صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: صدزن صد داستان

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    صدزن صد داستان




    یکی از زنان نمونه، مومنه صابر، آسیه است. حضرت آسیه دختر مزاحم، همسر فرعون بود. که خداوند عالم در قران مجید، این زن را به عنوان الگو و مثل افراد با ایمان؛ یاد کرده و در آیه 11 سوره تحریم می فرماید:« خداوند برای مومنان همسر فرعون را مثال و الگو آورد.» چنانچه کسی شخصیت سیاسی و اجتماعی ایشان را در ذهن خویش تصور نماید، و بداند که او همسر کسی بود ادعای خدایی داشت 1 و تمام زرق و برقهای مصر پهناور و مردم آن سامان در اختیار او بود متوجه می گردد وی چگونه خود را در برابر آن همه عوامل مادی نباخت. آسیه زنی است که در صحنه های خاص مورد عنایت خداوند قرار گرفته، و او را مادر مومنین لقب داده، و رسول گرامی اسلام ایشان را در ردیف حضرت فاطمه و خدیجه و مریم بهترین زنان اهل بهشت خوانده است. 2 هنگامی که واقعه دلخراش همسر و بچه های خزبیل به وقوع پیوست، خداوند عروج عارفانه آن زن پارسا و قهرمان را به دید آسیه گذاشت و ایمان آسیه از آن صحنه، قوی تر شد. 3 چون از نزدیک با چشمان خویش جنایات فرعون را می دید اعتراض کرد و گفت: وای بر تو ای فرعون! تا به کی در خواب غفلت فرو رفته ای و بندگان حقیقی خدا را می سوزانی؟! 4 فرعون گفت:« مگر تو هم در مورد خدایی من شک داری؟» آسیه گفت: مگر من به خدایی تو اعتقاد داشتم؟ من از روزی که موسی (ع) را از رود نیل گرفته، به پیامبری او معتقد شدم!» فرعون با شنیدن این سخنان اعتراض آمیز آن هم از ملکه دربار و همسر زیبا و مورد علاقه اش خیلی تعجب کرده او را به جنون نسبت داد و گفت: مگر دیوانه شده ای که اینگونه سخن می گویی؟ 5 آسیه گفت: دیوانه نشده ام، ولیکن به خدای موسی که خدای عالمیان است ایمان دارم، فرعون که انتظار نداشت چنین سخن اعتراض گونه از همسرش بشنود، و هرگز فکر نمی کرد که موسی (ع) پایگاه قوی و نیرومندی در دربار فرعون داشته باشد، به شدت تکان خورد، و احساس خطر کرد، سپس مادر آسیه را احضار و به او گوشزد کرد: « دخترت مانند آن زن آرایشگر (همسر خزبیل) دیوانه شده است، یا باید به پروردگار موسی کافر شود و با دستور می دهم که او را بکشند.» 6 مادر آسیه به گمان خود او را نصیحت کرد که دست از این آیین بردارد و گرنه همچون همسر خزبیل به سزا خواهد رسید! 1. فقال انا ربکم الاعلی، سوره نازعات آیه 24. 2. سیمای زنان در قرآن، ص109. 3. زنان نمونه، ص17. 4. زنان مرد آفرین تاریخ ص57. 5. سیمای زنان در قرآن، ص111. 6. زنان نمونه، ص18. آسیه گفت:« هرگز به خدای موسی کافر نخواهم شد.» فرعون آن چنان از جواب قاطع آسیه، خشمگین شد، دستور داد آسیه را به پشت بخوابانند، و هر یک از دستها و پاهایش را با میخ های بزرگ بر زمین بکوبند، سپس سنگ بزرگی را روی سینه اش بگذارند، ماموران چنین کردند و به این جهت فرعون را« ذوالاوتاد» گویند. فرعون خطاب به او گفت: ای آسیه بگو خدای موسی تو را از این شکنجه نجات بدهد، و آسیه در زیر شکنجه، سخت ناراحت بود، این خبر به موسی (ع) رسید، موسی (ع) به خدا عرض کرد:« خداوندا جان دادن را برای آسیه آسان کن. 1 » آسیه در آن حال بسیار سخت با ایمان راسخ که به خالق بی همتا داشت «الله،الله» می گفت و با خدایش مناجات پر معنایی داشت و نجوا می کرد:«رب ابن لی عندک بیتاً فی الجنة و نجنی من فرعون و عمله و نجنی من القوم الظالمین» « پروردگارا! خانه ای برای من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایی بخش!» در آن هنگام به آسیه الهام شد یک نگاهی به آسمان افکند، جایگاه و مقام خود را مشاهده نماید، آسیه به آسمان نگریست و دیدنیها را دید، آنچه را که دیگران نمی بینند او دید، به سخن دیگر خداوند پرده از چشم او برداشت و مقامش را به وی نشان داد، با رضایت کامل و خوشحالی تمام خندید، فرعون را متعجب ساخت فرعون گفت: « همسرم دیوانه شده است! در میان این همه سختی و شکنجه می خندد! 2 » و بدین طریق روح اوبه ملکوت اعلی پیوست، و جزء برترین زنان بهشت گردید، و مژده همسری رسول خدا (ص) در آن سوی عالم از آن خود ساخت 3 .

    1. زنان مرد آفرین تاریخ، ص57.

    2. اقتباس از زنان نمونه، ص19.

    3. سیمان زنان در قرآن، ص113.


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  2. تشکرها 2


  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    امام صادق(ع) فرمود:« بعد از اینکه حکمت خدا اقتضا کرد و حضرت یوسف به مقام سلطنت رسید، روزی از کوههای مصر می گذشت، زلیخا را دید پیر و شکسته شده سر راه نشسته گدائی می کند، حضرت یوسف ایستاد و فرمود: ای زلیخا، چه چیز تو را وا داشت بر اینکه با من چنین کردی؟ زلیخا گفت: زیبائی تو. یوسف گفت: اگر جمال پیامبر آخر الزمان را ببینی چه می کنی؟ او از من زیباتر و در اخلاق و خلقت و بخشش افضل است؟ زلیخا گفت: راست می گوئی. یوسف (ع) پرسید؟ از کجا می دانی که من راست می گویم. زلیخا گفت: برای اینکه با گفتن نام او محبت آن حضرت در دل من جا گرفت. خداوند عالم به حضرت یوسف(ع) وحی کرد: او راست می گوید(من هر کس که محبت پیامبرم در دلش جا گرفته باشد او را دوست می دارم) به یوسف خطاب شد به زلیخا بگو چون ایمان به پیامبر من آوردی هر چه می خواهی به تو عطا می کنم. زلیخا گفت من سه حاجت دارم. 1- جوانی به من برگردد. 2- ای یوسف تو شوهر من شوی. 3- در بهشت با تو باشم. خداوند به حضرت یوسف امر کرد با زلیخا ازدواج کند. شبی که حضرت یوسف خواست عروسی کند به نماز ایستاد و دو رکعت نماز خواند خدا را به اسم اعظمش قسم داد و خداوند جوانی و شادابی زلیخا را به او باز گرداند و چشمهایش را شفا داد به مانند همان زمانی که به یوسف عشق می ورزید 1 .

    1. اقتباس از قصص انبیاء و داستانهای آموزنده از حضرت یوسف و زیبا داستانهای از زنان.


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  4. تشکر


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    حضرت آمنه، دختر وهب بن عبد مناف، همسر عبدالله بن عبد المطلب مادر گرامی پیامبر بزرگوار اسلام (ص) است. وی به پاکی و عفت شهرت داشت. حضرت آمنه می فرماید: وقتی رسول خدا(ص) را حامله شدم هیچ اثری حملی در خود نیافتم و آن حالاتی که در هنگام حمل برای زنان پیش می اید برای ن بوجود نیامد هنگام ولادت به آسانی متولد شد و آزاری به من نرسید. هاتفی مرا ندا کرد بهترین بشر را به زمین گذاشتی و او را به خداوند متعال بسپار تا از شر ظالمان در امان دارد 2 . در هنگام تولد حضرت رسول اکرم (ص)، ایوان کسری شکافت و چند کنگره آن فرو ریخت، آتش آتشکرده فارس خاموش شد، دریاچه ساوه خشک گردید، بت های بتخانه مکه سرنگون شد، نوری از وجود آن حضرت به سوی آسمان بلند شد که شعاع آن فرسنگ ها راه را روشن کرد و انوشیروان و موبدان خواب وحشتناکی دیدند. 2. زیبا داستانهای از زنان بهشتی، ص9. حضرت آمنه می گوید: چون فرزندم متولد شد نور خیره کننده ای آشکار شد که شرق و غرب را روشن کرد و من در آن روشنایی قصرهای شام و بصری را دیدم. 1 عباس عموی پیامبر اسلام می گوید: من از کتف های آن حضرت نقش مهر نبوت را خواندم و پیوسته این احوال را پنهان می داشتم تا آن که از خاطرم محو شد و بعد از آن که به اسلام مشرف شدم حضرت رسول (ص) به خاطر من آورد 2 . 1. زنان نمونه، ص21. 2. زیبا داستانهایی از زنان بهشتی ص8.

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  6. تشکر


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    ورقه بن نوفل پسر عموی خدیجه (ع) از متفکران دانشمندان عرب بود، و بر اثر مطالعه دقیق کتابهای آسمانی دریافته بود که حضرت محمد(ص) با بانویی از قریش ازدواج می کند که آن بانو سرور زنان قوم خود و رئیس قبیله اش می باشد، و اموال خود را در راه پیشبرد اهداف حضرت محمد(ص) انفاق و ایثار می کند، و جانش را در این راه فدا می نماید. ورقه پیش خود چنین نتیجه گرفت که آن بانو همان دختر عمویش خدیجه (ع) است، چون اوصاف فقط در او وجود دارد، از این رو هرگاه ورقه نزد خدیجه (ع) می آمد به او می گفت: ای خدیجه به زودی به مردی می پیوندی که برترین و شریف ترین انسان سراسر زمین و آسمان ها است. حضرت خدیجه (ع) خوابی عجیبی دید، نزد پسر عمویش ورقه بن نوفل آمد و چنین بیان کرد: در خواب دیدم ماه از آسمان فرود آمد در کنار من افتاد، سپس هفت پاره شد. ورقه گفت: در تعبیر این خواب آن است که پیامبر آخر الزمان با تو ازدواج کند، و تو به سعادت همسری او نائل گردی، و از او دارای هفت فرزند می گردی. 3 و نیز حضرت خدیجه (ع) گفت: در خواب دیدم خورشید در بالای کعبه چرخید و کم کم پایین آمد و در خانه من فرو نشست. ورقه گفت: تعبیر خواب چنین است که به زودی با مردی بزرگ که شهرت جهانی می یابد، ازدواج خواهی کرد. 4 بعد از مدتی از این ماجرا گذشت حضرت خدیجه (ع) درباره ازدواج جهت مشورت نزد ورقه بن نوفل آمده بود، چون احساس کرد که زمانش فرا رسیده، ورقه گفت: در نزد من نوشته ای از عهد حضرت عیسی (ع) است که در آن طلسم ها و سرنوشت های قطعی به کار رفته است. 3. حضرت خدیجه اسطوره ایثار و مقاوت، ص40. 4. همان کتاب. ورقه گفت: آبی حاضر کن. حضرت (ع) آن حاضر کرد. ورقه آن نوشته را خواند و بر آن دمید، و به خدیجه (ع) گفت: با این آب غسل کن. ورقه کلماتی از دو کتاب آسمانی زبور و انجیل در لوحی نوشت و آن را به خدیجه (ع) داد و گفت: این نوشته را هنگام خواب زیر سر خود بگذار، که چنین کنی، شوهر حقیقی تو در عالم خواب نزد تو می آید، تو او را می شناسی و به اسم و کنیه و ویژگیهای او آگاه می شوی. خدیجه (ع) طبق دستور پسر عمویش ورقه عمل کرد، و خوابید، در عالم خواب دید، مردی سوار از خانه ابوطالب بیرون آمد که قامتی معتدل و چشمی سیاه و گشاده، ابروانی نازک، لبهایی سرخ، گونه های گلرنگ داشت، و دارای مداحت و درخشندگی بسیار بود، در بین دو شانه اش علامتی وجود داشت، و پاره ابری بر سر او سایه افکند، و بر اسبی سوار بود که لگام او از طلا، و زین او آمیخته به جواهرات گوناگون، چهره ای همچون آدمیان داشت، موهای دمش گوناگون و پاهایش همچون پاهای گاو، و اندازه یک گام او را به اندازه دید چشمش بود، و باسوار جست و خیز داشت. بعد از این خواب دیگر نخوابید تا اینکه بامداد نزد پسر عمویش ورقه آمد و در حالی که هیجان زده بود به پسر عمویش صبح به خیر گفت. ورقه گفت: ای خدیجه! گویا شب گذشته خوابی را دیده ای؟ خدیجه (ع) فرمود: آری برایش کاملاً توضیح داد. ورقه گفت: اگر این خواب را دیده ای، به سعادت و پیروزی رسیده ای، زیرا آن شخصی را که در عالم خواب دیده ای، دارای تاج کرامت است و در روز قیامت از گنهکاران شفاعت کند، سرور آقای عرب و عجم حضرت محمد بن عبدالله (ص) می باشد 1 . 1. حضرت خدیجه (ع) اسطوره ایثار مقاومت، ص66.

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  8. تشکر


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    آیت الله آقای حاج «محمد علی اراکی» یکی از علماء بزرگ حوزه علمیه قم است، کسی در تقوی و عظمت مقام علمیش تردید ندارد، مولف کتاب گنجینه دانشمندان در جلد دوم صفحه 64 نقل می کند. معظم له فرمودند: دخترم که همسر حجة الاسلام آقای حاج سید آقای اراکی است می خواست به مکه مکرمه مشرف شود و می ترسید نتواند، در اثر ازدحام حجاج طوافش را کامل و راحت انجام دهد. من به او گفتم: اگر به ذکر «یا حفیظ یا علیم» مقاومت کنی خدا به تو کمک خواهد کرد. او مشرف به مکه شد و برگشت، در مراجعت یک روز برای من تعریف می کرد که من به آن ذکر تکرار می کردم و بحمدالله اعمالم را راحت انجام می دادم. تا انکه یک روز در هنگام طواف، بوسیله جمعی از سوداینها ازدحام عجیبی را در طواف مشاهده کردم. قبل از طواف با خود فکر می کردم که من امروز چگونه در میان این همه جمعیت طواف کنم، حیف که من در اینجا محرمی ندارم، تا مواظب من باشد، مردها به من تنه نزنند، ناگهان صدائی شنیدم! کسی به من می گوید: متوسل به «امام زمان» (ع) بشو تا بتوانی راحت طواف کنی. گفتم:« امام زمان» کجا است؟ گفت: همین آقا است که جلو تو می روند. نگاه کردم دیدم، آقای بزرگوار پیش روی من راه می رود و اطراف او قدر یک متر خالی است و کسی در آن حریم وارد نمی شود. همان صدا به من گفت: وارد این حریم بشو و پشت سر آقا طواف کن. من فوراً پا در حریم گذاشتم و پشت سر حضرت ولی عصر (ع) می رفتم و به قدری نزدیک بود که دستم به پشت آقا می رسید! آهسته دست به پشت عبای آن حضرت گذاشتم و به صورتم مالیدم، و می گفتم آقا قربانت بروم، ای «امام زمان» فدایت بشوم، و به قدری مسرور بودم، که فراموش کردم، به آقا سلام کنم. خلاصه همین طور هفت بار طواف را بدون آنکه بدنی به بدنم بخورد و آن جمعیت انبوه برای من مزاحمتی داشته باشد انجام دادم. و تعجب می کردم که چگونه از این جمعیت انبوه کسی وارد این حریم نمی شود 1 . 1. ملاقات با امام زمان (ع)، ص95.

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  10. تشکر


  11. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    جناب آقای دکتر محمد حسن ضرابی مولف کتاب دیدار با امام زمان (عج) در مکه و مدینه چنین می نویسد: صدیق بزرگوار، عاشق و دلسوخته امام زمان (ع) حضرت آیت الله حاج شیخ علامه آیت اللهی دامت برکاته در تاریخ 11/1/76 جریان چندین تشریف خودشان را به محضر والای امام زمان (ع) که در سفرهای حج اتفاق افتاده برایم نقل نمودند که به تناسب از آنها استفاده شده است. قضیه زیر مربوط به ایشان می باشد. در سفر چهارم که سال 1358 یا 1359 شمسی به اتفاق عده ای از دوستان به حج مشرف شده بودیم پس از رسیدن به جده و استقرار در مدینه الحاج، نشسته بودیم که دیدم پس از رسیدن به جده و استقرار در مدینه الحاج، نشسته بودیم که دیدم خانمی صدا می زند: آقای علامه، آقا علامه بلند شد و نزد او رفتم پرسیدم: چه کار دارید؟ گفت: من از اهالی اطراف کرمانشاه هستم. چند سال است که قصد داشته ام به مکه مشرف شوم، آقا امسال به من اجازه داده و توصیه کرده اند که مناسک و اعمال را با شما و براهنمایی شما انجام دهم پرسیدم: پدرتان هم همراه شما هستند؟ گفت: آقایی را که می گویم منظورم امام زمان (ع) هستند و مژده داده اند که در این سفر خدمتشان می رسیم. وقتی که با ایشان بیشتر آشنا شدم متوجه شدم خانمی است که ارادت بسیار فراوانی به حضرت دارد و در مسیر رضای امام زمان (ع) زندگی می کند. نامش فاطمه و به دلیل علاقه زیاد به آن حضرت به فاطمه الزمان یا فاطمه صاحب الزمانی می گفتند. از اینکه حضرت چنین مژده ای داده و عنایتی فرموده اند بسیار خوشحال شدم لذا در تمامی مراحل انجام اعمال حج بیاد خدمت حضرت بودم اعمال تمام شد اما اثر و خبری ندیدم. شب عید غدیر که قرار بود کاروان ما فردا صبح به طرف مدینه منوره حرکت نماید با اتفاق دوستان و همین خاتم به مسجد الحرام، موقع برگزاری نماز عشاء به مسجد الحرام رسیدیم. پس از طواف و نماز طواف، سعی صفا و مروه، تقصیر انجام داده برگشتم و طواف نساء را شروع کردیم. در حین انجام طواف نساء می دیدم که این خانم آرام آرام راه می رود و با حال بسیار خوش حضرت را صدا می زند و مرتب اشک می ریزد، در نتیجه، من هم منقلب شده و امام زمان (ع) را صدا می زدم و اشک می ریختم. چند نفر از دوستان هم با ما در حال طواف بودند، در دور آخر کنار حجر اسماعیل ناگهان آقایی را دیدم که جلوی من آمد و مرا در بغل گرفت و فرمود: مرحبا بک یعنی احسنت بر تو. سپس ایشان مرا بوسید. من هم او را بوسیدم. ولی دقیقاً ایشان را شناختم. در عین حال مواظب بودم که طواف به هم نخورد. پس از طواف نساء، نماز طواف نساء را خواندیم، چون می بایست این خانم را به کاروان خودش می رساندیم بلند شد و حرکت کردیم. این خانم به من گفت: حاج آقا وعده امام زمان (ع) امشب تحقق پیدا کرد. گفتم: چطور؟ گفت: از اول طواف نساء تا پایان طواف حضرت همراه ما بودند و من دیدم در شوط هفتم در کنار حجر اسماعیل شما را در بغل گرفتند. در این موقع بود که متوجه شدم آن آقا، امام زمان (ع) بودند و از اینکه همان موقع حضرت را نشناخته بودم متاثر شدم. حاج آقا علامه می فرمودند: این خانم چند ماه بعد به اتفاق شوهرش که روحانی و احتمالاً نامش آقا شیخ محمد بود به دیدن من آمدند همسر این خانم نیز از دوستان و منتظرین واقعی حضرت بود و مکرر خدمت حضرت رسیده اند 1 .

    1. بانوانی که نور را دیدند، ص105.


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  12. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    مرحوم عراقی در دارالسلام از یکی از صلحا و خوبان حکایت والده خود را که اهل آمل مازندران بود و شوق بسیار زیادی برای تشریف به خدمت امام زمان (ع) داشته نقل می کند: بسیار شوق تشرف به محضر مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداء را داشتم، مطالبی داشتم که دلم می خواست از وجود مقدس بخواهم، عصر پنجشنبه به زیارت اهل قبور به مکانی که در آمل، مصلی نام داشت رفته و بالای قبر برادرم نشستم و بسیار گریستم که ضعف بر من غلبه کرد و عالم به نظرم تاریک شد، برخاستم متوجه زیارت امامزاده جلیل القدر امامزاده ابراهیم (ع) شدم. ناگهان در اثناء راه در کنار رودخانه انواری به رنگهای مختلف مشاهده کردم که موج مانند صعود و نزول می آیند، قدی پیش رفتم دیگر آن نور را ندیدم ولی مردی را دیدم که آنجا نماز می خواند و در حال سجده است، با خود گفتم باید این مرد یکی از بزرگان دین باشد و بایستی او را بشناسم. پیش رفتم و ایستادم تا آنکه از نماز فارغ گردید، سلام عرض نمودم جواب فرمود. گفتم: شما کیستید؟ توجهی به من نفرمود، اصرار کردم، فرمود: چکار داری به تو که دخلی ندارد، من غریبم. او را بعد از آنکه قسم دادم و به معصومین (ع) رسید فرمود که: من عبدالحمیدم. عرض کردم: برای چکار اینجا تشریف آوردید؟ فرمود: برای زیارت خضر آمده ام. عرض نمودم. خضر کجاست؟ فرمود: قبرش آنجا است و اشاره به سمت بقعه ای فرمود که نزدیک آنجا بود و معروف به قدمگاه خضر نبی است که شبهای چهار شنبه شمع زیادی آنجا روشن می نمایند. عرض کردم: می گویند هنوز خضر زنده است. فرمود: این خضر نه آن خضر است بلکه این خضر پسر عموی ما است و امامزاده است. با خود فکر کردم که این کرد بزرگی است و غریب خوبی است، او را راضی کرده به خانه برده تا مهمان ما باشد، دیدم از جای برخاست که تشریف ببرد و زیر لب دعائی می خواند، گویا به من الهام شد که او حضرت حجت ارواحنا فدا می باشد و چون می دانستم آن حضرت در گونه مبارک خالی دارد و دندان پیش گشاده است، برای امتحان و تصدیق این گمان به صورت انورش نظر کردم، دیدم دست راست را جلوی صورت قرار داده بود، عرض کردم: نشانه ای از شما می خواهم. بلافاصله دست مبارک را کنار برده و تبسم فرمودند هر دو علامت را آنچنان که شنیده بدم مشاهده کردم یقین پیدا کردم که همان بزرگوار است، مضطرب شدم و گمان کردم که آن حضرت ظهور فرموده. عرض کردم: قربانتان گردم آیا کسی از ظهور شما مطلع گردیده؟ فرمود: هنوز وقت آن نرسیده و روانه گردید. از شدت اضطراب و ترس دست و پایم از حرکت بازمانده بود ندانستم چه بگویم وچه حاجت بخواهم، اینقدر توانستم عرض نمایم که: فدایت شوم، اذن بدهید پای مبارکتان را ببوسم. سپس براه افتادند، هر چه فکر کردم از نهایت ترس خود و کمبود وقت چیزی از حوائجم به خاطر نیامد مگر آنکه، عرض کردم. آقا آرزوی آن دارم که خدا به من پنج فرزند عنایت فرماید که بنامهای پنج تن آل عبا آنها را نام بگذارم، که ایشان در بین راه دستهای مبارکشان را بلند کرده اند برای دعا کردن و فرمودند: انشاء الله. دیگر هر چه سخن گفتم و التماس نمودم اعتنائی نفرمود تا آنکه داخل قبر مذکور شدند مهابت آن بزرگوار و ترس مانع شد که داخل آن بقعه شوم، گویا راه مرا بستند و ترس بر من غلبه نموده بسیار می لرزیدم و می ترسیدم، به تنهائی بر در بقعه که یک در بیشتر نداشت عقب ایستادم که شاید بیرون آید. مدتی طول کشید و بیرون نیامدند، اتفاقاً در ان اثناء زنی را دیدم که می خواهد به آن قبرسان برود او را صدا زدم خواستم که او با من همراه شود و با هم داخل بقعه شویم، او قبول نموده داخل شدیم ولی کسی را ندیدم هر چه از داخل و خارج نگاه کردیم اثری ندیدم با آنکه بقعه مذکور در دیگری نداشت. از مشاهده این غرائب حالم دگرگون شد و نزدیک بود غش کنم لذا مرا به خانه رسانیدند. در همان ماه به برکت دعای آن حضرت باردار شده و خدای تعالی فرزندی به نام محمد به من عطا فرمود و سپس علی و بعد از او فاطمه و بعد حسن متولد گردیدند که حسن فوت شد ولی بالحاح و استغاثه حسن و حسین را به هم خدای تعالی عنایت فرمود 1 .

    1. ملاقات بانوان با امام زمان (ع)، ص247.


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  13. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    جناب آقای صادق محمدی از خانمشان نقل نمودند که می گفت: مدتها در آرزوی دیدار و ملاقات امام زمان (ع) بسر می بردم و روز به روز آتش و عشق ملاقات آن امام همام زیادتر می شد تا اینکه ایام روضه خوانی و سوگوای برای اباعبدالله(ع) فرا رسید و ما در دو ماه محرم و صفر ده روز برای حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) مجلس روضه خوانی داشتیم و روز آخر نهار می دادیم. یک سالی که مجلس داشتیم قبل از برگزاری مجلس رو به قبله نشستم و از حضرت بقیة الله- ارواحناه فداه- خواهش و تمنا نمودم که به مجلس ما تشریف بیاورند. لااقل بخاطر جدشان امام حسین (ع) ما را سرافراز کنند. به دلم الهام شد که خبری خواهد شد. از روز اول بالای مجلس پتوی نوی را چهار لا کردم و پشتی بسیار خوبی وتازه که هنوز استفاده نکرده بودم بالای آن پتو گذاشتم و به شوهرم گفتم، هیچ کس بر این پتو نشیند. اینجا را برای امام زمان - ارواحناء فداء- گذاشته ام که اینجا بنشینید. من (آقا محمدی) می گوید: تبسمی کردم و گفتم: چشم! سپس آقای محمدی از همسرشان نقل کردند که می گفت: هر روز داخل مجلس مردانه را از پشت پرده نگاه می کردم که آقا تشریف آوردند یا نه؟ ولی خبری نمی شد تا اینکه روز آخر که می خواستم نهار بدهم و من در آشپزخانه مشغول آماده کردن وسائل پذیرای بودم، دلم شکست و شروع به گریه کردن و کار کردن، تا اینکه سفره را پهن کردند، در این اثناء از پشت پرده نگاه کردم دیم سید معممی با یک دنیا جلالت و مهابت روی آن پتو نشسته است و همه مردم و حضار، مشغول صحبت بودند و به آن آقا توجهی نمی کردند تا حتی همسرم که عادتاً از افرادی که وارد می شدند استقبال می نمود و خوش آمد می گفت به او بی توجه بود، خیلی تعجب کردم. یکی از خانم ها به من گفت چه عطر عجیبی امروز مجلس شما را فرا گرفته روزهای قبلی چنین عطری را نمی فهمیدیم. دیدم راست می گوید. عطر عجیبی فضای منزل را فرا گرفته است غذا آماده شد و مهمانان مشغول غذا خوردن شدند از لای پرده دیدن آن آقا با دست مبارکشان چند لقمه غذا خوردند و گه گاهی بطرف آشپزخانه نگاه می کردند و تبسم می نمودند. بعد از غذا یکی از علما مشغول دعا کردن شد دیدم آن اقا دستهای مبارک را بلند کرد و آمین گفتند همانطور که مشغول سفره جمع کردن بودیم و ظرفها را پشت پرده می گریستم هنوز کسی از مجلس خارج نشده بود آن آقا را ندیدم. زود همسرم را صدا زدم به او گفتم چرا آقا را بدرقه نکردی. گفت: کدام آقا! گفتم: همان شخصی که روی پتو نشسته بود. گفت: کسی آنجا نبود. گفتم: چرا آقا سیدی با این خصوصیات آنجا نشسته بودند و هیچ کس از شما مردها به او توجه نمی کردید و تنها غریبانه نشسته بود. تا این را گفتم دیدم همسرم متحول شد و گفت: این عطر عجیب از آن آقا بود؟! گفتم: بله. گفت: ولی من و افراد مجلس او را ندیدیم. خبر میان مجلس پخش شد آن روز تا غروب مردم گریه می کردند فریاد یا صاحب الزمان سر می دادند 1 .

    1. ملاقات بانوان با امام زمان (ع)، ص212.


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  14. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    در ایام کودکی علی (ع)، ابوطالب به فاطمه بنت اسد فرمود: من علی را دیدم که بتها را می شکند! می ترسم بزرگان قریش از این کار مطلع شوند. فاطمه گفت: شگفتا! من تو را از امری عجیب تر از این خبر می دهم. هنگامی که علی (ع) در شکم من بود وقتی از مکانی که بتهای قریش در آن نصب شده بودند می گذشتم پاهایش را با شدت در دل من می نهاد و نمی گذاشت که من به محل بتها نزدیک شوم در حالی اینکه من برای عبادت خدا دور خانه کعبه طواف می کردم، نه برای بتها 2 . 2. اثبات الهداة به نقل ار زیبا داستانهایی از زنان بهشتی، ص12. فاطمه بنت اسد وقتی در ابتداء درد زایمانش قرار گرفته بود، حضرت ابیطالب (ع) به او فرمود: «چه شده است؟» او گفت:« من دردی احساس کردم و دعا خواندم. فعلاً آرام شده ام.» حضرت ابیطالب(ع) فرمود: اجازه بده بروم زنهای آشنا را خبر کنم تا تو را کمک نمایند. حضرت فاطمه بنت است گفت: هر طوری شما صلاح می دانید. حضرت ابیطالب(ع) می گوید: من زمانی که برخاستم تا از خانه بیرون بروم هاتفی از گوشه خانه مرا صدا زد و گفت ای ابوطالب! صبر کن! نباید دست ناپاکی به بدن ولی خدا برسد. بعد از این قضیه فاطمه بنت اسد برای التجاء به خدای تعالی بسوی خانه کعبه حرکت می کند و قتی کنار خانه کعبه قرار می گیرد ناگهان دیوار شکافته می شود و او وارد خانه کعبه می گردد. فاطمه بنت اسد می گوید: زمانی که وارد کعبه شدم مشاهده نمودم چهار زن مجلله ایستاده اند و از ورودم استقبال کردند. آنها لباسهای حریر سفیدی پوشیده بودند و خوشبوتر از مشک بودند. همه دست جمعی به من سلام کردند و گفتند:« السلام علیک یا ولیة الله» من هم جواب سلام او را دادم، بعداً نشستم، آنها هم در مقابل من نشستند و با کمال محبت در زایمان به من کمک کردند. ناگهان دیدم فرزندم که صورتش مانند خورشید می درخشد متولد شد. او در همان لحظه اول سر به سجده گذاشت و گفت: «اشهد ان لا الا الله و ان محمداً رسول الله و اشهد ان علیاً وصی محمد رسول الله و بحمد یختم الله النبوة وبی یتم الوصیه، و ان امیر المومنین.» (یعنی: شهادت می دهم که نیست معبودی جز خدا و بدرستی که محمد فرستاده خدا است و شهادت می دهم که علی، وصی محمد فرستاده خدا است و به محمد ختم کرده است خداوند، نبوت را، به من تمام کرده است وصایت را، و من امیر المومنین هستم.) سپس مشخص شد که این زنها حضرت حوا و حضرت مریم و سومی آسیه زن فرعون و چهار می مادر حضرت موسی (ع) فاطمه بنت است تا سه روز در خانه کعبه از جانب خدای تعالی بوسیله این چهار زن و ملائکه مقرب با میوه های بهشتی پذیرایی می شد و روز چهارم اراده فرمود که از خانه کعبه بیرون بیاید. حضرت ابیطالب(ع) که چهار روز بود در انتظار همسر و فرزند عزیزش لحظه شماری می کرد و پشت دیوار کعبه انتظار می کشید ناگهان دید که دوباره دیوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد در حالی که فرزندش امیر المومنین (ع) در آغوشش مانند خورشید می درخشید از خانه کعبه بیرون آمد. حضرت ابیطالب (ع) وقتی که چنین صحنه شگفت انگیزی را از نزدیک مشاهده کرد ناخود آگاه جلو رفت و فرزند دلبندش را در آغوش کشید و دست فاطمه بنت اسد را گرفت و در سرزمین ابطح کنار خانه کعبه ایستاد و در حال مناجات با خدای قادر، گفت: یا رب یا ذالغسق الدجی والقمر المبتلح المضی بین لنا من حکمک المقضی ماذاتی فی اسم ذاالصبی یعنی «ای پروردگار شبهای تاریک و ظلمانی او از صاحب ماه تابان! درباره نامگذاری این پسر، حکم و فرمان حتمی خودت را بیان فرما.» ناگهان لوحی دیده شد که این اشعار رویش نوشته شده بود: حصصتما بالولد الزکی والطاهر المنتجب الرضی فاسمه من شامخ علی علی اشتق من العلی یعنی:« به شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه بنت اسد) فرندی پاک و طاهر و مورد رضایت خودم عنایت کردم. پس نام او را از مقام شامخ و از اسم خودم، علی برگزیدم.» می گویند: این لوح به خانه کعبه آویزان بود تا زمانی که هشام بن عبدالملک آن را از خانه کعبه برداشت و از بین برد. آن خانم ها همچنان همراه فاطمه بنت اسد بودند و آن حضرت را بدرقه می کرده اند تا به خانه حضرت ابوطالب (ع) رسیدند. حضرت ابوطالب(ع) می گوید: من سخنان آنها را که درباره علی (ع) می گفتند که او طاهر است و اگر ما بخواهیم او را شستشو کنیم به او جسارت کرده ایم، را می شنیدم 1 . 1. همان کتاب.

    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  15. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,156
    مورد تشکر
    31,463 پست
    حضور
    160 روز 9 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    روایت کرده اند زمانی که رحلت و احتضار بانوی عفت و عصمت فرا رسید، حضرت امیر نزد فاطمه طاهره تشریف آورد شرح «حله بهشتی» از آن کریمه دو عالم پرسید، در جواب حضرت فاطمه (ع) گفتند: در این دستمال بسته، حیر سبزی است و در آن ورقه سفیدی می باشد که چند سطر نوشته شده و نور آن لامع 2 است حضرت علی (ع) فرمودند در آن چه نوشته شده یا بنت خدیجه الکبری، عرض کرد یا سفینة النجاة و یا ابن عم رسول الله زمانی که پدرم مرا به شما ترویج نمود و خبر داد که عقد من در زیر درخت طوبی واقع شده و آن درخت نثار خود را نمود، من دو جامعه کهنه و نو داشتم و بر سجاده عبادت نشسته بودم در شب عروسی، ناگهان سائلی فریاد زد یا اهل بیت النبوة و معدن الخیر و الفتوة امشب اگر جامه کهنه دارید به من بدهید که من فقیرم؛ پس 2. لامع:« بکسر میم»، درخشان، درخشنده. من آن جامعه نو را به او دادم، چون صبح شد رسول اکرم با چهره نورانی وارد حجره من شدند و فرمودند: تو جامه نو داشتی چرا نپوشیدی عرض کردم شما نفرمودید هر آنچه صدقه می دهید باقی می ماند، من آن را صدقه دادم. حضرت رسول اکرم در جواب فرمود اگر جامه کهنه را می دادی و نو را می پوشیدی برای شوهرت بهتر بود از طرفی وضعیت فقیر را هم مراعات کرده بودی، من عرض کردم در این عمل اقتدا به شما کردم وقتی که مادرم حضرت خدیجه همسر شما شد هر چه داشت همه را در راه شما بذل نمود. همچنین سائلی به شما رسید شما تنها پیراهن خود را به سائل دادید و خود را به حصیری پیچیده و از این امور بسیاری بجا آوردید تا اینکه جبرئیل نازل شد این آیه را آورد:« و لا تبسطها کل البسط فتعقد ملوماً محسوراً» 1 . در این هنگام رسول الله (ص) گریست مرا به سینه خود چسبانید آنگاه فرمود جبرئیل آمده به تو سلام می رساند عرض می کند به فاطمه بگو هر چه می خواهد طلب نماید هر آنچه در آسمان و زمین رخواهی به تو داده خواهد شد. به او بشارت بده که من او را دوست دارم. به من فرمود: دخترم! پروردگارت به تو سلام رسانیده، می گوید: هر آنچه می خواهی طلب کن. پس من عرض کردم همانا استدعای من زیارت لقاء پروردگار است در دارالسلام پس پدرم فرمود دست خود را بلند کن. دستهایم را بالا بردم و حضرت نیز دستهای مبارکش را بالا برده به طوری که سفیدی زیر بغل آن حضرت نمایان شد، دعا در حق امت و طلب مغفرت نمود. «اللهم اغفر لامتی» من آمین گفتم آنگاه جبرئیل گفت خداوند عالم فرمود: گناهان امت ترا آمرزیدم وقتی که محبت به فاطمه و پدر فاطمه و اولاد فاطمه داشته باشند. پس جبرئیل آمین این حریر سبز (حله بهشتی) را آورد که در آن رقعه سفیدی می باشد که به قدرت تعالی در آن نوشته شده است: «کتب ربکم علی نفسه الرحمة». 2 «جبرئیل و میکائیل شاهر شدند و پدرم به من فرمود آن را ضبط نمایم. و زمان رحلت وصیت کنم که آن را در قبرم گذارند وقتی که روز محشر برپا شد و زبانه آتش شعله کشد به پدرم دهم تا طلب کند آنچه را که خداوند متعال وعده داده است 3 .
    1. سوره اسراء، آیه 29، «خیلی دستهایت را نگشای که بعد سرزنش شده و حسرت زده بنشینی». 2. ریاحین الشریعه، ج1، ص104. 3. ریاحین الشریعه، ج1، ص104.


    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود