جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: «« صحبت های عاشقانه با خدا »»

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,223
    مورد تشکر
    31,588 پست
    حضور
    161 روز 4 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121

    «« صحبت های عاشقانه با خدا »»




    چشم‌هاي اين باغبان سبدسبد اميد داشت







    مي‌خوام از يه مرد آسموني بگم. از يه فرشتة زميني. اوني که از سرزمين پروانه‌ها به باغ‌ ما اومده بود.


    «« صحبت های عاشقانه با خدا »»


    اون روزها باغ ما، رو به خشکي بود، ابر سياه بزرگي سرتاسر باغ سايه افکنده بود، درخت‌هاي باغمون به حسرت

    قطره‌اي از آفتاب، چشم به آسمون دوخته بودن، منتظر بودن، ببينن کي در باغ، رو به بهار باز مي‌شه و يه باغبون

    مي‌آد. همة اون انتظارها به سر اومدو بالاخره يه باغبون اومد. يه باغبون که چشم‌هاش سبدسبد اميد داشت،

    نفسش عطر خدايي داشت، دست‌هاش شکوفايي رو به ارمغان مي‌آورد و قدم‌هاش دل همه ابرهاي سياه رو

    مي‌لرزوند. وقتي پا تو باغ گذاشت، همه ابرهاي سياه برچيده شدند. خورشيد دست‌هاي طلايي‌شو رو سر باغ

    کشيد. درخت‌ها جوونه زدند و بالاخره بهار اومد.

    بهار با مژده چکاوک‌ها از سرزمين پروانه‌ها اومد.

    * سميه دارابي



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”

  2. تشکر


  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,223
    مورد تشکر
    31,588 پست
    حضور
    161 روز 4 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    او در قصه هر قطره اشکي جاري است







    «« صحبت های عاشقانه با خدا »»


    خورشيد همه جا هست. گرچه گل، بين انبوه‌ترين حادثه پنهان باشد. او همه جا هست هرچند جايش خالي است.

    او را مي‌توان در صاف‌ترين لحظه هر آينه ديد، او در قصة هر قطره اشکي جاري ا‌ست. من، مي‌توانم او را با هر تپش

    قلب خود احساس کنم؛ زيرا او از جنس خداست.


    * محدثه دشتکي



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,223
    مورد تشکر
    31,588 پست
    حضور
    161 روز 4 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    سيمرغ داستان عشق







    چه بود؟ صاعقه، جرقه، نور و يا شايد هم خورشيد ...

    خلاصه، هرچه بود طلسم سکوت سنگين شب را شکست و با دستان محکم و استوار خود و با بينشي وسيع،

    مردم را از بيغوله به شاهراه رساند.


    «« صحبت های عاشقانه با خدا »»

    چکاوک اميد بود که در شب تاريک ما نمايان شد و آيينه خودنمايي را شکست و سيمرغ داستان عشق شد. تاريکي

    را به آتش کشيد و با خاکستر آن آتش عقيده‌هاي نو را در جامعه، بنيان نهاد.

    * مژگان مهرعلي ورجاني


    تو فانوس اميد را به دستمان دادي

    امشب خواب با چشمانم قهر کرده است. قلم را به دست گرفتم، چشمانم را بستم و خود را به درياي دل سپردم؛

    مي‌دانستم که اين دريا مرا به ساحل عشق و مهرباني مي‌رساند. نمي‌دانستم از تو چه بنويسم. خيره برعکست

    ماندم در سياهي بي‌انتهاي چشمانت غرق شدم، لبخند کمرنگي که کنار لبانت برق مي‌زد، قلبم را به تپش درآورد؛

    ناگهان چراغ‌هاي ذهنم روشن شد. ديدم که موجي از عشق و محبت که در نگاهت به تلاطم در آمده‌اند، مرا به سوي

    خود مي‌کشد.

    نوايي‌دروني، مرا در برزخ ترديد نسبت به آن‌همه ايثار و بزرگواري که از تو شنيده‌ام، سرگردان ساخته است. چه‌گونه

    مي‌شود اين همه جلال و عظمت در روح کسي به نهايت برسد. تو، فانوس اميد را به دستانمان دادي و مارا راهي

    سرنوشتي روشن کردي. شوق ديدن تو لحظه به لحظه بر اشتياقم مي‌افزايد. دانة زلال اشک در چشمانم حلقه بسته

    و مهر سکوت بر لبانم زده شده است.

    تو يک‌باره قلب‌ها را سرشار از عشق ساختي. تو مانند پرنده‌اي سبکبال يک‌باره بر فراز آسمان ايران به پرواز درآمدي

    و دست‌هاي نوازشگرت را بر سر همه کشيدي؛ حالا پرواز کرده‌اي و رفته‌اي ... جاي تو خالي است.


    * رؤيا کياني



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۲
    نوشته
    14,223
    مورد تشکر
    31,588 پست
    حضور
    161 روز 4 ساعت 5 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    121



    عاشقانه‌ها







    با تو عاشقانه خواهم‌زيست که اگر روزي خورشيد عمرم غروب کرد به سراغم بيايي و يک قطره اشک برايم

    هديه بياوري، افسوس وقتي بيايي و پنجرة دلم را بشويي، نمي‌توانم بر دستان پر از محبتت بوسه زنم و بر هر

    قدمت سجده کنم.


    «« صحبت های عاشقانه با خدا »»


    آن‌گاه که از من فقط يک اسم باقي مي‌ماند به ديدار من بيا، که با هر نفست تا دميدن آن صبح مسيحايي، دوباره

    زيستن را تجربه کنم.

    هر غروب که آمدي يک قطره عشق بياور تا عطش انتظارم فروکش کند.

    تو را نديده‌ام؛ اما ...

    اماما ...

    تو را نديده‌ام؛ اما عشق تو در ژرفاي وجودم ريشه کرده است و ساقة پيچک هستي‌ام از همان‌کودکي به پاي درخت

    تنومند مهر تو پيچيده است.

    از هم‌‌اکنون سوگند مي‌خورم تا ياد تو را در دل، چون آبشاري براي آبياري گل‌هاي ايران‌زمين حفظ کنم. و نخواهم

    گذاشت چشمة زلال انقلاب با غبارهاي سياه استکبار، گل‌آلود شود.


    حميده زهراب


    موسسه جهانی سبطین(ع)



    بدی کردیم، خوبی یادمان رفت

    ز
    دلها لای روبی یادمان رفت

    به ویلای
    شمالی خو گرفتیم

    شهیدان جنوبی یادمان رفت

    شادی روح
    شهدا “صلوات”


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود