جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: پاسخ به شبهات

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 9 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    پاسخ به شبهات




    آيه و حكم نهى از منكر




    آيا مضمون آيه شريفه‏ (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ) با مراحل مختلف‏ امر به معروف و نهى از منكر به ويژه در مرحله

    سوم(استفاده از زور) در تعارض نيست؟






    آيه‏ (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ) به معناى عدم اجبار در اصل پذيرش دين است؛ نه به معناى عدم التزام به

    قوانين واحكام دين يا مقررات كشور و ايجاد ناهنجارى و بى‏بند و بارى به بهانه آزادى. عاقلانه نيست

    كه كسى يك نظام حقوقى يا اعتقادى را بپذيرد و يا عضو يك حزب يا سازمان شود، ولى به مقررات آن

    پاى‏بند نباشد.
    شناخت معناى دقيق‏ (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ)، منوط به نگرشى جامع به آيات قرآن و مجموعه

    معارف آن است. مسلم است كه در اسلام، احكام اجبارى فراوانى وجود دارد؛ مانند «حدود» و قوانين

    اجتماعى. مسلماً كسانى كه سرقت و يا جنايت مى‏كنند و حد بر آنان جارى مى‏شود، راضى به آن

    نيستند و .... از اين رو، بايد در فهم ابتدايى از جمله‏
    (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ) تجديد نظر كرد.
    معناى ظاهرى

    اين آيه، آن است كه اصل پذيرش دين، قابل اكراه و اجبار نيست؛ يعنى نمى‏توان كسى را به زور به

    پذيرش آيينى وادار نمود و يا عقيده‏اى را از او سلب كرد. بنابراين، «عقيده»، قابل تحميل نيست؛

    ولى اين محدوده، غير از محدوده احكام است. تمام نظام‏هاى فكرى، براى خود نظامى اجتماعى را

    نيز طراحى مى‏كنند.
    در نظام‏هاى اجتماعى، اكراه و اجبار از ابزارهاى پيش‏بينى شده است؛

    يعنى در هر نظامى در مقوله اجتماعى و حقوقى آن، جبر قانونى وجود دارد و بدون آن، جامعه، قابل

    اداره و داراى امنيت نيست. نظام‏هاى قضايى و نيروهاى انتظامى در همه نظام‏ها، امرى مقبول و معقول

    هستند. بنابراين، بايستى محدوده عقيده را از محدوده عمل و حقوق جدا كرد. در حيطه «عقيده»، اجبار

    راهى ندارد؛ ولى در حيطه عمل، جبر و اكراه هم لازم است و هم قابل قبول. اسلام نيز در محدوده

    تبليغ خود، هيچ جبرى را براى پذيرش عقيده‏اى قرار نداده است.
    دعوت اسلام، بر اساس بينش و

    بصيرت است؛ چنان كه قرآن فرموده است:
    «اى رسول ما! به مردم بگو راه من، اين است كه خلق را

    با بينايى و بصيرت به خدا بخوانم»
    [1]. آن گاه كه فرد پذيراى اسلام شد، در اين صورت، يك سرى از

    احكام اجتماعى آن را نيز بايد پذيرا شود.
    بنابراين، همچنان كه گفته شد، پذيرش يك آيين، به معنى

    پذيرش الزامات آن آيين است. در اصل پذيرش آن، اجبارى نيست؛ اما اگر كسى اصل را با اختيار پذيرفت،

    بايد به لوازم آن هم ملتزم باشد؛ به عنوان مثال تا انسان به مدرسه و دبيرستان نرفته، در رفت و آمدها

    و كارهاى ديگر، آزاد است؛ ولى وقتى با اختيار خود دانش‏آموز شد اجباراً بايد به امورى تن دهد؛

    بايد ورود و خروج او مطابق ضوابط باشد و مجبور است تكاليفى را انجام دهد.
    اگر غيبت كرد، تنبيه

    مى‏شود و اگر در امتحان نمره‏اش در حد نصاب نبود، مؤاخذه مى‏شود. اگر سر كلاس بازى گوشى

    كرد، او را تنبيه مى‏كنند.
    بنابراين، بايد مقررات مدرسه را رعايت كند. نكته ديگر آن است كه زندگى

    دسته جمعى، براى انسان‏ها، فوايد و بركاتى دارد؛ ولى در مقابل آن، محدوديت‏هايى نيز براى او به بار

    مى‏آورد و چون در برابر فوايد بى‏شمار زندگى دسته جمعى، ضرر اين نوع محدوديت‏ها جزئى و ناچيز است،

    بشر از روز اول، تن به زندگى اجتماعى داده و محدوديت‏ها را پذيرفته است و از آن جا كه در زندگى

    اجتماعى، سرنوشت افراد به هم مربوط است و به اصطلاح، افراد اجتماع در سرنوشت يكديگر اثر دارند،

    حق نظارت در اعمال ديگران، حق طبيعى و خاصيت زندگى دسته جمعى است.
    براى روشن شدن

    مطلب، به اين مثال توجه كنيد؛ يك فرد گنهكار در ميان مردم، همانند كسى است كه با جمعى سوار

    كشتى شود و به هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد، كلنگى برداشته و به سوراخ كردن موضعى كه

    در آن نشسته است، بپردازد و هرگاه به او اعتراض كنند، در جواب بگويد: من در سهم خود تصرف

    مى‏كنم! اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك باز ندارند،
    طولى نمى‏كشد كه آب دريا به داخل كشتى

    نفوذ كرده، يك باره همگى در دريا غرق مى‏شوند.
    با اين مثال جالب، منطقى بودن وظيفه امر به معروف

    و نهى از منكر مجسم مى‏شود. بنابراين، حق نظارت افراد اجتماع، يك حق طبيعى و ناشى از پيوند

    سرنوشت‏هاست. در نتيجه، بايد به صورت فردى و يا جمعى براى پايان دادن به نابسامانى‏هاى اجتماع،

    دست به دست هم دهيم؛ يعنى هر كس موظف است بازدارنده ناهنجارى‏هاى ديگران باشد و حكومت

    هم وظيفه دارد جلوى مفاسد را بگيرد و اگر اين كار عملى نشد، جامعه دچار آسيب مى‏شود و ضرر آن

    متوجه همه مردم مى‏شود. بنابراين، عقل و فطرت حكم مى‏كند كه همه كوشش كنند تا محيط زيست

    خود را از آلودگى‏ها پاك نگه دارند.
    نكته ديگر آن است كه امر به معروف و نهى از منكر اغلب از راه‏هاى

    مسالمت‏آميز و با ملايمت و مهربانى صورت مى‏گيرد و موارد خاصى است كه فردى اصرار بر گناه دارد و

    تذكرها مفيد نيست و فساد او علنى و آشكار است و جامعه را در معرض آسيب قرار مى‏دهد كه در اين

    موارد، با جديت و قاطعيت عمل مى‏شود كه انجام اين مرحله، به عهده حكومت اسلامى است.


    البته مرحله اول، جنبه عمومى دارد و شعاع آن محدود است و شامل تذكر و انذار و اعراض و انتقاد

    است و افراد جامعه زنده، بايد در برابر مفاسد، چنين مسئوليتى را احساس كنند.
    مرحله دوم، مخصوص

    جمعيت معينى است و از شئون حكومت اسلامى محسوب مى‏شود؛ به اين معنى كه اگر نياز به شدت

    عمل و حتى قصاص و اجراى حدود باشد، گروه‏هاى ويژه‏اى اختيار دارند كه زير نظر حاكم شرع‏
    و

    متصديان حكومت اسلامى، انجام وظيفه نمايند. بنابراين، انجام «امر به معروف و نهى از منكر»

    نه تنها با آزادى‏هاى فردى مخالف نيست، بلكه وظيفه‏اى است كه افراد در مقابل يكديگر دارند و آزادى

    هم در چارچوب عقل و شرع مطرح است. آيا معقول است كه هر راننده‏اى تحت عنوان آزادى، هر جور

    خواست رانندگى كند و آيا جلوگيرى پليس از ادامه كار او، با آزادى مثبت و مطلوب عقلًا منافات دارد

    يا تلاش براى حفظ آزادى مردم به حساب مى‏آيد؟ بديهى است كه بايد آزادى در حدود معقول خود تفسير

    شود و محدوده‏هاى آن را بپذيريم؛ تا زندگى سالم و جامعه‏اى متعالى داشته باشيم و همگان بتوانند

    به سعادت برسند و رفع موانع پيشرفت، مانع آزادى نيست.
    [2] بنا بر آن چه گفته شد، اگر مخالفت و

    خلاف‏كارى افراد، در حيطه امور فردى خلاصه شود و آثار سوء آن دامن‏گير جامعه و ظهور در اجتماع نشود،

    شخص تنها مرتكب «گناه» شده است و در آخرت، حساب‏رسى مى‏شود؛ مثلًا نماز و روزه و ديگر احكام

    و دستورات شرعى تا آن جا كه به امور شخصى افراد مربوط مى‏شوند، كسى حق تفتيش عقايد و

    تجسس در امور شخصى افراد را ندارد؛ ولى اگر خطاكارى او، آثار نامطلوبى در جامعه بگذارد، علاوه

    بر گناه، «جرم» نيز مى‏باشد و مستحق مجازات و جريمه در دنيا نيز مى‏شود. بنابراين، اگر چه در پذيرش

    شريعت اسلام، اجبارى نيست، اما پس از پذيرش اسلام، رعايت احكام و مقررات، الزامى است و حتى

    كسى كه اسلام را نپذيرفته، ولى مى‏خواهد در جامعه اسلامى زندگى كند (مانند كفار ذمّى)،
    بايد به

    ارزش‏ها و مقررات آن جامعه احترام گذارد و اين مسئله از نظر عقلايى، هيچ‏گونه جاى ترديد ندارد.
    خلاصه

    اين كه درباره اعتقاد و گرايش به دين، علاوه بر
    (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ)، در سوره كهف مى‏خوانيم:

    (فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ)
    [3]؛ «هر كس مى‏خواهد ايمان بياورد و هر كس مى‏خواهد

    كافر بماند» و اين آيه، تفسير آيه‏
    (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ) است و درباره امور شخصى مى‏خوانيم:

    (وَ لا تَجَسَّسُوا)
    [4]؛ اما هرگاه انجام ناهنجارى‏ها به صحنه جامعه كشيده شد و يا به ترك نماز و يا

    روزه‏خوارى در اجتماع تظاهر شد، نوبت به آيه امر به معروف و نهى از منكر مى‏رسد؛


    (وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ)
    [5]؛ «بايد از ميان شما،

    جمعى دعوت به نيكى و امر به معروف و نهى از منكر كنند»
    [6].[7]




    [1] يوسف( 12)، آيه 108.

    [2] ر. ك: تفسير نمونه، ج 3، ص 52-/ 62.

    [3] كهف( 18)، آيه 29.

    [4] حجرات( 49)، آيه 12.

    [5] آل عمران( 3)، آيه 104.

    [6] ر. ك: هادى معرفت، التمهيد، ج 2، ص 325؛ تفسير شبّر، ذيل آيه 256 بقره.

    [7] عليرضا مستشارى، دفتر سى وششم(تفسير آيات برگزيده-جلد 1)

    پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى، 1جلد، دفتر نشر معارف - قم، چاپ: پنجم، 1390.



    (به نقل از: نرم افزار پرسش ها و پاسخ های دانشجویی، دفتر سی و ششم - تفسیر آیات برگزیده، ج1)


    منابع:ا
    داره مشاوره نهاد مقام معظم رهبري در دانشگاه ها






    ویرایش توسط شهید گمنام : ۱۳۹۵/۰۵/۰۷ در ساعت ۱۲:۱۹

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 9 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    رابطه آيه «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» و آيه عدم پذيرش غير اسلام‏






    چگونه آيه (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ)(بقره،آيه 256) با آيه ديگرى كه مى‏فرمايد: «و هر كس غير از اسلام دينى بجويد، هرگز

    از او پذيرفته نشود» (آل عمران،آيه 85)، سازگار است؟









    براى برخى اين گونه تداعى شده كه نبايد ديگران را ملزم كنيم كه دين خاصى را بپذيرند؛ بلكه هر دينى از اديان را

    داشته باشند، كافى است.




    آن چه مهم است، اين است كه انسان به خدا ايمان داشته باشد و طبق يكى از برنامه‏هاى خدايى، عمل كند؛

    چه مسيحى، چه يهودى و چه اسلام!




    در پاسخ بايد گفت كه عدم اجبار بر پذيرش دين خاصى، دليل بر حق بودن تمام اديان و مسلك‏ها نمى‏باشد؛ بلكه دليل

    بر احترام به آزادى انسان‏ در انتخاب دين و عدم ثمربخشى اجبار در گرايش به دين خاصى است.




    از سوى ديگر، حق بودن اديان و شريعت‏ها در طول تاريخ، دليلى بر حقيقت‏جو بودن پيروان آنان، پس از ظهور شريعت

    كامل‏تر و تجلى حقِ آشكارتر، نخواهد بود. بنابراين، حقيقت‏جوى واقعى، كسى است كه به تمام مظاهر حق در طول

    تاريخ، ايمان داشته باشد و به كامل‏ترين شريعت عمل كند.




    بنابراين، «مسلمان حقيقى» در طول تاريخ، كسى است كه به پيامبر عصر خود و تمام پيامبران پيشين، ايمان داشته

    باشد و در برابر آخرين شريعت و فرمان‏هاى خداوند، «تسليم» باشد.
    [1] شهيد مطهرى در اين‏باره مى‏نويسد:

    [2] درست است كه در دين، اكراه و اجبارى نيست؛
    (لا إِكْراهَ فِى الدِّينِ)، ولى اين سخن به اين معنا نيست كه

    دين خدا در هر زمانى، متعدد است و ما حق داريم هر كدام را كه بخواهيم، انتخاب كنيم؛ چنين نيست. در هر زمانى،

    يك دين حق وجود دارد و بس.




    هر زمان پيغمبر صاحب شريعتى از طرف خدا آمده، مردم موظف بوده‏ اند كه از راهنمايى او استفاده كنند و قوانين

    و احكام خود را چه در عبادات و چه در غير عبادات، از او فراگيرند؛ تا نوبت به حضرت خاتم‏الانبياء رسيده است.

    در اين زمان، اگر كسى بخواهد به سوى خدا راهى بجويد، بايد از دستورات دين او راهنمايى بجويد.




    قرآن كريم مى‏فرمايد: (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الآْخِرَةِمِنَ الْخاسِرِينَ)[3]؛ «هر كس غير

    از اسلام دينى بجويد، هرگز از او پذيرفته نشود و او در جهان ديگر، از جمله زيان‏كاران خواهد بود». اگر گفته شود كه

    مراد از واژه‏
    «اسلام»، خصوص دين ما نيست، بلكه منظور، تسليم خدا شدن است.




    پاسخ اين است كه البته اسلام، همان تسليم است و دين اسلام، همان دين تسليم است؛ ولى حقيقت تسليم

    در هر زمانى، شكلى داشته و در اين زمان، شكل آن، همان دين گران‏مايه‏اى است كه به دست حضرت خاتم ‏الانبياء،

    ظهور يافته است و قهراً كلمه اسلام بر آن منطبق مى‏گردد.




    به عبارت ديگر، لازمه تسليم خداشدن، پذيرفتن دستورهاى اوست و روشن است كه همواره به آخرين دستور خدا

    بايد عمل كرد و آخرين دستور خدا، همان چيزى است كه آخرين رسول او آورده است. در نتيجه، اگر چه نبايد شريعت

    اسلام را بر پيروان اديان ديگر تحميل كرد، امّا اين به معناى امضاى حقانيت اديان، به موازات هم ديگر نيست؛

    بلكه بايد با گفت و گو و تبليغ، آنان را به سوى جلوه كامل حق، در اين عصر و زمان-/ يعنى شريعت اسلام- دعوت كرد.

    روش پيامبر در صدر اسلام و ديگر امامان و بزرگان دين در طول تاريخ اسلام، اين‏گونه بوده است.




    بنابراين، پلوراليسم به معناى حقانيت تكثر اديان، مردود است؛ امّا به معناى زندگى مسالمت‏آميز پيروان اديان مختلف،

    بدون اشكال است.




    در قرآن مجيد مى‏خوانيم: (وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما

    عَلَيْكَ الْبَلاغُ)
    [4]؛ «و به كسانى كه اهل‏كتابند و به مشركان بگو: آيا اسلام آورده‏ايد؟ پس اگر اسلام آوردند، قطعاً

    هدايت يافته‏اند و اگر روى برتافتند، فقط رساندن پيام بر عهده توست».




    از اين آيه شريفه به خوبى آشكار مى‏شود كه در پذيرفتن شريعت اسلام، هيچ‏گونه اجبارى نيست و مسلمانان

    نبايد ديگران را مجبور سازند؛ اما عدم اجبار، دليل بر حقانيت پيروان اديان ديگر نيست؛ بلكه اگر با آگاهى به حقانيت

    پيامبر اسلام، به انكار بپردازند و كفر بورزند، در «قيامت»، جايگاه آنان جهنم خواهد بود.




    در قرآن مجيد مى‏خوانيم: (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ اهل الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ فِى نارِ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها)[5]؛

    «كسانى از اهل كتاب كه [به آن چه پيامبر اسلام آورده است‏]، كفر ورزيده‏اند و [نيز] مشركان در آتش دوزخند [و]

    در آن، همواره مى‏مانند».




    از اين آيه شريفه به خوبى آشكار مى‏شود كه مراد از آياتى كه پيروان اديان ديگر را اهل نجات دانسته‏[6]،

    يقيناً منكران حقانيت اسلام و صف‏آرايان در مقابل شريعت اسلام نيستند و چه بسا كسانى كه

    توانايى شناخت حقانيت اسلام را داشته‏اند، ولى به آسانى از كنار شناخت حق گذشته‏اند نيز در

    قيامت عذرى نداشته باشند.
    [7]








    [1]ر. ك: بقره( 2)، آيه 285.




    [2] ر. ك مجموعه آثار، ج 1( عدل الهى)، ص 277.



    [3] آل‏عمران( 3)، آيه 85.



    [4] آل‏عمران( 3)، آيه 20.



    [5] بينه( 98)، آيه 6.



    [6] ر. ك: مائده( 5)، آيه 69.



    [7] عليرضا مستشارى، دفتر سى و ششم(تفسير آيات برگزيده-جلد 1) پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى،

    1جلد، دفتر نشر معارف - قم، چاپ: پنجم، 1390.




    (به نقل از: نرم افزار پرسش ها و پاسخ های دانشجویی، دفتر سی و ششم - تفسیر آیات برگزیده، ج1)









    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۱
    نوشته
    3,043
    صلوات
    61340
    تعداد دلنوشته
    36
    مورد تشکر
    64 پست
    حضور
    125 روز 12 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحیم

    با عرض سلام خدمت برادر بزرگوارم جناب شهید گمنام و سایر عزیزان
    از شما برادر بزرگوار به خاطر تشکیل این تاپیک مهم تشکر و قدردانی می کنم

    روایاتی در شان نزول آيه : (لا اكراه فى الدين)


    در كتاب الدرالمنثور از ابن عباس روايت كرده كه گفت : قبل از اسلام در بين اهل مدينه رسم چنين بود كه اگر بچه زنى زنده نمى ماند نذر مى كرد كه هرگاه بچه اى براى او بماند او را يهودى كند.
    در نتيجه بعد از اسلام و هنگامى كه قبيله بنى النضير (یکی از قبایل یهود) مأمور شدند از مدينه كوچ كنند، عده اى از اين افراد در بين آنها بودند.
    مردم مدينه گفتند: ما نمى گذاريم فرزندانمان يهودى بمانند، و با بنى النضير كوچ كنند، در اينجا بود كه آيه (لا اكراه فى الدين ) نازل شد.

    و نيز در همان كتاب از مجاهد روايت كرده كه گفته است : بنى النضير عده اى از مردان قبيله «اوس» را در كودكيشان شير داده بودند.
    بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) امر فرمود تا از مدينه كوچ نموده و جلاى وطن كنند، اين فرزندان شيرى اوسى گفتند: ما هم با قبيله بنى النضير كوچ مى كنيم، و به دين ايشان در مى آییم.
    مردم مدينه اين عده را از اين كار بازداشته و آنان را به زور وادار به گفتن (لا اله الا اللّه ) و پذيرفتن اسلام كردند، و آيه شريفه : (لا اكراه فى الدين ) درباره آنان نازل شد.

    و نيز در تفسير الدرالمنثور از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه (لا اكراه فى الدين ) گفته است : اين آیه درباره مردى از اهل مدينه و از قبيله بنى سالم بن عوف بنام «حصين» نازل شد، كه دو فرزند نصرانى داشت ، و خودش مردى مسلمان بود.
    به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرض كرد: آيا مى توانم آن دو را مجبور به پذيرفتن اسلام كنم ؟ چون حاضر نيستند غير از نصرانيت دينى ديگر را بپذيرند.
    در پاسخ او آيه (لا اكراه فى الدين ) نازل شد.




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود