکلف از کيف و کم برون آ

    گاهي برغم دانش ديوانه هم برون آ

    تا از گلت جز ايثار رنگي دگر نخندد
    سر تا قدم چو خورشيد دست کرم برون آ

    تنزيه بي نياز است از انقلاب تشبيه
    گو برهمن دو روزي محو صنم برون آ

    صد شمع ازين شبستان در خود زد آتش و رفت
    اي خار پاي همت زينسان تو هم برون آ

    در عرصه تعين بي راستي ظفر نيست
    هر جا بجلوه آئي با اين علم برون آ

    شمع بساط غيرت مپسند داغ خفت
    سربازي آنقدر نيست ثابت قدم برون آ

    چون اشک چشم حيران بشکن قدم بدامان
    تا آبرو نريزي از خانه کم برون آ

    شرم غرور اعمال آبي نزد برويت
    اي انفعال کوثر يک جبهه نم برون آ


    بار خيال اسباب بر گردن حيابند
    تا دوش خم نه بيني مژگان بخم برون آ


    اثبات شخص فطرت بي نفي وهم سهلست
    چون خامه چيزي از خود با هر رقم برون آ

    (بيدل) زقيد هستي سهلست باز جستن
    گر مرد اختياري رو از عدم برون آ




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    چون شمع يک مژه واکن زپرده مست برون آ

    بگير پنبه زمينا قدح بدست برون آ

    نه مرده چند شوي خشت خاکدان تعلق
    دمي جنون کن وزين دخمه هاي پست برون آ

    جهان رنگ چه دارد بجز غبار فسردن
    نياز سنگ کن اين شيشه از شکست برون آ

    ثمر کجاست درين باغ گوچو سرو و چنارت
    زآستين طلب صد هزار دست برون آ

    منزه است خرابات بي نياز حقيقت
    تو خواه سبحه شمرخواه مي پرست برون آ

    قدت خميده زپيري دگر خطاست اقامت
    زخانه ئي که بنايش کند نشست برون آ

    غبار آنهمه محمل بدوش سعي ندارد

    بپاي هر که ازين دامگاه جست برون آ


    اميد و يأس وجود و عدم غبار خيال است
    از آنچه نيست مخور غم از آنچه هست برون آ

    مباش محو کمان خانه فريب چو (بيدل)
    خدنگ ناز شکاري زقيد شست برون آ




  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    چه کدخدائيست اي ستم کش جنون کن از دردسر برون آ

    تو شوق آزاد بي غباري زکلفت بام و در برون آ

    بکيش آزادگي نشايد که فکر لذات عقده زايد
    ره نفس پيچ و خم ندارد چوني زبند شکر برون آ

    اگر محيط گهر برائي قبول بزم وفا نشائي
    دلي بذوق حضور خون کن سرشکي از چشم تر برون آ

    دماغ عشاق ننگ دارد علم شدن بي جنون داغي
    چو شمع گر خود نما برائي زسوختن گل بسر برون آ

    زشعله خاکستر آشياني زبود تشويش پرفشاني
    بذوق پروا، زبي نشاني تو نيز سر زير پر برون آ

    کسي درين دشت برنيامد حريف يک لحظه استقامت
    تو تا نه چيني غبار خفت زعرصه بي جگر برون آ

    ندارد اقبال جوهر مرد در شکنج لباس بودن
    چو تيغ، وهم نيام بگذار با شکوه ظفر برون آ

    بصد تب و تاب خلق غافل گذشت زين تنگناي غربت
    چو موج خون از گلوي بسمل تو نيز با کر و فر برون آ

    ببارگاه نياز دارد فروتني ناز سربلندي

    بخاک روزي دو ريشه گي کن دگر ببال و شجر برون آ

    جهان گران خيز نارسائيست وگرنه در عرصه گاه عبرت
    نفس همين تازيانه دارد کزين مکان چون سحر برون آ

    درين بساط خيال (بيدل) زسعي بيحاصل انفعالي
    حيا بس است آبروي همت زعالم خشک، تر برون آ




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    آبيار چمن رنگ، سرابست اينجا

    در گل خنده تصوير گلاب است اينجا

    وهم تا کي شمرد سال و مه فرصت کار
    شيشه ساعت موهوم حبابست اينجا

    چيست گردون؟ هوس افزاي خيالات عدم
    عالمي را بهمين صفر حسابست اينجا

    چه قدر شب رود از خود که کند گرد سحر
    موسپيدي عرق سعي شبابست اينجا

    قد خم گشته نشان ميدهد از وحشت عمر
    بر در خانه از آن حلقه رکابست اينجا

    عشق ز اول علم لغزش پا داشت بلند
    عذر مستان بلب موج شرابست اينجا

    بوريا راحت مخمل بفراموشي داد
    صد جنون شورنيستان رگ خوابست اينجا

    لذت داغ جگر حق فراموشي نيست
    قسمي در نمک اشک کبابست اينجا

    همه در سعي فنا پيشتر از يکدگريم
    با شرر سنگ گر و تاز شتابست اينجا


    رستن از آفت امکان تهي از خود شدنست

    تو زکشتي مگذر عالم آبست اينجا

    زين همه علم و عمل قدر خموشي درياب
    هر کجا بحث سواليست جوابست اينجا

    (بيدل) آن فتنه که طوفان قيامت دارد
    غير دل نيست همين خانه خرابست اينجا




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    آخر بلوح آئينه اعتبار ما

    چيزي نوشتني ست بخط غبار ما

    بزم از دل گداخته لبريز ميشود
    مينا اگر کنند زسنگ مزار ما

    آتش بدامنست کف دست بي بران
    راحت مجو ز سايه برگ چنار ما

    ما و سراغ مطلب ديگر چه ممکن است
    در چشم ما شکست ضعيفي غبار ما

    نقش قدم زخاک نشينان حيرت است
    اميد نيست واسطه انتظار ما

    تمثال ما همان نفس واپسين بس است
    آئينه هر نفس ننمائي دوچار ما

    تمکين بسا زخنده مواسا نميکند
    از کبک ميرمد چو صدا کوهسار ما

    غيرت زبسکه حوصله سامان شرم بود
    خميازه هم قدح نکشيد از خمار ما

    رنگ بهار خون شهيد از حنا گذشت
    اين گل که کرد تحفه دست نگار ما

    چون شمع قانعيم بيکداغ ازين چمن
    گل بر هزار شاخ نه بندد بهار ما

    سر بر نداشتيم زتسليم عاجزي
    زانو شکست آئينه اختيار ما


    اي بيخودي بيا که زماني زخود رويم
    جز ما دگر که نامه رساند بيار ما

    گفتم بدل زمانه چه دارد زگير و دار
    خنديد و گفت آنچه نيايد بکار ما

    بيمدعا ستمکش حيراني خوديم
    (بيدل) بدوش کس نتوان بست بار ما




  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    آخر زفقر بر سر دنيا زديم پا

    خلقي بجاه تکيه زد و ما زديم پا

    فرقي نداشت عزت و خواري درين بساط
    بيدار شد غنا بطمع تا زديم پا

    از اصل، دور ماند جهاني بذوق فرع
    ما هم يک آبگينه بخارا زديم پا

    عمريست لطمه خوار هجوم ندامتيم
    يارب چرا چو موج بدريا زديم پا

    زين مشت پر که رهزن آرام کس مباد
    بر آشيان الفت عنقا زديم پا

    قدر شکست دل نشناسي ستم کشيست
    ما بيخبر بريزه، مينا زديم پا

    طي شد بوهم عمر چه دنيا چه آخرت
    زين يکنفس طپش بکجاها زديم پا

    مژگان بسته سير دو عالم خيال داشت
    از شوخي نگه بتماشا زديم پا

    شرم سجودا و عرقي چند ساز کرد
    کز جبهه سود ني به ثريا زديم پا


    واماندگي چو موج گهر بي غنا نبود
    بر عالمي زآبله پا زديم پا

    چون اشک شمع در قدم عجز داشتيم
    لغزيدني که بر همه اعضا زديم پا

    (بيدل) زبس سراسر اين دشت کلفت است
    جز گرد برنخاست بهر جا زديم پا




  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    19,855
    صلوات
    8400
    دلنوشته
    51
    دلنوشته
    مورد تشکر
    28,769 در 9,043 پست
    حضور
    81 روز 11 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    1
    وبلاگ
    8



    آسودگان گوشه دامان بوريا

    مخمل خريده اند ز دکان بوريا

    بي باک پا منه باد بگاه اهل فقر
    خوابيده است شير نيستان بوريا

    بوي گل ادب ز دماغم نميرود
    غلطيده ام دو روز بدامان بوريا

    از عالم تسلي خاکم اشاره ايست
    غافل نيم زچشمک پنهان بوريا

    صدخامه بشکني که بمشق ادب رسي
    خط هاست در کتاب دبستان بوريا

    بيخوابي که زحمت پهلوي کس مباد
    برخاسته است از صف مژگان بوريا

    زين جاده انحراف ندارد فتادگي
    مسطر زده است صفحه ميدان بوريا

    فقرم بپايداري نقش بناي عجز
    آخر زمين گرفت بدندان بوريا


    لب بسته حلاوت کنج قناعتيم
    ني بي صداست در شکرستان بوريا

    (بيدل) فريب نعمت ديگر که ميخورد
    مهمان راحتم بسر خوان بوريا




صفحه 1 از 13 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود