جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اشعار سالروز شهادت امام محمد باقر علیه السلام

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    اشعار سالروز شهادت امام محمد باقر علیه السلام







    اشعار سالروز شهادت امام محمد باقر علیه السلام



    روزی که بادهای مخالف امان نداد


    هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد


    خورشید بود و سایه‌ی شوم غبارها


    خورشید بود همسفر نیزه دارها


    دیدی به روی نیزه سر آفتاب را


    دیدی گلوی پرپر طفل رباب را


    دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود


    تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود


    در موج خیز شیون و ناله دویده ای


    تا شام پا به پای سه ساله دویده ای


    گل زخمهای سلسله یادت نمی رود


    هرگز غروب قافله یادت نمی رود


    هم ناله با صحیفه‌ی ماتم گریستی


    یک عمر پا به پای محرم گریستی


    یوسف رحیمی



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    امشب از آسمان چشمانت


    دسته دسته ستاره مي چينم


    در غزل گريه‌ي زلالت آه


    سرخي چارپاره مي بينم




    زخمهاي دل غريبت را


    مرهم و التيام آوردم


    باز از محضر رسول الله


    به حضورت سلام آوردم



    در شب تار تيره فهمي ها


    روشني را دوباره آوردي


    آسمان را کسي نمي فهميد


    تا که با خود ستاره آوردي



    ساحت مستجاب سجاده!


    بندگي را تو يادمان دادي


    دل ما شد اسير چشمانت


    دلمان را به آسمان دادي



    آيه آيه پيام عاشورا


    در احاديث روشنت گل کرد


    امتداد قيام عاشورا


    در تب اشک و شيونت گل کرد



    دم به دم در فرات چشمانت


    ماتم کربلا مجسم بود


    چشم تو لحظه اي نمي آسود


    همه‌ي عمر تو محرم بود


    چلچراغي ز گريه روشن کرد


    در دلم اشک بي امانت آه


    تا هميشه مناي چشمانم


    وقف اندوه بي کرانت آه



    در غروب غريب دلتنگي


    ناگهان حال تو مشوش شد


    جان من! روي زين زهرآلود


    پيکرت سوخت غرق آتش شد



    گرچه از شعله هاي کينه شان


    پيکر تو سه روز مي سوزد


    ولي از داغهاي روز دهم


    جگر تو هنوز مي سوزد



    آه آتشفشان چشمانت


    دير ساليست بي گدازه نبود


    همه‌ي عمر خون دل خوردي


    داغهاي دل تو تازه نبود



    ديده بودي سه روز در گودال


    پيکر آسمان رها مانده


    سر سالار قافله بر ني


    کاروان بي امان رها مانده



    چه کشيدي در آن غروبي که


    نيزه ها ازدحام مي کردند


    سنگها بر لبي ترک خورده


    بوسه بوسه سلام مي کردند




    دل تو روي نيزه ها مي رفت


    دستهايت اسير سلسله بود


    قاتلت زهر کينه ها، نه نه!


    قاتلت خنده هاي حرمله بود



    جان سپردي همان غروبي که


    عشق بر روي نيزه معنا شد


    دل تو در هجوم مرکب ها


    بين گودال ارباً اربا شد


    یوسف رحیمی




    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    زخمی زهری بود و بر غم مبتلا بود


    زهر جگر سوزی که بر دردش دوا بود


    پنجاه سالِ عمر او با درد بگذشت


    پنجاه سال، او روضه دار کوچه ها بود


    تب می نمود و یاد مادر گریه می کرد


    او خوب با سردرد و سیلی آشنا بود


    لب تشنه بود و زهر آتش زد به جانش


    چون یادگاری حسین و مجتبی بود


    عادت به «لایوم کیومک» داشت حرفش


    یعنی گریز حرف هایش کربلا بود


    در خاطرش مانده شلوغی های گودال


    جد غریبش را که زیر دست و پا بود


    جد غریبی که لباسش را ربودند


    غسل و کفن، زخم زیاد و بوریا بود


    جد غریبی که سرش منزل به منزل


    گاهی به نیزه، گاه در طشت طلا بود


    رنگ رخ او شد کبود و زرد؛ جان داد


    مانند دایی قاسمش از درد جان داد


    محسن حنیفی



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    عــاقبت آه کشیــدم نفس آخـر را

    نفس سوخته از خاطره ای پرپر را


    روضه خوانی مرا گرم نمودی امشب


    روضه ی آن همه گل، آن همه نیلوفر را


    آخرین حلقه ی شب های محرّم هستم


    شکر ای زهر ندیدم سحـری دیگر را


    باورم نیست هنوز آنچه دو چشمم دیده است


    باورم نیست تماشای تنی بی سر را


    باورم نیست غروب و حرم و آتش و دود


    دیــدن ســوختن چـارقــد دخــتر را


    غارت خود و علم، غارت گهواره و مشک


    غـارت پیرهــن و غـارت انگشتر را


    ذوالجناحی که ز یالش به زمین خون می ریخت


    نیـزه هایی که ربـودند ســر اکبر را


    آه در گوشه ی ویرانه که دق مرگ شدیم


    تا کـه همبـازی من زد نفس آخـر را


    کمک عمّه شدم تا بدنش خاک کنیم


    بیـن زنجیر نهـان کرد تنی لاغــر را


    چنگ بر خاک زدم تا که به رویش ریزم


    سرخ دیدم بدنش... تکّه ای از معجر را



    حسن لطفی



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    من امام تمام دنیایم


    برتمامی خلق مولایم


    باقر علم احمدوعلی ام


    چونکه من هم زنسل زهرایم


    روزها شمس وماه هم هرشب


    روی خود می نهند برپایم


    روی بال دعاو سجاده


    آسمان غرق درتماشایم


    من شکافنده علوم شدم


    ازدعاهای خیربابایم


    گوهر علم وآیه های حدیث


    ریزداز درّسرخ لبهایم


    من امام طلوع امروزم


    من شفیع غروب فردایم


    دست بردامنم اگر بزنید


    اززمین تابهشت پربزنید


    گرچه من سوختم ززهرجفا


    جگرم پاره پاره شداما


    بخداصحنه ای ندیدم من


    تلخ ترازغروب عاشورا


    صحنه مرکب بدون سوار


    نیزه ای راکه می رودبالا


    من خودم بادودیده ام دیدم


    شمررا روی سینه آقا


    تاکه خنجر به حنجرش آمد


    عمه می گفت وای...یازهرا


    سرجدم که برسرنی رفت


    لشگر آمدبه سمت خیمه ما


    ماروی خار می دویدیم و


    پی ما بود زینب کبری


    من خودم قتلگاه رادیدم


    برسرنیزه ماه رادیدم


    هرکسی بود دیده ترداشت


    پیش رویش به نیزه هاسرداشت


    مثل آن مادری که برنیزه


    یک ستاره بنام اصغر داشت


    یاکه چون خواهری که بادل خون


    روی نی چندتابرادر داشت


    همه خاطرات من رنگی


    ازغم لاله های پرپر داشت


    پیش چشمم رقیه رامی زد


    خیره چشمی که بغض حیدرداشت


    عمرکوتاه این سه ساله عشق


    دردهایی شبیه مادر داشت


    شکر می کرد درنبود پدر


    عمه جان را اگرکه دربر داشت


    زهر تنها دوای اینها شد


    گره ازکارم عاقبت واشد


    مهدی نظری



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    بس که میان اهل مدینه زبان زدی


    ماندم حسینی یا حسنی یا محمدی


    یابن علی چندم این خانواده ای


    یا نه علی عالی اعلای سرمدی ؟؟


    بالای عرش حضرت حق جایگاه توست


    به به چه رتبه ای و مقامی چه مسندی


    از مادرت کرم به شما ارث میرسد


    بعد از کریم شهر پیمبر سرامدی


    هرکس که روزی اش شده پابوسی شما


    گفته عجب حریم و ضریحی چه مرقدی...


    بی سایه بان - غریب خدا - غصه ای نخور


    یک روز میرسد بزنیم سقف گنبدی...


    از کودکی برای حسین سینه میزدم


    از کودکی برای حسین سینه میزدی


    پیر بزرگ شیعه ای و مقتدای ما


    ای شاهد همیشگی روضه های ما


    گرد و غبار راه توام می تکانی ام ؟


    نه... باخودت مرا به خدا می رسانی ام


    از ابتدای خلقت ام آقای من شدی


    صبح و مسا شاکر این مهربانی ام


    وقتی که دور میشوم از تو زمینی ام


    وقتی که با توام بخدا اسمانی ام


    از هفته ام سه شنبه اش آقا برای توست


    روز اش مدینه ای و شب اش جمکرانی ام


    در راه تو فنا شدن ام عشق بازی است


    آقا فدای تو همه ی زندگانی ام


    آقای خوب من پدر و مادرم فدات


    آقای خوب من به فدایت جوانی ام


    داری میان روضه ی خود می کُشی مرا


    داری مرا به کرببلا می کِشانی ام


    آماده ام حضرت آقای روضه خوان


    یک دوسه خط روضه برای دلم بخوان


    از تشنگی بی حد لب تشنه ها بگو


    از لحظه های بی کسی بچه ها بگو


    ای ناخدای کشتی طوفان غصه - از


    کشتی شکست خورده ی کرببلا بگو


    از ضجه های عمه ی سادات روی تل


    از تیر و تیغ و دشنه و سرنیزه ها بگو


    از لحظه ی شلوغی گودال قتلگاه


    از هوش رفت حضرت خیرالنسا بگو


    از لحظه ی غروب و هجوم حرامیان


    آتش کشیدن حرم و خیمه ها بگو


    از لحظه ی غروب و هجوم حرامیان


    از شمر و زجر و حرمله ی بی حیا بگو


    از کفن و دفن جد غریبت بگو به ما


    از پاره پاره پیکر و چند بوریا بگو


    ای پابه پای دختر آقای کربلا


    از کوچه ی یهودی شام بلا بگو


    کافی ست - ای تمامی هست ام فدای تو


    ای وای از دلت - بمیرم برای تو


    علیرضا خاکساری




    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    12,689
    صلوات
    1006
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    862 پست
    حضور
    127 روز 15 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    مردی از خانوادهٔ خورشید


    امتداد غم امام شهید

    انعکاس صدای عاشوراست


    روضه های غروب های مناست


    مرد سجاده، مرد نافله ها


    مرد شب زنده دار قافله ها


    مردی از جنس آیه تطهیر


    خستگی های بردن زنجیر


    هم سفر با ستارهٔ غم هاست


    «کربلا زاده» محرّم هاست


    هم نژاد امام بی کفنان


    دومین مرد کاروان زنان


    راه طی کردهٔ بیابان ها


    قدم زخمی مغیلان ها


    یاد خون طپندهٔ گودال


    خنده های زنندهٔ گودال


    زخم بال و پر کبوترها


    پا به پای اسارت سرها


    غیرت دست بسته محمل


    شاهد التماس دخترها


    کوچه کوچه؛ گذر گذر، همه جا


    هم رکاب صدای حنجرها


    برگ سبزی است با نشانهٔ سرخ


    کودک زیر تازیانهٔ سرخ


    طفل رفته، خمیده برگشته


    باغ گل رفته چیده برگشته


    آفتاب کمی غروب شده ست


    گل یاس بنفشه کوب شده ست


    آشنای صدای سلسله هاست


    سوزش ناگهان آبله هاست


    او که آیینهٔ محرم بود


    گریه هایش به رنگ ماتم بود


    از ستاره گرفته تا شبنم


    از بنفشه گرفته تا مریم


    همه محو صدای او هستند


    پای مرثیه های او هستند



    علی اکبر لطیفیان



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”






اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود