صفحه 2 از 2 نخست 12
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

  1. #11

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,521
    مورد تشکر
    42,466 پست
    حضور
    132 روز 15 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نه اینکه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلکه گاهی همینطوری به قول خودش برای خنده، ویرش می‌گرفت

    و بعضی از بچه‌های ناآشنا را دست به سر می‌کرد،

    ظاهراً یک بار همین کار را با یکی از دوستان طلبه کرد،

    وقتی صدای اذان بلند شد آن طلبه به او گفت:نمی‌آیی برویم نماز؟

    پاسخ می‌دهد:«نه، همینجا می‌خوانم»

    آن بنده خدا هم از فضایل نماز جماعت و مسجد برایش گفت

    او هم جواب داد:«خود خدا هم در قرآن گفته:«ان‌الصلوه تنهاء...»

    تنهی، حتی نگفته دوتایی، سه‌تایی.

    و او که فکر نمی‌کرد قضیه شوخی باشد یک مکثی کرد

    به جای اینکه ترجمه صحیح را به او بگوید، گفت:

    «گفته، «تن‌ها» یعنی چند نفری، نه تنها و یک نفری

    و بعد هردو با خنده برای اقامه نماز به حسینیه رفتند.




    شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

  2. #12

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,521
    مورد تشکر
    42,466 پست
    حضور
    132 روز 15 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کیلومتر بودن و پرسیدن سوال های فضایی به گوش ما هم رسیده بود.

    بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر می کرد ماها جملگی برای خودمان یک پا عارف و زاهد و باباطاهر عریانیم و دست از جان کشیده ایم.

    راستش همه ما برای دفاع از میهن مان دل ازخانواده کنده بودیم اما هیچکدام مان اهل ظاهر سازی و جانماز آب کشیدن نبودیم.

    می دانستیم که این امر برای او که خبر نگار یکی از روزنامه های کشور است باورنکردنی است.


    شنیده بودیم که خیلی ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند.

    اما وقتی شصتمان خبردار شد که همای سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بیاید.

    نشستیم و فکرهایمان رایک کاسه کردیم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتیم.

    طفلک کلی ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو می نشستیم و به سوالات او پاسخ می دهیم.


    از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او یعقوب بحثی بود که استاد وراجی و بحث کردن بود.

    - برادر هدف شما از آمدن به جبهه چیست؟

    - والله شما که غریبه نیستید، بی خرجی مونده بودیم.

    سر سپاه زمستونی هم که کار پیدا نمیشه. گفتیم کی به کیه، می رویم جبهه و می گیم به خاطر خدا و پیغمبر آمدیم بجنگیم.

    شاید هم شکم مان سیر شد هم دو زار واسه خانواده بردیم!


    نفر دوم احمد کاتیوشا بود که با قیافه معصومانه و شرمگین گفت: «عالم و آدم میدونن که مرا به زور آوردن جبهه.

    چون من غیر از این که کف پام صافه و کفیل مادر و یک مشت بچه یتیم هم هستم،

    دریچه قلبم گشاده، خیلی از دعوا و مرافه می ترسم!

    تو محله مان هر وقت بچه های محل با هم یکی به دو می کردند من فشارم پایین می آمد و غش می کردم.

    حالا از شما عاجزانه می خواهم که حرف هایم را تو روزنامه تان چاپ کنید.

    شاید مسئولین دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!»

    خبر نگار که تند تند می نوشت متوجه خنده های بی صدای بچه ها نشد.


    مش علی که سن و سالی داشت گفت: « روم نمی شود بگم، اما حقیقتش اینه که مرا زنم از خونه بیرون کرد.

    گفت: «گردن کلفت که نگه نمی دارم. اگر نری جبهه یا زود برگردی خودم چادرم را می بندم دور گردنم و اول یک فصل کتکت می زنم

    و بعد میرم جبهه و آبرو برات نمی گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اینجا سر درآوردم.»


    خبرنگار کم کم داشت بو می برد. چون مثل اول دیگر تند تند نمی نوشت. نوبت من شد.

    گفتم: «از شما چه پنهون من می خواستم زن بگیرم اما هیچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد.

    پس آمدم این جا تا ان شاءالله تقی به توقی بخورد و من شهید بشوم و داماد خدا بشوم.

    خدا کریمه! نمی گذارد من عزب و آرزو به دل و ناکام بمانم!»


    خبرنگار دست از نوشتن برداشت.

    بغل دستی ام گفت: «راستش من کمبود شخصیت داشتم. هیچ کس به حرفم نمی خندید.

    تو خونه هم آدم حسابم نمی کردند چه رسد به محله. آمدم اینجا شهید بشم شاید همه تحویلم بگیرند و برام دلتنگی کنند.»

    دیگر کسی نتوانست خودش را نگه دارد و خند مثل نارنجک تو چادرمان ترکید. ترکش این نارنجک خبرنگار را هم بی نصیب نگذاشت.



    شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

  3. #13

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,521
    مورد تشکر
    42,466 پست
    حضور
    132 روز 15 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد:


    اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است. خیلی آقاست.

    وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند، پیک می فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!



    سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می کنم معرف حضور آقایان هست.

    نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی شناسد خواجه شیراز است.

    همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است.

    شرفیاب که می شوند محضرتان به عرض ملوکانه می رسانند منتها دیگر فرصت نمی دهند که شما به زحمت بیفتید

    و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می رسند.


    نوبت به خمپاره 60 رسید، خمپاره ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی سر و صدا. دلت می خواست آن را درسته قورت بدهی.

    اینقدر شیرین و ملیح بود: بله، این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان 60 عزیز است.

    عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی فهمی کی می آید کی می رود.

    یک وقت دست می کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می بینی، اِ آنجاست! مرد عمل است.

    بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی گوید که کرده ام.

    می گوید ما وظیفه مان را انجام می دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می شود.

    هیاهو نمی کند که من می خواهم بیایم.

    یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می رسم.

    می گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم،

    چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید.

    اول می گوید بمب! بعد معلوم می شود خمپاره 60 بوده است.



    شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

  4. #14

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,521
    مورد تشکر
    42,466 پست
    حضور
    132 روز 15 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    برای سماورهای خودتان...


    بچه ها با صدای بلند صلوات می فرستادند و او می گفت: نشد!

    این صلوات به درد خودتون می خوره نفرات جلوتر که اصل حرف های او را می شنیدند و می خندیدند؛

    چون او می گفت: برای سماورای خودتون و خانواده هاتون یه قوری چایی دم کنید،

    ولی بچه های ردیف های آخر فکر می کردند که او برای سلامتی آنها صلوات می گیرد

    و پشت سر هم می گفت: نشد!

    مگه روزه هستید و بچه ها بلند تر صلوات می فرستادند.



    بعد از کلی صلوات فرستادن تازه به همه گفت که چه چیزی می گفته

    و آنها چه چیزی می شنیدند و بعد همه با یک صلوات به استقبال خنده رفتند.



    شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

  5. #15

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,521
    مورد تشکر
    42,466 پست
    حضور
    132 روز 15 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    بیش از 50 کیلو ممنوع


    در اوج باران تیر و ترکش بعضی از این نیروها سعی شان بر این بود تا بگویند قضیه این قدرها هم سخت نیست

    و شب ها دور هم جمع می شدند و روی برانکاردها عبارت نویسی می کردند.

    یک بار که با یکی از امدادگرها برانکارد لوله شده ای را برای حمل مجروح بار کردیم

    چشمشان به عبارت حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع افتاد.



    از قضا مجروح نیز خوش هیکل بود. یک نگاه به او می کردیم یک نگاه به عبارت داخل برانکارد.

    نه می توانستیم بخندیم، نه می توانستیم او را از جایش حرکت بدهیم .

    بنده خدا حاج و واج مانده بود که چه بگوید.

    بالاخره حرکت کردیم و در راه کمی می آمدیم و کمی هم می خندیدیم.

    افراد شوخ طبع دست از برانکارد خون آلود حمل مجروح هم برنداشته بودند.





    شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

  6. #16

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,521
    مورد تشکر
    42,466 پست
    حضور
    132 روز 15 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    برق سه فاز


    روزی از محمد در مورد روحیه رزمندگان سوال کردم.

    گفت: روحیه رزمندگان ما مانند برق سه فازی است که وقتی مزدوران عراقی را می گیرد

    آنان را به علت نداشتن تقوا، خشک می کند و از پا در می آورد.



    شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

  7. #17

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,521
    مورد تشکر
    42,466 پست
    حضور
    132 روز 15 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    با یک صلوات در اختیار دشمن


    از خستگی تلو تلو می خوردیم، شوخی نبود،

    بیش از هفت هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره ها و ارتفاعات.

    موقع برگشتن وقتی که بچه ها نه نای حرف زدن داشتند نه پای رفتن،

    سر گروهمان گفت: برادر! با یک صلوات در اختیار خودشان.

    همه خنده شان گرفته بود چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود.

    یکی از بچه ها گفت: برادر! اگر در محاصره دشمن بودیم چه می گفتی؟

    و او که در حاضر جوابی کم نمی آورد، پاسخ داد:

    هیچی، می گفتم برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!




    شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

  8. #18

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    31,521
    مورد تشکر
    42,466 پست
    حضور
    132 روز 15 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    1



    اگر بدی دیده اند حقشان بوده


    شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان آمده بود وداع کند.

    خیلی جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرا! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند (بعد از مکثی) حقشان بوده

    و اگر خوبی دیده اند حتماً اشتباهی رخ داده است.

    بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید.




    شوخ طبعی های جبهه را می پسندید! نظرتان را با خواندن خاطرات جبهه بیان کنید

صفحه 2 از 2 نخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود