صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ! غزلیات خاقانی !

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب ! غزلیات خاقانی !




    غزلیات خاقانی


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    ای آتش سودای تو خون کرده جگرها
    بر باد شده در سر سودای تو سرها
    در گلشن امید به شاخ شجر من
    گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها
    ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها
    وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها
    آلوده به خونابه‌ی هجر تو روان‌ها
    پالوده ز اندیشه‌ی وصل تو جگرها
    وی مهره‌ی امید مرا زخم زمانه
    در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها
    کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم
    بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها
    خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت
    از بیخبری او به جهان رفت خبرها


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را
    خوی تو یاری‌گر است یار بدآموز را
    دستخوش تو منم دست جفا برگشای
    بر دل من برگمار تیر جگردوز را
    از پی آن را که شب پرده‌ی راز من است
    خواهم کز دود دل پرده کنم روز را
    لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان
    راه برون بسته‌ام آه درون سوز را
    دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو
    قدر تو چه داند صدف در شب‌افروز را
    گر اثر روی تو سوی گلستان رسد
    باد صبا رد کند تحفه‌ی نوروز را
    تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد
    بو که درآرد به مهر آن دل کین توز را


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا
    شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟
    ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای
    خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
    غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
    صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
    بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌روی
    درجوی جان خوش می‌روی ای آب حیوان تا کجا؟
    طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
    بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
    دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
    تو شمع پیکر نیم‌شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
    هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
    نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
    گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
    حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
    خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
    ای گوشه‌ی دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
    چشم و چراغ مرا جائی شگرف و چه جا
    جائی که هست فزون از کل کون و مکان
    جائی که هست برون از وهم ما و شما
    صحن سراچه‌ی او صحرای عشق شده
    جان‌های خلق در او رسته به جای گیا
    از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
    وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
    دارندگان جمال از حسن او به حسد
    بینندگان خیال از نور او به نوا
    رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
    آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
    گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
    گفتم که هست بلی اما الیک فلا
    هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
    ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
    به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا
    برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم
    به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا
    ز بسکه بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام
    ز لعل در بر هر سنگ دامنی است مرا
    فلک موافقت من کبود درپوشید
    چو دید کز تو بهر لحظه شیونی است مرا
    از آن زمان که ز تو لاف دوستی زده‌ام
    بهر کجا که رفیقی است دشمنی است مرا
    هر آنکه آب من از دیده زیر کاه تو دید
    یقین شناخت که بر باد خرمنی است مرا
    به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقانی
    اگر نه بام فلک خوش نشیمنی است مرا


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
    به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
    ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
    به کران برد زمانه غم بی‌کران ما را
    به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
    همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
    ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
    چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
    به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
    چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
    گله‌ی فراق گفتم که نه نیک رفت با
    به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
    به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
    اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
    به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
    به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
    گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
    به بهانه‌ی حدیثی بگشای لعل نوشین
    به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
    به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
    ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
    ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
    ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
    مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
    ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
    به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
    اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    گرنه عشق او قضای آسمانستی مرا
    از بلای عشق او روزی امانستی مرا
    گر مرا روزی ز وصلش بر زمین پای آمدی
    کی همه شب دست از او بر آسمانستی مرا
    گرنه زلف پرده سوز او گشادی راز من
    زیر این پرده که هستم کس چه دانستی مرا
    بر یقینم کز فراق او به جان ایمن نیم
    وین نبودی گر به وصل او گمانستی مرا
    آفت جان است و آنگه در میان جان مقیم
    گرنه در جان اوستی کی باک جانستی مرا
    مرقد خاقانی از فرقد نهادی بخت من
    گر به کوی او محل پاسبانستی مرا


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب




    ای پار دوست بوده و امسال آشنا
    وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
    ای سفته در وصل تو الماس ناکسان
    تا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا
    چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهی
    سر بر زمین خدمت یاران بیوفا
    آن را که خصم ماست شدی یار و همنفس
    با آنکه کم ز ماست شدی یار و آشنا
    الحق سزا گزیدی و حقا که در خور است
    پیش مسیح مائده و پیش خر گیا
    بودیم گوهری به تو افتاده رایگان
    نشناختی تو قیمت ما از سر جفا
    بی‌دیده کی شناسد خورشید را هنر
    یا کوزه گر چه داند یاقوت را بها
    ما را قضای بد به هوای تو درفکند
    آری که هم قضای بلا باد بر قضا
    ای کاش آتشی ز کنار اندر آمدی
    نه حسن تو گذاشتی و نه هوای ما
    حکم قضای بود و گرنه چنین بدی
    خاقانی از کجا و هوای تو از کجا


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود