جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اشعار پروین اعتصامی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 9 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    اشعار پروین اعتصامی









    اشعار پروین اعتصامی




    لطف حق





    مادر موسی، چو موسی را به نیل



    در فکند، از گفتهٔ رب جلیل




    خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه



    گفت کای فرزند خرد بی‌گناه




    گر فراموشت کند لطف خدای



    چون رهی زین کشتی بی ناخدای




    گر نیارد ایزد پاکت بیاد



    آب خاکت را دهد ناگه بباد




    وحی آمد کاین چه فکر باطل است



    رهرو ما اینک اندر منزل است




    پردهٔ شک را برانداز از میان



    تا ببینی سود کردی یا زیان




    ما گرفتیم آنچه را انداختی



    دست حق را دیدی و نشناختی




    در تو، تنها عشق و مهر مادری است



    شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است




    نیست بازی کار حق، خود را مباز



    آنچه بردیم از تو، باز آریم باز




    سطح آب از گاهوارش خوشتر است



    دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است




    رودها از خود نه طغیان میکنند



    آنچه میگوئیم ما، آن میکنند




    ما، بدریا حکم طوفان میدهیم



    ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم




    نسبت نسیان بذات حق مده



    بار کفر است این، بدوش خود منه




    به که برگردی، بما بسپاریش



    کی تو از ما دوست‌تر میداریش




    نقش هستی، نقشی از ایوان ماست



    خاک و باد و آب، سرگردان ماست




    قطره‌ای کز جویباری میرود



    از پی انجام کاری میرود




    ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم



    ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم




    میهمان ماست، هر کس بینواست



    آشنا با ماست، چون بی آشناست




    ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند



    عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند




    سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت



    زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت




    کشتئی زاسیب موجی هولناک



    رفت وقتی سوی غرقاب هلاک




    تند بادی، کرد سیرش را تباه



    روزگار اهل کشتی شد سیاه




    طاقتی در لنگر و سکان نماند



    قوتی در دست کشتیبان نماند




    ناخدایان را کیاست اندکی است



    ناخدای کشتی امکان یکی است




    بندها را تار و پود، از هم گسیخت



    موج، از هر جا که راهی یافت ریخت




    هر چه بود از مال و مردم، آب برد




    زان گروه رفته، طفلی ماند خرد




    طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت



    بحر را چون دامن مادر گرفت




    موجش اول، وهله، چون طومار کرد



    تند باد اندیشهٔ پیکار کرد




    بحر را گفتم دگر طوفان مکن



    این بنای شوق را، ویران مکن




    در میان مستمندان، فرق نیست



    این غریق خرد، بهر غرق نیست




    صخره را گفتم، مکن با او ستیز



    قطره را گفتم، بدان جانب مریز




    امر دادم باد را، کان شیرخوار



    گیرد از دریا، گذارد در کنار




    سنگ را گفتم بزیرش نرم شو



    برف را گفتم، که آب گرم شو




    صبح را گفتم، برویش خنده کن



    نور را گفتم، دلش را زنده کن




    لاله را گفتم، که نزدیکش بروی



    ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی




    خار را گفتم، که خلخالش مکن



    مار را گفتم، که طفلک را مزن




    رنج را گفتم، که صبرش اندک است



    اشک را گفتم، مکاهش کودک است




    گرگ را گفتم، تن خردش مدر



    دزد را گفتم، گلوبندش مبر




    بخت را گفتم، جهانداریش ده



    هوش را گفتم، که هشیاریش ده




    تیرگیها را نمودم روشنی



    ترسها را جمله کردم ایمنی




    ایمنی دیدند و ناایمن شدند



    دوستی کردم، مرا دشمن شدند




    کارها کردند، اما پست و زشت



    ساختند آئینه‌ها، اما ز خشت




    تا که خود بشناختند از راه، چاه



    چاهها کندند مردم را براه




    روشنیها خواستند، اما ز دود



    قصرها افراشتند، اما به رود




    قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس



    دزدها بگماشتند از بهر پاس




    جامها لبریز کردند از فساد



    رشته‌ها رشتند در دوک عناد




    درسها خواندند، اما درس عار



    اسبها راندند، اما بی‌فسار




    دیوها کردند دربان و وکیل



    در چه محضر، محضر حی جلیل




    سجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک



    در چه معبد، معبد یزدان پاک




    رهنمون گشتند در تیه ضلال



    توشه‌ها بردند از وزر و وبال




    از تنور خودپسندی، شد بلند



    شعلهٔ کردارهای ناپسند




    وارهاندیم آن غریق بی‌نوا



    تا رهید از مرگ، شد صید هوی




    آخر، آن نور تجلی دود شد



    آن یتیم بی‌گنه، نمرود شد




    رزمجوئی کرد با چون من کسی



    خواست یاری، از عقاب و کرکسی




    کردمش با مهربانیها بزرگ



    شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ




    برق عجب، آتش بسی افروخته



    وز شراری، خانمان‌ها سوخته




    خواست تا لاف خداوندی زند



    برج و باروی خدا را بشکند




    رای بد زد، گشت پست و تیره رای



    سرکشی کرد و فکندیمش ز پای




    پشه‌ای را حکم فرمودم که خیز



    خاکش اندر دیدهٔ خودبین بریز




    تا نماند باد عجبش در دماغ



    تیرگی را نام نگذارد چراغ




    ما که دشمن را چنین میپروریم



    دوستان را از نظر، چون میبریم




    آنکه با نمرود، این احسان کند



    ظلم، کی با موسی عمران کند




    این سخن، پروین، نه از روی هوی ست



    هر کجا نوری است، ز انوار خداست





    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 9 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    مور و سلیمان






    براهی در، سلیمان دید موری



    که با پای ملخ میکرد زوری



    بزحمت، خویش را هر سو کشیدی



    وزان بار گران، هر دم خمیدی



    ز هر گردی، برون افتادی از راه



    ز هر بادی، پریدی چون پر کاه



    چنان در کار خود، یکرنگ و یکدل



    که کارآگاه، اندر کار مشکل



    چنان بگرفته راه سعی در پیش



    که فارغ گشته از هر کس، جز از خویش



    نه‌اش پروای از پای اوفتادن



    نه‌اش سودای کار از دست دادن



    بتندی گفت کای مسکین نادان



    چرائی فارغ از ملک سلیمان



    مرا در بارگاه عدل، خوانهاست



    بهر خوان سعادت، میهمانهاست



    بیا زین ره، بقصر پادشاهی



    بخور در سفرهٔ ما، هر چه خواهی



    به خار جهل، پای خویش مخراش



    براه نیکبختان، آشنا باش



    ز ما، هم عشرت آموز و هم آرام



    چو ما، هم صبح خوشدل باش و هم شام



    چرا باید چنین خونابه خوردن



    تمام عمر خود را بار بردن



    رهست اینجا و مردم رهگذارند



    مبادا بر سرت پائی گذارند



    مکش بیهوده این بار گران را



    میازار از برای جسم، جان را



    بگفت از سور، کمتر گوی با مور



    که موران را، قناعت خوشتر از سور



    چو اندر لانهٔ خود پادشاهند



    نوال پادشاهان را نخواهند



    برو جائیکه جای چاره‌سازیست



    که ما را از سلیمان، بی نیازیست



    نیفتد با کسی ما را سر و کار



    که خود، هم توشه داریم و هم انبار


    بجای گرم خود، هستیم ایمن



    ز سرمای دی و تاراج بهمن



    چو ما، خود خادم خویشیم و مخدوم



    بحکم کس نمیگردیم محکوم



    مرا امید راحتهاست زین رنج



    من این پای ملخ ندهم بصد گنج


    مرا یک دانهٔ پوسیده خوشتر


    ز دیهیم و خراج هفت کشور


    گرت همواره باید کامکاری


    ز مور آموز رسم بردباری


    مرو راهی که پایت را ببندند


    مکن کاری که هشیاران بخندند


    گه تدبیر، عاقل باش و بینا


    راه امروز را مسپار فردا


    بکوش اندر بهار زندگانی


    که شد پیرایهٔ پیری، جوانی


    حساب خود، نه کم گیر و نه افزون


    منه پای از گلیم خویش بیرون



    اگر زین شهد، کوته‌داری انگشت


    نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت


    چه در کار و چه در کار آزمودن



    نباید جز بخود، محتاج بودن


    هر آن موری که زیر پای زوریست


    سلیمانیست، کاندر شکل موریست

    ویرایش توسط شهید گمنام : ۱۳۹۵/۰۶/۱۵ در ساعت ۲۳:۴۸

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    نوشته
    3,951
    صلوات
    12700
    تعداد دلنوشته
    19
    مورد تشکر
    289 پست
    حضور
    77 روز 5 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اشعار پروین اعتصامی
    آتش دل

    به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر


    که هر که در صف باغ است صاحب هنریست


    بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را

    شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست


    بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است

    بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست


    جواب داد که من نیز صاحب هنرم

    درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست


    میان آتشم و هیچگه نمیسوزم

    هماره بر سرم از جور آسمان شرریست


    علامت خطر است این قبای خون آلود

    هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست


    بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد

    بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست


    خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا

    ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست


    از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت

    که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست


    یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه

    ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست


    نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد

    صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست


    میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند

    که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست


    تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین

    بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست


    ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش

    که آتشی که در اینجاست آتش جگریست


    هنر نمای نبودم بدین هنرمندی

    سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست


    گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت

    بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست


    تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی

    هنوز آنچه تو را مینماید آستریست


    از آن، دراز نکردم سخن درین معنی

    که کار زندگی لاله کار مختصریست


    خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت

    که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست


    کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید

    اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست






اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود