صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستانهای حکیمانه از امام صادق علیه السلام

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50

    داستانهای حکیمانه از امام صادق علیه السلام




    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام


    داستانهای حکیمانه در آثار استاد حسن زاده آملی


    در خصال صدوق است که مالک بن انس می گوید: ((نزد صادق ، جعفر بن محمد علیه السلام می رفتم و ایشان برایم بالشی می گذاشت و برایم ارزشی قایل بود و می فرمود: ای مالک ! من تو را دوست دارم .

    من نیز از این موضوع خوشحال بودم و خدای را شکر می کردم . آن بزرگوار همواره ، از سه حالت خارج نبود:
    یا روزه بود، یا در حال قیام (به عبادت ) و یا در حال ذکر خداوند. او از عظیم ترین عابدان و بزرگترین زاهدان بود، کسانی که در مقابل خداوند عزوجل در حالتی از خشیّت به سر می برند.

    حدیثش بسیار و همنشینی با او خوب و فوایدش فراوان بود. وقتی از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم حدیثی نقل می کرد و می فرمود: قال رسول الله ، چهره اش به کبودی و زردی می گرایید و دگرگون می گشت ؛به طوری که دوست و آشنا نمی توانست او را بشناسد.
    سالی ، همراه ایشان به حج مشرف شدم .

    چون زمان احرام فرا رسید، هر چه می خواست لبیک بگوید، صدایی از گلویش خارج نمی شد و چیزی نمانده بود که خود را از مرکبش به زمین افکند!
    به ایشان عرض کردم :

    ای پسر رسول خدا! بگو! چاره ای نیست ؛ باید بگویی ! ایشان فرمود: ای پسر ابوعامر! چگونه جسارت کنم و بگویم :

    لبیک اللهم لبیک ؟! در حالی که می ترسم خداوند عزوجل جوابم دهد: لا لبیک و لا سعدیک !




    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام




    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام



    حضرت امام صادق علیه السلام از ام جابر پرسید که در چه کاری ؟

    عرض کرد که می خواهم تحقیق کنم که از چرنده و پرنده کدام بیضه می نهند و کدام بچه می آورند؟

    فرمود که : احتیاج به این مقدار فکر نیست بنویس که گوش هر حیوانی که مرتفع است بچه می آورد و هر کدام منخفض است بیضه می نهد ذلک تقدیر العزیز العلیم .

    باز با آن که چرنده است و گوش او منخفض و به سر او چسبیده بیضه می نهد، سلحفاه که چرنده است

    چون بدین منوال است بیضه می نهد و گوش خفاش چون مرتفع است و به سر او چسبیده نیست ، بچه می آورد.(هزار و یک نکته ، ج ۱ و ۲، ص )




    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام



    با خدا آشتی می‌کنم

    مرد،خیلی آشفته بود و از این که مرتکب گناه و لغزش شده بود،رنج می‌برد.او با خود فکر می‌کرد، که چرا انسان باید کاری کند که نیروهای خود را به هدر دهد، نعمت‌های الهی را ضایع گرداند و روح و وجدان خویش را نیز عذاب و آزار دهد؟!

    عرق بر پیشانیش نقش بسته بود و از این که خطایی را مرتکب شده بود؛ به خود می‌لرزید و در فکر راه چاره بود، تا خود را از عذاب وجدان و آلودگی به گناه نجات دهد.

    این مرد،در مدینه زندگی می‌کرد و بهترین جایی را که برای سؤال و راهنمایی سراغ داشت، خانه امام جعفر صادق(ع) و نیز عالم‌ترین و دلسوزترین پناهگاه،همان حضرت بود، بدان سوی روانه شد و به حضور آن امام بزرگ رسید.

    مسعده؛فرزند زیاد و از یاران امام جعفر صادق(ع)،می‌گوید:من در حضور آن حضرت بودم که آن مرد با پریشان حالی وارد شد و پس از سلام،خطاب به امام(ع)
    گفت:ای مولای من،پدر و مادرم به قربانت!

    من،از روی نادانی و هوای نفس مرتکب گناهی شده‌ام، همسایگان من دارای زنان و دختران آواز خوان و نوازنده هستند و آنان،گاهی فضای خانه خود را با خوانندگی شهوت‌آمیز و حیوانی انباشته می‌گردانند!

    من مسلمانم و در خانه‌ام چنین اعمال ضد دینی‌ وجود ندارد، ولی از آن جایی که محل قضای حاجت ما به خانه آن همسایگان مشرف است،گاهی که برای«قضای حاجت»می‌روم،ماندن و نشستن خود را در محل دست شویی طول می‌دهم؛تا بیشتر از صدای آواز خوانی و نوازندگی زنان و دختران لذّت ببرم!

    البته من، بدین منظور به آن محل نمی‌روم، بلکه زیاد ماندنم به خاطر گوش دادن به ساز و آواز و لذت بردن است، ایا با این رفتار مرتکب گناهی شده‌ام؟!

    امام صادق(ع) فرمود:این عمل تو گناه است، دیگر آن را تکرار نکن، مگر نشنیده‌ای که خداوند متعال در قرآن فرموده است:«انّ السّمع و البصر و الفؤاد کلّ اولئک کان عنه مسئولا؛[از چیزی که نمی‌دانی پیروی و به کاری که آگاهی نداری اقدام نکن]؛

    زیرا (نعمت‌های) گوش و چشم و دل‌ها،همه مسئولند و در پیشگاه خداوند عالم،در مورد عملکرد و فعالیت خود، مورد سؤال و مؤاخذه قرار می‌گیرند».۱
    مرد گفت:آری،این ایه قرآن است،ولی گویا تاکنون،من آن را از هیچ عرب و غیر عربی نشنیده بودم،اکنون که این ایه قرآن و معنای آن را دانستم،دیگر هرگز به یاری خداوند،مرتکب چنین گناهی نخواهم شد و از عمل زشت خود توبه و با خدا آشتی خواهم کرد.

    در حالی که مرد خوشحال شد و افراد حاضر نیز شادمان گردیدند،امام صادق(ع) فرمود:«اکنون برخیز و غسل توبه انجام بده و تا می‌توانی،(برای جبران گناه خود) نماز بخوان؛زیرا تا به حال،مرتکب کار زشت و گناه بزرگی شده‌ای و اگر با این وضع گناه آلود (بدون توبه) می مردی، وضع بسیار سخت و بدی داشتی!

    اکنون، سپاس و شکر خدا را انجام بده،از لغزش‌هایی که از تو سر زده توبه کن و از خدا آمرزش بخواه،تا هر کاری را خدا گناه و ناپسند می‌داند،دیگر مرتکب نشوی؛
    زیرا خداوند از هر عمل زشت و گناهی بیزار است،به طور طبیعی،هر کسی اهل کاری است،ولی شخص مؤمن،هرگز اهل کار زشت و آلودگی به گناه و نافرمانی خدا نیست».۲

    به این ترتیب،آن مرد از گناه خویش توبه نمود و بر اساس همین روایت است که،در کتاب‌های فقهی و فتوایی «غسل توبه»،به عنوان یکی از «غسل‌های مستحب چهل گانه» مطرح گردیده است.۳
    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ


    ۱.سوره اسراء، ایه ۳۶.
    ۲.کافی، ج ۶، ص ۴۳۲، وسائل الشیعه، ج ۲، ص ۹۵۷، باب اغسال مندوبه «باب ۱۸».
    ۳.جامع المدارک، ج ۱، ص ۱۷۲، جامع عباسی، ص ۱۱.




    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام



    حساسیت گناهان

    در تفسیر عیاشی از ابی جعفر روایت شده که گفت:نزد امام صادق(ع) بودم،مردی خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد:من همسایگانی دارم که کنیزان خواننده‌ای دارند.

    می‌خوانند و می‌نوازند و من گاهی که برای قضاء حاجت (به دستشویی) می‌روم، نشست خود را طولانی‌تر می‌کنم؛تا نغمه‌های آنها را بشنوم،در حالی که برای چنین منظوری نرفته ام.

    امام صادق(ع) فرمود:مگر،گفتار خداوند را نشنیده‌ای که می‌فرماید:

    «انّ السّمع و البصر و الفؤاد کلّ اولئک‌کان عنه مسئولا؛


    همانا گوش و چشم و دل همه مسئولند».

    (سوره‌ی اسراء، آیه‌ی ۳۶)

    او عرض کرد:گویا من،هرگز،این آیه را از هیچ کس،نه عرب و نه عجم،نشنیده بودم و اکنون این کار را ترک می‌گویم و به درگاه خدا توبه می‌کنم.
    امام به او دستور داد:برخیز و غسل توبه کن و به مقداری که می‌توانی،نماز بگذار!؛

    چرا که عمل بسیار ناپسندی انجام می‌دادی که اگر در آن حال می‌مردی، مسئولیت تو بزرگ بود… کارهای زشت را،برای اهلش بگذار؛چرا که هر چیز اهلی دارد.
    ( تفسیر العیاشی، ج ۲، ص ۲۹۲.)





    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام



    اندازه نگهدار

    امام صادق‌(ع) با یکی از یارانش به نام عجلان نشسته بود.فقیری نزد حضرت آمد و از او کمک خواست.امام برخاست و بسوی زنبیلی که در خانه بود رفت و مشتی خرما برداشت و به او داد.

    طولی نکشید که فقیر دیگری آمد و از حضرت خرما طلب کرد.باز حضرت مقداری خرما به او عطا کرد.

    نفر سوم وارد شد حضرت به او نیز خرما داد. نفر چهارم وارد شد، حضرت به او کمک نکرد.

    خطاب به او فرمود: روزی من و تو بدست خداوند است.

    آنگاه فرمود: ای عجلان!

    رسول خدا به هرفقیری که از او چیزی می‌خواست کمک می‌کرد تا اینکه روزی زنی فرزندش را نزد رسول خدا فرستاد و گفت: اگر پیامبر فرمود چیزی ندارم
    ، بگو: پیراهنت را بده! پیامبر نیز چنین کرد در حالی که خود به آن پیراهن احتیاج داشت.
    خداوند متعال این آیه را نازل کرد:

    «وَلا تَجْعَلْ یدَکَ مَغْلُولهً إلی عُنُقِکَ وَلا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسوراً؛

    دستت را به گردنت زنجیر مکن و بسیار هم گشاده دست نباش تا حیران و حسرت زده گردی.
    (سوره‌ی اسراء، آیه‌ی ۲۹)

    به این ترتیب خداوند از پیامبرش خواست که میانه‌روی را پیشه کند.





    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام


    قلب سرشار

    مشغول راز و نیاز و عبادت پرودگار بود که ناگاه صدای همهمه‌ای از بیرون خانه شنید.

    از شکاف در نگریست، دید جمعیتی خشمگین در بیرون خانه اجتماع کرده‌اند تا به اذیت و آزار او بپردازند. با خود فکر کرد: چه کند و با اینها چگونه برخورد کند.
    ناگاه صدای جبرئیل را شنید که تلاوت می‌کند : یس و القرآن الحکیم…؛ ای محمد!

    با خواندن این سوره از خانه بیرون آی و هیچ هراسی از آنان نداشته باش.

    درحالی که سوره می‌خواند و آیات آن را برلب داشت، در را گشود و با خود می‌گفت: الآن آنان از جا بر می‌خیزند و ناسزا می‌گویند؛ ولی دید که آنان هیچ گونه حرکتی ندارند.گویا او را نمی‌بینند.

    خم شد و مشتی خاک از زمین برگرفت و به آنان پاشید و از آنان دور شد و راه مسجدالحرام را پیش گرفت.در حالی که آنان خاک را از سر و روی خود پاک می‌کردند.
    فردی از راه رسید و گفت: ای قریشیان! اینجا چه می‌کنید؟ چرا جمع شده اید؟

    ـ منتظر محمّد هستیم تا از خانه بیرون آید و کارمان را با او یکسره کنیم.

    ـ بی جهت اینجا ننشینید، من محمّد را در مسجدالحرام دیدم.

    از شنیدن این جمله همه مات و مبهوت شدند و در حالی که به یکدیگر می‌گفتند: محمد ما را سحر کرد، متفرق شدند.

    آری، بدین‌سان سوره «یس» نازل گشت و پیامبر با خواندن آن از جلوی آنان عبور کرد و آنان در هاله‌ای از جهل و نادانی فرو رفتند و پیامبر را ندیدند.
    در تاریخ دارد: آن کسانی که پیامبر خاک بر سر آنان پاشید، تمام آنان در جنگ بدر به مرگ ذلت و به خاک نشستند.

    این سوره شریف از همان اول همیشه با اهمیت و از شگفتی‌های قرآن کریم شناخته می‌شده است، به طوری که در روایات از آن به قلب قرآن و ریحانه القرآن یاد شده است و ابن عباس می‌گوید: من همیشه درباره این همه عظمت و فضیلت سوره «یس» با خود فکر می‌کردم و برای من بسیار تعجب آور بود که یک سوره از قرآن شریف دارای این همه فضایل و برکات بوده باشد.

    این فرمایش ابن عباس نشان می‌دهد که شگفتی‌های سوره «یس» چیزی نیست که در زمان بعد از پیامبر و در زمان ائمه معصومین(ع) بیان شده باشد، بلکه در میان اصحاب پیامبر با اهمیت و عجیب بودن آن به طور آشکار بیان شده است.

    و با مروری کوتاه بر کسانی که با این سوره انس، مداومت و مراقبت داشته‌اند به این نتیجه می‌رسیم که این سوره همواره در طول تاریخ، منشا آثار عجیب و خاصیتهای گسترده بوده است. همچنانکه در مقاله بسیار مهم و با اهمیت استاد علامه محمدرضا حکیمی در شماره نوزدهم بشارت تحت عنوان قلب قرآن مشاهده کردید.
    آنچه در پی می‌آید برخی از فضایل سوره «یس» است که با مرور آنان انسان به عمق اهمیت آن آشنا می‌شود و می‌تواند بفهمد که چگونه از این سوره همیشه به عنوان عجیب‌ترین و مؤثرترین و ممتازترین سوره قرآن یاد شده است.

    امیدواریم با انس، آشنایی، مداومت و همنشینی با این سوره شریف، بتوانیم از بهره‌های بی‌کران آن مقداری را نصیب خویش کنیم.








    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام



    هیبت امام

    حکایت: «نقل است که منصور خلیفه، شبی وزیر را گفت: «برو و صادق را بیار، تا بکشیم.» وزیر گفت: «او در گوشه‌ای نشسته است و عزلت گرفته، و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده، و امیرالمؤمنین را از وی رنجی نه. در آزار وی چه فایده بود؟» هر چند گفت، سودی نداشت.

    وزیر برفت. منصور غلامان را گفت: «چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم، شما او را بکشید.» وزیر، صادق را درآورد. منصور در حالْ برجست و پیش صادق باز دوید و در صدرش بنشاند و به دو زانو پیش او بنشست. غلامان را عجب آمد.

    پس منصور گفت: «چه حاجت داری؟» گفت: «آنکه مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای ـ عزّوجلّ ـ بازگذاری.» پس دستوری داد و به اعزازی[۱] تمام او را روانه کرد. و در حالْ لرزه بر منصور افتاد و سر در کشید و بی‌هوش شد، تا سه روز. و به روایتی تا سه نماز از وی فوت شد.

    چون بازآمد، وزیر پرسید که: «این چه حال بود؟» گفت: «چون صادق از در درآمد، اژدهایی دیدم که لبی به زیر صُفّه نهاد، و لبی بر زبر و مرا گفت:اگر او را بیازاری، تو را با این صفه فرو برم. و من از بیم آن اژدها ندانستم که چه می‌گویم و از او عذر خواستم و بی‌هوش شدم».[۲]

    عاقل حقیقی

    حکایت: «نقل است که صادق از ابوحنیفه پرسید که: «عاقل کی است؟» گفت: «آن‌که تمییز کند میان خیر و شرّ.» صادق گفت: «بهایم نیز تمییز توانند کرد، میان آن‌که او را بزنند یا او را علف دهند.» ابوحنیفه گفت: «به نزدیک تو عاقل کی است؟» گفت: «آن‌که تمییز کند میان دو خیر و دو شر. تا از دو خیر، خیرالخیرین اختیار کند و از دو شر، خیرالشّرین برگزیند».[۳]

    سخاوت امام
    حکایت: «نقل است که همیانی زر از کسی برده بودند. آن کس در صادق آویخت که «تو بُرده‌ای» و او را نشناخت. صادق گفت: «چند بود؟» گفت: «هزار دینار.» او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. بعد از آن، آن مرد زر خود بازیافت و زر صادق باز پس آورد و گفت: «غلط کرده بودم.»
    صادق گفت: «ما هر چه دادیم باز نگیریم.» بعد از آن، از کسی پرسید که: «او کی است؟» گفتند: «جعفر صادق.» آن مرد خجل بازگردید».[۴]

    خُلق امام

    حکایت: «نقل است که روزی تنها در راهی می‌رفت و «الله، الله» می‌گفت. [دل] سوخته‌ای بر عقب او می‌رفت و «الله، الله» می‌گفت.
    صادق گفت: «الله! جُبّه ندارم، الله! جامه ندارم.» در حالْ دستی جامه حاضر شد. امام جعفر در پوشید. آن سوخته پیش رفت و گفت: «ای خواجه! در الله گفتن با تو شریک بودم. آن کهنه خود به من ده.» صادق را خوش آمد و آن کهنه به وی داد».[۵]

    حکمت: «[امام صادق(ع)] گفت: هر آن معصیت که اول آن ترس بُوَد و آخر آن عذر، بنده را به حق رساند و هر آن طاعت که اول آن امن بُوَد و آخر آن عجب، بنده را از حق ـ تعالی ـ دور گرداند. مطیع با عُجب، عاصی است و عاصی با عذر، مطیع».[۶]

    حکمت: «و از وی پرسیدند که «درویش صابر فاضل‌تر یا توانگر شاکر؟» گفت: «درویش صابر، که توانگر را دل به کیسه بُوَد و درویش [را] با خدا».[۷]
    جمله‌های قصار: «و گفت: «مَکر خدای ـ عزّوجلّ ـ در بنده، نهان‌تر است از رفتن مورچه در سنگ سیاه، به شب تاریک».
    و گفت: «از نیک‌بختی مرد است که خصم او خردمند است».[۸]

    حکمت: «و گفت: «از صحبت پنج کس حذر کنید:
    یکی از دروغگوی، که همیشه با وی در غرور باشی.
    دوم از احمق، که آن وقت که سود تو خواهد، زیان تو بود و نداند.
    سِیُّم بخیل، که بهترین وقتی از تو ببُرد.
    چهارم بددل، که در وقت حاجت، تو را ضایع کند.
    پنجم فاسق که تو را به یک لقمه بفروشد و به کمتر لقمه‌ای طمع کند».[۹]

    حکمت: «گفت: «حق ـ تعالی ـ را در دنیا بهشتی است و دوزخی؛ بهشت، عافیت است و دوزخ، بلاست. عافیت آن است که کار خود به خدای ـ عزّوجلّ ـ باز گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خویش گذاری».[۱۰]

    امام جعفر صادق(ع) در نگاه علی بن عثمان هجویری
    سیف سنت و جمال طریقت و معبر معرفت و مزیِّن صفوت، ابومحمد جعفر بن محمد بن علی‌بن الحسین‌بن علی، الصادق، رضوان‌الله علیهم اجمعین
    عالی حال و نیکوسیرت بود. آراسته ظاهر و آبادان باطن. و وی را اشارت جمیل است اندر جمله علوم، و مشهور است دقت کلام وی و قوت معانی اندر میان مشایخ، رضی‌الله عنهم اجمعین. و وی را کتب معروف است اندر بیان این طریقت.

    روایت: «]از امام صادق(ع)[ روایت آرند که گفت: «لاتَصِّحُّ العِباده إلّا بالتّوبه، فَقَدِّمِ التَّوْبَه عَلَی العِبادَه، و قال لله، تعالی: «التائبونَ العابدون».[۱۱]
    عبادت جز به توبه راست نیاید، تا خداوند ـ تعالی‌ـ مقدم کرد توبه را بر عبادت؛ ازیرا که توبه بدایت مقامات است و عبودیت نهایت آن. و چون خداوند ـ جلّ جلاله ـ ذکر عاصیان کرد، به توبه فرمود و گفت: «و توبوا الی الله جمیعاً».[۱۲]

    حکایت: «و اندر حکایات یافتم که داوود طائی به نزدیک وی آمد و گفت: «یا پسر رسول خدای، مرا پندی ده که دلم سیاه شده است.» گفت: «یا ابا سلیمان، تو زاهد زمانه خویشی. تو را به پند من چه حاجت؟» گفت: «ای فرزند پیغمبر، شما را بر همه خلایق فضل است و پند دادن تو مر همه خلایق را واجب.» گفت: «یا ابا سلیمان، من از آن می‌ترسم که به قیامت جدّ من اندر من آویزد که: چرا حقّ متابعت من نگزاردی؟ و این کار به نسبت صحیح[۱۳] و سبب قوی نیست. این کار به معاملت[۱۴] خوب است اندر حضرت حق تعالی.» داوود فرا گریستن آمد و گفت: «بار خدایا، آن که معجون طینت وی از آب نبوت است و ترکیب طبیعت از اصل برهان و حجت، جدش رسول است و مادرش بتول است، وی بدین حیرانی است؛ داوود، که باشد که به معاملت خود مُعْجَب گردد؟»[۱۵]




       

       

    [۱]. همان.
    [۱]. تذکره الاولیاء، صص ۱۳ و ۱۴.
    [۲]. همان، ص ۱۵.
    [۳]. همان، صص ۱۵ و۱۶.
    [۴]. همان، ص ۱۶.
    [۵]. همان، ص ۱۷.
    [۶]. همان.
    [۷]. همان، صص ۱۷ و ۱۸.
    [۸]. همان، ص ۱۸.
    [۹]. همان، صص ۱۱ ـ ۱۸.
    [۱۰]. نک: توبه: ۱۱۲.
    [۱۱]. «همگی به درگاه الهی توبه کنید». (نور: ۳۱)
    [۱۲]. نسبت صحیح: خویشاوندی واقعی.
    [۱۳]. معاملت: عبادت.
    [۱۴]. ابوالحسن علی بن عثمان هجویری، کشف المحجوب، تصحیح: محمد عابدی، تهران،
    سروش، ۱۳۸۴، چ ۲، صص ۱۱۶ ـ ۱۱۸.



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام




    حماسه محبت


    مرد خراسانی، بعد از مدتها راهپیمایی در شهر مدینه گام‏می‏گذارد. عطش زیارت امام صادق(ع) بی‏تابش کرده است. می‏خواهد قبل‏از زدودن غبار راه به حضور حضرت برسد. کوچه‏های شهر را یکی بعداز دیگری پشت‏سر می‏گذارد. در بین راه، هزاران فکر و خیال به‏سرش هجوم می‏آورند:
    دو مرتبه به خراسان برگردم یا...، شاید امام قبول نکند!

    به سرعت گامهایش می‏افزاید. چند دقیقه بعد به مجلس امام صادق(ع)وارد می‏شود. حضرت را به آغوش می‏کشد و سجدگاهش را بوسه‏باران‏می‏کند. آن‏گاه در مقابلش زانو زده محو تماشایش می‏گردد. هماندم‏از ذهنش عبور می‏کند:

    تمام زندگی‏ام فدایش، چه جمال نورانی و چه سیمای درخشانی!

    چشمش به غلامی می‏افتد که مودبانه، کمر به خدمت امام بسته است.با خود می‏گوید:

    چه سعادتی نصیبش شده، خوش به حالش، حتما سالهاست که این وظیفه ‏مقدس را بر عهده دارد!

    از مجلس امام بیرون می‏رود. جسمش درکوچه‏های شهر سرگردان است،اما فکر و ذهنش درگرو جمال امام و اسیر محبت او.

    لحظات قبل، در ذهنش تداعی می‏شود که: همچنان به سیمای امام زل‏زده است. به مفهوم جملات امام می‏اندیشد. به علم، فضل، جود وکرمش فکر می‏کند. کرامت و شفاعت‏حضرت مدهوشش ساخته است. همین‏طور به سعادت ابدی غلام غبطه می‏خورد و با خودش می‏گوید: آخرتش‏آباد، خوش به حالش.

    جرقه‏ای که در ذهنش می‏تابد، افکارش را به هم می‏ریزد:شاید خسته شده باشد. وقتی تمام اموالم را برایش ببخشم; حتماقبول می‏کند.

    بر می‏گردد. یک راست‏خودش را به غلام می‏رساند. خطاب به اومی‏گوید:در خراسان اموال بسیاری دارم. وظیفه‏ات را بده به من، همه ‏اموالم مال تو.

    سرتاپای غلام را حیرت فرا می‏گیرد. خودش را پا به پا می‏کند. آب‏دهانش را جمع کرده قورت می‏دهد. بدون این که شگفتی‏اش را آشکارکند، می‏پرسد:
    همه ثروتت را به من می‏دهی؟!

    بله، به تو می‏دهم. اکنون نزد امام(ع) برو، خواهش کن تا غلامی‏من را بپذیرد، آن‏گاه به خراسان برو و تمام اموال مرا ضبط کن.
    غلام گیج می‏شود. نمی‏داند چه اتفاقی افتاده است. هم قبول کردن‏خواسته مرد خراسانی مشکل است و هم ردکردنش. از مرد خراسانی جدامی‏شود، اما سخنان او لحظه‏ای تنهایش نمی‏گذارند. از خودش می‏پرسد:آیا همه اموالش را به من خواهد داد؟!
    سپس به خودش نهیب می‏زند:نه، نه، خدمت‏به امام صادق(ع) بیش از اموال او ارزش دارد.

    باردیگر ذهنش به میدان تاخت و تاز افکار ضد و نقیض تبدیل‏می‏شود. از جدال سختی که در درونش ایجاد شده رنج می‏برد. از خودش‏می‏پرسد: قبول کنم یا نه؟! اول قبول می‏کند و بعد پشیمان می‏شود وهمین طور پشیمان می‏شود و بعد قبول می‏کند. ذهنش از شک و تردیدآشفته شده است. ناخودآگاه بر زبانش جاری می‏شود:
    هرگز! هرگز از در این خانه دور نمی‏شوم.
    اما هنوز خیالات پرجاذبه راحتش نمی‏گذارند و بیش از گذشته به سرش‏هجوم می‏آورند:
    سالهاست که پشت این در خدمت می‏کنی، اگر خدا قبول کند هفتادپشتت را کافی است. فرصت‏خوبی است. قبل از این که از چنگت‏خارج‏شود... تو که نباید تا آخر عمر غلام باشی! یک سال، دو سال، سه‏سال و بالاخره غلامی تاکی؟
    و پاسخ می‏دهد:
    آخر چگونه این در را رها کنم؟ چرا خودم را از شفاعت این‏خانواده محروم سازم؟
    بازهمان خیالات پرجاذبه در ذهنش جولان می‏دهند و آن تفکرات مخالف،آسایشش را سلب می‏کنند:
    مواظب باش، از دستت نرود. قابل تکرار نیست.
    به خود می‏آید. لحظه‏ای به فکر فرو می‏رود. آن‏گاه به تصورات جنجال‏آفرین ذهنش سر و سامان داده می‏گوید:
    اگر امام راضی شود، چه عیب دارد؟ سالهاست که خدمتش می‏کنم.این همه شیعه مخلص، منهم یکی از آن‏ها، مگر همه باید غلام امام‏باشند؟! امروز غلامی، فردا فرمانروایی، آفرین براین شانس!
    خنده‏اش را می‏خورد و راه می‏افتد. خودش را به امام صادق(ع)می‏رساند. با نوعی حیاء و اضطراب، قضیه را با حضرت در میان‏می‏گذارد:
    فدایت‏شوم، ... می‏دانی که خدمتکار مخلص شمایم. سالهاست که...حال اگر خداوند خیری به من برساند، آیا... شما از آن، جلوگیری‏می‏کنید؟
    سکوت می‏کند. چشمانش به زمین دوخته شده است. قلبش تندتند می‏زند.منتظر می‏ماند تا امام پاسخش را بدهد. بعد از چند لحظه، امام‏سکوت را می‏شکند:
    نه، اگر آن خیر، نزد من باشد، به تو می‏دهم. اگر دیگری به توبرساند، هرگز از آن جلوگیری نمی‏کنم.
    غلام با خوشحالی همه چیز را به امام می‏گوید. حضرت حرفهای غلامش‏را گوش می‏کند. چشم از او بر نمی‏دارد. در نگاهش یک عالم معنانهفته است. لبانش از تبسم همیشگی‏اش باز نمی‏ایستد. می‏فرماید:
    مانعی ندارد. اگر تو بی‏میل شده‏ای، او خدمت مرا پذیرفته است.او را به جای تو می‏پذیرم و تو را آزاد می‏کنم.
    شادی و سرور از چهره غلام خوانده می‏شود. از امام کم کم فاصله‏می‏گیرد و خودش را به مرد خراسانی می‏رساند. وقتی جریان را با اودرمیان می‏گذارد، او نیز از خوشحالی بال در می‏آورد. شادمانی‏اش‏را پایانی نیست. غلام هم خوشحال است ولی نه به اندازه او.خوشحالی غلام بیشتر به این جهت است که دارد به یک ثروت بادآورده‏نزدیک می‏شود. ثروتی که فکرش را هم نمی‏کرد. از خودش می‏پرسد:
    با آن همه ثروت چه کنم؟!
    و بعد پاسخ می‏دهد:
    هرکاری که دلم خواست انجام می‏دهم. خرید، فروش، خانه، زندگی،ازدواج و...
    و اضافه می‏کند:
    پول که باشه، راه خرجش زیاده.
    قبل از آن که به سمت‏خراسان راه بیفتد، خودش را به امام‏می‏رساند تا با حضرت خدا حافظی کند. مقابل حضرت زانو می‏زند.برای آخرین بار به سیمای نورانی امام خیره می‏شود. چهره دلربای‏حضرت به دلش چنگ می‏زند. انوار معنوی سیمای امام بی‏تابش می‏کند،ولی تمام سعی او این است که مهر امام را از قلبش بیرون کند وبا افکار ناخوشایندش مبارزه نماید.
    از جایش بر می‏خیزد. دست امام را لای دستانش قرار می‏دهد. گرمای‏دست امام(ع) برایش احساس برانگیز است. لبهایش را به دست‏حضرت‏نزدیک می‏کند. می‏بوسد و راه می‏افتد. هنوز چند قدم بیشتربرنداشته است که صدای «مهربانی‏» درجا میخ‏کوبش می‏سازد. باردیگر افکار رنگارنگ، صفحه ذهنش را به بازی می‏گیرند. از خودش‏می‏پرسد:
    چه می‏خواهد بگوید؟ آیا پشیمان شده است؟
    و خودش پاسخ می‏دهد:
    نه، نه، سالهاست که می‏شناسمش. چیزی که به راه خدا داد، پس‏نمی‏گیرد.
    به پشت‏سرش نگاه می‏کند. امام با چهره متبسم و نورانی به او چشم‏دوخته است. صورتش چون ماه می‏درخشد. ناخودآگاه چند قدم سوی‏امام(ع) برمی‏دارد. لبخندی تواءم با اضطراب، در لبهایش گل‏می‏کند. امام(ع) نیز گامی به سوی او پیش می‏آید و با لحن‏محبت‏آمیزی می‏فرماید:
    «به خاطر خدمتی که نزدم کرده‏ای می‏خواهم نصیحتت کنم; آن‏گاه‏مختاری که بروی یا بمانی. نصیحتم این است که وقتی روز قیامت‏برپاشود، رسول خدا(ص) به نور خدا چسبیده است و علی(ع) به رسول‏خدا و ما امامان به علی(ع) چسبیده‏ایم و شیعیان ما هم به ماچسبیده‏اند. آن‏گاه ماهرجا وارد شویم، شیعیانمان نیز واردمی‏شوند.»
    پاهای غلام سست می‏شود. قلبش به طپش می‏افتد. آب دهانش گم می‏شود ولبهایش به خشکی می‏گراید. بار دیگر خیالات گذشته به ذهنش هجوم‏می‏آورند:
    - فرصت طلایی است. ثروت را از دست نده. شانس زندگی فقط یکبار گل‏می‏کند... غلام در آخرین لحظات این نبرد، از لابلای فرمانهای هوی و هوس،تصمیمش را می‏گیرد. در می‏یابد که رابطه‏اش با امام(ع) جدا نشدنی‏است. احساس می‏کند که محبت دل‏انگیز امام(ع)، بر دلش افزونی‏یافته است. محبتی که به اندازه یک دریا شور و هیجان دارد. وشاید هم فراتر از دریاها.
    از خودش می‏پرسد:
    چرا مرد خراسانی در مقابل به عهده گرفتن خدمت امام(ع)، ازسرمایه و زندگی‏اش دست می‏کشد؟
    آنگاه پاسخ می‏دهد:
    عشق، عشق، عشق به امام(ع).
    و بعد به خودش نهیب می‏زند:
    او به عشق امام(ع)، از دنیایش می‏گذرد ولی من برای رسیدن به‏دنیا، آخرتم را می فروشم; وای برمن، وای بر من!!
    سپس خودش را به پاهای امام(ع) می‏اندازد. بعد از چند لحظه اشک وسکوت و نجوای درونی، چشمانش را به چهره تابناک امام(ع) گره‏می‏زند و می‏گوید:
    آقایم! دل از تو برکندن، هرگز و چشم از تو بستن، خیر; درخدمتت‏باقی می‏مانم و آخرتم را به دنیایم نمی‏فروشم.
    ... چگونه از لطف و حمایتت‏برگردم، با این که علاقه‏ام به شمامایه افتخارم است؟
    بی روی تو خورشید جهان سوز مباد هم‏بی تو چراغ عالم افروز مباد بی‏وصل تو کس چو من بد آموز مباد آن روز که تو را نبینم آن روز مباد
    مولایم! جانم اسیر کمند عشق و محبت توست. زندگی‏ام برخاک باد،اگر به در خانه دیگری امید بندم و چشم به آستان کرامت و شفاعت‏غیر شما دوزم که می‏دانم دیگران را شفاعت و کرامتی نیست.




    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام




    این جواب را از حجاز آورده اى


    (ابوشا کر دیصانى از دانشمندان معروف عصر امام صادق (ع ) بود؛ و در صف منکران توحید قرار داشت ؛ ومعتقد به خدای نور و خداى ظلمت بود و همواره مى کوشید تا با بحثهاى کلامى ؛ عقیده خود را ثابت کند؛ و اسلام را نقض نماید؛ او بنیانگذار مکتبى به نام دیصانیه شده بود و شاگردانى داشت ؛ و حتى مدتى هشام بن حکم از شاگردان او بود؛ در اینجا به یک نمونه از ایراد تراشى هاى او توجه کنید: )
    ابو شاکر به نظر خود ایرادى براى قرآن یافته بود؛ روزى به هشام بن حکم
    (شاگرد برجسته امام صادق ) گفت :
    در قرآن آیه اى وجود دارد که عقیده ما (دوگانه پرستى ) را تصدیق مى کند.
    کدام آیه را مى گوئى ؟ آنجا که (در آیه ۸۴سوره زخرف ) مى خوانیم :
    و هو الذى فى السما اله و فى الارض اله : او کسى است که در آسمان معبود است و در زمین نیز معبود مى باشد؛ بنابراین آسمان معبودى دارد؛ و زمین معبود دیگر.
    هشام مى گوید: من ندانستم چگونه به او پاسخ بگویم ؛
    در آن سال به زیارت خانه خدا مشرف شدم ؛ و نزد امام صادق (ع ) رفتم و ماجرا را عرض کردم .
    امام صادق (ع ) فرمود: این سخن بى دین خبیثى است ؛
    هنگامى که بازگشتى ؛ از او بپرس : نام تو در کوفه چیست ؟ مى گوید: فلان .
    بگو: نام تو در بصره چیست ؟
    مى گوید: فلان ؛ سپس بگو: پروردگار ما نیز همین گونه است ؛
    نام او در آسمان اله است و در زمین نام او اله است ؛ و همچنین در دریاها؛ و صحراها و در هر مکانى ؛ اله و معبود؛ او است .
    هشام مى گوید:
    هنگامى که بازگشتم ؛ به سراغ ابوشاکر رفتم ؛ و این پاسخ را به او دادم .
    گفت : این سخن از تو نیست ؛ این را از حجاز آورده اى (هذه نقلت من الحجاز)





    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۵
    نوشته
    3,099
    مورد تشکر
    13 پست
    حضور
    25 روز 9 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    50



    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام




    نفى جسمیت خدا

    یونس بن ظبیان مى گوید: به حضور امام صادق (ع ) رفتم و عرض کردم :
    هشام بن حکم (شاگرد برجسته امام صادق ) سخن سخت و پیچیده اى را مطرح کرده که قسمتى از آن را به طور خلاصه براى شما مى گویم :
    هشام معتقد است که خدا جسم است ؛زیرا هر چیزى دو گونه است ؛ جسم و عمل جسم ؛و از آنجا که روا نیست که آفریننده جسمها؛کار جسم باشد؛ پس رواست که فاعل جسم باشد.

    - واى بر هشام ! مگر او نمى داند که جسم ؛ محدود و متناهى است ؛
    و چون جسم ؛ محدود مى باشد؛ قابل کم و زیاد است ؛
    و چنین چیزى ؛ مخلوق خواهد بود.
    پس من در این مورد چگونه معتقد باشم ؟
    - خدا؛ نه جسم است و نه شکل ؛ او جسمها را جسم کند؛
    و شکلها را شکل نماید؛ جزء ندارد؛ بى نهایت است ؛
    دستخوش کاهش و افزایش نیست ؛
    و اگر کسى قائل به جسمیت خدا شود؛ پس چه فرقى بین خالق و مخلوق خواهد بود؛
    ولى خداوند آفریدگار و پدید آورنده است ؛ و بین او و مخلوقات ؛ فرق است چرا که او یکتا و بى همتا است .





    داستانهای حکیمانه  از امام صادق علیه السلام


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند





    [SIGPIC][/SIGPIC]


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود