صفحه 4 از 4 نخست ... 234
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نسل سوخته

  1. #31

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت بیست و نهم((هادی های خدا))



    - خداوند می فرمایند: بنده من ... تو یه قدم به سمت من بیا... من ده قدم به سمت تو میام ... اما طرف تا 2 تا کار خیر می کنه ... و 2 قدم حرکت می کنه ... میگه کو خدا؟ .. چرا من نمی بینمش؟
    فاصله تو تا خدا ... فاصله یه ذره کوچیک و ناچیز از اینجا تا آخر کهکشان راه شیریه ... پیامبر خدا ... که شب معراج ... اون همه بالا رفت ... تا جایی که جبرئیل هم دیگه نتونست بالا بیاد ... هم فقط تا حدود و جایی رفت ...


    حالا بعضی ها تا 2 قدم میرن طلبکار هم میشن ... یکی نیست بگه ... برادر من ... خواهر من ... چند تا قدم مورچه ای برداشتی ... تازه اگر درست باشه و یه جاهایی نلرزیده باشی ... فکر کردی چقدر جلو رفتی که معرفتت به حدی برسه که ...

    تازه چقدر به خاطر خدا زندگی کردی؟ ... چند لحظه و ثانیه زندگیت در روز به خاطر خدا بوده؟ ... از مالت گذشتی؟ ... از آبروت گذشتی؟ ... از جانت گذشتی؟ ...


    آسمان بار امانت نتوانست کشید ... قرعه و فال به نام من دیوانه زدند ...

    اما با همه اون اوصاف .. عشق ... این راه چند میلیون سال نوری رو ... یک شبه هم می تونه بره ... اما این عشق ... درد داره ... سوختن داره ... ماجرای شمع و پروانه است ...

    لیلی و مجنونه ... اگر مرد راهی ... و به جایی رسیدی که جرات این وادی رو داری ... بایست بگو ... خدایا ... خودم و خودت ... و الا باید توی همین حرکت مورچه ای بری جلو ... این فرق آدم هاست که یکی یک شبه ... ره صد ساله رو میره ... یکی توی دایره محدود خودش ... دور خودش می چرخه ...

    واکمن به دست ... محو صحبت های سخنران شده بودم ... و اونها رو ضبط می کردم ... نماز رو که خوندن ... تا فاصله بین دعای کمیل رو رفت بالای منبر ...

    خیلی از خودم خجالت کشیدم ... هنوز هیچ کار نکرده ... از خدا چه طلبکار بودم ... سرم رو انداختم پایین ... و توی راه برگشت ... تمام مدت این حرف ها توی سرم تکرار می شد...


    اون شب ... توی رختخواب ... داشتم به این حرف ها فکر می کردم که یهو ... چیزی درون من جرقه زد ... و مثل فنر از جا پریدم ...

    - مهران ... حواست بود سخنرانی امشب ... ماجرای تو و خدا بود ... حواست بود برعکس بقیه پنجشنبه شب ها ... بابا گفت دیر میاد ... و مامان هم خیلی راحت اجازه داد تنها بری دعای کمیل ... همه چیز و همه اتفاقات ... درسته ... خدا تو رو برد تا جواب سوالات رو بده ...


    و اونجا ... و اولین باری بود که با مفهوم هادی ها آشنا شدم ...


    اسم شون رو گذاشتم هادی های خدا ... نزدیک ترین فردی... که در اون لحظه می تونه واسطه تو با خدا باشه ... واسطه فیض ... و من چقدر کور بودم ... اونقدر کور که هرگز متوجه نشده بودم ...


    دوباره دراز کشیدم ... در حالی که اشک چشمم بند نمی اومد ... همیشه نگران بودم ... نگران غلط رفتن ... نگران خارج شدن از خط ... شاگرد بی استاد بودم ...


    اما اون شب ... خدا دستم رو گرفت و برد ... و بهم نشون داد... خودش رو ... راهش رو ... طریقش رو ... و تشویق ... اینکه تا اینجا رو درست اومدی ...



    اونقدر رفته بودم که هادی ها رو ببینم و درک کنم ... با اون قدم های مورچه ای ... تلاش بی وقفه 4 ساله من ...



    ادامه دارد.....
    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  2. #32

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت سی ام(( دعوتنامه))


    اون شب ... بالشتم از اشک شوق خیس بود ... از شادی گریه می کردم ... تا اذان صبح خوابم نبرد ... همون طور دراز کشیده بودم و به خدا و تک تک اون حرف ها فکر می کردم...اول ... جملاتی که کنار تصویر اون شهید بود ..
    . هر کس که مرا طلب کند می یابد ...
    من 4 سال ... با وجود بچگی ... توی بدترین شرایط ... خدا رو طلب کرده بودم ... و حالا ...و حالا ... خدا خودش رو بهم نشون داد ... خودش و مسیرش... و از زبان اون شخص بهم گفت ... این مسیر، مسیر عشق و درده ... اگر مرد راهی ... قدم بردار
    ... و الا باید مورچه ای جلو بری ... تازه اگه گم نشی و دور خودت نچرخی...
    به ساعت نگاه کردم ... هنوز نیم ساعت تا اذان باقی مونده بود ... از جا بلند شدم و رفتم وضو گرفتم ...جا نمازم رو پهن کردم و ایستادم ... ساکت ... بی حرکت ... غرق در یک سکوت بی پایان ...

    - خدایا ... من مرد راهم ... نه از درد می ترسم ... نه از هیچ چیز دیگه ای ... تا تو کنار منی ... تا شیرینی زیبای دیدنت ... پیدا کردنت ... و شیرینی امشب با منه ... من از سوختن نمی ترسم ... تنها ترس من ... از دست دادن توئه ... رهام کنی و از چشمت بیوفتم ... پس دستم رو بگیر

    ... و من رو تعلیم بده ... استادم باش برای عاشق شدن ... که من هیچ چیز از این راه نمی دونم ... می خوام تا ته خط اون حدیث قدسی برم ... می خوام عاشقت باشم ... می خوام عاشقم بشی ...
    دست هام رو بالا آوردم ... نیت کردم ... و الله اکبر ... هر چند فقط برای نماز وتر فرصت بود ... اما اون شب ... اون اولین نماز شب من بود ... نمازی که تا قبل ...

    فقط شیوه اقامه اش رو توی کتاب ها خونده بودم ... اون شب ... پاسخ من شده بود ... پاسخ من به دعوتنامه خدا ...
    چهل روز ... توی دعای دست هر نمازم ... بی تردید ... اون حدیث قدسی رو خوندم ... و از خدا ... خودش رو خواستم ... فقط خودش رو ... تا جایی که بی واسطه بشیم ... من و خودش ... و فقط عشق ...و این شروع داستان جدید من و خدا شد

    ...
    هادی های خدا ... یکی پس از دیگری به سمت من می اومدن ... هیچ سوالی بی جواب باقی نمی موند ... تا جایی که قلبم آرام گرفت ... حتی رهگذرهای خیابان ... هادی های لحظه ای می شدند ... واسطه هایی که خودشون هم نمیدونستن ...و هر بار ... در اوج فشار و درد زندگی ..

    . لبخند و شادی عمیقی وجودم رو پر می کرد ... خدا ... بین پاسخ تک تک اون هادی ها ... خودش رو ... محبتش رو ... توجهش رو ... بهم نشون می داد ...
    معلم و استاد من شد ... من سوختم ... اما پای تصویر اون شهید ... تصویری که با دیدنش ...

    من رو در مسیری قرار داد که ... به هزاران سوختن می ارزید ... و این ... آغاز داستان عاشقانه من و خدا بود ...
    ادامه دارد...

    ویرایش توسط سعادتمند : ۱۳۹۷/۰۲/۱۹ در ساعت ۱۱:۰۶
    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  3. #33

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت سی و یکم(( هدیه خدا))

    عید نوروز ... قرار بود بریم مشهد ... حس خوش زیارت ... و خونه مادربزرگم ... که چند سالی می شد رفته بود مشهد... دل توی دلم نبود ... جونم بود و جونش ... تنها کسی بود که واقعا در کنارش احساس آرامش می کردم ...

    سرم رو می گذاشتم روی پاش ... چنان آرامشی وجودم رو می گرفت که حد نداشت ... عاشق صدای دونه های تسبیحش بودم ... بقیه مسخره ام می کردن ...- از اون هیکلت خجالت بکش ... 13، 14 سالت شده ... هنوز عین بچه ها می مونی ...

    ولی حقیقتی بود که اونها نمی دیدن ... هر چقدر زندگی به من بیشتر سخت می گرفت ... من کمر همتم رو محکم تر می بستم ... اما روحم به جای سخت و زمخت شدن ... نرم تر می شد ...

    دلم با کوچک تکان و تلنگری می شکست ... و با دیدن ناراحتی دیگران شدید می گرفت ... اما هیچ چیز آرامشم رو بر هم نمی زد ... درد و آرامش و شادی ... در وجودم غوطه می خورد ... به حدی که گاهی بی اختیار شعر می گفتم ...رشته مادرم ادبیات بود ...

    و همه ... این حس و حالم رو به پای اون می گذاشتن ... هر چند عشق شعر بودن مادرم ... و اینکه گاهی با شعر و ضرب المثل جواب ما رو می داد ... بی تاثیر نبود ... اما حس من ... و کلماتم ... رنگ دیگه ای داشت ...
    درد، هدیه دنیا و مردمش به من بود ...

    و آرامش و شادی ... هدیه خدا ...
    خدایی که روز به روز ... حضورش رو توی زندگیم ... بیشتر احساس می کردم ... چیزهایی در چشم من زیبا شده بود... که دیگران نمی دیدند ... و لذت هایی رو درک می کردم... که وقتی به زبان می آوردم ...

    فقط نگاه های گنگ ... یا خنده های تمسخرآمیز نصیبم می شد ...
    اما به حدی در این آرامش و لذت غرق شده بودم ... که توصیفی برای بهشت من نبود ... از 26 اسفند ... مدرسه ها تق و لق شد ...

    و قرار شد همون فرداش بزنیم به جاده ... پدرم، شبرو بود ... ایام سفر ... سر شب می خوابید و خیلی دیر ساعت 3 صبح ... می زدیم به دل جاده ...
    این جزء معدود صفات مشترک من و پدرم بود ... عاشق شب های جاده بودم ... سکوتش ... و دیدن طلوع خورشید ... توی اون جاده بیابانی ...
    وضو گرفتم ... کلید ماشین رو برداشتم ... و تا قبل از بیدار شدن پدرم ... تمام وسایل رو گذاشتم توی ماشین ... و قبل از اذان صبح ... راه افتادیم ...

    ادامه دارد ...

    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  4. #34

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6




    قسمت سی و دوم((نماز قضا))


    توی راه … توی ماشین … چشم هام رو بستم تا کسی باهام صحبت نکنه … و نماز شبم رو همون طوری نشسته خوندم …

    نماز صبح … هر چی اصرار کردیم نمی ایستاد … می گفت تا به فلان جا نرسیم نمی ایستم … و از توی آینه … عقب… به من نگاه می کرد …
    دیگه دل توی دلم نبود … یه حسی بهم می گفت … محاله بایسته … و همون طوری نماز صبحم رو اقامه کردم …

    توی همون دو رکعت … مدام سرعت رو کم و زیاد کرد … تا آخرین لحظه رهام نمی کرد … اصلا نفهمیدم چی خوندم …
    هوا که روشن شد ایستاد … مادرم رفت وضو گرفت … و من دوباره نماز صبحم رو قضا کردم … توی اون همه تکان اصلا نفهمیده بودم چی خوندم … همین طور نشسته … توی حال و هوای خودم … به مهر نگاه می کردم …
    – ناراحتی؟ …

    سرم رو آوردم بالا و بهش لبخند زدم …
    – آدم، خواهر گلی مثل تو داشته باشه … که می ایسته کنار داداشش به نماز … ناراحتم که باشه ناراحتی هاش یادش میره …

    خندید … اما ته دل من غوغایی بود … حس درد و شرمندگی عمیقی وجودم رو می گرفت …
    – واقعا که … تو که دیگه بچه نیستی … باید بیشتر روی تمرکزت کار کنی … نباید توی ماشین تمرکزت رو از دست می دادی … حضرت علی … سر نماز تیر از پاش کشیدن متوجه نشد … ولی چند تا تکان نمازت رو بهم ریخت …

    و همون جا کنار مهر … ولو شدم روی زمین … بقیه رفتن صبحانه بخورن … ولی من اصلا اشتهام رو از دست داده بودم …

    ادامه دارد...

    ویرایش توسط سعادتمند : ۱۳۹۷/۰۲/۲۰ در ساعت ۱۱:۰۹
    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  5. #35

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت سی و سوم(( دلت می آید؟ ...))

    نهار رسیدیم سبزوار ... کنار یه پارک ایستادیم ... کمک مادرم وسایل رو برای نهار از توی ماشین در آوردم ... وضو گرفتم و ایستادم به نماز ...سر سفره نشسته بودیم ... که


    خانمی تقریبا هم سن و سال مادرم بهمون نزدیک شد ... پریشان احوال ... و با همون حال، تقاضاش رو مطرح کرد ...
    - من یه دختر و پسر دارم ... و ... اگر ممکنه بهم کمکی کنید ...

    مخصوصا اگر لباس کهنه ای چیزی دارید که نمی خواید ...
    پدرم دوباره حالت غر زدن به خودش گرفت ... - آخه کی با لباس کهنه میره سفر؟ ... که اومدی میگی لباس کهنه دارید بدید ...سرش رو انداخت پایین که بره ...

    مادرم زیرچشمی ... نگاه تلخ معناداری به پدرم کرد ... و دنبال اون خانم بلند شد ...
    - نگفتید بچه هاتون چند ساله ان؟ ...با شرمندگی سرش رو آورد بالا ... چهره اش از اون حال ناراحت خارج شد ...

    با خوشحالی گفت ...
    - دخترم از دخترتون بزرگ تره ... اما پسرم تقریبا هم قد و قواره پسر شماست ...نگاهش روی من بود ... مادرم سرچرخوند سمت من ... سوئیچ ماشین رو برداشت و رفت سر ساک و پدرم همچنان غر می زد ...

    سعید خودش رو کشید کنار من ...- واقعا دلت میاد لباسی رو که خودت می پوشی بدی بره؟... تو مگه چند دست لباس داری که اونم بره؟

    ... بابا رو هم که می شناسی ... همیشه تا مجبور نشه واست چیزی نمی خره ... برو یه چیزی به مامان بگو ... بابا دوباره باهات لج می کنه ها ...
    ادامه دارد ...

    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  6. #36

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت سی و چهارم ((گدای واقعی ... ))

    راست می گفت ... من کلا چند دست لباس داشتم ... و 3 تا پیراهن نوتر که توی مهمونی ها می پوشیدم ... و سوئی شرتی که تنم بود ... یه سوئی شرت شیک که از داخل هم لایه های پشمی داشت ... اون زمان تقریبا نظیر نداشت و هر کسی که می دید دهنش باز می موند ...

    حرف های سعید ... عمیق من رو به فکر فرو برد ... کمی این پا و اون پا کردم ... و اعماق ذهنم ... هنوز داشتم حرفش رو بالا و پایین می کردم که ...

    صدای پدرم من رو به خودم آورد ...
    - هنوز مونده کدوم یکی رو بهش بده ...رو کرد سمت من ...- نکرد حداقل بپرسه کدوم یکی رو نمی خوای ... هر چند ... تو مگه لباس به درد بخور هم داری که خوشت بیاد ... و نباشه دلت بسوزه ... تو خودت گدایی ... باید یکی پیدا بشه لباس کهنه اش رو بده بهت ...دلم سوخت ... سکوت کردم و سرم رو انداختم پایین ...

    خیلی دوست داشتم بهش بگم ...
    - شما خریدی که من بپوشم؟ ... حتی اگر لباسم پاره بشه... هر دفعه به زور و التماس مامان ... من گدام که ...صداش رو بلند کرد و افکارم دوباره قطع شد ...- خانم ... اینقدر دست دست نداره ... یکیش رو بده بره دیگه... عروسی که نمیری اینقدر مس مس می کنی ...

    اینقدر هم پر روئه که بیخیال نمیشه ...
    صورتش سرخ شد ... نیم نگاهی به پدرم انداخت ... یه قدم رفت عقب ...- شرمنده خانم به زحمت افتادید ...تشکر کرد و بدون اینکه یه لحظه دیگه صبر کنه رفت ... از ما دور شد ... اما من دیگه آرامش نداشتم ... طوفان عجیبی وجودم رو بهم ریخت ...

    ادامه دارد...

    ویرایش توسط سعادتمند : ۱۳۹۷/۰۲/۲۱ در ساعت ۱۹:۰۷
    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...


  7. #37

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت سی و پنجم(( دلم به تو گرم است ... ))

    بلند شدم و سوئی شرتم رو در آوردم ... و بدون یه لحظه مکث دویدم دنبالش ... اون تنها تیکه لباس نویی بود که بعد از مدت ها واسم خریده بود ... -

    مادرجان ... یه لحظه صبر کنید ...
    ایستاد ... با احترام سوئی شرت رو گرفتم طرفش ...- بفرمایید ... قابل شما رو نداره ...سرش رو انداخت پایین ... - اما این نوئه پسرم ... الان تن خودت بود ... - مگه چیز کهنه رو هم هدیه میدن؟ ...گریه اش گرفت ...

    لبخند زدم و گرفتمش جلوتر ...
    - ان شاء الله تن پسرتون نو نمونه ...اون خانم از من دور شد ... و مادرم بهم نزدیک ...- پدرت می کشتت مهران ...چرخیدم سمت مادرم ...- مامان ... همین یه دست چادرمشکی رو با خودت آوردی؟...با تعجب بهم نگاه کرد ... - خاله برای تولدت یه دست چادری بهت داده بود ...

    اگر اون یکی چادرت رو بدم به این خانم ... بلایی که قراره سر من بیاد که سرت نمیاد؟ ...
    حالت نگاهش عوض شد ...- قواره ای که خالت داد ... توی یه پلاستیک ته ساکه ... آورده بودم معصومه برام بدوزه ...سریع از ته ساک درش آوردم ... پولی رو هم که برای خرید اصول کافی جمع کرده بودم ... گذاشتم لای پارچه و دویدم دنبالش ... ده دقیقه ای طول کشید تا پیداش کردم و برگشتم ..

    .
    سفره رو جمع کرده بودن ... من فقط چند لقمه خورده بودم... مادرم برام یه ساندویچ درست کرده بود ... توی راه بخورم... تا اومد بده دستم ... پدرم با عصبانیت از دستش چنگ زد... و پرت کرد روی چمن ها ...- تو کوفت بخور ...
    آدمی که قدر پول رو نمی دونه بهتره از گرسنگی بمیره ...
    و بعد شروع کرد به غر زدن سر مادرم که ... - اگر به خاطر اصرار تو نبود ... اون سوئی شرت به این معرکه ای رو واسه این قدر نشناس نمی خریدم ... لیاقتش همون لباس های کهنه است ... محاله دیگه حتی یه تیکه واسش بخرم ...چهره مادرم خیلی ناراحت و گرفته بود ...

    با غصه بهم نگاه می کرد ... و سعید هم ... هی می رفت و می اومد در طرفداری از بابا بهم تیکه های اساسی می انداخت ...
    رفتم سمت مادرم و آروم در گوشش گفتم ...- نگران من نباش ... می دونستم این اتفاق ها می افته ... پوستم کلفت تر از این حرف هاست ...و سوار ماشین شدم ... و اون سوئی شرت ... واقعا آخرین لباسی بود که پدرم پولش رو داد ...

    واقعا سر حرفش موند ...
    گاهی دلم می لرزید ... اما این چیزها و این حرف ها ... من رو نمی ترسوند ... دلم گرم بود به خدایی که ...- " و از جایی که گمانش را ندارد روزی اش می دهد و هر که بر خدا توکل کند ،، خدا او را کافی است خدا کار خود را به اجرا می رساند و هر چیز را اندازه ای قرار داده است " ...

    ادامه دارد...

    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...

  8. تشکرها 2


  9. #38

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت سی و ششم((با من سخن بگو ))

    اوایل به حس ها و چیزهایی که به دلم می افتاد بی اعتنا بودم ... اما کم کم حواسم بهشون جمع شد ...
    دقیق تر از چیزی بودن که بشه روشون چشم بست ... و بهشون توجه نکرد ... گیج می خوردم و نمی فهمیدم یعنی چی؟ ... با هر کسی هم که صحبت می کردم بی نتیجه بود ...
    اگر مسخره ام نمی کرد ... جواب درستی هم به دستم نمی رسید ...و در نهایت ... جوابم رو از میان صحبت های یه هادی دیگه پیدا کردم ... بدون اینکه سوال من رو بدونه ... داشت سخنرانی می کرد ...
    - اینطور نیست که خدا فقط با پیامبرش صحبت کنه ... نزول وحی و هم کلامی با فرشته وحی ... فقط مختص پیامبران و حضرت زهرا و حضرت مریم بوده ... اما قلب انسان جایگاه خداست ...
    جایی که شیطان اجازه نزدیک شدن بهش رو نداره ... مگه اینکه خود انسان ... بهش اجازه ورود بده ... قلب جایگاه خداست ... و اگر شخصی سعی کنه وجودش رو برای خدا خالص کنه ... این جاده دو طرفه است ... خدا رو که در قلبت راه بدی ... این رابطه شروع بشه و به پیش بره... قلبت که لایق بشه ... اون وقت دیگه امر عجیبی نیست...
    خدا به قلبت الهام می کنه و هدایتت می کنه ... و شیطان مثل قبل ... با خطواتش حمله می کنه ...
    خیابان خلوت ... داشتم رد می شدم ... وسط گل کاری ...
    همین که اومدم پام رو بزارم طرف دیگه و از گل کاری خارج شم ... به قوی ترین شکل ممکن گفت ... بایست ...
    از شوک و ناگهانی بودن این حالت ... ناخودآگاه پاهام خشک شد ... و ماشین با سرعت عجیبی ... مثل برق از کنارم رد شد ... به حدی نزدیک ... که آینه بغلش محکم خورد توی دست چپم ... و چند هفته رفت توی گچ ...
    این آخرین باری بود که شک کردم ... بین توهم و واقعیت ... بین الهام و خطوات ... اما ترس اینکه روزی به جای الهام ... درگیر خطوات بشم ... هنوز هم با منه ...
    مرزهای باریک اونها... و گاهی درک تفاوتش به باریکی یک موست ...اما اون روز ... رسیدیم مشهد ... مادربزرگم با همون لبخند همیشه اومد دم در ... بقیه جلوتر از من ... بهش که رسیدم... تمام ذوق و لبخندم کور شد ...
    اون حس ... تلخ ترین کلام عمرم رو به زبان آورد ...

    ادامه دارد...

    ویرایش توسط سعادتمند : ۱۳۹۷/۰۲/۲۴ در ساعت ۱۱:۴۰
    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...

  10. تشکرها 2


  11. #39

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت سی و هفتم(( تلخ ترین عید))

    توی در خشک شدم ... و مادربزرگم مبهوت که چرا یهو حالتم... صد و هشتاد درجه تغییر کرد ... چشم هایی که از شادی می درخشید ... منتظر تکانی بود ... تا کنترل اشک از اختیارم خارج بشه ... و سرازیر بشه ...- چی شدی مادر؟ ...

    خودم رو پرت کردم توی بغلش ... - هیچی ... دلم برات خیلی تنگ شده بود بی بی ...
    بی حس و حال بود ... تا تکان می خورد دنبالش می دویدم... تلخ ترین عید عمرم ... به سخت ترین شکل ممکن می گذشت ... بقیه غرق شادی و عید دیدنی و خوشگذرانی ... من ... چشم ها و پاهام ... همه جا دنبال بی بی ...

    اون حس ... چیزهایی بهم می گفت ... که دلم نمی خواست باور کنم ...

    عید به آخر می رسید ... و عین همیشه ... یازده فروردین ... وقت برگشت بود ...
    پدر ... دو سه بار سرم تشر زد ...- وسایل رو ببر توی ماشین ... مگه با تو نیستم؟ ...

    اما پای من به رفتن نبود ... توی راه ... تمام مدت ... بی اختیار از چشم هام اشک می بارید ... و پدرم ... باز هم مسخره ام می کرد ...- چته عین زن های بچه مرده ... یه ریز داری گریه می کنی؟ ...


    دل توی دلم نبود ... خرداد و امتحاناتش تموم بشه ... و دوباره برگردیم مشهد ...
    هفته ای چند بار زنگ می زدم و احوال بی بی رو می پرسیدم ... تا اینکه بالاخره کارنامه ها رو دادن ...
    ادامه دارد ...

    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...

  12. تشکر


  13. #40

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    4,511
    صلوات
    532
    تعداد دلنوشته
    18
    مورد تشکر
    15,934 پست
    حضور
    204 روز 12 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    6



    قسمت سی و هشتم((می مانم ))



    دیگه همه بی حس و حالی بی بی رو فهمیده بودن ... دایی... مادرم رو کشید کنار ...- بردیمش دکتر ... آزمایش داد ... جواب آزمایش ها اصلا خوب نیست ... نمونه برداری هم کردن ... منتظر جوابیم ...

    من، توی اتاق بودم ... اونها پشت در ... نمی دونستن کسی توی اتاقه ... همون جا موندم ... حالم خیلی گرفته و خراب بود ... توی تاریکی ... یه گوشه نشسته بودم و گریه می کردم ...

    نتیجه نمونه برداری هم اومد ... دکتر گفته بود ... بهتره بهش دست نزنن ... سرعت رشدش زیاده و بدخیم ... در واقع کار زیادی نمی شد انجام داد ... فقط به درد و ناراحتی هاش اضافه می شد ...

    مادرم توی حال خودش نبود ... همه بچه ها رو بردن خونه خاله ... تا اونجا ساکت باشه و بزرگ ترها دور هم جمع بشن... تصمیم گیری کنن ...
    برای اولین بار محکم ایستادم و گفتم نمیرم ... همیشه مسئولیت نگهداری و مراقب از بچه ها با من بود ...- تو دقیقی ... مسئولیت پذیری ... حواست پی بازیگوشی و ... نیست ...
    اما این بار ... هیچ کدوم از این حرف ها ... من رو به رفتن راضی نمی کرد ... تیرماه تموم شده بود ... و بحث خونه مادربزرگ ... خیلی داغ تر از هوا بود ..
    خاله معصومه پرستار بود با چند تا بچه ... دایی محسن هم یه جور دیگه درگیر بود و همسرش هفت ماهه باردار ... و بقیه هم عین ما ... هر کدوم یه شهر دیگه بودن ... و مادربزرگ به مراقبت ویژه نیاز داشت ...
    دکتر نهایتا ... 6 ماه رو پیش بینی کرده بود ... هم می خواستن کنار مادربزرگ بمونن و ازش مراقبت کنن ... هم شرایط به هیچ کدوم اجازه نمی داد ...

    حرف هاشون که تموم شد ... هر کدوم با ناراحتی و غصه رفت یه طرف ... زودتر از همه دایی محسن ... که همسرش توی خونه تنها بود ... و خدا بعد از 9 سال ... داشت بهشون بچه می داد ...

    مادرم رو کشیدم کنار ...- مامان ... من می مونم ... من این 6 ماه رو کنار بی بی می مونم ...

    ادامه دارد...

    ویرایش توسط سعادتمند : ۱۳۹۷/۰۲/۲۹ در ساعت ۲۱:۵۴
    تمام خنده هایم را نذر کرده ام

    تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

    عطر دستهایت،

    دلتنگی ام را به باد می سپارد...

صفحه 4 از 4 نخست ... 234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود