جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آیا معرفت به «وحدت وجود» علم حضوری است یا حصولی؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۶
    نوشته
    102
    مورد تشکر
    108 پست
    حضور
    5 روز 5 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    آیا معرفت به «وحدت وجود» علم حضوری است یا حصولی؟




    عرض سلام و خسته نباشید

    این حقیر مدتی است که بدون اینکه قبلا سابقه مطالعه در خصوص وحدت وجود را داشته باشم (بعد از اینکه مدتها درگیر تناقضات ظاهری قران با عقل ،علم و اخلاق بودم و تقریبا به کفر رسیدم )این معرفت به طور خود جوش به ذهنم خطور کرده و تقریبا تمام شبهات مطرح شده به یکباره حل گردید در حقیقت متوجه شدم رمز حل تمام معضلات معرفتی در وحدت وجود نهفته که همان شناخت دقیق خداست در مرتبه وجودی انسان .
    لذا اگر مایل باشید دوست دارم دانسته های درونی خود را به نقد اساتید و کارشناسان این رشته بسپارم تا صحت و سقم این دریافتها روشن گردد .

    آیا معرفت «وحدت وجود» یک علم اکتسابی است یا یک علم الهی و حضوری است ؟

    با درود
    بنده منظورم از امدن به این سایت محک خوردن و نقد یافته هایم میباشد و الا خود بهتراز هر کسی میدانم که وحدت وجود معرفتی درونی و حضوری است و طرح این سوال تنها من باب باز کردن بحث بود .(البته این حضوری بودن میتواند هم رحمانی باشد و هم نفسانی و تمرکز اصلی من در این جهت است )
    این بار سوال را مشخص تر بیان میکنم : از نظر شما مشخصه و نشانه کسی که وحدت وجود را شخصا و بدون استاد و مطالعه کسب کرده باشد چیست و چگونه باید به صحت ادعای چنین شخصی پی برد ؟
    البته اگر تمایلی به پاسخ ندارید مسئله ای نیست .پس شما طبق مطالبی که در ادامه بیان میشود سوال بفرمایید تا بنده جواب دهم زیرا منظور اصلی بنده محک یافته های خودم میباشد نه اینکه برعکس بخواهم داشته های دیگران را محک بزنم و این اساسا با اساس تفکر ما هم خوانی ندارد زیرا محور وحدت وجود نفی خود و دیگر خواهی است نه بالعکس .

    برای اینکه عرصه قضاوت و پاسخ شما را مشخص تر کنم لازم به توضیح است که بنده هیچونه ادعایی مبنی بر انجام اعمال خارق العاده و...نداشته و ندارم همچنن هیچگونه ادعای علم و فضل نیز ندارم (نه دانشگاهی و نه حوزوی )البته ادعای بیسوادی هم ندارم بلکه تحصیلاتم د ر حد معمولی است ولی به طور یقین داشته های قبلی بنده هیچ ربطی به این نوع از معرفت ندارد لذا شما اگر در این حیطه معلوماتی دارید(چه حضوری چه از طریق مطالعه اقوال مدعیان این علم ) به طور ساده و غیر تخصصی ولی در عین حال کاربردی و محتوایی میتوانید داشته های بنده را محک بزنید .
    البته بنده طی این یک سال در سایتهای مختلفی از جمله خدا باوران و نا خدا باوران این باورهارا جهت نقد نقادان مطرح کرده ولی هنوز نقد علمی بر ان نیافتم لذا تصمیم گرفتم این داشته ها را در مکانی تخصصی تر بیان کنم باشد که شما در این زمینه بتوانید کمکی به بنده بنمایید .
    جهت اطلاع شما از کاربردهای این معرفت به اختصار نمونه های عرض میشود و شما در هر جنبه که مایل بودید میتوانید سوال بفرمایید
    ۱.اثبات وجود خدا و صفات بارز ان
    ۲.تفسیر وحدت اندر کثرت وجود به گونه ای که ایرادات و کج فهمی های گذشته را نداشته باشد و با توحید ادیان هم سو باشد
    ۳.مشخص کردن فلسفه و چرخه خلقت
    ۴.حل حدوث و قدم عالم
    ۵.بیان جایگاه جبر و اختیار و به طبع ان بحث خیر و شر و ارتباط منطقی ان با خالق هستی
    ۶.مرتبط کردن تمام دستاوردهای علمی و ارتباط منطقی در مراتب وجوددر جهت نشان دادن خصوصیات علم مطلق (مثلا از دل فرگشت میتوان اخلاق و عرفان هم سو با ادیان بیرون کشید )
    ۷.بیان جایگاه انسان هم سو با تعالیم انبیا در نظام هستی با بیان فلسفی
    ۸.بیان چگونگی ارتباط خالق هستی با کل موجودات عالم از طریق وحی و الهام و مراتب ان
    ۹.بیان نحوه وحی به انبیا و معنی تزیل علم الهی به مرتبه بشریت (یعنی کتب الهی علم تزیل یافته الاهی است نه کلام مستقیم خدا که توجه به این امر بسیاری از ایرادات منکران را برطرف میکند )
    ۱۰.حل منطقی تناقضات ظاهری بین دین و علم که جدیدا دستاویز مخالفان ادیان و خدا پرستی است به این معنی که در نظام هستی معارف دارای مراتب مختلف هستند و هر معرفتی راه مشخص به خود را دارد پس راه کشف قوانین طبیعی راه کوشش و خطاست و راه کشف قوانین فرا مادی تزکیه نفس و نفی خود و دیگر خواهی است که در راس ان انبیا قرار دارند پس نمی توان توقع داشت انبیا قوانین علوم طبیعی را برای بشر وا گو کنند .
    .......
    مطالب بسیار است ولی انچه بنده عمیقا درک کردم این است که اگر مرحله اول یعنی خداشناسی به درستی درک شود به تبع ان تمام گره های معرفتی یکی بعد از دیگری حل خواهد شد و این معرفت حاصل نمی شود مگر با خود شناسی و خود شناسی میسر نمی شود مگر با نفی خود و دیگر خواهی که در حقیقت همان باطن و جوهره ادیان است .
    نکته دیگر اینکه بر عکس عقیده کسانی که وحدت وجود را منافی روش ائمه (ع)و قران میدانند (البته این مطلب را به تازگی متوجه شدم و بسیار باعث تعجب بنده بود ) بنده این معرفت را تنها با عمل به قران و عشق ائمه (ع) درک کردم و منبع و مرجعی دیگر نداشته و ندارم و حتی در عمرم یک نه عارف دیدم و نه صوفی و نه مربی اخلاق بلکه تنها به دستور قران و تبعیت از قران ناطق حضرت علی (ع) به این نتایج رسیده ولی البته فعلا هیچ ادعایی جز طرح این وادرات جهت نقد ندارم و تنها بعد از اثبات است که میتوان ادعا کرد که ایا چیزی حاصل شده یا خیر و بنده فعلا هیچ ادعایی ندارم و از هر ناقدی از قبل سپاس گذارم زیرا از دو حال خارج نیست یا از نقد موفق بیرون میاییم و یا اینکه به لطف نقد کارشناسان عزیز و محترم از توهمات خود اگاه میشوم و درهر صورت از هر ناقدی سپاس گذار خواهم بود .
    با سپاس
    ویرایش توسط معین : ۱۳۹۶/۰۱/۲۹ در ساعت ۲۲:۱۷

  2. تشکرها 2


  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    5,295
    مورد تشکر
    10,847 پست
    حضور
    173 روز 2 ساعت 50 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    1
    گالری
    18




    با نام و یاد دوست







    آیا معرفت به «وحدت وجود» علم حضوری است یا حصولی؟








    کارشناس بحث:استاد صدیق
    سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

    عشق محمد بس است و آل محمد



    آیا معرفت به «وحدت وجود» علم حضوری است یا حصولی؟


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    نوشته
    366
    مورد تشکر
    715 پست
    حضور
    6 روز 19 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط aletaha نمایش پست
    بنده منظورم از امدن به این سایت محک خوردن و نقد یافته هایم میباشد و الا خود بهتراز هر کسی میدانم که وحدت وجود معرفتی درونی و حضوری است و طرح این سوال تنها من باب باز کردن بحث بود .(البته این حضوری بودن میتواند هم رحمانی باشد و هم نفسانی و تمرکز اصلی من در این جهت است )
    باسلام و عرض ادب
    خیلی مسرورم از اینکه این محفل را برای طرح مباحث و نظرات خود انتخاب کردید.
    اما در مورد مطالبی که فرمودید.
    در بین مطالبی که ارائه شد، هنوز تبیین و توضیح کافی برای ادعاهایی که به عنوان فواید و نتایج وحدت وجود و نیز اینکه وحدت وجود را به شخصه درک کردید و صد البته اینکه تلقی شما از وحدت وجود چیست بیان نشده است.
    بنابراین منتظر می مانیم تا نکات خود را تکمیل کنید و بخصوص این سه نکته را مشخص کنید و بیان کاملی برای آن ارائه کنید تا بتوان در مورد آن نکات باب سخن را باز کرد.

    موفق باشید.




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۶
    نوشته
    102
    مورد تشکر
    108 پست
    حضور
    5 روز 5 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عرض سلام و ادب خدمت استاد محترم و تشکر به خاطر عنایت به مطلب این کمترین
    از انجا که پرداختن به تمام سه سوال شما بسیار طولانی خواهد شد ابتدا به اصل برداشت خود از وحدت وجود پرداخته زیرا پایه و اساس تمام بیانات بعدی بر همین اصل استوار است و شما استاد عزیز وجه اشتراک و افتراق ان را با اقوال گذشتگان و معاصران بیان و ایرادات احتمالی را بیان بفرمایید .
    لازم به ذکر است از ان جا که شما خود به بسیاری از مبانی فلسفی اثبات وجود و مراتب ان اگاه هستید لذا وارد جزئیات اثبات نمیشوم ولی اگر لازم شد اعلام بفرمایید تا بیان گردد.
    از نگاه ما «وجود»یعنی نفس بودن و که هستی همان واجب الوجود فلسفی و خدای ادیان و عرفا است که هم یگانه است و هم ازلی و ابدی و واحد واصلا قابل شناخت نیست زیرا ما خود موجودی هستیم در سلسله مراتب وجود و تمام عقل و شهود ما بارقه ای است از اصل وجود لذا به لحاظ عقلی ما نمی توانیم به اصل وجود شناخت پیدا کنیم و این یک امر بدیهی عقلانی است . ولی البته بنا به دلایل عقلی و حضوری میتوانیم اصل وجود و خصوصیات بارز ان را درک کنیم .(اگر لازم شد دلیل ان بیان خواهد شد )
    اما یگانه است به این دلیل که نفس بودن وهستی امر واحدی است یعنی وقتی ما میگوییم :
    اتم هست .ماده هست ،گیاه هست .حیوان هست ،انسان هست .قوانین طبیعی هست .قوانین اخلاقی هست و...صرف نظر ازچیستی و ماهیات مختلف در بودن و هستی به یک حقیقت واحد اشاره داریم که در جای خود اثبات شده لذا ما در اصل وجود هیچ کثرتی نداریم بلکه کثرت تنها در موجودات و ماهیات صادق است .(از نگاه ما وجود و ماهیت دو امر مجزا نیستند بلکه ماهیت خود مرتبه نازل وجود است و در حقیقت رابطه انها عام و خاص است یعنی ماهیت زیر مجموعه وجود است که خود بحثی مفصل است )
    اصل وجود ازلی است زیرا ما نمی توانیم قبل از وجود امری را تصور کنیم که خارج از هستی باشد به این دلیل که به محض اینکه ان را تصور کنیم او را محتاج وجود و هستی داشتن دانسته ایم و این محال است که ما قبل از اصل وجود و هستی بتوانیم امری را تصور کنیم مگر عدم که ان هم تنها یک اعتبار عقلی است که خود این اعتبار هم نیازمند تصور وجود است پس به لحاظ عقلی اصل وجود قدیم است و نمیتوان برای او قبلیو علتی تصور کرد.
    ابدی است زیرا اصل وجود بعدی ندارد یعنی حقیقتی بعد از وجود متصور نیست که بخواهد بر وجود چیره شود مگر عدم که ان هم بیان شد تنها یک تصور اعتباری است که هیچ قابلیتی ندارد و اینکه ما بگوییم ممکن است وجود به عدم تبدیل شود درست مانند این است که بگوییم ما حقیقتا به جنگ دشمن فرضی رفتیم و در عالم واقع از دشمن فرضی شکست خوردیم و این محال عقلی است
    پس از نگاه ما اصل وجود همان خدای ادیان است زیرا وجود حقیقتی است که سیطره وجودی ان بر هر امر متصوری غالب است و اگر کسی بگوید خدا غیر از اصل وجود است .سوال ما این است که خدای مورد ادعای شما از دو حال خارج نیست یا در سیطره وجود وهستی است و یا نیست که در ان صورت معدوم خواهد بود . اما خدا معدوم که نمی تواند باشد ولی خدا که در محدوده وجود است یا موجود است و یا اصل و خالص وجود (همان واجب الوجود) است . مطمعنا خدا نمی تواند موجود باشد زیرا هر موجودی اولا نیازمند اصل وجود است ثانیا هر موجودی ازان نظر که دارای حدو حدود است در زمره ماهیات قرار دارد که در هر دو صورت او ممکن الوجود خواهد بود و هیچ ممکنی نمی تواند در جایگاه خدا باشد .
    همین منطق در مورد یکی بودن واجب الوجود فلسفی با اصل وجود نیز صادق اسست مضاف براینکه اصلا تعریق واجب الوجود تماما منطبق بر اصل و خالص وجود است یعنی نفس بودن به دلیل قائم به ذات بودن و سلطه عام داشتن غیر از واجب لوجود نمی تواند باشد
    اما جایگاه موجودات یا ماهیات در عالم هستی
    اولین سوالی که مطرح میشود این است که هر موجود و ماهیتی از ان نظر که در دایره ممکنات قرار دارد لزوما باید حادث باشد یعنی اول نبوده و سپس موجود شده .حال سوال این است که ریشه و منشاء این موجودیت چیست یعنی یک موجود لزوما نمی تواند از معدوم خلق شود به عبارتی از نظر فلسفی عدم و نیستی مطلق را یارای ان نیست که بستر خلق موجودات باشد .پس لزوما خلق موجودات باید از اصل وجود باشد یعنی منشا و مرجع تمام موجودات خود اصل وجود است
    از همین جاست که جایگاه وحدت اندر کثرت وجود مشخص میشود به این معنی که تمام موجودات تجلی و ظهور خود اصل وجود است ولی اینجا یک سوال مطرح میشود و ان اینکه اصل وجود که مجرد محض است بدون هیچ گونه تعین . پس چگونه امور مادی میتوانند ظهور خود وجود باشند ؟
    جواب این است که این ظهور و خلق مستقیما و یکباره نیست بلکه سسلسله مراتبی است یعنی از اصل وجود تنها امور مجرد ظهور خواهد کرد منتها با مراتب پایین تر و از ان مرتبه پایین تر مراتب پایین دیگر و این سلسله مراتب ادامه دارد تا به امور نیمه مجرد (مانند عالم کوانتوم )رسیده و از امور نیمه مجرد امور بسیط مادی و از این عناصر ساده عناصر پیچیده تر...تا به عالم گیاهان .حیوانات و انسانها (که برزخ بین عالم ماده و فرا ماده است )وقوانین جاری در طبیعت که نیمه مجرد هستند(به لحاظ ارتباط مستقیم با مادیات ) سپس عالم مجردات وو...تا مجددا به اصل وجود ختم میشود لذا طبق این دیدگاه تمام عالم تجلی و ظهور خود اوست در مراتب مختلف و این خلقت یک چرخه دائمی است که همواره بود و خواهد بود و این چرخش امور مادی مانند چرخش الکترون ها وکرات و کهکشانها و حیات و ممات عالم ماده همگی الگویی از اصل و کل خلقت است بنابر این طبق این دیدگاه به این سوال که خلقت از چه زمان و چرا اغاز گردیده وبه کجا ختم میشود و همچنین مشکل خلق از عدم .به این ترتیب که :
    خلقت را اغاز و پایانی نیست زیرا اصل وجود ازلی و ابدی است و به تبع این قاعده از انجا که هستی بخشی عین ذات حضرت حق است خلقت و هستی بخشی نیز قدیم خواهد بود ولی این قدیم بودن عالم تنها با احتساب به اینکه که نظام هستی تجلی خود اوست معنی دارد نه اینکه عالم ماده به خودی خود قدیم باشد
    اما از نگاه جزیی نظام هستی حادث است یعنی مراتب وجود دائما در حال تبدیل و تغییر است پس این صورت خاصی از موجودات که ما میبینیم همگی حادث هستند ولی نه حادث از عدم بلکه حادث از مراتب بالاتر از خود که همگی به اصل وجود برمیگردند . پس نظام هستی از انجا که متصل به حضرت حق است قدیم و از انجا که مدام در حال تغییر مراتب وجودی است حادث است .
    پس تا اینجا بیان ما این شد که کل نظام هستی یک وجود حقیقی محقق است و هر انچه از موجودات و مکثرات شاهد هستیم تجلی و جلوه همان وجود هستند ولی این بیان هرگز به این معنی نیست که پس هرچه هست خداست در حقیقت نوک اصلی انتقادات به این دیدگاه به همین نکته است (همه خدایی عالم )که سعی میشود در حد توان به این شبه در قالب چند نکته پاسخ داده شود :
    نکته اول
    از نظر عقلی وجود حقیقی یعنی وجودی که قائم به ذات باشد و وجودی که قائم به غیر باشد نمی تواند هستی حقیقی به حساب بیاید زیرا سلسله وار به همان وجود اصلی برمیگردد لذا همین که میگوییم «موجود »یعنی وجود مشروط و وجود مشروط نمی تواند وجود حقیقی باشد .
    برای جا افتادن مطلب مثالی عرض میکنم :فرض کنید شما در مقابل چندین ایینه متفاوت از نظر شکل .اندازه و رنگ قرار دارید حا ل اگر کسی هم شما و هم ایینه را با هم ببیند کوچکترین شکی نخواهد داشت که تمام این تصویرات هر چند بسیار باهم متفاوت باشند وجود حقیقی ندارند بلکه هر کدام جلوه و نمودی از شما را نشان میدهند و بود انها نشان از بود شماست یعنی انها وجودشان تماما وابسته و مشروط به شماست یعنی علاوه بر اینکه هر کدام جلوه ای از شما را نشان میدهند و از خود چیزی ندارند وجودشان مطلقا به شما بسته است و با اینکه خودظاهرا جدا از شما یک حقیقت هستند (یعنی عین شما نیستند بلکه جدای از شما هستند )ولی در مقایسه با شما هیچ حقیقتی ندارند .
    اما اگر کسی بدون در نظر گرفتن شما این تصاویر را باهم مقایسه کند مطمعنا برای هر کدام از این تصاویر به لحاظ ویژگیهای متفاوت ،وجودی مستقل قائل میشود و همچنین وقتی میبیند این تصاویر دارای حرکت هستند و ...وقتی صاحب اصلی را ندیده گما ن میکند که اولا اینها چند امر مجزا هستند و ثانیا تصور میکند که انها خود عامل حرکات خود هستند در صورتی که حقیقت ماجرا چنین نیست .
    بنابر این در یک کلام تمام موجودات عالم از ان نظر که ممکن الوجود هستند و تماما وابسته به واجب الوجود در مقایسه با اصل وجود در حقیقت نمود هستند نه بود حقیقی .اما اگر همین موجودات را بدون در نظر گرفتن واجب الوجود و در ارتباط به همدیگر مقایسه شوند از ان نظر که هر کدام دارای مرتبه وجودی مختلفی هستند و سلسله وار به هم وابسته هستند تصور میشود که بهرمند از وجود حقیقی هستند
    بنابر این بین خالق و مخلوق یک فاصله پرنشدنی به نام غنای ذاتی و وابسته به غیر بودن وجود دارد که هیچ گاه نمیتوان به موجودات هر چند جلوه همان وجود باشند صفت خدا بودن را داد یعنی هیچ گاه «وجود»و «موجود » در یک سطح قرار نخواهند گرفت

    نکته دوم
    علت دیگری که این شبه همه خدایی را باطل میکند را میتوان بدین گونه بیان کرد که :
    خاصیت موجودات به طور کلی قدرت تاثیر و تاثر است که در مراتب پایین تر این تاثیر پذیری است که غالب است و هر چه به مراتب بالاتر میرسیم از تاثر پذیری کاسته و بر تاثیر گذاری افزوده میشود مثلا یک سنگ برای بیان خاصیت خود محتاج به وجود موجودات دیگر است که در تقابل با انها خاصیت خود را نشان دهد مثلا وقتی به شیشه برخورد میکند خاصیت سفتی و سختی خود را نسبت به موجودات دیگر نشان میدهد و..ولی مثلا انسان که در مرتبه بالاتری قراردارد از حالت انفعالی خارج و قادر است با کشف قوانین هستی از تاثیر پذیری خود کاسته و بر تاثر گذاری خود بیفزاید و این سلسله مراتب هر چقدر به مراتب بالا صعود میکند افزوده میشود تا به اصل وجود میرسد که تاثیر گذار مطلق است و خود از هیچ موجودی تاثیر پذیری نخواهد داشت لذا موجودات با اینکه همگی جلوه وجود هستند هرگز قابل قیاس با اصل وجود نیستند . برای درک بهتر موضوع مثالی عرض میکنم :
    ما یک واقعیتی داریم به نام آب که با وجود اینکه امر واحدی است میتواند در اشکال مختلفی ظهور داشته باشد مانند : اقیانوس ،دریا .دریاچه ،برکه ،رود ،نهر ،بخار .یخ و قطره وو..در تمام این اشکال ما تنها یک حقیقت داریم و ان همان آب است یعنی حقیقت اقیانوس با حقییقت و ذات قطره یکی هستند ولی ایا تونایی انها نیز یکی است یعنی هر کاری که از اقیانوس برمیاید از قطره نیز ساخته است ؟مسلما خیر
    در مورد اصل وجود و مراتب موجودات نیز تقریبا چنین است یعنی به صرف اینکه هر موجودی تجلی همان وجود است دلیل براین نمی شود که هر موجودی همان وجود باشد بلکه منظور این است که ان موجود به اندازه بهره وجودی خود نشان از اصل وجود دارد درست به همان ترتیب که یک قطره به اندازه قد و قامت خود نشان از حقیقتی به نام اب دارد ولی هرگز به این معنی نیست که این قطره در ان واحد دریا و اقیانوس هم باشد به همین ترتیب مثلا یک سنگ نشان از بهره وجودی اندکی از بودن و هستی است و انسان نیز نشان از مرتبه دیگری از مراتب وجود دارد لذا اصل وجود با اینکه در مراتب وجود همه جا تجلی دارد ولی به هیچ مرتبه ای هم منحصر نیست زیرا اگر وجود به مرتبه خاصی محدود میشد که دیگر وجود نبود بلکه موجود و ماهیت خاصی میبود
    بنابراین شبه وحدت وجود هرگز به معنی این نیست که هر چه هست خداست زیرا دراین صورت دیگر وحدت معنی ندارد پس به طور خلاصه وحدت اندر کثرت وجود یعنی :
    «وحدت در اصل بودن و هستی و کثرت در مراتب موجودیت و برخورداری از همان اصل واحد یعنی بودن و هستی » بنابر این تمام موجودات هر کدام در مرتبه ای میزان برخورداری از اصل وجود را نشان میدهند ولی هیچ کدام از اصل وجود و هستی استقلال ندارند و این که بعضی عرفا میگویند در کل هستی فقط یک وجود تحقق دارد یعنی وجود قائم به ذات یکی است که همان نفس بودن و هستی میباشد و تمام موجودات دیگر نشانگر مرتبه ای از همان وجود واحد هستند و اینکه گروه دیگر بیان میکنند هر چه هست خداست به این معنی است که موجودیت این ماهیات از ان نظر که موجودی مشروط هستند و نهایتا به همان اصل وجود برمیگردند جز حقیقت همان وجود نیست درست مانند اینکه ما یک شخص و تصویر او را به م ببینیم و حکم کنیم ان تصویر جز ان شخص نیست در صورتی که محقق است که ان تصویر به هیچ عنوان توانایی و قابلیت ان شخص را ندارد (مثلا نمی تواند حرف بزند و..)و همچنین مانند این اس که کسی قطره و رود و...را ببیند و به همه بگوید «آب » لذا اگر از این زاویه به مطلب عرفا نگریسته شود متوجه میشویم که انها هرگز معتقد نیستند که این موجودات خود خدا هستند البته بنده منکر بیانات نفقص بعضی از صوفیه نیستم .
    به عبارت روشن تر علم وحدت وجود یک معرفتی است که هرکس به اندازه وسع خود توانسته کفی از ان برگیرد و این قابل درک است که درک همه به یک میزان نبوده
    از طولانی شدن مطلب عذر خواهی میکنم فکر میکنم برای شروع همین مقدار کفایت میکند
    قبلا ز عنایت و نقد شما سپاسگذار هستم
    در پناه حق


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    193 پست
    حضور
    3 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    ممنون به خاطر این توضیحاتی که دادید و به طور کلی با این توضیحات شما موافقم
    با در نظر گرفتن این نکته که من دانش تخصصی توی فلسفه اسلامی ندارم یه چند تا سوال برام پیش اومد که ممنون میشم هم شما و کارشناسان محترم اونو روشن تر توضیح بدند

    ۱) گفتید که اصل وجود ازلی هست، این گفته رو با توجه به معنی عامیانه ش قبول دارم ولی ما می‌دونیم که ازلی بودن در بستر زمان تعریف میشه، ولی زمان و تغییرات اون یک خاصیت عالم ماده هست و با فرض نبودن عالم ماده، این گفته که چیزی ازلی هست یا نه، گویا خیلی معنی روشنی نداره
    ۲)در جایی هم ذکر کردید که ظهور و خلق مستقیما و یکباره نیست و دارای سلسله مراتبی هست و از اصل وجود فقط امور مجرد ظهور میکند( آیا این خودش حد و اندازه روی اصل وجود نمی زاره) از طرفی شما میگید که اصل وجود و خدای ادیان یکی هست، خب سوال من اینه که ما توی قران داریم که میگه خدا کافیه که به یه موجود بگوید باش و آن «موجود» میشه, آیا خدا می‌تونه یه الکترون به عنوان یه موجود غیر مجرد رو بدون توجه به این سلسله مراتب خلق کنه؟ طبق آیه بالا قطعن می‌تونه
    ۳)اینجوری که من از صحبت های شما برداشت میکنم باید شر رو هم با این سلسله مراتب به اصل وجود مرتبط کرد، یا اینکه اصلن شر در جهان وجود نداره یا اگر داره به اصل وجود نباید برگرده چون که اصل وجود و خدای ادیان یکی هست که در این صورت چیزی وجود داره که مستقل از اصل وجود هست.م
    منون میشم این موارد رو بیشتر توضیح بدید
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۶
    نوشته
    102
    مورد تشکر
    108 پست
    حضور
    5 روز 5 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ) گفتید که اصل وجود ازلی هست، این گفته رو با توجه به معنی عامیانه ش قبول دارم ولی ما می‌دونیم که ازلی بودن در بستر زمان تعریف میشه، ولی زمان و تغییرات اون یک خاصیت عالم ماده هست و با فرض نبودن عالم ماده، این گفته که چیزی ازلی هست یا نه، گویا خیلی معنی روشنی نداره
    ۲)در جایی هم ذکر کردید که ظهور و خلق مستقیما و یکباره نیست و دارای سلسله مراتبی هست و از اصل وجود فقط امور مجرد ظهور میکند( آیا این خودش حد و اندازه روی اصل وجود نمی زاره) از طرفی شما میگید که اصل وجود و خدای ادیان یکی هست، خب سوال من اینه که ما توی قران داریم که میگه خدا کافیه که به یه موجود بگوید باش و آن «موجود» میشه, آیا خدا می‌تونه یه الکترون به عنوان یه موجود غیر مجرد رو بدون توجه به این سلسله مراتب خلق کنه؟ طبق آیه بالا قطعن می‌تونه
    ۳)اینجوری که من از صحبت های شما برداشت میکنم باید شر رو هم با این سلسله مراتب به اصل وجود مرتبط کرد، یا اینکه اصلن شر در جهان وجود نداره یا اگر داره به اصل وجود نباید برگرده چون که اصل وجود و خدای ادیان یکی هست که در این صورت چیزی وجود داره که مستقل از اصل وجود هست.م
    منون میشم این موارد رو بیشتر توضیح بدید

    با درود و تشکر به خاطر عنایت و توجه شما
    البته قائدتا باید سوال شما را کارشناس محترم پاسخ دهند اما از انجا که ایشان در حال ارزیابی دیدگاه بنده مبیاشند فکر میکنم پاسخ بنده به این سوالات به ایشان ودیگر دوستان در درک بهتر چهار چوب دیدگاه بنده یاری خواهد کرد لذا با کسب اجازه از کارشناس محترم نظر خود را در خصوص سوالات مطرح شده بیان مینمایم .و ایشان میتوانند بعدا در صورت لزوم تصحیح بفرمایند
    ۱.ببینید ازلی بودن از نگاه ما در دو سطح است سطح اول سطح عالم ماده است و سطح دوم مربوط به عالم مجردات میباشد .خلق و عدم در عالم ماده مطمعنا در بستر زمان اتفاق میافتد یعنی موجودی به نام ایکس در فلان زمان خلق و در زمان دیگر معدوم میشود ولی این خلق و عدم نه به معنی خلق از عدم است و نه به معنی معدوم شدن مطلق است بلکه ما تنها در عالم ماده تغییر صورت ها و مراتب وجودی را شاهد هستیم مثلا فلان انسان با تکیه به عوامل بسیاری که از قبل موجود است در زمان خاصی تولد و در زمان خاصی فوت میکند لذا قران نیز وقتی از افرینش انسان سخن به میان میاورد به همین نوع خلق اشاره دارد یعنی خلق از خاک که خود تمثیلی است از مراحل تکمیلی و پیدایش انسان از عالم ماده که دقیقا مطابق جدیدترین دستاورد علمی بشر است (فرگشت ) بنابر این وقتی در عالم ماده هستیم همه چیز حادث است و هیچ صورت و ماهیتی قدیم و ازلی نیست .(یعنی در اینجا صحبت از موجودات است نه اصل وجود که در قالب صورتی مشخص قطعنا حادث هستند نه قدیم )
    اما وقتی از مجموعه عالم ماده سخن میگوییم یعنی یک مجموعه ممکن الوجود که وجودشان مشروط به وجودی قائم به ذات است و این موجود مطمعنا نمی تواند در خود عالم ماده باشد بلکه طبق اصول عقلی این عامل باید ضرورتا عاملی فرا مادی باشد که تقربا علوم زمان ما تا حدودی به این اصول پی برده یعنی توانسته علل تغییر و تحولات عالم ماده را کشف کند که همام قوانین عالم هستی میباشند مانند :قانون جاذبه .قانون نسبیت و... که با وجود اینکه خود این قوانین مادی نیستند ولی میتوانند عالم ماده را متاثر کنند یعنی ماده هم در ایجاد هم در بقا و هم در فنا وابسته به این قوانین هستند بنا براین عالم ماده ضرورتا به عالم مجردات ختم میشود اما اگر بفرمایید که از کجا معلوم که قوانین هستی نیز مادی نباشند ؟ جواب این است که عالم ماده خاصیت خاص خود را دارد که به اختصار عبارتند از کون و فساد و تغییر و تحول ولی ما میدانیم که قوانین هستسی چنین خاصیتی را ندارند یعنی همواره خاصیت یکسان دارند و تنها در قلمرو خاصی فعالیت میکنند (انواع فرشتگان الاهی که وظیفه محقق کردن اراده الاهی را دارند تمثیل این حقیقت است ) لذا این قوانین در حقیقت مرتبه بالاتر از عالم ماده هستند ولی از انجا که با عالم ماده پیوستگی دارند لذا در حقیقت نیمه مجرد هستند نه مجرد محض .
    اماخود این قوانین که نیمه مجرد هستند نیز در مرتبه ممکنات قرار دارند زیرا ما قوانین بسیاری در عالم هستی داریم که زنجیر وار به هم مرتبط هستند و همین وابستگی به هم دیگر و تکثر انها نشان از این دارد که این قوانین نیز ممکن الوجود هستند یعنی ذاتا وابیته به وجودی غبر از ذات خود هستند و این نیاز به وجودی فرا تر از خود است که ملاک نیازمندی به علت است لذا در عالم ماده که زمان مطرح نیست ولی باز هم نیاز به علت وجودی مطرح است که نشان از این دارد که این موجودات با وجود اینکه مشمول زمان نمی شوند ولی باز هم ازلی نیستند و منظور ما از ازلی در اینجا به معنی این است که قائم به ذات نیستند بلکه موجوداتی غیر مستقل و مشروط هستند که به لحاظ عقلی از انجا که موجود هستند نه توهم لاجرم میبایست در این سلسله مراتب وجودی ما به وجودی که خود قائم به ذات باشد برسیم و این محال است که ما موجودات مشروط داشته باشیم ولی وجود حقیقی و قائم به ذات نداشته باشیم و مثال بسیار ساده ان چنین است که ما وقتی در وجود سایه ای یقین کنیم به طریق اولی میتوانیم به وجود صاحب ان سایه یقین داشته باشیم یعنی این محال است که ما سایه داشته باشیم ولی صاحب سایه نداشته باشیم عالم وجود هم چنین است یعنی ما با یقین به وجود موجودات مشروط میتوانیم به اصل و خالص وجود یا همان واجب الوجو د یقین کنیم حتی اگر هرگز قادر به درک مستقیم ان نباشیم
    بنابر این حاصل کلام این شد که سلسله مراتب موجودات از ان نظر که همگی مشروط هستند و وابسته به واجب الوجود به اعتبار اینکه زنجیر وار به همان وجود اصلی متصل هستند در سطح کلان کل عالم هستی قدیم است زیرا چنان که بیان شد ذات واجب الوجود هستی بخش است و این هستی بخشی او همیشگی است و این ازلیت هم در سطح عالم ماده صادق است و هم در سطح مجردات و تفاوت انها تنها در زمان است که بیان شد ملاک ازلیت در نگاه ما زمان نیست بلکه نفس ممکن الوجود بودن است که اعم از عالم ماده و زمان و مان است بنابر این کل هستی اعم از اینکه ماده باشد یا مجرد از ان نظر که عین وابستگی به واجب الوجود هستند و قابل انفصال نیستند .قدیم و ازلی و ابدی محسوب میشوند ولی اگر عالم را با نگاهی جرئی تر ببینیم به معنی تغیر و تحولاتظاهری و صوری البته عالم هستی دارای کثرت و حدوث است ولی چنان که بیان شد نه حوث از عدم .
    ۲.نکته اول اینکه بنده عرض کردم از مجرد محض فقط میتواند مجرد صادر شود از این نظر است که در عالم هستی همه چیز براساس قانون وقاعده است و این قاعده مندی عین ذات خداست ودر همه جا جاری است مثلا همین خورشید را در نظر بگیرید که برای زندگی بشر چقدر مفید و تعیین کننده است ولی اگر کمی دور تر یا نزدیکتر باشد دیگر برای ما مفید نخواهد بود ولی این مفید بودن برای ما به این معنی نیست که خورشد در یک زمان مفید است و در زمان دیگر مضر بلکه خورشد یک حقیقت واحد است و تاثیرات ان نیز ثابت ولی این مرتبه وجودی ماست که ایجاب میکند که در فاصله مشخصی بتوانیم از وجود و منافع ان برخوردار شویم در حقیقت اینجا ایراد به خورشید برنمی گردد بلکه ایراد از قابلیت و ظرفیت وجودی پایین ماست لذا وقتی میگوییم عالم ماده نمی تواند مستقیما از اصل وجود بهره بگیرد به دلیل اختلاف مراتب وجود است مانند اینکه ما از اتش میتوانیم به تناسب نیازهای خود در فاصله های مختلف استفاده کنیم مثلا برای ذوب اهن در فاصله و دمایی بهره میگیریم وبرای غذا پختن در فاصله دیگری و برای گرم شدن در فاطصه و دمای دیگری بهره میگیریم و تمام این وقایع همه تحت قاعده و قاون هستند زیرا اصل وجود در عین حال علم مطلق هم میباشد که این علم مطلق در هر مرتبه وجودی جلوه خاص خود را دارد .
    حاصل کلام اینکه هستی بخشی عین ذات خداست زیرا وجود غیر از وجود بخش گزینه دیگری ندارد به عبارت روشن تر چند گزینه داشتن و انتخاب خاصیت عالم انسانی است که برای تکامل خود نیاز به انتخاب دارد تا به مرتبه خالقیت برسد ولی برای حضرت حق انتخاب معنا ندارد که خود بحث مفصلی است .
    اما در خصوص مطلب دوم
    ببینید در قران دونوع خلق بیان شده که هر کدام اشاره به مرتبه خاصی دارد .
    انجا که بیان میکند خدا وقتی اراده اش به امری قرار گیرد به محض اینکه بگوید باش موجود میشود در حقیقت به مرتبه وجودی خود اشاره دارد که بین خلق و اراده او وقفه و زمانی نیست بلکه اراده خدا عین خلق است که دقیقا به وحدت وجود و هستی بخشی حضرت حق برمیگردد یعنی اولا در سطح هستی بخش خدا هیچ زمان و مکان و مقدماتی نیست به این معنی که تمام مراتب وجود با تمام مراتب و کثرتهای ان از ان نظر که همگی به هم وابسطه و مشروط هستند به خوداو وابسته هستند و همگی درهر مرتبه ای جلوه ای از او درهمان مرتبه هستند لذا در این موضع اصلا بین موجودات و خالق هیچ فاطله ای نیست به عبارت روشن تر همه موجودات همواره متصل به فیض خدا هستند (مانند همان مثال شخص و تصاویر او در ایینه که هر لحضه فرد حرکتی کند تصاویر نیز حرکت میکنند و بین حرکات انها هیچ فاصله و سببی نیست و همه چیز واحد است ) لذا در اینجا قران همین نکته را متذکر میشود که بین خالق و مخلوق جدایی نیست ک و این که حضرت امیر می فرمایند خدا به همه نزدیک است و به همه دور و همه جا اشکار است و د رعین حال پنهان اشاره به همین حقیقت دارد زیرا تمام ممکنات در عین اینکه جلوه او هستند ولی هرگز عین او نیستند مانند این که ما تصویری را در ایینه میبینیم و با وجود این که تصویر دقیقا عین شخص است ولی هرگز خود شخص نیست و هیچ کاری از او برنمی اید بنابر این اتفاقا تنها توجیه عقلانی توصیفات خدا در قران و نهج البلاغه با دیدگاه وحدت وجود میسر است در غیر این صورت این گونه بیانات با هم تناقض دارند .
    قران در ایات دیگر به صراحت از قانون وسنن هستی یاد میکند که هر امری با اسباب خود محقق میشود و این که سنن خدا قابل تغییر نیستند که این حقیقت به جلوه دیگر از نگاه قران برمیگردد زیرا درایات دیگر میفرماید ما اسمان و زمین را در شش روز خلق کردیم یا اینکه به مراحل تدریجی خلق انسان اشاره میکند و این دو نگاه (یعنی خلق تدریجی و انی )در نگاه اول تناقض به نظر میرسد زیرا منکران سوال خواهند کرد که اگر خلق انی است پس این مراحل خلقت چیست ؟
    جواب این است که در این گونه ایات در حقیقت از نگاه و مرتبه وجودی ما سخن میگوید یعنی در مرتبه ممکنات و عالم ماده هر امری با اسباب و علل خود محقق میشود و این دو با هم تناقض ندارد زیرا ما اگر از نگاه درونی به خلقت نگاه کنیم همه چیز طبق قانون خاص خود صورت میگیرد و در عالم ماده این دگرگونی ها در قالب زمانی بیان میشود ولی در سطح کلان و نگاه خداوندی همه چیز واحد است و اصلا جدایی وجود ندارد که مرتبه و زمانی قابل تصور باشد لذا خدا در این سطح خلقت را انی و بدن وقفه بیان میکند .پس خلاصه این شد که ایاتی که اشاره به خلق «انی »دارد از نقطه نظر خود خدا بیان شده و ایات دیگر که اشاره به خلق تدریجی دارد اشاره به خلق در مرتبه و نگاه ممکنات دارد که سراسر قانون و سنت های لایتغیر هستند
    ۳.اما در خصوص شرور
    یکی از کاربردی ترین دستاوردهای وحدت وجود حل مسئله شرور است .به این شرح:
    در نگاه ما انسان در سلسله مراتب وجودی حد فاصل بین عالم ماده و معنا قرار دارد در عین حال بین دو عالم خالقیت و مخلوقیت قرار دارد و به خاطر همین عالم برزخی است که دارای اختیار است که به عالم ماده برگردد یا به عالم معنا صعود کند و از همین جاست که هم جایگاه جبر واختیار مشخص میشود و هم جایگاه خیر و شر .
    بشر دارای دو گرایش متضاد در درون خود است گرایش اول که کاملا با علم ماده و حیوانات مشترک است که گرایشات حفظ خود و ارضای تمایلات زیستی است که به اختصار میتوان چکیده ان را خود خواهی و نفی دیگران نامید که در عالم حیوانات به قانون تنازع بقا و بقا اصلح نامیده میشود که دقیقا همین خصوصیات نیز در وجود ما جریان دارد یعنی ما فطرتا گرایش به خود خواهی و ارضای تمایلات درونی داریم و اگراین تمایلات در تقابل با دیگران قرار گیرد مطمعنا در قالب نفی دیگران و تجاوز به حقوق انها تجلی میکند اما گرایش دیگر که ان نیز فطری است و خاص انسان است تمایلات دیگر خواهی و نفی خود است که خود دارای مراتب بسیاری است که خود بحث مفصلی است .
    اما سوال این است که انسان باید کدام گرایشات را انتخاب کند زیرا عملا این دو گرایش در مقابل هم هستند و در بسیاری موارد جمع انها میسر نیست و ما باید یکی را گرفته و دیگری را برگزینیم که ان انتخاب موجب کمال ما باشد
    به دو دلیل کمال ما در نفی خود و دیگر خواهی است
    دلیل اوال اینکه از انجا که انسان تکامل یافته نوع حیوانی است لذا کمال او در گرایشات اختصاصی است نه گرایشات مشترک زیرا کمال رو به جلو میباشد نه برگشت به عقب
    دلیل دوم تراز و شاخص درونی در ما وجود دارد به نام وجدان که در هر انتخاب ما را نکوهش یا تحسین میکند و در همه انسانها صادق است به این معنی که با هر عمل خود خواهانه ما را نکوهش و باهر عمل دیگر خواهانه ما را تحسین میکند که خود دلیل فطری است بر اینکه کدام گرایشات در مسیر کمال انسانی است .
    بنابر این کمال ما در نفی عالم حیوانی است که نهایتا منجر به نفی خود و دیگر خواهی میشود
    و از همین جاست که خیر و شر در حوزه انسانی معنی پیدا میکند به این معنی خیر ان است که در مسیر تکامل ما باشد و شر ان است که خلاف ان باشد به عبارت روشن تر گرایشات عالم حیوانی برای عالم انسانی شر محسوب میشود (در صورتی که برای خود حیوان شر نیست بله عین خیر است )و این شر بودن معلول همان دو بعدی بودن و صاحب اختیار بودن است بنابر این خیر و شر تنها منحصر به عالم انسانی است و نه مراتب دیگر وجودی مانند عالم حیوانات و عالم مجردات مثلا برای یک حیوان دریدن حیوان دیگر شر نیست بلکه مسیر تکامل اوست و نیز برای قوانین طبیعی که موجب شرور عالم طبیعت میشود هیچ شری وجود ندارد بلکه اموری مانند سیل و زلزله و..طبق برنامه از قبل تعیین شده عمل میکنند و این امور هیچ شری برای انها محسوب نمی شود بلکه در تقابل با منافع ماست که شرور نامیده میشود .
    بنابر این شرور طبیعی نیز در ذات خود هیچ شری ندارند و همگی در مسیر از قبل تعین شده حرکت میکنند و تنها در تقابل با انسان است که شر به حساب میایند ولی برای اصل وجود تمام مراتب وجودی هر کدام در جای خود خیر هستند ئ حتی انسان نیز اگر با تبعیت از عالم حیوانی خود محکوم به فنا و بازگشت به مراتب پایین تر گردد باز هم از نظر خداوند شری نیست زیرا خود خدا خواسته که او قادر باشد به عالم ماده باز گردد درست مانند نرم افزار کامپیوتر که از قبل برنامه ریزی شده و ما هر عملی ر کلیدی را فشار دهیم باز هم خارج از برنامه عمل نکرده این مثلا اگر بنده بعد از اینکه مطالب زیادی را تایپ کردم اشتباهی کلید حذف را به جای ارسال فشار دهم و همه مطالبم پاک شود باز هم نتوانسته ام از برنامه خارج شوم هر چند که هدف برنامه نویس این نبوده که من مطالبم را اشتباهی حذف کنمدر حقیقت با وجود اینکه بنده خلاف جهت هدف برنامه نویس عمل کرده ام ولی هرگز خارج از برنامه او نیستم یعنی ان حذف هم د ربرنامه ریزی کامپیوتر طراحی شده بنابر این در اینجا شر این عمل بنده تنها به خود من باز میگردد نه برنامه نویس
    نکته دیگر اینکه از نگاه اصل وجود تمام مراتب یکی هستند و هر کدام در جای خود تجلی و ظهور خود او هستند لذا ما اگر مسیر تکاملی خود را طی نکنیم تنها شر این موضوع به خود ما باز میگردد نه خدا زیرا برای خدا فرقی ندارد که ما در کدام جایگاه باشیم و این یک فرصت است برای ما تا بتوانیم مرتبه خود را ارتقا ببخشیم لذا ما چه صعود کنیم و چه نزول باز هم به سوی قوانین حضزت حق بازگشت خواهیم داشت و این است معنی انا للله و انا علیه راجعون یعنی ما در هر مرتبه از وجود که باشیم هم از او هستیم و هم به سوی او بازگشت خواهیم داشت زیرا هیچ مرتبه وجودی مستقل از او نیست و هر چه هست پرتو وجود اوست ولی هرگز خود او نیست چنان که هر تصویری در ایینه از ماست ولی مشخصا هیچ کدام ما نیستم
    بنا براین اگر نیک نگریسته شود اصلا در مرتبه خداوندی شری وجود ندارد و هر چه هست به مسیر تکاملی ما یا تقابل منافع ما با عالم ماده برمیگرددو اگر بگویید چرا خدا مسیر تکاملی انسان را در چنین بستری قرار داده که موجب این شرور گردد ؟
    جواب این است که این سوالی است که در قران به طور تمثیلی از زبان فرشتگلن بیان میفرماید و اختصارا حکمت ان چنین است که انسان برای اینکه از مرتبه مخلوقیت صرف بتواند به مرتبه خالقیت مشروط که همان خلیفه الله شدن است برسد باید دارای اختیار باشد و اختیار یعنی باید دو مسیر متضاد وجود داشته باشد و شخص نیز مختار بر انتخاب باشد نه مجبور لذا رسیدن به مرتبه خالقیت خویش نیازمند مختار بودن است و اگر قرار بودن خدا به اجبار انسان را خالق میافرید دیگر ان خااق خالق نبود بلکه همان مخلوق از کار در می امد درست ماننداینکه ما بخواهیم فرزند خود را دانشمند کنیم برای او یک مدرک دکترا بخریم و به او اهدا کنیم ابا او با این مدرک دکتر میشود ؟مسلما خیر زیرا دانش یک درک است که باید حاصل شود و تا خود شخص نخواهد و مقدمات ان فراهم نشود درک دانش میسر نمی شود نه با جبر و نه با حب این ممکن نیست که ما کسی را دانش عطا کنیم و این اصل ،خود مرتبه ای از اصلی بالاتر است که بیان شد انسان انسان نمی شود مگر با اختیار خود و اختیار معنی ندارد مگر اینکه راهی خلاف راه اصلی باشد و شخص قادر به انتخاب هر دو راه باشددر غیر این صورت هیچ مرتبه انسانی محقق نمی شود که ما نمونه اش را در مراتب عالم مادی شاهد هستیم یعنی انسان باید خود با تلاش و کوشش خود به این مرتبه از علم برسد که قادر باشد مسجود الملائک گردد و الان ما شاهد هستیم که انسان، بالفعل مسجود الملائک شده یعنی توانسته قوانین هستی را با کمک علم و تعقل به کرنش وادار کند ولی این تنها یک بعد کمال انسانی است و کمال حقیقی ان است که انسان قادر باشد شیطان و نفس خود خواه درونی را به سجده وادار کند که این خواست خدا و امر خداست که نفس خود خواه ما باید تابع امر خدا گردد (ولی نه به اجبار )واگر این امر محقق نشود مسلما این نفس ،ما را از این بهشت موقت که با قدرت مسجود الملائک شدن به دست اورده ایم به اسفال اسافلین و مراتب پایین تر عالم وجود هبوط و ساقط خواهد کرد . پس کمال ما در دو امر خلاصه میشود کسب علم و تزکیه نفس (سجده شیطان و فرشتگان ) و تتنها در این شرایط است که انسان میتواند مرتبه و جایگاه خود را حفظ و به مراتب بالاتر صعود کند و تمام تلاش انبیا در محقق کردن این مهم بوده و هست
    پس روشن شد که شرور امری اعتباری و خاص عالم انسانی است و در مرتبه ذات اقدس اله هیچ شری نیست و هر چه هست لطف و احسان و کرم است اگر چشمها را باز کنیم و انچه نا دیدنی است ان بینیم .
    از طولانی شدن مطلب عذر خواهی میکنم
    با سپاس


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    193 پست
    حضور
    3 روز 14 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    ممنون از توضیحات تکمیلی
    ببخشید که من نمی‌تونم نقل قول بگیریم که شما راحتر مطالب را پیدا کنید
    طبق گفته شما اتفاقا باید نتیجه گرفت که عالم ماده و مجردات نباید ازلی باشند
    توی پاراگراف چهارم گفتید
    لذا در عالم ماده(اینجا فک کنم باید مجردات باشد) که زمان مطرح نیست ولی باز هم نیاز به علت وجودی مطرح است که نشان می دهد این موجودات با وجود اینکه مشمول زمان نمی شوند ولی باز هم ازلی نیستند که منظور ما از ازلی نبودن در اینجا به این معنی است که قایم به ذات نیستند»
    از طرفی توی پاراگراف بعدی گفتید که
    «بنابراین کل هستی اعم از اینکه ماده باشد یا مجرد از آن نظر که عین وابستگی به واجب الوجود هستند(یعنی قایم به ذات نیستند) و قابل انفصال نیستند قدیم و ازلی و ابدی محسوب می شوند.

    خب این دو گفته تناقض داره. اتفاقن باید نتیجه گرفت جز خدا چیزی ازلی نیست.

    در مورد نکته دوم : این نکته ای که شما ذکر کردید بر می‌گرده به این موضوع که به عنوان مثال ما چقدر از معرفت خدا رو میتونیم درک کنیم، و با توجه به ظرفیت پایین مان طبیعی است که در ابتدا ما نمی‌تونیم مطالب زیادی از معرفت را شهود کنیم و باید ازکسانی نظیر علما و عرفا این شناخت رو دریافت کنیم ولی با طی این سلسله مراتب طبیعتا میتونیم با واسطه های کمتری این دانش رو کسب کنیم. و صحبت شما در این مسیر درسته که من با توجه به ظرفیت وجودی پایین نمی تونم معرفت رو به صورت مستقیما از خدا دریافت کنم و حتما باید از طریق واسطه های که در مراتب بالاتر از من هستند به من برسه

    یا در مثالی دیگر فرض کنید من بخوام نظریه نسبیت اینشتین رو برای یک کودک توضیح دهم، خب طبیعی است که با توجه به پیچیده بودن این نظریه من نمی تونم مستقیما مطلب رو انتقال بدم و باید در ابتدا از مسایل شهودی تر شروع کنم و در نهایت تصویری از آنچه نظریه انیشتن میگه رو برای اون ترسیم کنم.

    سوال من در واقع این بود که در خلقت، چه عالم ماده و چه عالم مجردات در یک سطح برای خدا قرار می‌گیرند. و لزومی ندارد برای خلق اشیا مادی روند خلقت از عالم مجردات به عالم مادی جریان پیدا کنه.
    هرچند که به طور مثال سیر تحول جهان طبق قوانین فیزیک انجام میشه و خود این قوانین هم برای بقا وابسته به خدا هستند. ولی خدا می‌تونه بدون توجه به عالم های میانی دست به خلقت در پایین ترین مراتب هم بزنه.
    .ممنون
    دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۶
    نوشته
    102
    مورد تشکر
    108 پست
    حضور
    5 روز 5 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط غمگین نمایش پست
    سلام
    ممنون از توضیحات تکمیلی
    ببخشید که من نمی‌تونم نقل قول بگیریم که شما راحتر مطالب را پیدا کنید
    طبق گفته شما اتفاقا باید نتیجه گرفت که عالم ماده و مجردات نباید ازلی باشند
    توی پاراگراف چهارم گفتید
    لذا در عالم ماده(اینجا فک کنم باید مجردات باشد) که زمان مطرح نیست ولی باز هم نیاز به علت وجودی مطرح است که نشان می دهد این موجودات با وجود اینکه مشمول زمان نمی شوند ولی باز هم ازلی نیستند که منظور ما از ازلی نبودن در اینجا به این معنی است که قایم به ذات نیستند»
    از طرفی توی پاراگراف بعدی گفتید که
    «بنابراین کل هستی اعم از اینکه ماده باشد یا مجرد از آن نظر که عین وابستگی به واجب الوجود هستند(یعنی قایم به ذات نیستند) و قابل انفصال نیستند قدیم و ازلی و ابدی محسوب می شوند.

    خب این دو گفته تناقض داره. اتفاقن باید نتیجه گرفت جز خدا چیزی ازلی نیست.

    در مورد نکته دوم : این نکته ای که شما ذکر کردید بر می‌گرده به این موضوع که به عنوان مثال ما چقدر از معرفت خدا رو میتونیم درک کنیم، و با توجه به ظرفیت پایین مان طبیعی است که در ابتدا ما نمی‌تونیم مطالب زیادی از معرفت را شهود کنیم و باید ازکسانی نظیر علما و عرفا این شناخت رو دریافت کنیم ولی با طی این سلسله مراتب طبیعتا میتونیم با واسطه های کمتری این دانش رو کسب کنیم. و صحبت شما در این مسیر درسته که من با توجه به ظرفیت وجودی پایین نمی تونم معرفت رو به صورت مستقیما از خدا دریافت کنم و حتما باید از طریق واسطه های که در مراتب بالاتر از من هستند به من برسه

    یا در مثالی دیگر فرض کنید من بخوام نظریه نسبیت اینشتین رو برای یک کودک توضیح دهم، خب طبیعی است که با توجه به پیچیده بودن این نظریه من نمی تونم مستقیما مطلب رو انتقال بدم و باید در ابتدا از مسایل شهودی تر شروع کنم و در نهایت تصویری از آنچه نظریه انیشتن میگه رو برای اون ترسیم کنم.

    سوال من در واقع این بود که در خلقت، چه عالم ماده و چه عالم مجردات در یک سطح برای خدا قرار می‌گیرند. و لزومی ندارد برای خلق اشیا مادی روند خلقت از عالم مجردات به عالم مادی جریان پیدا کنه.
    هرچند که به طور مثال سیر تحول جهان طبق قوانین فیزیک انجام میشه و خود این قوانین هم برای بقا وابسته به خدا هستند. ولی خدا می‌تونه بدون توجه به عالم های میانی دست به خلقت در پایین ترین مراتب هم بزنه.
    .ممنون
    عرض سلام و ادب
    در خصوص قدیم یا حادث بودن عالم هستی در پست قبل نیز توضیح داده شد ولی مجددا سعی میکنم در قالب چند نکته مطلب را روشن تر بیان کنم که مقصود راحت تر منتقل شود :
    نکته اول
    ببینید ما وقتی به کل مجموعه ممکنات اعم از مجرد و ماده نظر کنیم همه انها در یک چیز مشترک هستند و ان مشروط بودن و وابسته به غیر بودن است و این مسلم است که این مجموعه مشروط لاجرم باید به وجودی قائم به ذات ختم شو د حال چه در قالب زمان چه فرا زمان .بنابراین تا اینجا مسلم شد که این مجموعه به طور کلان و کلی (یعنی کل ممکنات را یک مجموعه در نظر بگیریم )متصل به واجب الوجود است .
    نکته دوم
    از طرف دیگر ما میدانیم که موجودات معدوم نیستند بلکه بهره ای از وجود دارند زیرا قابلیت تاثیر و تاثر دارند و با این قابیلت میتوانند موجودیت خود را اثبات کنند حال سوال این است که این موجودات چگونه خلق شده اند ؟از عدم که نمیتوان موجود خلق کرد (این را عقلی میگوید که مخلوق خود خداست و ما با همین عقل خدا را اثبات میکنیم )پس لاجرم این مخلوقات باید از دل همین وجود خلق شده باشند و از انجا که اصل وجود واحد است و هیچ رقیب و شریکی ندارد لذا موجودات یا همان مخلوقات نمیتوانند ریشه و مبدای غیر از اصل وجود داشته باشند (همین نکتهاگر عمیق نگریسته گردد برای عاقلان برای اثبات وحدت وجود عقلا کفایت میکند )
    نکته سوم
    از انجا که صفت هستی بخشی و خلق عین ذات خداست وخدا نیز قدیم و ازلی و ابدی است پس خلق و تجلی موجودات نمی تواند اغاز داشته باشد زیرا اولا در علم خدا زمان وجود ندارد که ما بخواهیم بگوییم فلان زمان خدا دست به خلق زد ثانیا اگر هم این ایراد را نادیده بگیریم باز سوال این است که علت اینکه خدا در فلان زمان دست به خلقت زد چیست ؟حتما دلیلی داشته که در زمان دیگر دست به خلقت نزده و ...که همه این چرا ها نهایتا به محدود شدن خدا منجر میشود و اصل وجود او زیر سوال میرود در صورتی که صرف نظر از مشکل زمانی خلقت که با فرا زمان بودن خدا هم خوانی ندارد مشکل دیگر این است که اساسا اختیار و اراده از خواص عالم انسانی است که دو بعدی است و خود این اختیار و انتخاب و اراده نشان از محدودیت دارد و با کمال مطلق هم خوان نیست و ذات اقدس الله اراده و اختیار نوعی کفر است و اگر در قران صحبت از اراده میشود مطلقا منظور اراده ایاست که ریشه در اختیار ندارد زیرا اختیار مرتبه ای از وجود است که قرار است خود را با این گزینش از عالم ماده به مجردات برساند و برای خدایی که خود مجرد محض است و هیچ حقیقتی غیر از خودش نیست اختیار و اراده معنی ندارد لذا این که بعضی میگویند: اصلا چرا خدا اراده خلق کرد یا چرا فلا زمان خلق را اغاز کرد؟ نشان از جهل به خداشناسی است زیرا خدا همان اصل وجود است که عین هستی است و در ذات خود تنها هستی بخش است و گزینه ای دیگر برای ان مقام اصلا قابل تصور نیست لذا هست و هستی بخش همواره بوده و خواهد بود .ودر حقیقت در سطح اصل وجود همه چیز واحد و یگانه است و تمام این باید و نبایدها محصول عالم ممکنات است و ما عادت داریم همه امور را با ذهن محدود خود مقایسه میکنیم والبته این تا حدودی گریز نا پذیر است و اگر دقت کرده باشید بنده در حد توان خود مسائل را با امور مشابه در عالم ممکنات توضیح میدهم زیرا که تمام امور هستی در مراتب مختلف به هم شباهت دارند درست مانند نور که میتواند بینهایت مراتب داشته باشد .
    نکته اخر
    با توجه به چند مطلب بالا ست که ما بیان میکنیم کل هستی قدیم است یعنی ما وقتی کل هستی را تجلی خود خدا بدانیم و خدا را قدیم بدانیم به طبع تجلی او را نیز باید قدیم بدانیم زیرا بیان شد هستی بخشی عین ذات اوست و قابل تفکیک نیست . درست مانند این که ما یک سایه را با قوای حسی خود مشاهده و با قدرت تعقل به موجود بودن ان یقین و سپس با قدرت تعقل به وجود صاحب سایه یقین میکنم سپس میگوییم این سایه از زمانی که صاحب سایه باشد و شرایط هم مهیا باشد به تبع وجود صاحب سایه موجود است .
    بنابراین ما با تکیه به نکات بیان شده کل مجموعه هستی را در سطح کلان ان از انجا که به لحاظ عقلی. مخلوقات عین وابستگی به خالق هستند به تبع قدمت خالق قدیم خواهند بود .
    البته منظور ما این نیست که مثلا این سنگ یا این درخت یا این انسان مشخص قدیم است بلکه منظوراین است که کل چرخه هستی با تمام سلسله مراتب ان مجموعا قدیم است از ان نظر که سلسله وار به هم متصل هستند و این اتصال لاجرم به خود واجب الوجود ختم میشود .
    در خصوص سوال دوم
    درپست قبلی نیز جواب همین سوال بیان شد و ان اینکه این که ما قابلیت نداریم مستقیما از مراتب بالا کسب فیض کنیم عین علم خداست و سنت خدا قابل تغییر نیست و علتش هم را بینده بیان کردم و خود شما هم در مثال درک نسبیت انشتین بیان کردید که نظام هستی بر اساس مراتب است و این سلسله مراتب عین علم خداست زیرا همان طور که موجود بودن عالم ماده و نهایتا انسان محصول سیر نزولی وجو د است یعنی اگر ما هستیم نتیجه و حاصل این سیر نزولی است و از انجا که این سیر نزولی خلقت مجددا به صورت چرخشی و دایره وار به مبدا اصلی برمیگردد لذا برای این برگشت نیز باید سیر صعودی سلسله وار طی شود که ما این سلسله مراتب را در تمام عالم ماده نیز شاهد هستیم مثلا همین علم که خود شما بیان کردید لازمه درکش سلسله مراتب است یا مثلا حرکت ماشین باید مراتب باشد یعنی از دنده یک شروع وسپس دنده دو....و ما نمی توانیم از دنده یک به دنه چهار برویم و اگر دقت کنی تمام مراحل هستی مرتبه ای است .
    بنا براین اگر ما خدا را علم مطلق میدانیم باید قبول کنیم که این سلسله مراتب مطمعنا تنها راه قابل تصور است که ما به لحظ ورتبه پایین خود و عقل تکامل نیافته قادر نیستیم تمام جوانب این حقیقت را دریایم ولی البته به میزانی که لازمه حرکت ما به سوی کمال باشد در وجود ما (فطرت )و خارج از وجو ما (راهنمایی انبیا و حکما) توسط خالق برنامه ریزی شده است .
    اما بنده در حد توان خود بیان کردم که ما از طریق درک امور مشابه مانند همین تحصیل علم که قابل اهدا و اجبار نیست و شخص باید خود طالب باشد و مسیر ان را پله پله طی کند میتوانیم تا حدودی درک کنیم که چرا مراتب بالاتر وجودی یعنی کسب معرفت از طریق خود سازی و نفی خود ودیگر خواهی محقق میشود شما اگر به نفس مقام خالقیت و خلیفهالله شدن دقت کنید و تفاوت ان را با مخلوقیت صرف مقایسه کنید متوجه میشوید که این مقام کسب کردنی است نه اهدایی و اگر این امر ممکن بود مطمعنا از طرف رحمت خدا مانعی نخواهد بود و اتفاقا نفس سوال شما همان است که در قران فرشتگان به (تمثیل )از خدا سوال میکنند که چرا انسانی خلق میکنی که نتیجه ان مصیبتهایی است که به بار خواهد اورد و در جواب خدا میفرماید که من میدانم انچه را شما نمی دانید و این دقیقا به این نکته برمیگردد که تفاوت انسانی که بتواند هم در عرصه دانش و عالم ماده و هم ر مرتبه ساختن خویشتن خویش به مرتبه خالقیت برسد بسیار با مخلوقاتی مانند فرشتگان که در هر صورت یک بعدی و مخلوق هستند بسیار متفاوت است .
    در هر صورت شرح حال ما در این دنیا مانند پسر بازی گوشی است که فلسفه بسیاری از باید و نبایدهای والدین خود را درک نمیکند و وقتی بزرگ شد متوجه فلسفه دقیق ان محدودیتها و امرو نهی ها و ان سختی ها خواهد شد .
    به اختصار میتوان گفت جواب سوال شما در حد درک انسانی توجه به همان تفاوت مرتبه خالق و مخلوق است و نفس خود اگاهی و درک حقایق است که همگی به اختیار و تلاش و پشتکار و وارد شدن از راه درستی که در نرم افزار هستی و درون ما تعبیه شده میباشد و این نیاز به نگریستنی عمیق دارد .
    با سپاس


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 5
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۱۲/۲۲, ۱۲:۱۱
  2. ماه های حرام شمسی هست یا قمری؟
    توسط عبدالله- در انجمن تفسیر
    پاسخ: 22
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۲/۱۶, ۱۱:۰۶
  3. حجاب عرفی یا حجاب ایمانی؟
    توسط monemizadeh در انجمن حجاب و پوشش اسلامي
    پاسخ: 127
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۱/۲۸, ۲۱:۴۵
  4. چرا تاریخ قرآن گاه قمری است و گاه شمسی؟
    توسط نتگرد در انجمن سایر مباحث تاریخی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۶/۰۸, ۱۰:۲۳
  5. خرج کردن اذکار به چه قیمتی؟!
    توسط seyed133 در انجمن اخلاق
    پاسخ: 29
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۱/۰۶, ۱۸:۰۱

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود