صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: کرامات امام رضا (علیه السلام)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    913
    مورد تشکر
    6,144 پست
    حضور
    182 روز 1 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    34

    کرامات امام رضا (علیه السلام)




    با سلام و عرض تبریک ایام پر برکت دهه کرامت

    به همین مناسب تاپیک حاضر را با موضوع کرامات امام رضا(علیه السلام)ایجاد میکنیم تا کاربران بزرگوار در جریان برخی کرامات امام رئوف(علیه السلام) قرار گرفته و یا کراماتی از حضرتشان را که میدانند مستندا در این تاپیک بیان نمایند.
    ان شاء الله همه ما مشمول عنایات و کرامات امام رضا(علیه السلام) در دنیا و آخرت قرار گیریم.

    حضرت زهرا سلام الله عليها :«مَنْ اَصْعَدَ اِلیَ اللّه ِ خالِصَ عبادتِهِ اَهْبَطَ اللّه ُ الیهِ اَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ؛ هر کس عبادت خالصانه خود را نزد خدا بالا بفرستد، خداوند هم برترین مصلحت خود را برای او فرو می فرستد».

    حضرت آیت الله بهجت(ره): ما آمده ایم زندگي كنيم تا قیمت پیدا کنیم، نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.


  2. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۲
    نوشته
    913
    مورد تشکر
    6,144 پست
    حضور
    182 روز 1 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    34



    راهنمایی زائران راه گم کرده

    محدث نوری (رحمه الله) علیه در کتاب دارالسلام می نویسد :
    « یکی از خدام حرم رضوی هنگامی که در رواق دارالحفاظ نوبت استراحت خود را سپری می کرد به خواب رفت و در عالم رؤیا مشاهده نمود که درب حرم باز شد و امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) رو به سوی او آورد و به او فرمود، از خواب برخیز و از خادمان حرم بخواه تا مشعلی را بالای گلدسته روشن نگاه دارند زیرا گروهی از زائران عرب بحرین به زیارت من می آیند ولی در منطقه طرق به دلیل تاریکی شب و پوشیده شدن جاده به وسیله برف، راه را گم کرده اند؛ مشعل را بالای گلدسته روشن نگاه دارید تا مگر آنها با دیدن آن جهت راه را تشخیص دهند؛ علاوه بر این به متولی حرم بگو جمعی از خادمان را همراه با مشعل به سوی منطقه طرق روانه کند و به استقبال زائران برود. خادم از خواب بیدار شد و آنچه امام (علیه السلام) در خواب به او فرموده بود انجام داد. متولی حرم با جمعی از خادمان مشعلها را روشن کرده و به سوی «طرق» که در مسیر نیشابور به مشهد واقع شده و در یک منزلی مشهد قدیم قرار گرفته بود؛ حرکت کردند و سرانجام توانستند در آن شب برفی و سرد و طوفانی، زائران عرب زبان بحرینی را پیدا کنند و مورد استقبال قرار دهند. پس از آنکه زائران از نگرانی و خطر رهایی یافتند؛ سرگذشت خود را چنین باز گفتند:
    « ما به سمت مشهد در حرکت بودیم که برف و سرما شدت گرفت، هوا طوفانی شد به طوری که از یک سو راه را گم کردیم و از سوی دیگر به خاطر سردی هوا دست و پای ما بی حس شده و قادر به حرکت نبودیم؛ برای مرگ آماده شدیم؛

    دور هم حلقه زدیم و فرشی را روی سر خود افکندیم تا مگر قدری از سرما کاسته شود شرایط سخت و توانفرسایی بود و برخی می گریستند؛ بر میان ما مرد صالح و شایسته ای حضور داشت که به دلیل خستگی و چه بسا سرما در آستانه خواب قرار گرفت و در همان شرایط حضرت رضا (علیه السلام) را ملاقات کرد که به او فرمودند:
    « برخیزید و به راه ادامه دهید؛ من گفته ام تا بر فراز گلدسته مشعلی روشن کنند؛ شما به همان سو حرکت کنید، گروهی از خادمان نیز به استقبال شما می آیند. این بود که ما برخاستیم و با امید به راه رفتن ادامه دادیم تا اینکه وعده آن امام رئوف و مهربان تحقق یافت و با شما روبرو شدیم».(1)



    1. بر گرفته از سایت
    حرم مطهر رضوی
    حضرت زهرا سلام الله عليها :«مَنْ اَصْعَدَ اِلیَ اللّه ِ خالِصَ عبادتِهِ اَهْبَطَ اللّه ُ الیهِ اَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ؛ هر کس عبادت خالصانه خود را نزد خدا بالا بفرستد، خداوند هم برترین مصلحت خود را برای او فرو می فرستد».

    حضرت آیت الله بهجت(ره): ما آمده ایم زندگي كنيم تا قیمت پیدا کنیم، نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.

  3. تشکرها 2


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,841
    مورد تشکر
    41,030 پست
    حضور
    124 روز 12 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    ماحـرای من و امـام رضـا علیه الســلام” عنـوان فراخـوانی است که پایـگاه جـوان انـقلابی مدتی اسـت آن را منتـشر کــرده اسـت و در آن از کلـه محبـین و ارادتمـندان به حـضرت علی ابن موسی الرضــا علیه السلام خواسـته اسـت که عنایات ، کرامات و الطــاف حضرت امام هشتم علیه السلام را به خود یا اطرافیانشان ارسال کنند.

    پایـگاه جـوان انقــلابی ؛ به مناسبـت شهـادت این امـام همام گوشــه ای از این خاطـرات خواندنی را محضـر شما تقدیم میــدارد :
    معجـزه ای همزمـان از امام رضـا و حضرت معصـومه سلام الله علیهما
    بسم الله
    قریب به ۷۰ ســال از خدا عمر گــرفته…
    اهل مشــهد است.
    در دلــش آرزوی زیارت بی بی دوعــالم فاطمـه المعصــومه سلام الله علیها غــوغا کرده.
    بادلی شکسته ، رفت حــرم سلـطان خــوبی ها حضـرت علی ابن مـوسی الرضــا علیــه السـلام.
    آقا جــان!
    دلم برای زیــارت خواهر بزرگــوارتان لک زده است…
    پولی ندارم.
    دیگر توانی در جانم بــرای سفر نیســت.
    تو رو بحق خــود خواهرت ، تمــام این موانــع را بر طرف کن،
    بذار این آخر عمری ؛ کریمه ی آل الله رو هم زیارت کنم.
    از ضریح مبارک جدا شد و به سمت کفشداری رفت. شماره کفش خود را بیرون آورد و تحــویل خادم داد.
    خانم ببخشید! این شماره برای این کفشــداری نیست.
    مگه میشه! من خودم کفشم را به کفشــداری دادم و داخل حرم شدم.
    نه خانم این شماره برای اینجا نیست.
    ناگاه چشم خادم به پشت شماره ی کفش می افتد.
    آرم حــرم رضوی…
    حاج خانم ، دیدی گفتم شــماره اشتباه است.
    این برای حرم امــام رضـاست…
    خوب منم در حــرم امام رضا هستــم دیگه…
    نه خانم، اینجا حرم کــریمه ی اهل بیت، فاطمه المعصــومه است.
    بیهوش شد و بردنش داخل اتاقی…
    بعد که حالش بهتر شد،
    ماجرا را تعریف کرد و معجزه ی دیگری برای این خــواهر و برادر آســمانی سلام الله علیهما ثبــت گـــردید.

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,841
    مورد تشکر
    41,030 پست
    حضور
    124 روز 12 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    داستان مـرگ یک کودک و زنـده شدن دوبـاره پس از چند ساعت توسط امـام رضـا(ع)

    خاطره از عبدالله :
    این اتفاقی را که می خواهم نقل کنم با یک واسطه از یکی از خادمان حرم رضوی شنیده ام. وی قسم جلاله خورد که این داستان واقعیت دارد حال می خواهید باور کنید یا نه:
    ” روزی پیرمردی به همراه دختری که رویش را با چادر پوشانده بود و وی را روی زمین می کشید وارد صحن روضه منوره حضرت رضا شد.

    جلوی او را گرفتم و پرسیدم با این وضع کجا میخواهی بروی.
    جواب داد این دخترم هست و برای گرفتن شفا به محضر حضرت می برم.
    با درخواست من صورتش را باز کرد و شگفت زده دیدم که وی مُرده است و بی روح می باشد. برای اطمینان بیشتر به چند نفر از خادمان خانم گفتم که او را معاینه کنند و بعد از معاینه یقین حاصل شد که علایم حیاتی ندارد و از دنیا رفته است.با عصبانیت به پیرمرد گفتم که ای مرد تو حرم را با غسال خانه اشتباه گرفته ای.
    امام رضا مُرده زنده نمی کند بلکه مریض شفا می دهد و آن هم اگر مصلحت باشد.با التماس و تضرع فراوان پیرمرد به من گفت که اجازه بدهید او را به حرم ببرم،آخه این که برای شما ضرری ندارد و اگر هم شفا نیافت برمیگردانم و دفن می کنیم.دلم به رحم آمد و با خود گفتم حداقل برای زیارت وداع اجازه دهم که او را داخل حرم ببرد.
    بعد از ساعتی دیدم ولوله ای در حرم به پا شد و با چشمان خودم دیدم که آن دختر مرده زنده شد.

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,841
    مورد تشکر
    41,030 پست
    حضور
    124 روز 12 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    ماجرای عنایت امام رضا به یک نجار



    هــر کـدام از کارگــران نـجاری آقــا عمو چیــزی می‌گفتند و می‌خنــدیدند…!
    من هم همــان طور که آخرین میخ‌های پنجره دو لت را می‌کوبیدم، به حرفهایشان با لبخند و رضایت گوش می‌دادم، حاج میرزا می‌گفت: تو واقعاً باید خدا را شکر کنی که یک همچین موقعیتی داری، اولاً برادر زاده اوستایی و اوستا تو را خیلی دوست دارد، ثانیاً سر کارگری و دستمزدت از همه بیشتر است و از همه مهم‌تر اینکه داماد اوستایی و اوستا تنها دخترش را نامزد تو کرده است و گوش شیطان کر، همین روزها است که پلوی عروسی‌ات را بخوریم…
    من با دلخوری حرف‌های حاج ‌میرزا را قطع کردم: چه فایده؟! الان دو سال است که من و دختر عمو با هم نامزدیم ولی هنوز آقا عمو، اجازه نمی‌دهد که همسرم را به خانه‌ام بیاورم. من دیگر دارم پیر می‌شوم، الان بیست و دو سالمه، رفقای هم سن و سال من الان دو، سه تا بچه هم دارند…
    حاج میرزا در حالی که اره را روی خطی که بر چوب کشیده بود میزان می‌کرد، رو به من کرد و با لحنی صمیمانه و مطمئن گفت: مگر حاج میرزا مرده؟! خودم نوکرت هم هستم، با اوستا صحبت می‌کنم و ترتیبی می‌دهم که همین روزها سور و سات عروسی را راه بیاندازد، هر چی نباشد من این چند تار مو را توی همین کارگاه سفید کرده‌ام و پیش اوستا یک ذره آبرو و اعتبار دارم…
    هنوز حرف‌های حاج میرزا به آخر نرسیده بود که سر و صدای یکی دیگر از کارگران از آن طرف بلند شد: ـ آتش …! آتش …! کارگاه آتش گرفته … کمک کنید…
    با شنیدن این کلمات، همه‌مان را هول برداشت، اره و چکش را به سویی پرت کردیم و رفتیم که آتش را خاموش کنیم… سر و صورت و رخت و لباس همه‌مان سیاه شده بود و فضای کارگاه پر بود از دود، سرفه کنان و عرق ریزان بر روی الوارهای جلوی دکان نشستیم تا نفسی تازه کنیم.
    حاج میرزا رو کرد به من و گفت: برو منزل اوستا و طوری که هول نکند بهش بگو که کارگاه آتش گرفته ولی خسارت چندانی وارد نشده است.
    آقا عمو، همانطور که مجمعه‌‌ای از قاچ های خون رگ هندوانه را در مقابل من بر زمین می‌گذاشت ،گفت: خدا را شکر که به خیر گذشت، اما باید بچه‌ها از این به بعد خیلی مواظب باشند، خب چوب است و خوراک آتش، یادمان باشد که یک گوسفندی، بره‌ای، چیزی قربانی کنیم. حالا دیگر بی خیالش! هنداونه را بزت توی رگ…
    هنوز دومین قاچ هندوانه را تمام نکرده بودم که لرزش شدیدی توی تنم افتاد، تمام بدنم می‌لرزید و دندان‌هایم به هم می‌خوردند، تعادلم بر هم خورد و روی زمین ولو شدم، با دیدن این صحنه، عمو و زن عمو بدجوری دست و پای خودشان را گم کردند و دختر عمو که از همه نگران‌تر بود بر سر زنان و اشک ریزان به این سو و آن سو می‌دوید و نمی‌دانست چکار کند.
    وقتی انواع داروهای گیاهی و سنتی را امتحان کردند و نتیجه‌ای نگرفتند، آقا عمو دوید به طرف کوچه و یک درشکه آورد و مرا به بیمارستان «شاه رضا» رساند، دو، سه ساعت بعد از بیمارستان مرخص شده و برای استراحت به منزل منتقل شدم، چند روز بعد احساس کردم دست‌هایم بی‌حس شده‌اند، دکتر پس از معاینه گفت: چیز مهمی نیست. نگران مباشید. اما کم کم دست‌هایم فلج شده و از کار افتادند. بعدش هم نوبت رسید به پاها و گردن و سایر اعضای بدنم به جز مغز و زبان و چشمان، سایر اعضای بدنم فلج شدند و من مانند تکه‌ای گوشت، افتادم گوشه‌ اتاق!
    به نحوی که برای تیمم نیز قدرت نداشتم و مادرم دست‌هایم را بر خاک می‌زد و بر صورت و پشت دست‌هایم می‌کشید. شش ماه بدین منوال گذشت از معالجه‌ من عاجز ماندند… دو، سه نفر از کارگرهای نجاری به عیادتم آمده بودند و یکی از آن‌ها داشت با قاشق، آش شوربا به دهانم می‌داد و بقیه هم سعی می‌کردند با شوخی کردن و لطیفه گفتن به من روحیه بدهند که کوبه‌ در به صدا در آمد: تق، تق، تق.
    مادرم به سمت درب حیاط دوید و چند لحظه بعد، آقا عمو یا الله، یا الله گویان وارد اتاق من شد، ابتدا دستمال ابریشمی قرمز رنگی را که پر از انار بود، گوشه طاقچه گذاشت و بعد روی سر من آمد.
    کارگرها در حالی که می‌گفتند؛ «سلام اوستا…، سلام اوستا» کمی کنار رفتند و برای آقا عمو جا باز کردند، آقا عمو تا بر بالینم نشست، شروع کرد به های‌ های گریه کردن!
    ـ چه شده آقا عمو؟! نکنه دوباره مغازه آتش گرفته باشد؟ و آقا عمو، همچنان که داشت بلند بلند گریه می‌کرد، دستمال دیگری از جیب کتش بیرون آورد و فین محکمی در آن کرد و گفت: کاش مغازه آتش گرفته بود! کاش همه ‌زندگی‌ام در آتش سوخته بود و این ‌جور نمی‌شد… کاش… و یکسره و پی ‌در پی دست بر پشت دست می‌کوبید و می‌نالید، همه را هول برداشته بود و مادرم بیش از همه اشک می‌ریخت و بر سر می‌زد و می‌گفت: دیگر چه خاکی بر سرمان شده است؟ خدایا مگر ما چه گناهی مرتکب شده بودیم که مستحق این همه بدبختی و بلا شدیم…؟!
    آقا عمو همچنان که رو به سوی من داشت، گفت: محمد آقا جان! همه دکترها تو را جواب کرده‌اند و گفته‌اند که تو برای همیشه فلج خواهی بود! به همین جهت، زن عمویت با ازدواج تو و دخترم مخالف است، خواهش می‌کنم از این ازدواج صرف نظر کن… با شنیدن این جملات، دنیا دور سرم چرخید، مغزم سوت کشید و اعصابم به هم ریخت، می‌خواستم هر چیزی را که در اطرافم بود خرد و خمیر کنم، اما افسوس که نمی‌توانستم از جایم جنب بخورم. تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که فریاد زدم:
    -یک درشکه خبر کنید تا مرا به حرم ببرد… یک درشکه…
    مادرم گفت: آخر عزیزم! درشکه هم از «بازار سنگ تراش‌ها» آن طرف‌تر نمی‌تواند برود.
    ـ اشکالی ندارد، بقیه‌اش را خودم خواهم رفت، فقط کفش‌های مرا هم به همراهم بفرستید.
    -کفش‌هایت؟! آخر کفش‌هایت به چه دردت می‌خورد؟!
    و من بی‌توجه به حرف‌ها و استدلال‌های مادر و سایرین فریاد می‌زدم: همان که گفتم، یک درشکه خبر کنید و کفش‌هایم را هم همراهم بفرستید… وقتی کارگرهای آقا عمو، بدن بی حس مرا روی صندلی درشکه خوابانیدند و کفش‌هایم را هم روی شکمم گذاشتند، درشکه چی شلاقی بر گرده اسب کوبید و درشکه از جا کنده شد و من هم دیگر چیزی نفهمیدم.
    با شنیدن صدای بر هم خوردن بال چند کبوتر و زیارتنامه‌ای که با سود و گداز خوانده می‌شد، پلک‌هایم را از هم دور کردم. دیدم داخل صحن عتیقم و بر سقاخانه‌ حضرت تکیه کرده‌ام، احساس کردم که بدجوری عصبانی هستم ولی علت آن را نمی‌دانستم، کمی که فکر کردم به یاد حرف‌های آقا عمو افتادم، عصبانیتم بیشتر شد و با همان عصبانیت، کفش‌هایم را که جلویم بر زمین افتاده بود برداشتم و پوشیدم و به سوی کارگاه نجاری به راه افتادم.
    قدم‌های تند و سنگینی بر می‌داشتم و دندان‌هایم را بر هم می‌فشردم، به مغازه نجاری که رسیدم دیدم آقا عمو و کارگردانش مشغول کارند، جلو رفتم و چکش را از دست حاج میرزا قاپیدم و دو تا میخ برداشتم و با تمام قوا و با عصبانیت به دری که روی دو خرک بود کوبیدم و فریاد زدم: این دختر عمو، اگر شاهزاده هم باشد دیگر من او را نمی‌خواهم!
    آقا عمو و کارگردانش با دیدن این صحنه، شادان و خندان به سوی من دویدند و در حالی که با صدای بلند، صلوات می فرستادند، مرا در آغوش کشیدند و غرق بوسه کردند و از من خواهش کردند که از این تصمیم صرف نظر کرده و با دختر عمویم ازدواج کنم، تازه متوجه شدم که شفا یافته‌ام.
    اکنون از دختر عمویم ۹ فرزند دارم که یکی از آن‌ها به نام «سیدمحمود امید بخدا» در راه خدا، در شلمچه شهید شده است.
    تولد دوباره یک نوزاد پس از سقوط از آپارتمان
    خاطره روح الله از رفسنجان :
    خودم که خاطره خاصی ندارم ولی از طرف معلم سال اول راهنماییمون (آقای علی ترک نژاد) (اهل رفسنجان) یه خاطره براتون مینــویسم…
    آقای ترک نژاد برامون از یکی از سفرهاش به مشهد مقدس تعریف کرده بود؛ که داشتند با همسرشون توی حرم رضوی زیارت میکردن…
    و یه روز به یه قسمت از حرم رفتــه بودن که معجزات رضوی اونجا مکتوب شده بود.و همینطــور که به تعدادی از مطالب مربوط به معجزات نگاه میکردند به همــسرشون میگن چی میشه یکی از این معجزات برا ما هم رخ میداد تا واقعا یقیین پیدا میکردیم.
    عصر آن روز وقتی که با همــسرشون به مهمانسرا میروند و مشغول صحبت کردن بوده اند؛ غافل از اینکه در اتاقشون باز مونده؛ نوزاد آنها که تازه چهار دست و پا راه میرفته از اتاق بیرون میره و از بین حفاظ پله ها و از طبقه دوم به پایین پرت میشه.
    والدین نوزاد که تقریبا مطمئن بودند نوزادشان زنده نمانده وقتی پایین میروند با تعجب میبینند که نوزادشان حتی یک خراش هم برنداشته.
    و این جریان را جوابی از طرف آقا میدانند و آن را یکی از معجزات امام رضا(ع) میدانند.

    امام رضا مادر سرطانی ام را شفا داد
    خاطره از مریم :
    من درست یادمه که شش سالم بود که مادرم به سرطان سینه مبتلا شد اما خیلی امیدوار بود که باز هم سلامتی شو بدست بیاره ولی…
    ولی وقتی آزمایش هاشو به دکتر نشون داد دکتر معالجِ مادرم جواب منفی داد ؛ اون گفته بود چون خیلی دیر فهمیدی ما کاری از دستمون بر نمیاد …
    ولی از اونجایی که مامانم خیلی امیدوار بود به دکتر معالج خودش اکتفا نکرد و جواب آزمایش ها شو به دکترهای دیگه هم نشون داد و همه دکتر ها همون حرفو زدن کاملا یادمه که اون روزا تو خونه مون همش صدای گریه می اومد و حتی یادمه یه روز دیدم بابام نتونست خودشو نگه داره و برای اینکه جلوی من و مامانم گریه نکنه با عجله بیرون رفت….
    روزای خیلی سختی بود هر روز نا امیدتر میشدیم ولی یه روز بابام تصمیم گرفت ما رو ببره مشهد به من و مامانم گفت بیایین از این شهر لعنتی بزنیم بیرون و همه دکتر ها و آدماشو تنها بذاریم ؛ ما هم قبول کردیم و به مدت دو هفته تو مشهد بودیم وقتی وارد حرم شدیم بابام نتونست خودشو نگه داره و کلی گریه کرد و مامانم هم تو ویلچر بود و نگاه های مردم اذیتش میکرد.
    کاملا احساس میکردم که مامانم خیلی از این وضع ناراحته هر روز صبح میرفتیم حرم و ساعت هشت شب هم برمی گشتیم ما فقط تو حرم بودیم جای دیگه نمیرفتیم بعد دو هفته تصمیم گرفتیم برگردیم تهران که یهو حال مامانم بد شد و به خاله ام و مامان بزرگم زنگ زدم و بابام هم خیلی ترسیده بود منم گریه می کردم که دختر خاله ام منو نذاشت تو خونه بمونم و به خونه خودشون برد بعد دو ساعت بابام زنگ زد و با صدای بغض و حالت گریه به خاله ام گفت : دکترا میگن که یه معجزه ای شده و حال همسرتون بعد چند ماه شیمی درمانی کاملا خوب میشه . یادمه که خاله ام گوشی از دستش افتاد و در همون لحظه سجده کرد همه داشتند از خوشحالی گریه میکردن واقعا معجزه بود.
    الان هم که هفت ساله از این موضوع میگذره و ما هر سال تو اون روز که دکترا گفتن مادرم حالش خوب میشه به بیمارستان کودکان سر طانی میریم و بابام هم نذری که تو اون روزای پر از رنج و درد کرده بود رو ادا می کنه ما هرسال تو اون دو هفته ای که بخاطر بیماری مامانم رفته بودیم محضر آقا امام رضا ، میریم مشهد و دو هفته رو تو این شهر مقدس سپری می کنیم ….

    به قول بابام خدا ببره و نیاره اون روزا رو و اقعا سخته

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,841
    مورد تشکر
    41,030 پست
    حضور
    124 روز 12 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    شفا گرفتن یک عالم سنی افغانی در حرم امام رضا (ع)

    فردای آن روز که آن خواب را دیدم، برای دوستان و اطرافیان خودم تعریف کردم. بسیاری از شیوخ نزدیک به من، مرا مورد حمله قرار داده و گفتند "تو مشرک شده ای"، اما من که آن خواب را دو بار دیده بودم، تصمیم قاطع گرفتم که به ایران سفر کنم و به زیارت امام رضا بیایم. کرامات امام رضا (علیه السلام)به گزارش شیعه آنلاین، یکی از خادمان بخش فرهنگی حرم علی بن موسی الرضا علیه السلام در تماسی با خبرنگار ما، گفت: مولوی «سلطان محمد» از علمای سرشناس اهل سنت افغانستان که در شهر هرات سکونت دارد و از بیماری قلب رنج می برد، دو روز پیش در حرم امام رضا علیه السلام شفا گرفت.

    وی در ادامه افزود: این عالم سنی مذهب، عضو شورای هفت نفره افتاء افغانستان است و همزمان خطیب جمعه شهر هرات نیز به شمار می رود. او که پیرو مذهب حنفی است، چند ماه پیش به بیماری انسداد عروق (بسته شدن رگ های قلب) دچار شد و همه پزشکان وی را جواب کردند اما به گفته خودش، در خواب، امام رضا علیه السلام را رؤیت کرد و آن حضرت او را توصیه کرد که به حرم ایشان بیاید و شفای خود را بگیرد.

    مولوی «سلطان محمد» می گوید: از خواب که بیدار شدم، ابتدا فکر کردم که ذهیان دیده ام لذا تصمیم گرفتم برای درمان به پاکستان سفر کنم اما هنگامی که برای بار دوم به خواب رفتم، یک بار دیگر امام رضا به خواب من آمد و دوباره به من توصیه کرد که به حرمشان بروم تا شفا بگیرم. در خواب، امام رضا را با لباس سبز رنگ و بلندی مانند دشداشه عربی رؤیت کردم. ایشان بسیار زیبا و خوش سیما بودند.

    این عالم اهل سنت افغانستان می افزاید: فردای آن روز که آن خواب را دیدم، برای دوستان و اطرافیان خودم تعریف کردم. بسیاری از شیوخ نزدیک به من، مرا مورد حمله قرار داده و گفتند "تو مشرک شده ای"، اما من که آن خواب را دو بار دیده بودم، تصمیم قاطع گرفتم که به ایران سفر کنم و به زیارت امام رضا بیایم. بالاخره قسمت شد و با یک کاروان از زائران افغانی شامل 168 نفر به مشهد سفر کردیم.

    وی می افزاید: اولین بار که به حرم رفتم، با اینکه تاکنون این مکان را ندیده بودم، اما به چشمانم غریب نمی آمد و برخی بخش های حرم را دقیقا در خواب رؤیت کرده بودم. حتی آن محلی که امام را دیده بودم را دیدم. 3 روز از حرم خارج نشدم و به نماز، دعا، راز و نیاز سر کردم. بعد از 3 روز هم کاروانی هایم که از بیماری من خبر داشتند به سراغم آمدند و خواستند مرا نزد پزشکان ببرند اما من حاضر نمی شدم بروم زیرا ایمان داشتم که شفا گرفته ام. با اصرار آنان ابتدا به آزمایشگاه و سپس نزد پزشکان رفتم. آنها گفتند هیچ اثری از بیماری در تو وجود ندارد.

    در پایان قابل ذکر است، مولوی «سلطان محمد» قصد دارد جمعه این هفته به شهر مقدس هم سفر کند تا با علما و مراجع تقلید شیعه دیدار و گفت وگویی انجام دهد.
    منبع : http://aatm.mihanblog.com

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,841
    مورد تشکر
    41,030 پست
    حضور
    124 روز 12 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    داستان از امام رضا(ع)



    دوران پرفروغ حیات امام رضا (ع) مملو از آموزه های گهربار و اتفاقات بی شمار بوده است. خواندن برخی از این داستان های زیبا و آموزنده خالی از لطف نخواهد بود.
    دوران پرفروغ حیات امام رضا (ع) مملو از آموزه های گهربار و اتفاقات بی شمار بوده است. در این جا 10 داستان از زندگی ثامن الحجج را با هم مرور می کنیم:

    1/ گنجشك خودش را انداخت روي عباي امام . جيغ مي زد و نوكش را تند تند به هم مي زد . امام رو كردند به من: "عجله كن اين چوب را بگير برو زير سقف ايوان مار را بكش." چوب را برداشتم و دويدم . جوجه هاي گنجشك مانده بودند توي لانه و مار داشت حمله مي كرد بهشان . مار را كشتم و برگشتم با خودم مي گفتم امام و حجت خدا بايد هم با زبان همه ي موجودات آشنا باشد.

    2/ کوهستان بود ، امام پیاده شدند از اسب، سیصد نفر هم همراهشان . عابد از غارش امد بیرون . امام را دید ، رفت به استقبال آقا جان ! چند سال است برای دیدنتان لحظه شماری می کنم می شود کلبه کوچکم را به قدومتان روشن کنید؟ امام اشاره کردند . همه وارد غار شدند .

    عابد مبهوت شده بود . سیصد نفر در غار کوچکش جا شده بودند . چیزی برای پذیرایی نداشت ، امام ، مهربان نگاهش کرد:" هر چه داری بیاور." سه قرص نان و کوزه ای عسل گذاشت جلوی امام . امام عبایش را کشید رویش ، دعا خواند . بعد از زیر عبا به همه نان و عسل داد. همه که رفتند، نان و عسل عابد هنوز آنجا بود.

    3/ به امام جواد(ع) گفتم:"بعضی ها می گویند مامون به پدرت لقب رضا داد، وقتی به ولایت عهدی راضی شد."
    گفت :"دروغ می گویند . پدرم را خداوند رضا نامید چون ، خداوند او را پسندید و اهل آسمان، رسول خدا و ائمه در زمین از او خوشنود بودند."
    گفتم :" مگر بقیه پدرانتان پسندیده ی خدا و ائمه نبودند؟"
    گفت :"چرا؟"
    گفتم :"پس چه طور فقط او رضا شد؟"
    گفت:" چون دشمنانش هم او را پسندیدند و فقط پدرم بود که جمع دوست و دشمن از او راضی بودند."

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,841
    مورد تشکر
    41,030 پست
    حضور
    124 روز 12 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1




    4/ رفته بودم ديدن امام، محاسن شان را رنگ کرده بودند، مشکي شده بود و زيبا! گفتم: مبارک باشد. فرمود: هميشه تميز و آراسته باش مخصوصا براي همسرت. تو دلت مي‌خواهد وقتي مي روي خانه همسرت را ناآراسته ببيني؟ گفت: نه يابن رسول ا...! علي بن موسي فرمود: او هم از تو چنين انتظاري دارد. اين کار علاوه بر پاداش نزد خدا باعث پاکدامني خانواده مي‌شود.

    5/ از مدينه تا خراسان شتربان امام بود. مردي از روستاهاي اصفهان. سني مذهب. به خراسان که رسيدند امام کرايه شان را داد.رو کرد به امام: "پسرپيامبر!دست خطي بدهيد برا ی تبرک با خودم ببرم اصفهان ." امام برايش نوشتند:"دوست آل محمد باش ،هر چند خطاکار باشي. دوستان و شيعيان ما را دوست بدار هر چند آنها هم خطا کار باشند."


    6/ راهزنان به خیال اینکه تاجری ثروتمند است و جای پولهایش را نشان نمی دهد ، گرفتندش و تا توانستند شکنجه اش دادند.دهانش را پر از برف کرده بودند ساعتها. یکی شان دلش به رحم آمده بود و فراری اش داده بود. او هم فرار کرده بود از دستشان. اما دیگر نمی توانست حرف بزند. رسید خراسان. شنید امام در نیشابورند. از خستگی خوابس برد. توی خواب صدایی شنید:" برو پیش امام ، دوایت را می داند."


    بعد هم امام را دید که گفتند :"زیره و سعتر و نمک را بکوب و بگذار روی زبانت ، خوب می شود." از خواب که بیدار شد ، اهمیتی نداد. راه افتاد به سمت خانه اش در نیشابور، مردم می گفتند امام وارد رباط سعد شده، رفت پیش امام برای شکوه از مشکلش . امام گفت :"به آنچه گفته بودمت ، عمل کن ." گفت :"چه ؟" گفتند:"یادت رفته ، عالم خواب . زیره ، سعتر و نمک."

    7/ مأمون دست برد پند دانه انگور خورد. تحکم کرد.

    ـ بخور دیگر!
    امام حبه ی اول را کند... .گداشت در دهان مبارک.حبه ی دوم ، حبه ی سوم... .
    جگرش سوخت . خوشه افتاد پایین... .
    ردا را کشید روی سر ،بلند شد.
    مأمون گفت :"پسر عمو! کجا می روی؟"
    ـ به جایی که تو مرا فرستادی... .

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,841
    مورد تشکر
    41,030 پست
    حضور
    124 روز 12 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1




    8/ مأمون گفته بود امام را پشت سر هارون خاک کنند. کلنگ زمین را نشکافت . اباصلت می گفت:"امام روزی خاک چهارگوشه را بویید ، گفت :این گوشه مدفن من است، اگر همه ی کلنگ های خراسان را بیاورند، سه طرف دیگر شکافته نخواهد شد." مجبور شدند امام را جلوی هارون دفن کنند. قبر امام قبله ی هارون شده بود.

    9/ ـ كجايي مرد خراساني؟ صدايش از پشت در مي آمد. دستش را از لاي در آورد بيرون . يك كيسه ي پر از طلا . ـ اين ها را بگير و برو ، نمي خواهم ببينمت . گرفت و رفت . پرسيدند :"خطايي كرده بود؟" گفت :"نه،اگر مرا مي ديد خجالت مي كشيد."

    10/ ياسر تعريف مي كرد، عرصه بر امام چنان تنگ شده بود كه هر جمعه ، از مسجد جامع كه بر مي گشت ، با همان غبار غرق راه ، دست ها را مي برد بالا:"خدايا ! اگر فرج و گشايشم در مرگ من است ، در مرگم تعجيل كن." ياد علي مي افتاديم و چاه و نخلستان . آخرش هم به خداي علي رستگارشد.
    منبع : باشگاه خبر نگاران

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    29,841
    مورد تشکر
    41,030 پست
    حضور
    124 روز 12 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1





    کرامات امام رضا (علیه السلام)

    مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خود، به نقل از حضرت جوادالا ئمّه عليه السلام حكايت كند: يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام مريض شده و در بستر بيمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عيادت نمود و ضمن ديدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى؟



    عرض كردم: مرگ را بسيار سخت و دردناك مى بينم.

    حضرت رضا عليه السلام فرمود: اين ناراحتى كه احساس مى كنى، اندكى از حالات و علائم مرگ مى باشد كه اكنون بر تو عارض شده است، پس اگر تمام حالات و سكرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى كرد؟!

    و بعد از آن، در ادامه فرمايش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برايشان وسيله آسايش و استراحت است. و عدّه اى ديگر آن قدر مرگ برايشان سخت و طاقت فرسا است، كه پس از آن احساس راحتى مى كنند. حال چنانچه بخواهى كه مرگ برايت نيك و لذّت بخش باشد، ايمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و نيز ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را تجديد كن و شهادتين را بر زبان و قلب خود جارى گردان.

    امام جواد عليه السلام فرمود: بعد از آن كه، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتين را گفت، اظهار داشت: يابن رسول اللّه ! ملائكه رحمت الهى با تحيّات و هدايا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.

    امام رضا عليه السلام فرمود: چه خوب شد كه ملائكه رحمت الهى را مشاهده مى كنى، از آن ها سؤ ال كن: براى چه آمده اند؟

    مريض گفت: آن ها مى گويند چنانچه همه ملائكه با اذن خداوند سبحان، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حركتى نمى كنند.

    پس از آن، با كمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت: ((السّلام عليك ياابن رسول اللّه !)) پيغمبر اسلام، اميرالمؤ منين و ديگر امامان (سلام اللّه عليهم ) آمدند، و در همين لحظه، جان به جان آفرين تسليم كرد.

    بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۷۲، ح ۹۶.

    کرامات امام رضا (علیه السلام)

صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود