صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ❆✾✿❀❄مینیمالهای مهدوی❆✾✿❀❄

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71

    ❆✾✿❀❄مینیمالهای مهدوی❆✾✿❀❄




    مینیمال چیست؟
    نویسنده این سبک هنری با پرهیز از
    بکار بردن قیود و دیگر اطلاعات غیر ضروری
    علاوه بر اینکه داستان خود راساده و کوتاه
    تهیه میکند به خواننده این اجازه را میدهد
    که در بسیاری از موارد خود قسمتهایی از
    داستان را با دیدگاه شخصی تصور یا درک کند
    او را مجبور میکند که در قسمتهایی از داستان
    تصمیم بگیردو مسیری را برای ادامه انتخاب کند
    حالا با هم مینیمالهای مهدوی را میخوانیم...
    التماس دعا



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    خبر شهادت امام عسکری (ع)
    خبر شهادت امام عسکری (علیه السلام) در شهر پیچیده بود . راه افتاد به طرف سامرا .

    دنبال امام زمانش می گشت .

    از همان ورودی شهر شروع به پرس و جو کرد . هر کس جیزی می گفت ؛

    یکی می گفت : « جعفر امام است .» دیگری می کفت : « امام غایب شده »

    آن قدر پرسید تا نشانی خانه امام عسکری را گرفت .

    رسید پشت در . دستش را بالا برد تا در بزند . کسی صدایش زد .

    هر چه دور و برش را نگاه کرد کسی نبود .

    دوباره همان صدا را بود . اضطراب وجودش را گرفته بود .

    ندا آمد : « به مردم شهر بگو :

    مگر پیامبر را دیده بودید که به او ایمان آوردید ؟ »



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    عمل سالم داشته باشید
    « می شود برای رضای خدا این قفل را سه شاهی از من بخرید .»
    قفل ساز آن را گرفت .
    با دقت نگاهش کرد : « این قفل سالم است و بی عیب »
    آخر چرا مال مسلمانی را ارزن بخرم و حق کسی را ضایع کنم ؟
    اما هیچ کس حاضر نشده آن را این قیمت بخرد .
    هفت شاهی به پیر به پیرزن داد و گفت : « این قفل این قدر می ارزد .»
    پیرزن در حالی که لبخند رضایت بر لب داشت از مغازه بیرون رفت .
    حضرت رو به او فرمود :« مثل این (قفل ساز) باشید؛ ما به سراغ شما می آییم .
    چله نشینی لازم نیست . عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید ، تا بتوانیم به یاریتان بیایم ... »



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    شنا بلد نیستم
    با نشانه هایی که دیده بود و شنیده بود ، فکر کرد جوان همان امام است .
    گمشده اش .
    دوست داشت همراهی اش کند کنار آب که رسیدند ، پا پس کشید .
    جوان جلو رفت ، او یک قدم رفت عقب .
    گفت : شنا بلد نیستم .
    شنید : وای بر تو ! با منی و می ترسی ؟
    سرش را زیر انداخت . بغض کرده بود : نه ...
    یعنی جرأتش را ندارم ...
    جوان روی آب رفت و او ماند .



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    تا مشرکی نمی آید
    خواب دید آمد دیدنش . گریه کرد.
    گفت : " پسرت ، یکبار هم نیامده مرا ببیند ."
    جواب داد : " تا مشرکی نمی آید . مسلمان شو ، می فرستمش ."
    شهادتین گفت .
    از فردایش هر شب خوابش را می دید .
    خواب پسر فاطمه را .



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    ببریدش کربلا
    نمی توانست حرف بزند . هیچ کس هم نمی دانست چرا .
    بردندش پیش حسین بن روح تا از امام شفایش را بخواهد .
    گفت : امام می گویند ببریدش کربلا ، حرم جدم حسین .
    بردند . توی حرم عمویش صدایش زد . گفت : بله ؟
    چشم های همه شان گرد شد ، دهان هایشان باز ماند .
    پرسیدند : تو حرف می زنی ! ؟
    خندید : چرا نزنم ؟



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    آب خوردن
    تابستان بود و گرما . جمکران بودیم .
    مردی از دور می آمد .
    با صلابت و آرامش .
    با خودم گفتم : حتماً این سیّد در این هُرم گرما تازه از راه رسیده و تشنه است .
    ظرف آبی به او دادم و گفتم :
    « دعا کنید و فرج امام زمان (عجل الله فرجه) را از خدا بخواهید .»
    آب را که نوشید ؛ فرمود : « شیعیان ما به اندازه آب خوردنی هم ما را نمی خواهند .
    اگر بخواهند ( و برای رسیدن به ما اندکی هم تلاش کنند )
    دعا می کنند و فرج ما می رسد .



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    ممنون . پیکتان به موقع رسید و گرنه ...
    به بچه اشاره کرد : الان نبود .
    پیک ! ؟
    مرد خندید : همان سوار جوان . گفت فتوای شما عوض شده .
    شیخ (شیخ مفید) لرزید رنگش پرید . صورتش خیس شد . برگشت داخل خانه.

    از خانه بیرون نمی آمد . فتوا هم نمی داد .
    می گفت : مرجعی که فتوای غلط بدهد، همان بهتر که اصلاً فتوا ندهد .
    در زدند . قاصدی آمده بود . گفت : تا نامه را ندهم ، نمی روم .
    به کسی جز خودش هم نمی دهم . قبول نکرد . اصرار کرد . باز نپذیرفت . قسم داد.
    گرفت و باز کرد . لرزید . رنگش پرید . صورتش خیس شد :
    شما فتوا بدهید ، ما اصلاح می کنیم .



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    ما از احوال شما با خبریم
    نامه جدیدی با املای امام و خط یکی از افراد مورد اعتمادشان بوده .
    به شیخ مفید گفته اند اصل نامه را به کسی نشان نده ،
    اما از روی آن بنویس و به دوستان و شیعیان مخلص بده .
    شیخ رو نوشتش را فرستاد تا بخوانیم :
    ... بدانید که چیزی از احوال و روزگارتان بر ما پوشیده نمی ماند .
    نه اینکه ندانیم بعضی ها پایشان لغزیده و عهد شکنی هایی کرده اند
    نه ، اینکه خیال کنید ما شما را همین طور به حال خودتان رها کرده ایم و یادمان رفته به شما توجه کنیم . اگر این طور بود که حال و روزتان خیلی سخت تر می شد ، دشمنانتان شما را خرد و لگد مال می کردند . پس تقوا پیشه کنید و پشتیبان ما باشید .



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    ما از احوال شما با خبریم
    جوانی با آن سن و سال همه ی سؤال هایش را جواب داد .
    پرسیده و نپرسیده ، همه ی مشکلاتش را حل کرد .
    دل علامه لرزید : نکند ... ؟
    جوان خم شد . تازیانه را برداشت .
    و در دست علامه گذاشت .
    خندید : چطور نمی شود وقتی دست او توی دست توست ؟



صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود