صفحه 1 از 17 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دیوان اشعار شهریار

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1

    دیوان اشعار شهریار




    علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

    که به ماسوا فکندي همه سايه هما را

    دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
    به علي شناختم به خدا قسم خدا را

    به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
    چو علي گرفته باشد سر چشمه بقا را

    مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ
    به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

    برو اي گداي مسکين در خانه علي زن
    که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

    بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من
    چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا


    بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب
    که علم کند به عالم شهداي کربلا را

    چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان
    چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

    نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
    متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را


    بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

    که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

    به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
    چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

    چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان
    که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

    چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم
    که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

    «همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
    به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

    ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب
    غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم

    عاشق نمي شوي که ببيني چه مي کشم

    با عقل آب عشق به يک جو نمي رود
    بيچاره من که ساخته از آب و آتشم

    ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
    صبحست و سيل اشک به خون شسته بالشم

    پروانه را شکايتي از جور شمع نيست
    عمريست در هواي تو ميسوزم و خوشم

    خلقم به روي زرد بخندند و باک نيست
    شاهد شو اي شرار محبت که بي غشم

    باور مکن که طعنه طوفان روزگار
    جز در هواي زلف تو دارد مشوشم

    سروي شدم به دولت آزادگي که سر
    با کس فرو نياورد اين طبع سرکشم

    دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
    لب ميگزد چو غنچه خندان که خامشم

    هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب

    اي آفتاب دلکش و ماه پري وشم

    لب بر لبم بنه بنوازش دمي چوني
    تا بشنوي نواي غزلهاي دلکشم

    ساز صبا به ناله شبي گفت شهريار
    اين کار تست من همه جور تو مي کشم



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    شمعي فروخت چهره که پروانه تو بود

    عقلي دريد پرده که ديوانه تو بود

    خم فلک که چون مه و مهرش پياله هاست
    خود جرعه نوش گردش پيمانه تو بود

    پيرخرد که منع جوانان کند ز مي
    تابود خود سبو کش ميخانه تو بود

    خوان نعيم و خرمن انبوه نه سپهر
    ته سفره خوار ريزش انبانه تو بود

    تا چشم جان ز غير تو بستيم پاي دل
    هر جا گذشت جلوه جانانه تو بود

    دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
    مرغان باغ را به لب افسانه تو بود

    هدهد گرفت رشته صحبت به دلکشي
    بازش سخن ز زلف تو و شانه تو بود

    برخاست مرغ همتم از تنگناي خاک

    کورا هواي دام تو و دانه تو بود

    بيگانه شد بغير تو هر آشناي راز
    هر چند آشنا همه بيگانه تو بود

    همسايه گفت کز سر شب دوش شهريار
    تا بانک صبح ناله مستانه تو بود



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    خراب از باد پائيز خمارانگيز تهرانم

    خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم

    خدايا خاطرات سرکش يک عمر شيدايي
    گرفته در دماغي خسته چون خوابي پريشانم

    خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد
    خدايا اين شب آويزان چه مي خواهند از جانم

    پريشان يادگاريهاي بر بادند و مي پيچند
    به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

    خزان هم با سرود برگ ريزان عالمي دارد
    چه جاي من که از سردي و خاموشي ز مستانم

    سه تار مطرب شوقم گسسته سيم جانسوزم
    شبان وادي عشقم شکسته ناي نالانم

    نه جامي کو دمد در آتش افسرده جان من
    نه دودي کو برآيد از سر شوريده سامانم

    شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وي
    به اشک توبه خوش کردم که مي بارد به دامانم

    گره شد در گلويم ناله جاي سيم هم خالي
    که من واخواندن اين پنجه پيچيده نتوانم

    کجا يار و دياري ماند از بي مهري ايام
    که تا آهي برد سوز و گداز من به يارانم

    سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش
    شب پائيز تبريز است در باغ گلستانم

    گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازي
    من از بازي اين چرخ فلک سر در گريبانم

    به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بي حاصل
    به چرخ افتاده و گوئي در آفاقست جولانم

    چه دريايي چه طوفاني که من در پيچ و تاب آن
    به زورقهاي صاحب کشته سرگشته مي مانم


    ازين شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگين
    چه مي گويم نمي فهمم چه مي خواهم نمي دانم

    به اشک من گل و گلزار شعر فارسي خندان
    من شوريده بخت از چشم گريان ابر نيسانم

    کجا تا گويدم برچين و تا کي گويدم برخيز
    به خوان اشک چشم و خون دل عمريست مهمانم

    فلک گو با من اين نامردي و نامردمي بس کن
    که من سلطان عشق و شهريار شعر ايرانم



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    شب همه بي تو کار من شکوه به ماه کردنست

    روز ستاره تا سحر تيره به آه کردنست

    متن خبر که يک قلم بي تو سياه شد جهان
    حاشيه رفتنم دگر نامه سياه کردنست

    چون تو نه در مقابلي عکس تو پيش رونهيم
    اينهم از آب و آينه خواهش ماه کردنست

    نو گل نازنين من تا تو نگاه مي کني
    لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

    ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازين
    قول و غزل نوشتنم بيم گناه کردنست

    ليک چراغ ذوق هم اين همه کشته داشتن
    چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست

    غفلت کائنات را جنبش سايه ها همه
    سجده به کاخ کبريا خواه نخواه کردنست

    از غم خود بپرس کو با دل ما چه مي کند
    اين هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست

    عهد تو (سايه) و (صبا) گو بشکن که راه من
    رو به حريم کعبه «لطف آله » کردنست


    گاه به گاه پرسشي کن که زکوة زندگي
    پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

    بوسه تو به کام من کوه نورد تشنه را
    کوزه آب زندگي توشه راه کردنست

    خود برسان به شهريار ايکه درين محيط غم
    بي تو نفس کشيدنم عمر تباه کردنست



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    تا دهن بسته ام از نوش لبان ميبرم آزار

    من اگر روزه بگيرم رطب آيد سر بازار

    تا بهار است دري از قفس من نگشايد
    وقتي اين در بگشايد که گلي نيست به گلزار

    هرگز اين دور گل و لاله نمي خواستم از بخت
    که حريفان همه زار از من و من از همه بيزار

    هر دم از سينه اين خاک دلي زار بنالد
    که گلي بودم و بازيچه گلچين دل آزار

    گل بجوشيد و گلابش همه خيس عرق شرم
    که به يک خنده طفلانه چه بود آنهمه آزار

    چشم نرگس نگرانست ولي داغ شقايق

    چشم خونين شفق بيند و ابر مه آزار


    ابر از آن بر سر گلهاي چمن زار بگريد
    که خزان بيند و آشفتن گلهاي چمن زار

    شهريارست و همين شيوه شيدايي بلبل
    بگذاريد بگريد بهواي گل خود زار



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    قمار عاشقان بردي ندارد از نداران پرس

    کس از دور فلک دستي نبرد از بدبياران پرس

    جواني ها رجزخواني و پيريها پشيماني است
    شب بدمستي و صبح خمار از ميگساران پرس

    قراري نيست در دور زمانه بي قراران بين
    سر ياري ندارد روزگار از داغ ياران پرس

    تو اي چشمان به خوابي سرد و سنگين مبتلا کرده
    شبيخون خيالت هم شب از شب زنده داران پرس

    تو کز چشم و دل مردم گريزاني چه ميداني
    حديث اشک و آه من برو از باد و باران پرس

    عروس بخت يکشب تا سحر با کس نخوابيده
    عروسي در جهان افسانه بود از سوگواران پرس

    جهان ويران کند گر خود بناي تخت جمشيد است
    برو تاريخ اين دير کهن از يادگاران پرس

    به هر زادن فلک آوازه مرگي دهد با ما
    خزان لاله و نسرين هم از باد بهاران پرس


    سلامت آنسوي قافست و آزادي در آن وادي
    نشان منزل سيمرغ از شاهين شکاران پرس

    به چشم مدعي جانان جمال خويش ننمايد
    چراغ از اهل خلوت گير و راز از رازداران پرس

    گداي فقر را همت نداند تاخت تا شيراز
    به تبريز آي و از نزديک حال شهرياران پرس



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    الا اي نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادي

    نگارين نخل موزوني همايون سرو آزادي

    به صيد خاطرم هر لحظه صيادي کمين گيرد
    کمان ابرو ترا صيدم که در صيادي استادي

    چه شورانگيز پيکرها نگارد کلک مشکينت
    الا اي خسرو شيرين که خود بي تيشه فرهادي

    قلم شيرين و خط شيرين سخن شيرين و لب شيرين
    خدا را اي شکر پاره، مگر طوطي قنادي

    من از شيريني شور و نوا بيداد خواهم کرد
    چنان کز شيوه شوخي و شيدايي تو بيدادي

    تو خود شعري و چون سحر و پري افسانه را ماني
    به افسون کدامين شعر در دام من افتادي

    گر از يادم رود عالم تو از يادم نخواهي رفت
    به شرط آن که گه گاهي تو هم از من کني يادي

    خوشا غلطيدن و چون اشک در پاي تو افتادن

    اگر روزي به رحمت بر سر خاک من استادي

    جواني اي بهار عمر اي روياي سحرآميز
    تو هم هر دولتي بودي چو گل بازيچه بادي

    به پاي چشمه طبع لطيفي شهريار آخر
    نگارين سايه اي هم ديدي و داد سخن دادي



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نيما غم دل گو که غريبانه بگرييم

    سر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم

    من از دل اين غار و تو از قله آن قاف
    از دل بهم افتيم و به جانانه بگرييم

    دوديست در اين خانه که کوريم ز ديدن
    چشمي به کف آريم و به اين خانه بگرييم

    آخر نه چراغيم که خنديم به ايوان
    شمعيم که در گوشه کاشانه بگرييم

    من نيز چو تو شاعر افسانه خويشم
    بازآ به هم اي شاعر افسانه بگرييم

    از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نيست
    با جوش و خروش خم و خمخانه بگرييم

    با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني
    در فاجعه حکمت فرزانه بگرييم

    با چشم صدف خيز که بر گردن ايام
    خرمهره ببينيم و به دردانه بگرييم

    بلبل که نبوديم بخوانيم به گلزار
    جغدي شده شبگير به ويرانه بگرييم

    پروانه نبوديم در اين مشعله، باري
    شمعي شده در ماتم پروانه بگرييم


    بيگانه کند در غم ما خنده، ولي ما
    با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم

    بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم
    ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    22,915
    صلوات
    8500
    تعداد دلنوشته
    52
    مورد تشکر
    856 پست
    حضور
    98 روز 6 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    زندگي شد من و يک سلسله ناکاميها

    مستم از ساغر خون جگر آشاميها

    بسکه با شاهد ناکاميم الفتها رفت
    شادکامم دگر از الفت ناکاميها

    بخت برگشته ما خيره سري آغازيد
    تا چه بازد دگرم تيره سرانجاميها

    دير جوشي تو در بوته هجرانم سوخت
    ساختم اينهمه تا وارهم از ناميها

    تا که نامي شدم از نام نبردم سودي
    گر نمردم من و اين گوشه ناکاميها

    نشود رام سر زلف دل آرامم دل

    اي دل از کف ندهي دامن آراميها

    باده پيمودن و راز از خط ساقي خواندن
    خرم از عيش نشابورم و خياميها

    شهريارا ورق از اشک ندامت ميشوي
    تا که نامت نبرد در افق ناميها



صفحه 1 از 17 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود