صفحه 1 از 6 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48

    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}




    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}

    پدر ، عشق ، پسر

    {فرازهایی از زندگی حض
    رت علی‌اکبر علیه السلام}

    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    کتاب پدر، عشق و پسر
    اثری دیگر از سید مهدی شجاعی است

    که در آن فرازهایی از زندگی
    حضرت علی‌اکبر بن الحسین علیهما السلام به تصویر کشیده می‌شود.

    وقایع از زاویه‌ی اول شخص و از زبان اسب
    آن حضرت «عقاب» روایت می‌شود
    و مخاطب راوی در داستان، لیلی بنت ابی‌مرّه
    مادر گرامی حضرت علی‌اکبر (ع) است.

    فصول کتاب با عنوان «مجلس» نامگذاری شده
    و داستان متشکل از ده است که در هر مجلس،
    عقاب با زبانی عاطفی و دلنشین،
    صحنه‌ای از زندگی حضرت علی‌اکبر(ع) را روایت می‌کند
    و مجالس پایانی، به شهادت حضرتش در کربلا اختصاص دارد.

    گفتنی است که هر برش از زندگی حضرت
    که در مجالس ده‌گانه نمایانده می‌شود،
    در انتهای هر مجلس به گونه‌ای
    به واقعه‌ی کربلا مربوط و منتسب می‌شود

    و بدین ترتیب، تمام مجالس رنگ عاشورایی خود را حفظ می‌کند.
    داستان از چگونگی رسیدن عقاب به حضرت علی‌اکبر شروع می‌شود
    و مجلس دوم تصویری از ولادت آن حضرت ارائه می‌دهد.

    مجالس بعدی به ماجراهای پیشنهاد امان
    از سوی سپاه عمر سعد به حضرت،
    سقایت ایشان برای اهل خیام قبل از حضرت عباس،
    صحنه‌های پوشاندن لباس رزم و راهی کردنشان
    به میدان توسط امام و....

    در انتهای کتاب، منابعی که نکات تاریخی از آنها استخراج
    و در متن داستان پرورانده شده، آمده است.

    در این کتاب می‌خوانیم:
    عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر.

    من گمان نمی‌کنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر،
    این همه تعلق، این همه عشق، این
    همه انس و این همه ارادت حاکم باشد.

    من همیشه مبهوت این رابطه‌ام.
    گاهی احساس می‌کردم که رابطه‌ی حسین با علی‌اکبر
    فقط رابطه‌ی یک پدر و پسر نیست؛

    رابطه‌ی یک باغبان با زیباترین گل آفرینش است،
    رابطه‌ی عاشق و معشوق است،
    رابطه‌ی دو انیس و همدل جدایی‌ناپذیر است.

    احساس می‌کردم رابطه‌ی علی‌اکبر با حسین،
    فقط رابطه‌ی یک پسر با پدر نیست؛
    رابطه‌ی مأموم و امام است، رابطه‌ی مردید و مراد است،

    رابطه‌ی عاشق و معشوق است،
    رابطه‌ی محبّ و محبوب است
    و اگر کفر نبود می‌گفتم رابطه‌ی عابد و معبود است.



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند








  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    مجلس اول


    انگار چنين مقدر شده است كه من هر روز مقابل تو بنشينم
    و بخشي از آن حكايت جانسوز را
    براي خودم تداعي و براي توروايت كنم.

    تدبير من از ابتدا اين بود،
    اما اگر تقدير خداوند همراهي نمي كرد ،
    به يقين چنين چيزي ممكن نمي شد .

    جراحت ، جابي جاي بدنم را شكافته بود
    و خون از تمامي جوارحم فرو مي چكيد.

    من دوام آوردني نبودم .
    من زنده ماندني نبودم.

    واگر نبود تقدير چشمگير خداوند ،
    من بازگشتي و به اينجا رسيدني نبودم .

    در تمام طول راه كه با خودم و آن عزيز يگانه واگويه مي كردم ،
    مي گفتم انگار من مانده ام كه روايت كنم تو را و !

    همچنان بر اين گمانم كه اين است
    رمز ماندن در پي آن توفان آشوب و فتنه و بلا .

    بنشين ليلا! اين طور با چشمهاي غم گرفته و اشكبار ،
    به من خيره نشو.

    من آتش اين دلسوخته را ،
    اين نگاه غمزده را بيشاز اين تحمل نمي توانم كرد.

    هر چند تو هر روز بر زخم هاي من مرهمي تازه گذاشتي
    و من هر روز بر جگر دندان گزيده يتو جراحت تازه اي نشاندم ،

    اما كيست كه بتواند اين همه غم را
    در يك نگاه يك زن ببيند و تاب بياورد !

    اين سيل اشك آتش گون از زير پايش جاري شود
    و ايستاده بماند!

    بيا ليلا! بيا و تاب بياور
    و آخرين ورق هاي حادثه را هم ازچشمهاي من بخوان!

    من ديگر بناي زنده ماندن ندارم.
    مانده ام فقط براي نهادن اين بار، اداي اين دين ،
    انجام اين فريضه.وكدام بار ، سنگين تر از خبر شهادت سوار!

    و كدام دين ، شكننده تر از
    بيان آن ماجراي خونبار !

    و كدام فريضه سخت تر از خواندن
    مرثيه ي يك دلاور براي ما !

    در اين است كه عمر من هم با انجام
    اين فريضه به سر انجام خواهد رسيد .


    زماني بزرگترين آروزيم عمر جاودانه بود
    و اكنون مرگ تنها آرزوي من است.

    همچنانكه آدم ها ، آب حيات را منشاء جاودانه شدن عمر تلقي مي كنند ،
    اسب ها هم مركب و مركوب پيامبر شدن را
    باعث عمر جاوانه مي شمرند.

    از هر اسبي بپرسي عمر جاودانه چگونه حاصل مي شود؟
    مي گويد:"نمي شود."

    و اگر در سوالسماجت كني ، مي گويد:
    " مگر پيامبر از اسبي سواري گرفته باشد و گرنه... ."


    واين يعني يك چيز غير ممكن.
    چرا كه پيامبر مگر چند سال است
    كه ظهور كرده اما اين مثل تا آنجا كه
    اسب ها يادشانمي آيد در ميانشان رايج بوده.

    و چه اسب ها كه اين در طول تاريخ آمده اند
    و آن را با خود به گور برد




    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}



    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  4. تشكرها 2


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    اما همين آرزوي محال ،
    وقتي كه بوي حضور پيامبر در شامه ي جهان پيچيد ،
    رنگ ديگري به خود گرفت.

    پدرم "ای زدب" و پدرش "قابل" هر دو گمان بردند
    كه به اين آرزو دست خواهند يافت.

    چرا كه گفته شده بوداسبي از نسل ما
    كه نسبمان به ""تند باد" مي رسد.
    به اين توفيق دست خواهد يافت

    اما من شايسته ي اين مقام شدم
    و چه ذوقي كردم وقتي كه اين خبر را شنيدم .

    وقتي "سيف بن ذي يزن" مرا به محمد (ص) پنج ساله پيشكش كرد
    و او بر من نشست ، من از شدت شعف ،
    دستهايم را به هوا بلند كردم ،

    آنچنانكه عمو هاي پيامبر همه نگران شدند و به سوي ما دويدند ،
    اما من كه سوار محبوبم را زمين نمي زدم
    و او هم خوب اين را مي دانست .

    براي عمو هاي خود دست تكان داد و گفت :
    " نگران نباشيد! اين اسب از حضور من به وجد آمده است.

    عقاب فهيم تر از آن است كه سوارش را زمين بزند.
    " اگر او محمد (ص) نبود از كجا مي دانست
    كه اسم من عقاب است.

    سيف كه نام مرا به هنگام هديه كردن ، نياورده بود .
    باور نمي كني كه همه چيز حتي آرزوي عمر جاودانه ،
    در آن لحظه فراموشم شده بود.

    عمر جاودانه براي چه ؟
    پيش از آن اگر عمر جاودانه از آن من بود ،
    همه را فداي يك لحظه سوار كاري پيامبر مي كردم ،

    اما خدا هم پيامبر را داده بود و هم عمر طويل را.
    و پس از آن از بركت پيامبر ، نعمت و توفيق از پي توفيق .

    پس از پيامبر ، مركب علي شدم و پس از آن اما حسن ع( )
    و سپس امام حسين ع( ) . امام كه ذوالجناح را داشت،
    مرا به علي اكبر ع( ) سپرد،

    يعني دوباره پيامبر (ص) !
    چرا كه شبيه ترين مردم به پيامبر علي اكبر ( ع) .بود

    و من شايد تنها اسبي باشم كه راز اين عمر طولاني را دريافته است.
    در تمام اين صد و ده سال كه من مركب اين كواكب بو ده ام ،

    زمان بر من نمي گذشت كه عمر ، سپري كرده باشم.
    تمام اين صد و ده سال انگار يك روياي شيرين بود
    كه با دشنه ي عاشورا به پايان رسيد.

    و من كه در همه ياين صد و ده سال ، هيچ عمر نكردم ،
    در اين چند صباح پس از عاشورا ،
    عمر همه ي اسب هاي تاريخ را بر دوش كشيدم .

    اين است كه خسته ام ليلا(س)! خيلي خسته ام
    و فكر مي كنم كه مرگ تنها مرهم اين همه خستگي باشد


    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}



    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  6. تشكرها 2


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48





    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    مجلس دوم

    ديشب چگونه به خواب رفتم ؟
    چه گفتم؟ تا كجا گفتم؟
    هيچ نفهميدم.

    نيمه هاي شب از صداي گريه ي تو بيدار شدم .
    آرام آرام تن خسته ام را كنار پنجره رساندم .

    ديدم كه بر سجاده نشسته اي
    و اشك مثل باران از شيار گونه هايت مي گذرد
    و از حاشيه ي مقنعه ات فرو مي ريزد.

    نمي فهميدم كه با خود و با خدا چه مي گويي.
    همين قدر مي ديدم هرز گاهي صيهه اي مي كشي
    و بركنار سجاده فرو مي افتي و باز بر مي خيزي
    و نرم نرم اشك مي ريزي
    تا دوباره صاعقه ي صيهه اي بيهوشت كند و باز و باز ...

    و من تا صبح در كنار اين پنجره
    به نماز باران تو اقتدا كردم و اشك ريختم .

    از گريه ي شبانه تو به ياد گريه هاي
    شبانه حسين ع( ) افتادم در فراق پيامبر.

    و ياد ولادت آن عزيز –علي اكبر - را در دلم زنده كردم .
    حسين در مرگ پيامبر شايد از همه بيتاب تر بود.

    او اگر چه آن زمان كودك بود ،
    اما اين جراحت قلبش تا بزرگي التيام نيافت.

    آن قدر بغض كرد،آن قدر لب برچيد ،
    آن قدر گريه كه آتش به جان فرشتگان آسمان زد
    و اگر كفر نبود مي گفتم كه خدا هم بي تاب شد
    از اين همه بي تابي.


    آن قدر كه محمدي كهتر ، پيامبري ديگر ،
    شبيهي از پيامبر را بعد ها در دامان حسين گذاشت
    تا جگر سوخته ش بدان التيام بيابد .

    يادت هست وقتي علي اكبر به دنيا آمد ،
    چند نفر با ديدنش بي اختيار تو را
    آمنه صدا زدند و علي را محمد؟ !

    عجيب بود اين شباهت.
    آن قدر كه من به محض تولد او ،
    بوي پيامبر را در فضاي حياط استشمام كردم .



    يادت هست آن بي قراري هاي مرا؟
    آن شيهه هاي بي وقتم را ،
    آن سم زمين كوبيدنها يم را؟

    آن قدر اهل خانه را به عجز آوردم
    و تا نوزاد را نشانم ندادند ، آرام نگرفتم!

    محمد بود ! به واقع محمد بود!
    هيچ كس محمد را در آن سن و سال
    كه من ديده بودم نديده بود.

    پنج سالگي پيامبر را كداميك از اهل خانه ديده بودند؟
    و اين كودك پريچهره مو نمي زد با آن محمد ماهرو .

    من با او بودم در كوچه و خيابان هاي مدينه ،
    كه وقتي مي گذشت همه انگشت به دندان مي گزيدند
    و ظهور دوباره پيامبر را به حيرت مي نگريستند .

    در كربلا همين شد. يادم نمي رود.آرام باش تا بگويم :
    اول ، تا مدتي هيچ كس او را نمي شناخت .

    نقاب به صورت انداخته ،
    عمامه ي سحاب بر سر پيچيده
    و تحت الحنك به گردن بسته بود.

    گيسوان سياهش را به دو نيم كرده ،
    نيمي از دو سوي گردن بر شانه آويخته
    و نيم ديگر بر پشت ريخته ،

    بي هيچ كلام شروع به گشت زدن در ميدان كرد.
    پاهايش را بر دو پهلوي من مي فشرد
    و با جلال و جبروت، ميدان را در زير پايش به لرزه در مي آورد
    و دلهاي دشمنان را ميان زمين و آسمان معلق نگاه مي داشت.



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند







  8. تشكرها 2


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    نفس در سينه ها حبس شده بود
    و همه ي چشمها نگران اين سوار بود.

    انگار سر و گردن سپاه دشمن همه به ريسماني بسته بود
    در دستهاي او كه با گردش او سرها و گردن ها نيز مي چرخيد

    و دور شمسي او را دنبال مي كرد
    گهگاه در اين تعقيب نگاه مي ديدم
    كه سرها پيشتر مي آيد و نگاهها حيران تر مي شود.

    اين لحظه ها بود كه باد ، نقاب را
    از صورت او كنار مي زد
    و بخشي از شمايل او را عيان مي كرد .

    خيال كن ماهي در آسمان كه ابر و باد با چهره ي او نه ،
    كه با نگاه مردم بازي مي كنند.

    همين كه چشمها مي خواهند جرعه اي از روشنايي او را بنوشند،
    ابر وباد ، دست به دست هم مي دهند و چشمه ي نور را مي پوشانند.

    ابر اما ناگهان كنار رفت ، نقاب به بالا گريخت
    و قرص ماه تماماً نمايان شد.

    فغان از سپاه دشمن برخاست كه :
    ((واالله اين رسول االله صلي االله عليه وآله است!
    اين پيامبر خاتم است!اين نبي مكرم است !))

    هول در دل ابن سعد افتاد.
    او سوار را خوب مي شناخت ،
    اما با گمان مردم چه بايد مي كرد!؟

    ايم انفعال و اضمحلال كه در سپاه او افتاده بود ،
    عنان را از دستش مي ربود و كار به فرجام نمي رسيد.

    فرياد زد كه : ((اينجا كجا وپيامبر ؟!عقلتان كجا رفته مردم ))؟!
    يكي با صداي لرزان و ملتهب گفت:
    پس كيست آنكه در اين ميدان ظهور كرده است؟!

    من پيامبر را به چشم ديده ام .
    هم اوست بر قله ي شباب و جواني !

    و ديگري قاطعانه فرياد زد:
    كور شوم اگر اين همان محمد نباش
    كه من با همين دو چشم ديده ام

    و سومي شمشير از نيام كشيد:
    كشانده اي ما را به جنگ با پيامبر؟ !

    و ما همچنان چرخ مي زديم
    و من سمهايم را محكمتر از هميشه بر خاك مي كوفتم
    و انگار مي كردم كه دلهاي دشمن را در زير پا گرفته ام .

    صداي ابن سعد به تحقير و استهزا ياران خويش بلند شد :
    دست برداريد از اين گمان هاي باطل !

    بيدار شويد از اين خواب وهم!
    اين كه پيش روي شماست، علي اكبر است.

    همان كسي كه براي قتل او جايزه هاي كلان ،معين شده است .
    اين كلام اگر چه پرده از واقعيت برداشت،
    اما باز هم كسي پا پيش نگذاشت .

    امشب كه من اين قدر قبراق و مشتاقم براي سخن گفتن ،
    تو تا بدين حد ، زرد و نزار و از حال رفته اي .

    جاي اشك بر روي گونه هايت تاول زده است
    و ساحل مژگانت از درياي اشك شوره بسته است

    كاش اين پلكهاي ملتهبت، اين قدر خسته بر هم نمي نشت
    و اندام تكيده ات پشت به ديوار نمي داد .

    تارهاي سپيد مو ب پيشاني ات نمي لغزيد .
    اما نه ، بخواب. خواب براي اين روح خسته
    و اين چشم هاي به گودي نشسته ،
    غنيمت است. بخواب !
    فردا هم روز خداست....


    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}



    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند








  10. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}



    مجلس سوم


    سابقه ی یک چیز را تو خوب می دانی ،
    چرا که از سویی برمی گردد به جد پدری ات -
    عروة بن مسعود ثقفی - که شبیه ترین مردم
    به عیسی بن مریم بود و از سادات اربعه ی صدر اسلام.

    و از سوی دیگر به مادرت - میمونه -
    دختر ابی سفیان و مادربزرگت -
    دختر ابی العاص بین امیه -
    و آن اینکه دشمن به علی اکبرت ،
    به پاره ی جگرت ، طمع بسیار داشت.

    یک سوی ماجرا خودِ علی اکبر بود
    که فی نفسه طمع برانگیر بود.

    جلال و جبروتش ، جمال و وجاهتش ،
    استواری و صصلابتش ، خلق و خوی محمدی اش
    و همه ی صفات بی نظیرش.

    و سوی دیگر ماجرا که راه را برای
    این طمع باز می کرد و جرات و بهانه ی
    بیان این طمع می شد،

    همین نسب مادری بود؛
    اتصال خونی تو به بنی امیه و قبیله ی ثقیف.

    پیشینه ی این قصه را تو می دانی ،
    آنچه نمی دانی روایت کربلای این قصه است.
    معاویه را یادت هست به هنگام خلافت
    و آن پرس و جویش از اطرافیان که
    شایسته ترین فرد برای خلافت کیست؟

    اطرافیان همه گفتند:« تو ای معاویه !»
    اما کلام معاویه را به یاد داری که همان زمان میان افواه افتاد؟
    گفته بود:« سزاوارتر برای خلافت ،
    علی اکبر حسین است ، که جدش رسول خداست ،
    شجاعت از بنی هاشم دارم و سخاوت
    از بنی امیه و جمال و فخر و فخامت از ثقیف.»



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}

    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند








  11. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48





    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    من که این قصه یادم بود، وقتی دشمن در کربلا
    برای علی اکبر امان آورد ، زیاد تعجب نکردم.

    دشمن گگمان می برد که دو نفر را
    اگر از سپاه امام جدا کند،
    کمر امام می شکند،
    یکی عباس بن علی و دیگر علی بن الحسن .

    سپاه امام ، همه گوهر بودند ،
    همه عزیز بودند، همه نور چشم خداوند بودند ،
    اما گمان دشمن این بود که امام با
    این دو بال است که پرواز می کند و جولان می دهد.

    و به این هر دو بال ، پیشنهاد امان نامه کرد.
    خواست این دو بال را پیش از وقوع جنگ
    از امام جدا کند و امام را بی بال در زمین کربلا...

    و چه گمان باطلی ! عباس یک عمر زیسته بود
    تا در رکاب حسین بمیرد .

    یک عمر جانش را سر دست گرفته بود
    تا به کربلای حسین بیاورد.

    حالا دشمن ، نسب « ام البنین» را بهانه کرده بود
    تا از مسیر قبیله ی بنی کلاب ، خودش را به ماه بنی هاشم برساند.

    پیشنهاد امام به علی اکبرت نیز،
    اگر نه بیشتر، به همین اندازه ابلهانه بود.

    کورخوانده بود دشمن
    و در جهل مرکب دست و پا می زد.

    قلب را از سینه جدا ساختن ،
    چشم و بینایی را دو تا دیدن ،
    و نور را از خورشید،
    مجزا تلقی کردن چقدر احماقه است!



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}



    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند








  12. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    علی ِ تو همام دمِ اول ، شمشیر یاس را
    بر سینه شان فرو نشاند و فریاد :
    « من نسب به پیامبر می برم .

    آنچه افتخار من است ،
    قرابت رسول الله است .
    باقی همه هیچ.»

    شب عاشورا هم که امام ، اصحاب را
    رخصت رفتن فرمود و بیعتش را برداشت ،
    اول کسان که بر ماندن خویش پای فشردند
    و بیعت خویش را تجدید و تشدید کردند ، همین دو بزرگوار بودند.

    هر لحظه اخبار تازه ای از خیانت کوفیان می رسید:
    قتل مسلم و هانی ، طرفداری مردم از حکومت یزید،
    کسیل انبوه لشگریان به کربلا ،
    حضور چشمگیر بیعت کنندگان و نامه نگاران در سپاه دشمن و ...

    آنها که در سپاه امام آنچنان که باید و شاید
    خودی نبودند، دلهایشان از این اخبار می لرزید.

    امام فرمود: « اینها طالب من اند.
    بقیه جانتان را بردارید و در سیاهی شب بگریزید.
    من راضی ام از شما و بیعتم را از دوشتان بر می دارم.»

    از آن عده ی ناچیز ، انبوهی سر خویش گرفتند
    و جان به سیاهی شب سپردند و گوهران منتخب ماندند.

    عباس و علی برخاستند ،
    بر امام خویش سلام گفتند و این مضمون را
    به دامان محبوب ریختند :
    « جهان بی حضور تو خالی است ،
    زندگی بدون تو بی معناست .
    دنیا پس از تو نباشد.»

    راستی ، یک چیز دیگر را تو نمی دانی
    و شاید هیچ کس دیگر هم ... اما ...
    سیل گریه های تو راه سخن را می بندد .
    این را فردا به تو خواهم گفت


    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}



    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند








  13. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}


    مجلس چهارم


    مقام سِقایت در کربلا از آن عباس است ؛
    ماه بنی هاشم . در این تردید نیست ،

    اما آنچه شاید تو ندانی این است که
    شب عاشورا ، آب را ما آوردیم .

    من و سوارم علی اکبر با سی سوار
    و بیست پیاده ی دیگر.

    بانی ماجرا هم علی ِ کوچک شد.
    علی اصغر؛ علی دُردانه .

    من بیرون خیمه ایستاده بودم
    و صدای گریه ی او را می شنیدم .

    گریه اندک اندک تبدیل به ضجه شد
    و بعد ناله و آرام ارام التماس و تضرع.

    ما اسبها هم برای خودمان نمی گویم آدمیم
    ولی بالاخره احساس داریم ، عاطفه داریم ،
    بی هیچ چیز نیستیم .

    از گریه های مظلومانه ی او دل من طوری شکست
    که اشک به پهنای صورتم شروع به باریدن کرد.

    خدا خدا می کردم که سوارم از جا برخیزد
    و داوطلب آوردن آب شود.

    با خودم گفتم آنچنان او را
    از حصار سپاه دشمن عبور می دهم
    که آب در دلش تکان نخورد
    و گرد و خاشاکی هم بر تنش ننشیند.


    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}




    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند








  14. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت دی 1348
    نوشته
    2,722
    مورد تشکر
    5,868 در 2,156 پست
    حضور
    23 روز 2 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    48



    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}



    و هنوز تمامت آرزو بر دلم نگذشته بود
    که سوارم - علی - از مقابل دیدگانم گذشت.

    به وضوح ، بی تاب شده بود
    از گریه ی برادر کوچک .

    از پدر رخصت خواست برای آوردن آب
    و اشاره کرد به دردانه ،
    که من بیش از این تضرع
    این کودک را تاب نمی آوردم.

    امام رخصت فرمود. اما سفارش کرد که تنها ،
    نه . لااقل بیست پیاده و سی سوار
    باید راه را بگشایند و شمشیرها
    را مشغول کنند تا دسترسی به شریعه میسر باشد.
    سوارم دو مشک را بر دو سوی من آویخت
    و ما به راه افتادیم .


    پدر ، عشق ، پسر {فرازهایی از زندگی حضرت علی‌اکبر علیه السلام}



    سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
    پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
    در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
    که با این درد اگر دربند درمانند درمانند








صفحه 1 از 6 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آشنایی و خواستگاری از نگاه اسلام
    توسط صدیقه طاهره در انجمن انتخاب همسر
    پاسخ: 73
    آخرين نوشته: 1395/05/07, 12:40
  2. مجموعه مداحی کربلایی مجید نریمانی
    توسط mammadecho در انجمن کلیپ صوتی
    پاسخ: 28
    آخرين نوشته: 1393/10/02, 13:10
  3. شهید زاده بودی که شهید شدی؛خاطراتی از شهید خلبان،عباس بابایی
    توسط fateme_d در انجمن برگی از دفتر زندگی ( زندگی نامه و خاطرات شهدا)
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 1392/12/10, 14:24
  4. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1392/10/10, 20:45
  5. جمع بندی چرایی ازدواج در بهشت و خلقت حور العین (موجودات ناشناخته)
    توسط محسن82 در انجمن بهشت و جهنم
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1392/09/28, 20:19

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود