صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ! دیوان محتشم کاشانی !

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب ! دیوان محتشم کاشانی !




    دیوان محتشم کاشانی


  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    1

    زلف وقدراست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا
    سنبل و شمشاد هندو چاکر نرگس و لاله بنده و لالا
    ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمه‌ی حیوان
    کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنبر سارا
    آتش آهم ز آتش رویت سیل سرشگم بیمه‌ی رویت
    این ز درون زد شعله بگردون وان ز برون شد تا به ثریا
    محو ستادند عابد و زاهد مست فتادند راکع و ساجد
    دوش که افکند در صف رندان جام هلالی شور علالا
    وقت مناجات کز ته دل شد جانب گردون نعره‌ی مستان
    پرده دریدی گر نشنیدی شمع حریفان بانگ سمعنا
    مایه‌ی دولت پایه‌ی رفعت نقد هدایت گنج سعادت
    هست در این ره ای دل گمره دانش دانا دانش دانا
    حسن ازل را بهر طلبکار هست ظهوری کز رخ مقصود
    پرده بر افتد گر کند از میل وحش خیالی چشم به بالا
    محتشم اکنون کز کشش دل نیست گذارم جز بدر او
    پیش رقیبان همچو غریبان نیست بدادم جز به مدارا
    ------------------------------------------------------------------------

    2
    بعد هزار انتظار این فلک بی وفا
    شهد وصالم چشاند زهر فراق از قفا
    وه که ز کین می‌کند هر بدو روزم سپهر
    با تو به زحمت قرین وز تو به حسرت جدا
    رفتی و می‌آورد جذبه‌ی شوقت ز پی
    خاک مرا عنقریب همره باد صبا
    با تو بگویم که هجر با من بی دل چه کرد
    روزی من گر شود وصل تو روز جزا
    شد همه جا چون شبه بی تو به چشمم سیه
    چشم سیه روی من دید تو را از کجا
    از خردم تا ابد فکر تو بیگانه کرد
    این دل دیوانه گشت با تو کجا آشنا
    وه که ز همراهیت محتشم افتاده شد
    بسته بند ستم خسته‌ی زخم جفا

    ------------------------------------------------------------------------
    3
    من از رغم غزالی شهسواری کرده‌ام پیدا
    شکاری کرده‌ام گم جان شکاری کرده‌ام پیدا
    زلیخا طلعتی را رانده‌ام از شهر بند دل
    به مصر دلبری یوسف عذاری کرده‌ام پیدا
    زمام ناقه محمل نشینی داده‌ام از کف
    بجای او بت توسن سواری کرده‌ام پیدا
    ز سفته گوهری بگسسته‌ام سر رشته‌ی صحبت
    در ناسفته گوهر نثاری کرده‌ام پیدا
    مهی زرین عصا به چون هلال از چشمم افتاده
    بلند اختر سواری تاجداری کرده‌ام پیدا
    کمند مهر گیسو تابداری رفته از دستم
    ز سودا قید کاکل مشگباری کرده‌ام پیدا
    گر از شیرین لبان حوری نژادی گشته از من گم
    ز خوبان خسرو عالی تباری کرده‌ام پیدا
    دل از دست نگارینی به زور آورده‌ام بیرون
    ز ترکان سمن ساعد نگاری کرده‌ام پیدا
    درین ره محتشم گر نقد قلبی رفته از دستم
    زر نوسکه کامل عیاری کرده‌ام پیدا
    ------------------------------------------------------------------------

    4
    درخشان شیشه‌ای خواهم می رخشان در و پیدا
    چو زیبا پیکری از پای تا سر جان درو پیدا
    صبازان در چو ناید دیده‌ام گوید چه بحرست این
    که هر گه باد ننشیند شود طوفان درو پیدا
    سیه ابریست چشمم در هوای هاله‌ی خطش
    علامتهای پیدا گشتن باران درو پیدا
    چو گیرم پیش رویش باشدم هر دیده دریائی
    ز عکس چین زلفش موج بی‌پایان درو پیدا
    تنی از استخوان و پوست دارم دل درو ظاهر
    چو فانوسی که باشد آتش پنهان درو پیدا
    پر از جدول نماید صفحه‌ی آیینه‌ی رویش
    که دایم هست عکس آن صف مژگان درو پیدا
    کف پایش که بوسد محتشم و ز خود رود هردم
    ز جان آئینه‌ای دان صورت بیجان درو پیدا
    ------------------------------------------------------------------------

    5
    حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای را
    سلسله بگسلم ز پا عقل گریزپای را
    کو دلی و دلیرئی کز پی رونق جنون
    شحنه‌ی ملک دل کنم عشق ستیزه رای را
    کو جگری و جراتی کز پی شور دل دگر
    باعث فتنه‌ای کنم دیده‌ی فتنه زای را
    کوتهی و تهوری تا شده همنشین غیر
    سیر کنم ز صحبت آن هم دم دل‌ربای را
    در المم ز بی‌غمی کو گل تازه‌ای کزو
    لاله‌ی داغ دل کنم داغ الم زدایرا
    تلخی عشق چون دگر پیش دلم نموده خوش
    باز بوی چشمانم این زهر شکر نمای را
    دیده به ترک عافیت بر رخ ترکی افکنم
    در ستمش سزا دهم جان ستم سزای را
    از دل خویش بوی این می‌شنوم که دلبری
    دام رهم کند دگر جعد عبیر سای را
    مفتی عشقم اردهد رخصت سجده‌ی بتی
    شکرکنان زبان زبان سجده کنم خدای را
    صبر نماند وقت کز همه کس برآورد
    گریه‌های های من ناله‌ی وای وای را
    باز فتاده در جهان شور که کرده محتشم
    بلبل باغ عاشقی طبع غزل سرای را
    ------------------------------------------------------------------------

    6
    ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا
    دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا
    کرده‌ام خوی به هجران چه کنم ناز اگر
    عشق طغیان کند و دارد از آن باز مرا
    باطل سحر مگر ورد زبانم گردد
    که نگهدارد از آن چشم فسون ساز مرا
    چشم از آن غمزه اگر دوش نمی‌بستم زود
    کار می‌ساخت به یک عشوه ممتاز مرا
    چه کمر بسته‌ای ای گل که مگر باز کنی
    جیب جان پاره به آن غمزه‌ی غماز مرا
    چون محالست که ناید ز تو جز بدمهری
    مبر از راه به لطف غلط انداز مرا
    وصل من با تو همین بس که در آن کو شب تار
    کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا
    لنگر مهره‌ی طاقت مگر ایمن دارد
    از سبک دستی آن شعبده پرداز مرا
    ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفت
    که به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را

    ------------------------------------------------------------------------
    7

    شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را
    که دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را
    که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز
    که آتش غضب افروخته است رنگ تو را
    مصوران قلم از مو کنند تا نکشند
    زیاده از سرموئی دهان تنگ را
    زمان کنم افزون جراحت تن خویش
    ز بس که بوسه زنم زخمهای سنگ تو را
    جریده‌ی گرد من امشب گرت رفیقی نیست
    چه باعث است به ره دمبدم درنگ تو را
    به مدعی پر و بالی مده که پروازش
    بباد بر دهد ای سرو نام و ننگ تو را
    ز حرف پر دلی محتشم پرست جهان
    ز بس که جای به دل می‌دهد خدنگ تو را

    ------------------------------------------------------------------------
    8
    کسی ز روی چنان منع چون کند ما را
    خدا برای چه داده است چشم بینا را
    نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز
    که ساخت عشق تو آواره‌ی جهان ما را
    درون پرده ازین بیشتر مباش ای گل
    که نیست برگ و نوا بلبلا، شیدا را
    هزار سلسله مو در پیت به خاک افتد
    چو برقفا فکنی موی عنبر آسا را
    برای جلوه چو نخل تو را دهد حرکت
    جسد به رعشه درآرد هزار رعنا را
    به آن تکلم شیرین گهی که جان بخشی
    به دم زدن نگذارد کسی مسیحا را
    به جز وفای تو درد مرا دوائی نیست
    خدا دوا کند این درد بی‌دوا ما را
    ز غمزه دان گنه چشم بی‌گنه کش خویش
    که تیغ می‌دهد این ترک بی‌محابا را
    بهر زه لب مگشا پیش کس که نگشائی
    زبان محتشم هرزه گوی رسوا را

    ------------------------------------------------------------------------
    9
    که زد بر یاری ما چشم زخمی ای چنین یارا
    که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را
    تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پی
    بسان شعله‌ی آتش من مجنون رسوا را
    تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردی
    به صد شیدائی مجنون من مجنون شیدا را
    فرس آهسته ران کاندر پیت از پویه فرسوده
    قدمها تا به زانو گمرهان دشت پیما را
    شب تاریک و گمراهان ز دنبال تو سر گردان
    برون ار از سحاب برقع آن روی مه آسا را
    خطر گاهیست گرد خرگهت از شیشهای دل
    خدا را بر زمین ای مست ناز آهسته نه پا را
    چو میرد محتشم دور از قدت باری چو باز آئی
    به خاکش گه گهی کن سایه گستر نخل بالا را
    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۷/۲۲ در ساعت ۱۵:۰۷

  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    10
    چو بر زندانیان رانی سیاست یاد کن ما را
    بگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را
    زبان شکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت
    ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را
    اگر بردار بیدادت بر آریم از زبان آهی
    به رسوائی برون زین دار بی‌بنیاد کن ما را
    نمودی یک وفا دادیم پیشت داد جانبازی
    بی او امتحانی نیز در بیداد کن ما را
    به سودای دل ناشاد خود در مانده‌ام بی تو
    به این نیت که هرگز در نمانی شاد کن ما را
    چو روزی می‌نشستم بر سر راهت اگر گاهی
    غریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را
    ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از وی
    زمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را



    11
    مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را
    گدای کوی توام همچنین مبین ما را
    هنوز سجده‌ی آدم نکرده بود ملک
    که بود گرد سجود تو بر جبین ما را
    گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد
    گمان بیاری او بود بیش ازین ما را
    به دستیاری ما ناید آن مسیح نفس
    اگر بود ید بیضا در آستین ما را
    طبیب ما که دمش پاس روح می‌دارد
    چه حکمت است که می‌دارد اینچنین ما را
    نگین خام عشق است گوهر دل و نیست
    به غیر حرف وفا نقش آن نگین ما را
    بلاگزینی ما اختیاری ما نیست
    خدا نداده دل عافیت گزین ما را
    گناه یک نفس آن مه به مجلس از ما دید
    که بند کرد در آن زلف عنبرین ما را
    ز آه ما به گمانی فتاده بود امشب
    که می‌نمود پیاپی به همنشین ما را
    بیار پیک نظر محتشم نهفته فرست
    که قاطعان طریقند در کمین ما را


    12
    صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را
    در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را
    مه نیز تافتد ز تو در بحر اضطراب
    شب جام‌گیر و برفکن از رخ نقاب را
    ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت
    زان آب شعله‌ی رنگ نقاب حجاب را
    ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیز
    دریاب نیم کشته ز هر عتاب را
    از هم سرو تن و دل و جان می‌برند و نیست
    جز لشگر غمت سبب انقلاب را
    در من فکند دیدن او لرزه وای اگر
    داند که چیست واسطه‌ی اضطراب را
    دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواب
    اما دگر به چشم ندیدیم خواب را
    در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیست
    قدری دل پرآتش و چشم پر آب را
    او می‌شود سوار و دل محتشم طپان
    کو پردلی که آید و گیرد رکاب را


    13
    هرزه نقاب رخ مکن طره‌ی نیم تاب را
    زاغ چسان نهان کند بیضه‌ی آفتاب را
    وصل تو چون نمی‌دهد در ره عشق کام کس
    چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را
    کام که بوده در پیت گرم که می‌نمایدم
    حسن فزاست از رخت صورت اضطراب را
    با دگران چها کند عشق که در مشارکت
    رشک دهد ز کوه کن خسرو کامیاب را
    عشق ز سینه چون کند تندی آه را بدر
    حسن به جنبش آورد سلسله‌ی عتاب را
    سحر رود به گرد اگر بند کند فسون‌گری
    در قفس دو چشم من مرغ غریب خواب را
    غیر گیاه حسرت از خاک عجب که سرزند
    دجله‌ی چشم من اگر آب دهد سحاب را
    ناز نگر که پای او تا به رکاب می‌رسد
    دست ز کار می‌رود حلقه کش رکاب را
    ناصح ما نمی‌کند منع خود زا رخش بلی
    دور به خود نمی‌رسد ساقی این شراب را
    طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که من
    شب همه شب رقم زنم نامه‌ی بی‌جواب را
    محتشم شکسته دل تا به تو شوخ بسته دل
    داده به دست ظالمی مملکت خراب را


    14
    بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب را
    در ظلمات گم مکن چشمه‌ی آفتاب را
    گر به حیا مقیدی برقعی از حجاب کن
    پرده‌ی رخ که پیش او باد برد نقاب را
    سوخته فراق را وعده‌ی خام تر مده
    رسم کجاست دم به دم آب زدن کباب را
    بی تو به حال مر گم و جان به عذاب می‌کنم
    بر سرم آی و از سرم باز کن این عذاب را
    گشته حجاب عارضت زلف و نسیم بی‌خبر
    آه کجاست تا کند بر طرف این حجاب را
    تا دهد از تو جراتم رخصت نیم بوسه‌ای
    یک نفسک به خواب کن نرگس نیم خواب را
    دی به نیاز گفتمت بنده‌ی توست محتشم
    روی ز بنده تافتی بنده‌ام این عتاب را


    15
    اگر دل بر صف مژگان سیاهی می‌زند خود را
    که تنها ترک چشمش بر سپاهی می‌زند خود را
    ز تابم می‌کشد اکثر نگاه دیر دیر او
    که بر قلب دل من گاه گاهی می‌زند خود را
    ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندان
    چه بر شمشیر مردم کش نگاهی می‌زند خود را
    گلی کز جنبش باد صبا آزرده می‌گردد
    چرا بر تیغ آه بیگناهی می‌زند خود را
    مه نو سجده‌های سهو می‌فرمایدم امشب
    به صورت بس که بر طرف کلاهی می‌زند خود را
    سواری گرم قتلم گشته و من منفعل مانده
    که گیتی سوز برقی بر گیاهی می‌زند خود را
    عنانش محتشم امروز می‌گیرم تماشا کن
    که چون بر پادشاهی دادخواهی می‌زند خود را


    16
    جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را
    چو شمع ای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را
    بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کن
    که خواهم بر سر کوی تو کشتن بی سخن خود را
    من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زد
    تو عاقل باش و بر تیغ زبان من مزن خود را
    به من عهدی که در عهد از محبت بسته‌ای مشکن
    به بد عهدی مگردان شهره‌ای پیمان شکن خود را
    در آغوش خیالت می‌طپم حالم چسان باشد
    اگر بینم در آغوش تو ای نازک بدن خود را
    ورم صد جامه بر تن چون کنم شبهای تنهائی
    تصور با تو در یک بستر ای گل پیرهن خود را
    کنم چون محتشم طوطی زبانیها اگر بینم
    بگرد شکرستان تو ای شیرین دهن خود را


    17
    ای نگهت تیغ تیز غمزه‌ی غماز را
    پشت به چشم تو گرم قافله‌ی ناز را
    روز جزا تا رود شور قیامت به عرش
    رخصت یک عشوه ده چشم فسون ساز را
    نرگس مردم کشت ننگرد از گوشه‌ای
    تا نستاند به ناز جان نظر باز را
    شعله‌ی بازار قتل پست شود گر کنی
    نایب ترکان چشم صد قدر انداز را
    حسن تو در گل نهاد پای ملک بر فلک
    بس که نهادی بلند پایه‌ی اعجاز را
    چشم سخنگوی کرد کار زبان چون رقیب
    منع نمود از سخن آن بت طناز را
    دید که خاصان تمام آفت جان منند
    داد به پیک نظر قاصدی راز را
    یافت پس از صد نگه مطلب مخصوص خویش
    دیده که جوینده بود عشوه‌ی ممتاز را
    تیز نگاهی به بزم پرده برافکند و کرد
    پرده در محتشم نرگس غماز را


    18
    چنین است اقتضا رعنائی قد بلندش را
    که * بی‌خود به رقص آرد سمندش را
    به دنبال اجل جانها دوند از شوق اگر آن بت
    کند دنبال دام اجل پیچان کمندش را
    اگر صیدش ز شادی گم نکردی دست و پا رفتی
    به استقبال یک میدان کمند صید بندش را
    ملک ایمن نماند بر فلک چون بر زمین آن مه
    کند ناوک فکن بازوی حسن زورمندش را
    در آئین غضب کوشید چندان آن گل خندان
    که رسم خنده رفت از یاد لعل نوش خندش را
    اگز قلب حقیقت هم بود ممکن محال است این
    که جنبد غرق الفت خاطر کلفت پسندش را
    زمین در جنبش آید محتشم از اضطراب من
    هوای جلوه چون جنبش دهد نخل بلندش را
    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۷/۲۳ در ساعت ۱۶:۱۴

  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    19
    شب که ز گریه می‌کنم دجله کنار خویش را
    می‌افکنم به بحر خون جسم نزار خویش را
    باد سمند سر گشت بر تن خاکیم رسان
    پاک کن از غبار من راهگذار خویش را
    بر سردار چون روم بار تو بر دل حزین
    در گذرانم از ثریا پایه‌ی دار خویش را
    در دل خاک از غمت آهی اگر برآورم
    شعله‌ی آتشی کنم لوح مزار خویش را
    ای همه دم ز عشوه‌ات ناوک غمزه در کمان
    بهر خدا نوازشی سینه‌ی فکار خویش را
    گر نکشیدی آن صنم زلف مسلسل از کفم
    بند به پا نهادمی صبر و قرار خویش را
    محتشم از تو جذبه‌ای می‌طلبم که آوری
    بر سر من عنان کشان شاه سوار خویش را


    20
    گر بهم می‌زدم امشب مژه‌ی پر نم را
    آب می‌برد به یک چشم زدن عالم را
    سوز دیرینه‌ام از وصل نشد کم چه کنم
    که اثر نیست درین داغ کهن مرهم را
    آن پری چهره مگر دست بدارد از جور
    ورنه بر باد دهد خاک بنی‌آدم را
    ای تو را شیردلی در خم هر موی به بند
    قید هر صید مکن زلف خم اندر خم را
    بنشین در حرم خاص دل ای دوست که من
    دور دارم ز رخت دیده‌ی نامحرم را
    باددر بزم غمم نشه‌ای از درد نصیب
    که در آن نشئه ز شادی نشناسم غم را
    خواهی اکسیر بقا محتشم از دست مده
    ساغر دم به دم و ساقی عیسی دم را



    21
    چو افکنده ببیند در خون تنم را
    کنید آفرین ترک صید افکنم را
    نیاید گر از دیده سیلی دمادم
    که شوید ز آلودگی دامنم را
    ور از خاک آتش علم برنیاید
    که هر شام روشن کند مدفنم را
    به فانوس تن گر رسد گرمی دل
    بسوزد بر اندام پیراهنم را
    زغم چون گریزم که پیوسته دارد
    چو پیراهن این فتنه پیرامنم را
    مشرف کن ای ماه اوج سعادت
    ز مسکین نوازی شبی مسکنم را
    ز دمهای بدگو مشو گرم قتلم
    بهر بادی آتش مزن خرمنم را
    نیم محتشم خالی از ناله چون نی
    که خوش دارد او شیوه‌ی شیونم را


    22
    به افسون محو کردی شکوه‌های بیکرانم را
    بهرنوعی که بود ای نوش لب بسی زبانم را
    به نیکی می‌بری نامم ولی چندان بدی با من
    که گم می‌خواهی از روی زمین نام و نشانم را
    به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با من
    نمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را
    گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازی
    شدی بیگانه خوش تا یقین کردی گمانم را
    چو رنجانید یاران را به جان نتوان نشست ایمن
    خبر کن ای صبا زین نکته باری نکته دانم را
    چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویت
    که چون رفتم به زاغان دادی ای گل آشیانم را
    اگر فرمان برد دل محتشم من بعد باخوبان
    من و بیگانگی کین آشنائی سوخت جانم را


    23
    بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان را
    سر کج افسران تاج سر زرین کلاهان را
    همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزان
    شه اشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را
    تو ای سلطان خرم دل که از مشغولی غیرت
    سر غوغای دیوان نیست خلوت دوست شاهان را
    به خلوتگه چه بنشینی ز دست حاجیان بستان
    نهانی عرضهای سر به مهرداد خواهان را
    چو چشم کم حجابان سوی خود بینی بیاد آور
    نگه‌های حجاب آمیز پر حسرت نگاهان را
    ز کذب تهمت اندیشان گهی آگاه خواهی شد
    که بیرون آری از زندان حرمان بی‌گناهان را
    مباش ای محتشم پر ناامید از وی که می‌باشد
    غم امیدواران گاه امید کاهان را



    24
    مالک المک شوم چون ز جنون هامون را
    در روش غاشیه بردوش نهم مجنون را
    گر نه آیینه‌ی روی تو برابر باشد
    آه من تیره کند آینه‌ی گردون را
    گر تصرف نکند عشوه‌ی خوبان در دل
    چه اثر عارض گلگون و قد موزون را
    محمل لیلی از آن واسطه بستند بلند
    که به آن دست تصرف نرسد مجنون را
    نیست چون حسن تو بر تخته‌ی هستی رقمی
    این چه حسن است بنازم قلم بی‌چون را
    آن چنان تشنه‌ی وصلم که کسی باشد اگر
    تشنه‌ی آب به یکدم بکشد جیحون را
    محتشم پای به سختی مکش از وادی عشق
    گل این مرحله گیر آبله‌ی پر خون را


    25

    با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را
    این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را
    ساحری گویا با چندین خطا چون دیگران
    راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را
    از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگر
    در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو را
    نیستم راضی به مرگت لیک می‌خواهم چو خود
    از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را
    آن چنان شوخی که خواهی داشت مرد مرا به تنگ
    گر کنم در پرده‌های چشم خود پنهان تو را
    از لباس غیرتم عریان نمی‌دیدی اگر
    می‌توانستم که دارم دست از دامان تو را
    محتشم در غیرت این سستی که من دیدم ز تو
    بی‌تکلف می‌توان کشتن به جرم آن تو را


    26
    گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو را
    که به آن شربت آلوده لب آلوده تو را
    که به آن مایه‌ی جهل این قدرت کرده دلیر
    که ز اندیشه‌ی دل بر حذر آسوده تو را
    که دران نشئه تو را دست هوس سوده به گل
    که به رخ برقع شرم این همه بگشوده تو را
    زده آن آب که بر خاک وجودت ای گل
    که در خانه‌ی عصمت به گل اندوده تو را
    که به فرمودن آن فعل تواضع فرمای
    سجده در بزم گدایان تو فرموده تو را
    حزم کزدم ز پذیرفتن تکلیف نخست
    که ازین بزم نشینی چه غرض بوده تو را
    محتشم خوی تو می‌داند و از پند عبث
    می‌دهد این همه در سر بیهوده تو را


    27
    درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو را
    شعله‌ای آتشی افروخته آه که تو را
    در پیت رخش که گرمست که غرق عرقی
    عصمت افکنده در آتش به گناه که تو را
    می‌رسی مظطرب از گر دره‌ای یوسف حسن
    دهشت آورده دوان از لب چاه که تو را
    می‌نماید که به قلبی زده‌ای یک تنه وای
    در میان داشته آشوب سپاه که تو را
    تیره رنگست رخت یارب از الایش طبع
    کرده آئینه‌ی خود رنگ سیاه که تو را
    کز پناهت نشدی پاس خدا ای غافل
    کوشش هرزه کشیدی به پناه که تو را
    گر نه در محتشم آتش زده بی‌راهی تو
    شده آه که بلند و زده راه که تو را
    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۷/۰۷/۲۵ در ساعت ۰۸:۱۹

  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    28
    برین در می‌کشند امشب جهان‌پیما سمندی را
    به سرعت می‌برند از باغ ما سرو بلندی را
    غم صحرائیان دارم که غافل گیری گردون
    به صحرا می‌برد از شهر بند صید بندی را
    سپهرم مایه‌ی بازیچه‌ی خود کرده پنداری
    که باز از گریه‌ام درخنده دارد نوشخندی را
    سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدم
    دل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را
    نمی‌گفتم که آن بی درد با صد غصه نگذارد
    به درد بی‌کسی در کنج محنت دردمندی را
    دلم ازسینه خواهد جست بیرون محتشم تا کی
    بود تاب نشستن در دل آتش سپندی را



  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    29
    نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را
    که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را
    پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو
    چه پردلی که حمایت کند سپاهی را
    جز آن جمال که خال تو نصب کرده‌ی اوست
    که داد مرتبه خسروی سیاهی را
    به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌دمش
    گه صدهزار شهید است هر نگاهی را
    دلی که جان دو عالم به باد داده‌ی اوست
    در او اثر چو بود ناله‌ای و آهی را
    مر از وصل بس این سروری که همچو هلال
    ز دور سجده کنم گوشه‌ی کلاهی را
    برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوه
    ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را
    رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گو
    که از برای تو کشتند بی‌گناهی را
    جهان ز فتنه‌ی چشمت پرست ز انخم زلف
    نما به محتشم ای گل گریز گاهی را


  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    30
    چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرا
    به اولین نگه از شرم آب ساخت مرا
    به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی
    در انتظار نگاه دگر گداخت مرا
    به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپرد
    ولی چنان که نفهمید کسی نواخت مرا
    ز عافیت شده بودم تمام نقد حضور
    به حیله برد دل عشق‌باز و باخت مرا
    سواد اعظم اقلیم عافیت بودم
    خراب ساخت سواری به نیم تاخت مرا
    من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق
    که هرگز از خنکی آن هوا نساخت مرا
    به دردمندی من کیست محتشم که الم
    به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا


  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    31
    شوق درون به سوی دری می‌کشد مرا
    من خود نمی‌آورم دگری می‌کشد مرا
    یاران مدد که جذبه‌ی عشق قوی کمند
    دیگر به جای پرخطری می‌کشد مرا
    ازبار غم چو یکشبه ماهی به زیر کوه
    شکل هلال مو کمری می‌کشد مرا
    صد میل آتشین به گناه نگاه گرم
    در دیده‌ی تیز بین نظری میشکد مرا
    من مست آن قدر که توان پای می‌کشم
    امداد دوست هم قدری می‌کشد مرا
    دست از رکاب من بگسل محتشم که باز
    دولت عنان کشان بدری می‌کشد مرا


  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    32
    روزگاری که رخت قبله‌ی جان بود مرا
    روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا
    چند روزی که به سودای تو جان می‌دادم
    حاصل از زندگی خویش همان بود مرا
    یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
    دل سرا پرده‌ی صد راز نهان بود مرا
    یادباد آن که چو آغاز سخن می‌کردی
    با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا
    یاد باد آن که چو می‌شد سرت از باده گران
    دوش منت کش آن بار گران بود مرا
    یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
    پاسبان مردم چشم نگران بود مرا
    یاد باد آن که دمی گر ز درت می‌رفتم
    محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا


  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    33
    جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرا
    بگذار ای طبیب زمانی باو مرا
    زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچ
    جز آب تیغ او نرود در گلو مرا
    آن بلبلم که جلوه‌ی آتش گل من است
    در دام آرزو نکشد رنگ و بو مرا
    از طره دو تا به دو زنجیر بسته است
    چون شیر وحشی آن بت زنجیر مو مرا
    خوی بد است مائده‌ی حسن را نمک
    زین جاست حرص دیدن آن تندخو مرا
    ذرات من ز مهر تو مهر خالی نمی‌شوند
    گر ذره ذره میکنی از فتنه‌جو مرا
    در عاشقی مرا چه گنه کافریدگار
    خود آفریده عاشق روی نکو مرا
    اقبال محتشم که چو طبعش بلند بود
    افراخت سر به سجده‌ی آن خاک کو مرا
    تا آمدم به سجده‌ی سلمان جابری
    ناید به کس دگر سر همت فرو مرا


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود