جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: بیماری روحی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۹
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    2 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    بیماری روحی




    با سلام
    در صورت داشتن نقص عضو که مشخص نباشد یا بیماری روحی روانی مثل مصرف قرص های آرامبخش آیا باید قبل از ازدواج گفته شود؟ و در صورتی که گفته نشود آیا منجر به فسخ نکاح میشود؟لطفا سریع پاسخ دهید
    با تشکر....

  2. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۹
    نوشته
    10
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    2 روز 15 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط faezehdehqan نمایش پست
    با سلام
    در صورت داشتن نقص عضو که مشخص نباشد یا بیماری روحی روانی مثل مصرف قرص های آرامبخش آیا باید قبل از ازدواج گفته شود؟ و در صورتی که گفته نشود آیا منجر به فسخ نکاح میشود؟لطفا سریع پاسخ دهید
    با تشکر....

    یاهو

    سلام و عرض ادب

    همون اولش مطرح نکنید

    اول باهم حرفاتون رو بزنید و ببینید به درد هم میخورید یا نه

    اگه همه چی عالی پیش رفت قبل عقد مسعله رو( مشکل روحی و نقص عضو رو) مطرح کنید

    اگه طرف مشکل رو متوجه شد و قبول کرد که هیچ اگرم نکرد که بعد عقد مشکلی( حکم فریب ) پیش نمیاد

    حتی بعد متوجه شدن طرف میتونید در عقدنامه ثبت هم کنید که طرف سرکوفت نزنه بعدا


    از روانشناس هم میتونید کمک بگیرید

    صبر کنید اساتید و متخصصین هم بیان راهنماییتون کنن
    ویرایش توسط gontures : ۱۳۹۹/۱۱/۱۰ در ساعت ۱۸:۰۱

  3. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۹
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    2 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط gontures نمایش پست
    یاهو

    سلام و عرض ادب

    همون اولش مطرح نکنید

    اول باهم حرفاتون رو بزنید و ببینید به درد هم میخورید یا نه

    اگه همه چی عالی پیش رفت قبل عقد مسعله رو( مشکل روحی و نقص عضو رو) مطرح کنید

    اگه طرف مشکل رو متوجه شد و قبول کرد که هیچ اگرم نکرد که بعد عقد مشکلی( حکم فریب ) پیش نمیاد

    حتی بعد متوجه شدن طرف میتونید در عقدنامه ثبت هم کنید که طرف سرکوفت نزنه بعدا


    از روانشناس هم میتونید کمک بگیرید

    صبر کنید اساتید و متخصصین هم بیان راهنماییتون کنن

    شما داستان اون دختر رو شنیدید که از هیچ مردی خوشش نمیومد؟!

    میگویند در سرزمینی دور دختر زیبا و ثروتمندی زندگی میکرد که برخلاف دخترهای هم سن و سال خودش علاقه ای به ازدواج و جنس مخالف نداشت و مدعی بود هرگز هیچ پسری نمیتواند دل او را ببرد.. دختر، خاستگاران زیادی داشت از وزیر و وکیل و طبیب گرفته تا معمار و تاجر... که هرکدام سعی می کردند به طریقی دل دختر را ببرند ولی او همیشه با بهانه ای خاستگارانش را رد می کرد چون فکر میکرد هیچکدام نیمه گمشده ی او نیستند ..تا اینکه یک روز که بطور اتفاقی برای دیدن مناظر طبیعت در حال گردش بود بطور خیلی اتفاقی گذرش به منطقه ای متروک افتاد و انجا بود که خیلی اتفاقی تر با پسری آشنا شد.
    مدتی با پسر در مورد مسائل گوناگون صحبت کرد و انجا بود که حس کرد نیمه گمشده ش را پیدا کرده. سالها گذشت و رابطه ی دختر و پسر چنان نزدیک و تنگاتنگ شده بود که اگر چندساعت از هم بی خبر می ماندند حالشان دگرگون میشد. انها رابطه ی قلبی بسیار قوی و محکمی باهم داشتند بطوری که غم و شادی هم را نیز دورادور حس میکردند ولی دختر از ترس پدر و مخالفتش این ارتباط را مخفی نگه داشته بود. او میدانست که با وجود این همه خاستگاری که از خانواده های اصیل و اشرافی دارد پدرش هرگز راضی نمیشود که او با پسری از طبقه متوسط ازدواج کند. نمیدانست چکار کند... از یک طرف نمیخواست پسر را از دست دهد و از یک طرف میخواست پدر را راضی نگه دارد و از طرفی میدانست که پنهان کاری و گذر زمان قرار نیست چیزی را عوض کند. پس برای اینکه پسر را معطل خود نکند و تکلیف او را مشخص کند یک روز شجاعانه تصمیم گرفت همه چیز را با پدر در میان بگذارد. پدر که معتقد بود پسر بخاطر مال و ثروت دختر جذب او شده و عشق او واقعی نیست به دخترش گفت ۳سه بار او را امتحان کن اگر از تو دلزده نشد و برگشت من نیز به این وصلت رضایت میدهم.دختر که از عشق پسر به خودش اطمینان داشت پذیرفت که او را با رها کردن امتحان کند.
    بار اول به بهانه ای پسر را ترک کرد ولی پسر بعد از دوماه نزد او بازگشت. برای بار دوم با بهانه ای خیلی جدی تر از قبل از پسر جدا شد. در این مدت پسر که دیگر از دختر و بهانه های او ناامید شده بود با دختر دیگری آشنا شد ولی بعد از چهار ماه دلش طاقت نیاورد و باز پیامی به دختر فرستاد و از او خواست ارتباطش را با او قطع نکند. دختر خیلی خوشحال شد چون الان میتوانست به پدر ثابت کند که پسر واقعا دوستش دارد اما بعد از چند روز متوجه تغییری در رفتار پسر شد. او دیگر مثل قبل گرمی قلب پسر را حس نمیکرد. این را با پسر مطرح کرد و او اعتراف کرد که در نبودِ او با دختری آشنا شده ولی اکنون چند روزی است که او را رها کرده و از او جدا شده است... پدرِ دختر از او خواست برای سومین و آخرین بار پسر را امتحان کند و دختر برای اینکه اطمینان حاصل کند که پسر از آن دختر دل کَنده و حقیقتا از او جدا شده برای بار سوم با پسر سخن از جدایی گفت. پسر که حالا دلش به جای دیگری گرم بود دختر را تهدید کرد که اگر برود دیگر هرگز پشت سرش را هم نگاه نمیکند.. و اینگونه بود که آن دو برای همیشه از هم جدا شدند و پدر به دختر ثابت کرد که یک عشق واقعی هرگز این چنین راحت از دست نمیرود.....
    ویرایش توسط faezehdehqan : ۱۳۹۹/۱۱/۱۱ در ساعت ۱۰:۰۶

  4. تشکر


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۹
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    2 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خسته و ناامید برای فراموشی این ماجرا از پدر خواست آن سرزمین را ترک گویند و این چنین کردند. اما دل زخم خورده ی دختر هنوز چون مادری مهربان نگران آینده پسر بود. پیک ها برایش خبر آوردند که پسر با دختری زشت رو آشنا شده که چشم هایی تا به تا دارد و با آرایش و پیرایش سعی در زیبا جلوه دادن خود به پسر است. دختر نگران بود که پسر بخاطر ضربه و شکستی که از رابطه با او خورده بود راضی به چنین وصلتی شده باشد چون با شناختی که از پسر داشت میدانست این دختر در سلیقه او نمیباشد پس برای اینکه او را آگاه کند برنامه ای چید ...

    خب این داستان خیلی طولانیه و از حوصله ی خواننده خارج
    پس به همین مقدار اکتفا می کنم.

  6. تشکر


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۹
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    2 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خب شاید بگید حالا این داستان چه ربطی به سوالاتت داشت حقیقت اینه که سوالاتی که پرسیدم واسه خودم نبود
    برای آگاه کردن رفیقی بود که حق زیادی به گردنم داره ولی چون دیگه ارتباطی با اون ندارم و نمیخاستم چشم و گوش بسته و تحقیق نکرده در دام بیافته و از طرفی نمیدونستم چطوری این حرفامو به گوشش برسونم از طریق این سایت اقدام کردم چون میدونستم مطالب این سایت رو دنبال میکنه پس تصمیم گرفتم از این طریق پیغامم رو به گوشش برسونم که در همین اثنا متوجه شدم عشق جدیدش رو هم با خودش به اینجا آورده!
    خب اینو همیشه یادتون باشه یک نفر هرچقدر هم که براتون عزیزه و خاطرش رو میخواین ولی با این حال همیشه همه ی رازهای دلتون رو براش باز نکنید!

    این آخرین حضور من در اینجا بود
    نیازی به پاسخ نیست
    هدفم صرفا آگاهی یک نفر بود که الحمدلله حاصل شد حال
    خواه از سخنم پند گیر خواه ملال : )
    یاحق

  8. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود