جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نوشتاري در رد جبري‌بودن حافظ

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    222
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    16 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    نوشتاري در رد جبري‌بودن حافظ




    مصطفی علیزاده


    رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
    كه بر من و تو در اختیار نگشادست
    ***
    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

    با بررسی و سیر در دیوان غزلیات حافظ كه تنها سند مورد وثوق جهت شناخت اندیشه اوست، با ابیات فراوانی مواجه می شویم كه ناظر بر اندیشه جبرگرایانه حافظ است و از دیگر سوی، بسیاری ابیات دیگر را نیز مشاهده می كنیم كه نشان از عقاید اختیار انگارانه سراینده آن دارد.
    گروهی با تمسك به ابیات دسته اول، حافظ را جبری مسلك می دانند و گروهی نیز با نظر به ابیات گروه دوم، وی را پیرو عقیده اختیار می شناسند.
    اگرچه از نظر تعداد ابیات، این دو دسته ابیات تقریبا با هم برابری می كنند، اما كفه ترازو با توجه به مطالبی كه ذیلاً شرح آن خواهد رفت، به نفع ابیات جبرانگارانه سنگینی می كند.
    دسته اول- ابیات اختیار انگارانه
    ابتدا به برخی ابیات دیوان حافظ كه به عنوان ابیات دالِ بر پذیرش اختیار است، نگاهی گذرا می اندازیم:
    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
    اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
    من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
    چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
    چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
    من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
    محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
    من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
    توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
    حاشا که من به موسم گل ترک مِی کنم
    من لاف عقل می‌زنم، این کار کی کنم
    دست از طلب ندارم تا کام من برآید
    یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
    دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
    و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
    جرعه جام بر این تخت روان افشانم
    غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
    به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
    بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم
    من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
    صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم
    قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
    قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند
    کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
    تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
    ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
    جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
    عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
    کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
    و ... .
    مشاهده می شود كه سراینده این ابیات از عزم و اراده بر انجام كاری و از افعال سخن می گوید و گاه از عزم خود در انجامی كاری ستبر خبر می دهد.
    دسته دوم- ابیات جبر گرایانه
    نمونه هایی از ابیات جبری حافظ را نیز از نظر می گذرانیم:
    رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
    که بر من و تو در اختیار نگشادست
    در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
    کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما
    برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
    که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
    چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
    گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
    نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست
    آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
    من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
    اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
    در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
    لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
    آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
    اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
    جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
    در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
    در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
    کاین شاهد بازاری، وان پرده نشین باشد
    آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
    کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
    مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
    قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد
    مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
    هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
    بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم
    که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
    .
    در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند
    آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم
    من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
    که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
    و... .
    روشنست كه دراین ابیات و البته بسیاری ابیات دیگر كه در اینجا ذكر نشده، حافظ هر آنچه رخ داده و می دهد را به روز ازل و آنچه در آنجا مقدر شده است، نسبت می دهد و رندی و خرابات نشینی خود را نه گناه خود، كه تقدیر و قسمت ازلی اش می داند. و تدبیر خود را مقهور تقدیر الهی می بیند، كه البته «تغییر قضا نتوان كرد».
    ضروریست كه پیش از مقایسه این دو گروه ابیات، به چند نكته توجه شود:
    حافظ اشعری مشرب
    اول: آنكه بر خلاف نظر برخی كه حافظ را شیعه دانسته اند، او اهل تسنن و اشعری مسلك بوده است. در بیان دلایل این مدعا به ذكر 2نكته اكتفا می شود:
    1- مطالعات و تحصیلات و اساتید حافظ(از جمله قاضی عضدالدین ایجی) بیانگر اینست كه وی در مكتب اشعری تحصیل نموده و پرورش یافته است.
    2- اشاراتی در برخی ابیات حافظ موجود است كه بیانگر عقاید اشعری وی می باشد؛ از جمله بیت:
    این جان عاریت كه به حافظ سپرد دوست
    روزی رخش ببینم و تسلیم وی كنم
    كه بنا به نظر استاد خرمشاهی، ناظر به نظریه «رویت الهی» است كه این عقیده(دیدار خداوند در آخرت) از نظریات اشاعره است و معتزله و شیعیان منكر آنند.
    همچنین حافظ در بیت :
    سبب مپرس كه چرخ از چه رو سفله پرور شد
    كه كام بخشی او را بهانه بی سببیست
    به نفی اسباب و علیت می پردازد كه این نیز از اهم عقاید اشاعره است.
    از دیگر عقاید اشعریان، اعتقاد به توحید افعالی خداوند است كه در ابیاتی نظیر بیت زیر حافظ به آن اشاره نموده است:
    اگر رنج پیش آید وگر راحت ای حكیم
    نسبت مكن به غیر كه اینها خدا كند
    و نیز در بیت:
    در كارخانه ای كه ره عقل و فضل نیست
    فهم ضعیف رای فضولی چرا كند؟
    به نفی اعتبار عقل می پردازد كه این نیز از اصول عقاید اشاعره است.
    از اینرو با توجه به آنچه گفته شد، باید پذیرفت كه حافظ اشعری بوده و اشعریان نیز چنانكه می دانیم جبری مسلك بوده اند و در نرم ترین و اعتدالی ترین نظر، پیرو عقیده «كسب» هستند كه البته این نیز همان جبر است.
    البته اشعری گری حافظ اعتدالی بوده و این را نیز می توان با رجوع به ابیات وی دریافت.
    مراتب جبر و اختیار
    نكته دوم: اینست كه می بایست در مساله «جبر و اختیار» به سطح و درجه توجه داشت و اینكه جبر و اختیار حدود و مراتبی دارد كه البته بحث در خصوص «جبر و اختیار » در سطوح پایین و دون، چندان پیچیده نیست. ساده ترین و نازل ترین سطح و درجه اختیار، اینست كه «چه كنم یا چه نكنم» و در واقع سطح افعال است و همانیست كه مولانا نیز در جایی بدان اشاره می كند:
    این كه گویی این كنم یا آن كنم
    خود دلیل اختیار است ای صنم
    و البته كسی منكر این سطح از اختیار نیست.
    بسیاری از ابیات اختیار گرای حافظی نیز به سطوح و مراتب پایین اختیار اشاره دارد؛ مانند:
    آب و هوای فارس عجب سفله پرور است
    کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
    من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
    محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
    حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
    من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
    و ...
    اما آنجا كه حافظ از جبر می گوید، اصل و اساس امور را زیر سوال می برد و همه چیز را منوط به «آنچه مقدر كرده اند» می داند و بیان می دارد كه هر چه انجام می دهیم و هر آنچه می رود، از قبل تعیین شده و آنچه در تقدیر رقم زده شده، كم و زیاد نمی شود:
    مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
    قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد
    مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
    هر آن قسمت که آنجا رفت ازآن افزون نخواهد شد

    جبر حافظ در برابر زهدفروشان
    نكته سوم: با نظر به ابیات جبری حافظ، در می یابیم كه در بسیاری موارد، وی جبر و اندیشه جبری را به عنوان سلاحی در برابر معترضان و مخالفانش و زهد فروشان و ریاكاران به كار برده است و بیان می كند كه «اگر تو واعظ و زاهد و صاحب مقام بوده و به جایگاهی رسیده ای و من، چنین، به خود نناز و بر من فخر مفروش كه این ها را در جای دیگر تعیین كرده اند و دست من و تو نیست».
    برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
    که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
    عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
    کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
    مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
    که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
    برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر
    کارفرمای قدر می‌کند این، من چه کنم
    من اگر خارم و گر گل، چمن آرایی هست
    که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم

    بنابراین از مجموع آنچه گفته شد، دریافت می شود كه حافظ جبری مسلك بوده، اما جبر وی نه از نوع جبر فیلسوفانه و متكلمانه كه از جنسی دیگر است.
    تجربه درونی شاعر
    حافظ به عنوان فیلسوف در جایگاه تبیین یك فلسفه و بیان یك نظریه ظاهر نشده و قصد بیان یك تئوری كلامی را نداشته است. بلكه وی در كسوت یك شاعر، حالات درونی و دریافت ها و تجربه های درونی خود را بازگو می كرده است. وقتی «جبر و اختیار» را از زبان یك شاعر می شنویم، نباید آن را حمل بر بیان یك قاعده كلی كلامی-فلسفی كنیم؛ بلكه باید آن را برخاسته از تجربیات خاص و شخصی شاعر بدانیم.
    شاعر وقتی سخن می گوید، به اقتضای حال خود، می گوید؛ گاه تند و پر التهاب و پرخاشگرانه، گاهی ملول و افسرده و گرفته و گاه شادان و پرّان و به تعبیری، «بر فراز عرش».
    و چنین است كه نباید جبر حافظ را از جنس جبر فیلسوفان و متكلمان دانست.
    تجربیات بیرونی حافظ
    از سوی دیگر، با تامل در وضع اجتماعی شیراز زمان حافظ، نكته ای دیگر بر ما مكشوف می شود و آن، تاثیر محیط اجتماعی و در واقع تجربیات بیرونی حافظ در گرایش وی به جبر است.
    حافظ نگاهی اجتماعی نیز داشته است و این امر به روشنی در ابیات وی پیداست؛ آن جا كه وی از سالوس بازی ها و سفله پروری ها و واعظان ریاكار و زهدفروشی ها و ... می گوید، همگی حاكی از توجه شاعر به نابسامانی های اجتماعی زمان خود است.
    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
    چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
    می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
    چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند
    سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
    بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
    در جامعه زمان حافظ، زهدفروشی، ریاكاری و سالوس بازی رواج داشته و به واقع یك جامعه دینی آكنده از زهد ریایی و تصوف منحط بوده است. در چنین جامعه ای سالوس بازان و ریاكاران عنان كار را در دست گرفته و دیو، لاف از زیبایی می زند و شایستگان و زیبارویان حقیقی جایگاه و خواستاری ندارند و مجبور به انزوا و پرده نشینی شده بودند:
    پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن
    بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
    و روزگار، بی دلیل و بی حساب كام بخشی می كند؛ بی حساب به برخی می دهد و به برخی نمی دهد. چه بسا نالایقان كه ارج یافته و شایستگان كه محروم مانده اند:
    سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
    که کام بخشی او را بهانه بی سببیست
    در واقع در جامعه زمان حافظ، هیچ نظم قابل اتكا و قابل پیش بینی وجود نداشته و حافظ می دیده كه نالایقان كام می گیرند و شایستگان، ناكام و منزوی می شوند و از اینرو دست هایی پنهان را فراتر از نظام علی-معلولی طبیعت، بر امور موثر می داند.
    از اینرو می توان علاوه بر آموزه های مكتب اشعری و تجربه های درونی حافظ، وضع اجتماعی و تجربه های بیرونی وی را نیز در جبرگرا شدن او موثر دانست.
    جبر عاشقانه
    در پایان این بحث به نكته ای بسیار مهم اشاره می شود و البته تفصیل و شرح آن را به فرصتی دیگر حواله می كنم.
    در عالم اختیار، استقلال معنا دارد و در جبر، هیچ استقلال حقیقی وجود ندارد. عاشق تماماً وابسته به معشوق است و از خود استقلالی ندارد. كسی كه دل داده است، دیگر اختیاری ندارد و خود را و اراده و اختیارش را به دست معشوق می سپارد. از اینرو عالم عاشقی، عالم جبر است- سراسر جبر.در حالیكه در خارج از عالم عاشقی و آنجا كه عقل مقام و اعتبار دارد، استقلال و اختیار ارجمند است:
    دل به رغبت می‌سپارد جان به چشم مست یار
    گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس
    و از اینرو حافظ عاشق، خود را در چنبره جبر می بیند و تماماً در اختیار دوست و مجبور.


    منابع مورد استفاده در نگارش این مقاله:
    1-سلسله سخنرانی های دكتر سروش در باب حافظ شناسی(لوح فشرده سروش حافظی)
    2- حافظ نامه، بهاالدین خرمشاهی
    3- چهارده روایت، بهاالدین خرمشاهی
    4-از كوچه رندان، دكتر زرین كوب
    5- عرفان حافظ(تماشاگه راز)، استاد مطهری

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود