صفحه 1 از 6 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48

    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}




    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}
    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}

    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    از دیار حبیب، رمانی است کوتاه که گوشه هایی از زندگی حبیب بن مظاهر
    یار سالخورده ی حضرت سیدالشهدا(ع) را به تصویر می کشد؛

    البته قسمت اعظم آن، به شهادت حبیب در کربلا اختصاص دارد
    و وصف عشق و شیدایی او به امام زمانش.

    داستان از زاویه دید دانای کل روایت می شود
    و به ده بخش تقسیم شده است.

    داستان از جایی آغاز می شود که حبیب بن مظاهر
    و میثم تمّار در ملاقاتی، مقابل چشم عده ای از مردم،
    هر یک از عاقبت کار آن دیگری و چگونگی
    شهادتش خبر می دهند و از هم جدا می شوند

    و … در این کتاب می خوانیم:
    جان در قفس تن حبیب، بی تابی می کند.
    حبیب، به حال خود نیست. انگار رخت پیری را کنده است،

    در چشمه ی عشق، وضوی ارادت گرفته است
    و یکباره جوان شده است.

    جوانی که خویش را به تمامی از یاد برده است
    و لجام دل به دست عشق سپرده است.

    هیچ کس حبیب را تا کنون به این حال ندیده است،
    گاهی آن می کشد، گاهی نگاهی به خیام حرم می اندازد،

    گاهی به افق چشم می دوزد، گاهی خود را در نگاه معشوق گم می کند،
    گاهی می گرید و گاهی می خندد.




    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند








  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    1- سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند



    سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ،
    در هم مى شكند.
    دو سايه ، دو اسب ، دو سوار
    از دو سوى كوچه به هم نزديك مى شوند.

    از آسمان ، حرارت مى بارد و از زمين آتش مى رويد.
    سايه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع تر مى كنند
    و در آغوش كاهگلى ديوارها فروتر مى روند.

    در كمركش كوچه ، عده اى در پناه سايه بانى خود را يله كرده اند،
    دستارها از سر گرفته اند، آرنجها از پشت بر زمين تكيه داده اند
    تا رسيدن اولين نسيم خنك غروب ، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.

    سايه هاى دو اسب ، متين و سنگين
    و با وقار به هم نزديكتر مى شوند.

    نه تنها دو سوار، كه انگار
    دو اسب نيز همديگر را خوب مى شناسند .

    آن مرد كه چهره اى گلگون دارد و دو گيسوى كم و بيش سپيد،
    چهره اش را قابى جو گندمى گرفته است ،
    دهانه اسب را مى كشد و او را به كنار كوچه مى كشاند.

    آن سوار ديگر كه پيشانى بلند، شكمى برآمده و چهره اى مليح دارد،
    اسبش ‍ را به سمت سوار ديگر مى كشاند تا آنجا كه چهار گوش
    دو اسب به موازات هم قرار مى گيرد و نفس دو اسب در هم مى پيچد .

    نشستگان در زير سايه بان ، مبهوت ،
    نظاره گر اين دو سوارند كه چه مى خواهند بكنند.

    پيش از آنكه پيرمرد، لب به سخن باز كند،
    آن ديگرى در سلام پيشى مى گيرد :

    سلام اى حبيب مظاهر! در چه حالى پيرمرد؟

    تبسمى شيرين بر لبهاى پيرمرد مى نشيند:
    سلام ميثم ! كجا اين وقت روز؟

    حبيب ، اسبش را قدمى به پيش مى راند
    تا زانو به زانوى سوار ديگر، و بعد دستش
    را از سر مهر بر شانه ميثم مى گذارد و بى مقدمه مى گويد:

    من مردى را مى شناسم با پيشانى بلند و سرى كم مو
    كه شكمى برآمده دارد و در بازار دارلرزق خربزه مى فروشد...

    ميثم به خنده مى گويد:
    خب ؟ خب ؟

    حبيب ادامه مى دهد:
    آرى اين مرد بدين خاطر كه دوستدار پيامبر و على است ،
    سرش در كوچه هاى همين كوفه بر دار مى رود
    و شكمش در بالاى دار، دريده مى شود... خب ؟
    باز هم بگويم ؟

    سايه نشينان از شنيدن اين خبر دهشتزا، حيرت مى كنند،
    آرنجها را از زمين مى كنند و سرها را بلند مى كنند
    و نزديك مى گردانند تا عكس العمل حيرت و وحشت
    را در چهره ميثم ببينند، اما ميثم ، آرام لبخند مى زند
    و دست حبيب را بر شانه خويش مى فشارد و مى گويد:

    بگذار من بگويم .
    چروك تعجب بر پيشانى حبيب مى نشيند:
    تو بگويى ؟

    آرى ، من نيز پيرمردى گلگون چهره را مى شناسم ،
    با گيسوانى بلند و آويخته بر دو سوى شانه كه به يارى فرزند پيامبر
    از كوفه بيرون مى زند، سر از بدنش جدا مى شود
    و سر بى پيكر، در كوچه پس كوچه هاى كوفه ، مى گردد.

    انگار چشم و چهره حبيب از شادى و لبخند، لبريز مى شود.
    دو سوار دستها و شانه هاى هم را مى فشارند
    و بى هيچ كلام ديگر وداع مى كنند.

    طنين گامهاى دو اسب ، بر ذهن و دل سايه نشينان
    چنگ مى زند .يكى براى خلاص از اينهمه حيرت ، مى گويد:

    دروغ است ، چه كسى مى تواند آينده را به اين روشنى ببيند.
    ديگرى نيز شانه از زير بار وحشت خالى مى كند و سعى مى كند بى خيال بگويد :
    من كه دروغگوتر از اين دو در عمرم نديده ام ؛ ميثم تمار و حبيب بن مظاهر

    هرم حيرت و وحشت قدرى فروكش مى كند
    اما صداى پاى اسبى ديگر بر ذهن كوچه خراش مى اندازد.

    سايه اسب ، نزديك و نزديكتر مى شود.
    سوار، رشيد هجرى است :
    حبيب را نديديد؟ يا ميثم را؟

    ديديم ، هردو را ديديم ، آمدند،
    در اينجا ايستادند، قدرى دروغ بافتند و رفتند.

    مگر چه گفتند؟
    يكى از سايه نشينان بر سكوى انكار تكيه مى زند
    و از ابتدا تا انتهاى ماجرا را نقل مى كند.

    رشيد؛ آرام و بى خيال ، اسب را، هى مى كند
    اما پيش از رفتن ، نگاهش را بر روى سايه نشينان مى گرداند و مى گويد:

    خدا رحمت كند ميثم را، يادش رفت بگويد:
    به آنكه سر حبيب بن مظاهر را مى آورد،
    صد درهم جايزه افزونتر مى دهند.




    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  4. تشكرها 2


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}



    2 - غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى

    غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى
    پيرمردان و ريش سپيدان ، در صدر دو اتاق تو در تو نشسته اند
    و باقى ، بعضى ايستاده و بعضى نشسته ؛
    تمام فضاى خانه را اشغال كرده اند.

    عده اى كه ديرتر آمده اند، در پشت در خانه سليمان ايستاده اند
    و از شدت ازدحام مجال داخل شدن نمى يابند.

    سليمان ، سخت از اتلاف وقت مى ترسد.
    رو مى كند به حبيب و مى گويد: حبيب ! شروع كنيد.

    حبيب دستى به ريشهاى سپيدش مى كشد
    و جا به جا مى شود، اما شروع نمى كند:

    من چرا سليمان ؟ شما هستيد،
    رفاعه هست ، مسيب هست .

    اصلا خود شما شروع كن سليمان !
    حرف روشن است .

    سليمان از جا برمى خيزد و غلغله فرو مى نشيند.
    همه به هم خبر مى دهند كه سليمان ايستاده است
    براى سخن گفتن . سكوت بر سر جمع سايه مى اندازد
    و سليمان آغاز مى كند:

    معاويه مرده و كار را به يزيد سپرده است .
    اين فرزند نيز - كه همچنان كه پدر - شايسته خلافت نيست .

    و حسين عليه السلام بر يزيد شوريده
    و به سمت مكه خروج كرده است .

    او اكنون نيازمند يارى شماست .
    شما كه شيعه او هستيد؛ شما كه شيعه پدر او بوده ايد.

    پس ‍ اگر مى دانيد كه اهل يارى و مجاهدتيد،
    برايش نامه بنويسيد و اعلام بيعت كنيد. والسلام .

    سليمان مى نشيند و حرفى كه در گلوى حبيب ،
    گره خورده است ، او را از جا بلند مى كند:

    اگر مى ترسيد از ادامه راه ،
    اگر رفيق نيمه راه مى شويد،
    اگر بيم ماندن داريد،
    اگر احتمال سستى مى دهيد،
    پا پيش نگذاريد. همين .

    ترديد چند تن در زير دست و پاى
    تاءييد عموم گم مى شود و همه يكصدا فرياد مى زنند:

    ما بيعت مى كنيم .
    نامه مى نويسيم .
    مى كشيم و كشته مى شويم .
    جان و مالمان فداى حسين .

    سليمان ، كاغذ و قلمى را كه از پيش آماده كرده است ، مى آورد.
    در كنار حبيب مى نشيند. كاغذ را روى زانو مى گذارد
    و شروع مى كند به نوشتن .

    تا ريش سپيدان ، با مشاورت ، نامه را به پايان ببرند.
    همچنان نجوا و زمزمه و گاهى شعار و فرياد،
    در تاءييد و تسريع دعوت از امام ، ادامه مى يابد.

    سليمان بر مى خيزد براى خواندن نامه
    و تا سكوت بر همه جاى خانه حاكم نمى شود
    شروع نمى كند.

    حرف را همه بايد تمام و كمال بشنوند
    تا بتوانند زير آن را امضاء كنند:


    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  6. تشكر


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    بسم الله الرحمن الرحيم

    به : حسين بن على عليه السلام
    از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه ،
    رفاعة بن شداد، حبيب بن مظاهر، و جمعى از شيعيان ساكن كوفه .

    سلام بر شما! خداى لاشريك را
    به خاطر وجود نعمت بى بديل شما شكر مى كنيم .

    و اما بعد: حمد و سپاس مخصوص خدايى است
    كه دشمن خونخوار و كينه توز شما، معاويه را به هلاكت رساند.

    معاويه اى كه به ناحق بر اين امت حكم مى راند.
    خوبان را مى كشت و تبهكاران و جنايت پيشه گان
    را باقى مى گذاشت و بيت المال را
    ميان گمراهان و آلودگان تقسيم مى كرد.

    لعنت خدا بر او بسان لعنت قوم ثمود.
    به ما خبر رسيده كه معاويه ملعون ،
    يزيد بى لياقت را بى هيچ قاعده
    و قانونى جانشين خود قرار داده است .

    اما ...ما را هرگز امامى جز شما نبوده است .
    پس بياييد اى امام و ولى و مرشد و امير ما
    تا خدا اين امت متفرق را به حضور شما وحدت ببخشد
    و دلهايمان به حقيقت حضور شما روشنى گيرد.

    در كوفه ، نعمان بن بشير حكومت مى كند.
    او در قصر حكومتى هم تنهاست .

    هيچكس در نماز جمعه و جماعت و عيد و او حاضر نمى شود.
    اگر دعوت ما را اجابت كنيد و راهى كوفه شويد،
    ما او را اخراج و روانه شام مى كنيم .


    بپذيريد دعوت و بيعت ما را.
    سلام و رحمت و بركت خداوند بر شما
    اى فرزند رسول الله !

    خواندن نامه كه به اتمام مى رسد،
    فرياد و غوغاى تاءييد و تحسين ،
    در گوش ‍ خانه مى پيچد و ذهن خانه را آشفته مى كند.

    سليمان در ميان جمعيت راه مى افتد
    و تا از تك تك افراد تاءييد نمى گيرد، نامشان را ثبت نمى كند.

    نامه را چه كسى به امام مى رساند؟


    چند نفرى داوطلب مى شوند
    و از ميان آنها عبدالله همدانى
    و يك نفر ديگر به تاءييد همگان مى رسند.

    نامه را برمى دارند، اسب را زين مى كنند
    و هماندم راهى مكه مى شوند.




    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  8. تشكر


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}



    3 - كوفه آبستن حادثه است


    كوفه آبستن حادثه است .
    رفت و آمدها، ديد و باز ديدها
    و حرف و سخنها به سان اولين بادهايى است
    كه ظهور حتمى طوفان را وعده مى دهد.

    بازار كوفه مركز ثقل اين بيقرارى و نا آرامى است .
    صداى جانفرساى آهنگريها، لحظه اى قطع نمى شود؛
    چه آنها كه از حكومت ، سفارش شمشير
    و خود و نيزه پذيرفته اند
    و چه آنها كه براى مردم ، سلاح مى سازند.

    حبيب ، آرام و با احتياط از كنار آهنگريها مى گذرد
    و بغضى سخت گلويش را مى فشارد؛
    اين همه سلاح ، اين همه تجهيزات ،
    براى جنگ با كى ؟ براى جنگ با چند نفر؟


    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  10. تشكر


  11. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    من که این قصه یادم بود، وقتی دشمن در کربلا
    برای علی اکبر امان آورد ، زیاد تعجب نکردم.

    دشمن گگمان می برد که دو نفر را
    اگر از سپاه امام جدا کند،
    کمر امام می شکند،
    یکی عباس بن علی و دیگر علی بن الحسن .

    سپاه امام ، همه گوهر بودند ،
    همه عزیز بودند، همه نور چشم خداوند بودند ،
    اما گمان دشمن این بود که امام با
    این دو بال است که پرواز می کند و جولان می دهد.

    و به این هر دو بال ، پیشنهاد امان نامه کرد.
    خواست این دو بال را پیش از وقوع جنگ
    از امام جدا کند و امام را بی بال در زمین کربلا...

    و چه گمان باطلی ! عباس یک عمر زیسته بود
    تا در رکاب حسین بمیرد .

    یک عمر جانش را سر دست گرفته بود
    تا به کربلای حسین بیاورد.

    حالا دشمن ، نسب « ام البنین» را بهانه کرده بود
    تا از مسیر قبیله ی بنی کلاب ، خودش را به ماه بنی هاشم برساند.

    پیشنهاد امام به علی اکبرت نیز،
    اگر نه بیشتر، به همین اندازه ابلهانه بود.

    کورخوانده بود دشمن
    و در جهل مرکب دست و پا می زد.

    قلب را از سینه جدا ساختن ،
    چشم و بینایی را دو تا دیدن ،
    و نور را از خورشید،
    مجزا تلقی کردن چقدر احماقه است!


    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  12. تشكر


  13. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    علی ِ تو همام دمِ اول ، شمشیر یاس را
    بر سینه شان فرو نشاند و فریاد :
    « من نسب به پیامبر می برم .

    آنچه افتخار من است ،
    قرابت رسول الله است .
    باقی همه هیچ.»

    شب عاشورا هم که امام ، اصحاب را
    رخصت رفتن فرمود و بیعتش را برداشت ،
    اول کسان که بر ماندن خویش پای فشردند
    و بیعت خویش را تجدید و تشدید کردند ، همین دو بزرگوار بودند.

    هر لحظه اخبار تازه ای از خیانت کوفیان می رسید:
    قتل مسلم و هانی ، طرفداری مردم از حکومت یزید،
    کسیل انبوه لشگریان به کربلا ،
    حضور چشمگیر بیعت کنندگان و نامه نگاران در سپاه دشمن و ...

    آنها که در سپاه امام آنچنان که باید و شاید
    خودی نبودند، دلهایشان از این اخبار می لرزید.

    امام فرمود: « اینها طالب من اند.
    بقیه جانتان را بردارید و در سیاهی شب بگریزید.
    من راضی ام از شما و بیعتم را از دوشتان بر می دارم.»

    از آن عده ی ناچیز ، انبوهی سر خویش گرفتند
    و جان به سیاهی شب سپردند و گوهران منتخب ماندند.

    عباس و علی برخاستند ،
    بر امام خویش سلام گفتند و این مضمون را
    به دامان محبوب ریختند :
    « جهان بی حضور تو خالی است ،
    زندگی بدون تو بی معناست .
    دنیا پس از تو نباشد.»

    راستی ، یک چیز دیگر را تو نمی دانی
    و شاید هیچ کس دیگر هم ... اما ...
    سیل گریه های تو راه سخن را می بندد .
    این را فردا به تو خواهم گفت



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  14. تشكر


  15. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    حبيب ، چهره تك تك آهنگرها را
    كه در كوره مى دمند
    يا پتك بر آهن گداخته مى كوبند،
    از نظر مى گذراند، و با خود مى انديشد:

    كاش دلهاى شما به اين سختى نبود؛
    كاش لااقل همانند آهن بود؛

    اگر نه در كوره عشق ،
    لااقل در كوره اين حوادث غريب ،
    گداخته مى شد و شكل تازه مى گرفت ؛
    كاش دلهاى شما از سنگ نبود.

    تو، تو و تو كه براى حسين نامه نوشتيد.
    از او دعوت كرديد، با او بيعت كرديد،
    چگونه اكنون بى هيچ شرم و حيايى
    براى دشمن او سلاح مى سازيد.


    تو چگونه دلت مى آيد خنجرى بسازى
    كه با آن قلب فرزند رسول الله ...
    واى ... واى بر شما...
    واى بر دلهاى سخت شما
    و واى بر دنيا و آخرت شما...


    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  16. تشكر


  17. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}



    حبيب همچنان آرام و بى صدا مى گذرد
    و قطرات اشك از لابه لاى شيارهاى
    صورتش مى گذرد و ريشهاى سپيدش را مى شويد.

    اشكريزان و زمزمه كنان ، آهنگران را
    پشت سر مى گذارد و در كنار عطار آشنايى مى ايستد:

    سلام بنده خدا!
    قدرى از آن رنگهايت به من بده .

    چهره عطار به ديدن سيماى
    آشناى حبيب از هم گشوده مى شود:
    عليك سلام اى حبيب خدا!

    در اين بازار آشفته تو در فكر رنگ موى خودى ؟
    حبيب لب به لبخندى تلخ مى گشايد و مى گويد:

    در همين بازار آشفته است
    كه تو هم به كاسبى ات مى رسى .

    پيش از آنكه عطار پاسخى ديگر تدارك ببيند،
    مسلم بن عوسجه از راه مى رسد
    و از چند قدمى سلام مى كند.

    حبيب سلام او را به گرمى پاسخ مى گويد
    و آغوش مى گشايد و هر دو همديگر را
    گرم در بغل مى گيرند و حال مى پرسند.


    عطار رنگ را به حبيب مى دهد و پولش را مى ستاند.
    حبيب و مسلم آرام آرام از دكان فاصله مى گيرند.

    حزنى غريب در چهره و كلام هر دو نشسته است
    و هيچكدام توان پوشاندن اين غم را ندارند.

    مى بينى مسلم ؟ مى بينى بازار كوفه چه خبر است ؟
    همه در كار ساختن و خريدن شمشير و زره و خنجر و نيزه اند؛
    اسبهاى جنگى مى خرند؛ زين و برگ تدارك مى بينند.

    بغض مسلم مى تركد و اشك به پهناى صورتش فرو مى ريزد:
    همه دارند مهياى جنگ با حسين مى شوند.


    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  18. تشكر


  19. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}


    لبها و دستهاى حبيب از هجوم غصه مى لرزد؛
    آنچنان كه بسته رنگ از دستش به زمين مى افتد.

    رازش را به مسلم بن عوسجه كه مى تواند بگويد؛
    شايد بيان اين راز التيامى براى دل هر دو باشد.

    سر به گوش مسلم مى برد
    و بغض آلوده نجوا مى كند:

    اين رنگ را خريده ام تا جوان شوم
    براى حضور در سپاه حسين و به خدا كه
    از پا نمى نشينم مگر كه از خون خودم
    بر اين سر و صورت رنگ بزنم - در راه حسين .

    اين كلام نه تنها از التهاب هر دو كم نمى كند
    كه انگار به آتش درد و اشتياقشان دامن مى زند.

    هر دو آنچنان غرقه در دنياى ديگرند
    كه نمى فهمند چگونه با هم وداع مى كنند.


    از دیار حبیب{سیری در شهادت عارفانه حبیب بن مظاهر در کربلا}

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  20. تشكر


صفحه 1 از 6 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود