«پر رمز و رازترین قرارگاه به‌کلی سری تاریخ جنگ، قرارگاه سری نصرت بوده که نیروهای آن از بومی‌های منطقه بودند و توانستند ۴۲۰ مورد شناسایی را بدون لو رفتن حتی یکی از آن‌ها انجام دهند.»

به گزارش ایسنا، محمد فردی‌تازه‌کند از پژوهشگران حوزه دفاع مقدس درباره ضرورت ایجاد سری‌ترین قرارگاه جنگ تحمیلی می‌نویسد: «هور منطقه‌ای است به طول ۹۰ تا ۱۰۵ کیلومتر در حد فاصل تنگه چزابه تا مرز طلاییه که در مقابل دو استان بصره و العماره عراق قرار دارد. عرض آن نیز حدود ۴۰ کیلومتر است. «قرارگاه نصرت» عملاً از اواخر بهار سال ۱۳۶۲ کار خود را آغاز کرد و مقر آن در منطقه «رُفَیع» بود. در این قرارگاه تعدادی از بومی‌های هور از جمله تعدادی از عشایر عرب عراقی و مجاهدین عراقی نیز همکاری می‌کردند. نیروهای اطلاعاتی این قرارگاه سعی داشتند از قایق‌های بصری و بلم که مخصوص اعراب عراقی بود، استفاده کنند و لباس‌های بومی و محلی بپوشند و در پوشش صیادی و ماهیگیری و با تکلم به زبان عربی، منطقه را شناسایی کنند.

قرارگاه نصرت با نام فرمانده آن علی هاشمی گره خورده است. فرماندهی که دارای بینش عملیاتی و اطلاعاتی به طور همزمان بود و لقب «سردار هور»، «سردار خیبر»، و «خط شکن» به وی داده‌اند. نتیجه فعالیت این قرارگاه خروج از بن‌بست جنگ و انجام دو عملیات بزرگ خیبر و بدر شد. بعد از عملیات خیبر، مسئولیت حفظ جزایر مجنون بر عهده قرارگاه نصرت و علی هاشمی افتاد.
قرار گاه اطلاعاتی فوق سری شهید علی هاشمی و همرزمانش
این قرارگاه علاوه بر کار رزمی و دیده‌بانی و شناسایی، اقدامات مهندسی فراوانی را نیز برای جنگ انجام داد. در سال ۶۵ نیز علی هاشمی فرمانده سپاه ششم امام جعفر صادق شد و در تیر ماه ۱۳۶۷ در پدافند از جزایر ناپدید شده و در سال ۱۳۸۹ پیکرش توسط کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح یافت شد.


بازی جنگ در هور
یک سال بعد را نیز، قرارگاه نصرت در تدارک «عملیات بدر» بود. عملیاتی که بسیاری از ستارگان این قرارگاه را به حجله شهادت فرستاد. به دنبال عدم توفیق و عقب‌نشینی در عملیات بدر، جنگ از هور بیرون رفت، اما باید این منطقه به منظور فریب دشمن فعال نگه داشته می‌شد. به همین منظور رضایی برای فریب دشمن به علی هاشمی دستور داد که «تا می‌توانی هور را فعال نگه دار تا عراق احساس نکند از هور دست برداشته‌ایم و در محور دیگری می‌خواهیم عملیات کنیم. علی راهی هور شد و آن‌قدر فعال و مشهود کار کرد که حتی تعدادی از فرماندهان سپاه هم فکر کردند عملیات بعدی باز هم در هور است. علی طوری هور را احساس کرده بود که کسی باورش نمی‌شد قرار است در فاو عملیات کنیم.
اجرای والفجر۸ و فریب دشمن
علی کار تهیه زاغه، جاده کشی، و کانال را در هور انجام می‌داد و آواکس‌ها و رادارهای عراقی‌ها این صحنه‌ها را زیر نظر داشتند. یقین می‌کردند قرار است بار سوم هم بعد از عملیات‌های خیبر و بدر در هور عملیات دیگری صورت گیرد. فریب دشمن در این مدت به خوبی صورت گرفت. وقتی ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ عملیات «والفجر ۸» را برای فتح فاو شروع کردیم و از عرض اروندرود گذشتیم و وارد فاو شدیم، تا یکی دو روز بسیاری از فرماندهان عراقی مستقر در فاو مقابل ما مقاومتی نکردند و می‌گفتند صبر کنید، احتمالاً این تک به فاو، تک فرعی عملیات ایران است و تک اصلی در محور هورالعظیم است! .
عراق باورش شد فریب خورده است
به همین دلیل، عراقی‌ها تا دو روز جواب عملیات ما را ندادند و مقاومتی هم نکردند. پس از آن که فرماندهان عراقی دیدند پیشروی‌های ما هر لحظه بیشتر می‌شود و در هور هم اتفاقی نیفتاد، باورشان شد فریب خورده‌اند و تک اصلی همچنان محور فاو بوده است. در یکی از گزارش‌هایی که به من دادند خواندم، ماهر عبدالرشید به تعدادی از اسرای ما در بازجویی‌شان گفته بود: چرا شما به فاو آمدید؟ مگر تک اصلی شما هور نبود؟ به‌جرئت می‌گویم فتح فاو مدیون زحمات علی هاشمی گمنام است. پس از عملیات هرگز ادعایی نکرد و صدایی از او درنیامد. گویی اصلاً نقشی نداشته است.» پس از تصرف فاو، مسئولیت پدافند از منطقه تصرفی به علی هاشمی واگذار شد و وی به عنوان معاون احمد غلامپور در قرارگاه کربلا انتخاب شد. پس از عملیات کربلای ۵، قرارگاه کربلا به قرارگاه‌های متعددی تقسیم شد که عبارت بودند از: قرارگاه کربلای ۱ در محور فاو، قرارگاه کربلای ۲ در حد فاصل طلائیه تا چزابه که فرماندهی آن را علی هاشمی بر عهده داشت. قرارگاه تاکتیکی نصرت به این مکان آمد. هاشمی قرارگاه مرکزی تاکتیکی نصرت را که در مقر سابق لشکر ۶ عراق بود تعطیل کرد و در هور مستقر شد. وی در کنار کار پدافندی، کار مهندسی را نیز دنبال می‌کرد. آخرین مسئولیت علی هاشمی نیز فرماندهی سپاه امام جعفر صادق (ع) در سال ۱۳۶۵ بود. قرارگاه نصرت در عملیات والفجر ۱۰ نیز شرکت کرد. در نهایت، روز چهارم تیر ۱۳۶۷، در پی حمله گسترده عراق برای بازپس‌گیری منطقه هور، سرداران این قرارگاه که علی هاشمی نیز در میان آن‌ها بود ناپدید شدند و به دلایل امنیتی حتی اعلام نشد که وی مفقود شده است. تا اینکه ۱۹/ ۲/ ۸۹ خبر کشف پیکر علی هاشمی پس از ۲۲ سال اعلام شد. بنا به گفتۀ عبدالفتاح اهوازیان از همرزمان علی هاشمی، «پر رمز و رازترین قرارگاه به‌کلی سری تاریخ جنگ، قرارگاه سری نصرت بوده» که نیروهای آن از بومی‌های منطقه بوده و توانسته‌اند ۴۲۰ مورد شناسایی را بدون لو رفتن حتی یکی از آن‌ها انجام دهند. به نظر وی، این قرارگاه کاری کرد که ارتش عراق با تشکیل سپاه ششم در هور، ۸۰-۷۰ هزار نیرو را درگیر هور کند. قرارگاه نصرت پس از تصرف جزایر مجنون – دومین نقطه حیاتی فروش نفت عراق پس از کرکوک- امکان فروش نفت عراق را تا پایان جنگ از بین برد. همچنین ادامۀ این حضور، به تشکیل نیروی دریایی سپاه باعث شد. به نظر وی علی هاشمی کسی بود که جنگ را از خاک به آب منتقل کرد و این پیچ تاکتیکی و نظامی که شاید پروسه ۲۰ ساله‌ای را باید می‌گذارند طی یک سال عملیاتی و اکثر ملزومات و نیازمندی‌های جنگ در آب تجهیز شد. در خصوص جایگاه علی هاشمی و قرارگاه نصرت این جمله محسن رضایی بس که گفته: «آقای علی هاشمی و قرارگاه نصرت بهترین الگو برای اتحاد ملی هستند. یعنی برادری که از نژاد عرب بود اما در مقابل اعراب متجاوز بعثی و وابسته به استکبار، ایستاد و مقاومت کرد و با تمام وجود از سرزمینش و از وطنش و از ملتش دفاع کرد و با اینکه از سرّی‌ترین راز و رمز عملیات‌های جنگ تحمیلی در اختیارش بود، آن‌ها را در دل خود حفظ کرد و با کمال صداقت و اخلاص در تحقق دفاع مقدس از جان خود گذشت و بالاخره جان خود را تقدیم ملت ایران و کیان اسلام نمود .»








مصاحبه با «حاج علی اکبر کیانی»، عضو قرارگاه اطلاعاتی «نصرت» در جنگ_مجله امتداد



ترس دشمن و آتش خیبر

حضور یک بارة ایران در نزدیکی مناطق نفتی در عمق خاک عراق، برای دشمن خیلی عجیب بود. حتی ما وقتی وارد جزایر شدیم، دنبال عراقی ها می گشتیم، و آن ها در بسیاری از مناطق حضور نیافتند. تا طلائیه جلو رفتیم و به پل «سویپ» رسیدیم. قبلاً خیلی دربارة این پل شنیده بودیم و فکر می کردیم چه عظمتی دارد!
قرار همة بچه های اطلاعات روی آن پل بود. به آن جا رسیدیم، به حمید رمضانی گفتم: «پس این پل «شحیطات»(سویپ) که روی نقشه نشان می دادید، پس کو؟!»
گفت: «الآن رویش ایستاده ای.»
دیدم که یک لوله بیش تر نیست. یکی، دو روز از خیبر گذشت که دشمن تازه خودش را پیدا کرد و آن پاتک ها و آتش باران های وحشتناک را آغاز کرد؛ چرا که خیلی ترسیده بود. هم زمان در طلائیه و زید هم، حمله داشتیم. در طلائیه، بچه های لشکر امام حسین(ع) اقدام کردند و دست «حاج حسین خرازی» در همان جا قطع شد. در زید هم بچه های ارتش اقدام کردند. دشمن، اما هنوز متوجه تک اصلی نشده بود و ابتدا آتش سنگینش را روی طلائیه ریخت. بعد هم ماجرا را فهمید، به جزایر حمله کرد و هر جور شیمیایی و بمب داشت، روی آن ریخت. حتی اسرای خیبر، بیش تر از دیگران اذیت و آزار دیدند؛ چرا که این عملیات شاخ دشمن را شکست.
عراق هرگز انتظار عبور از هور و رسیدن به عمق خاکش را نداشت. همین بود که خیبر، کربلایی شد، آن جنگ عاشورایی رقم خورد و «ابراهیم همت» و «حمید باکری» در آن جا به شهادت رسیدند. از بچه های ما نیز چند تن شهید و «عبدالکاظم سیفوری»، «غلامی» و دیگران اسیر شدند.
مقتل خیبریون

آتشی که دشمن در خیبر ریخت، هرگز سابقه نداشت. واقعاً صحنة عجیبی رقم خورد. آقای محسن رضایی بعد از خیبر گفتند که باید برای بچه های خیبر مقتل نوشت. یکی از دوستان می گفت: «عمر یک گردان در خیبر، هجده ساعت است.»
می دانید یعنی چه؟ یعنی ششصد، هفتصد نفر می رفتند و بعد از هجده ساعت، تقریباً کسی از آن ها زنده نمی ماند. تازه چه کسانی؟ بچه هایی که هر کدامشان یک دنیا بودند و شاید در محله، خانواده و گردان خودشان وزنه ای محسوب می شدند. راحت می گوییم شهید شدند، اما این حرف، ساده نیست. شهید «سالمیِ» ما، حتی جنازه اش هم برنگشت. هنوز که هنوز است، بسیاری از جنازه هایی که در تفحص پیدا می کنند، مال عملیات خیبر است. شاید کسی بپرسد: «چرا این جنازه ها ماند؟! مگر نمی شد این ها را برگردانید؟» اگر بدانند چه خبر بود، این سؤال پیش نمی آید.
رجزخوانی شهید سالمی

صبح یکی از روز های عملیات، شهید سالمی را دیدم. گفتم: «بیا برگردیم عقب.»
گفت: «فلانی! چرا برگردم عقب؟! سید نور شهید شد، برگردم عقب چه کنم؟!» خیلی به سیدنور علاقه داشت. البته تیری به سر سیدنور خورده و او افتاده بود، همه فکر کرده بودند که شهید شده، ولی بعد از چهار، پنج روز به شهادت رسیده بود، توی آن پاتک های عجیب مانده بود.
جنگ تن به تن درگرفته بود و نیروهای ایرانی و عراقی به معنی واقعی قاطی شده بودند. پس گرفتن جزایر، حیثیتی بود و آن ها به هر نحوی می خواستند آن را پس بگیرند. «سید طالب موسوی» که همراه شهید سالمی مانده بود، از شجاعت بی اندازة او تعریف می کرد و می گفت: «عبدالمحمد در آن پاتک ها و بمباران های عجیب، ایستاده بود و رجز می خواند. شعرهای حماسی عربی می خواند و هل من مبارز می طلبید.»
آن هم در فضایی که مملو از گلوله و خمپاره بود و آدم سعی می کرد خودش را مخفی کند. سید طالب می گفت: «من مجروح شده و بی حال بودم که شهید سالمی رو به من کرد و گفت: «بلندشو! تو اگر واقعاً سید هستی پاشو و مثل جدت امام حسین(ع) با این ها بجنگ.» و من در حالی که خونریزی شدیدی داشتم، انرژی می گرفتم و چند گلوله می زدم و دوباره می افتادم. اما خود شهید سالمی مدام به این سو و آن سو می رفت و جانانه با هر چه به دستش می رسید، دفاع می کرد.»
جزایر باید حفظ شود
ممکن است این سؤال پیش بیاید، که وقتی دیدید عراقی ها دارند آن طوری حمله می کنند، چرا به حکم عقل فرار نکردید؟ چرا ماندید؟
همة این رفتارها را که از حیطة عقل خارج بود و به حیطة عشق و ولایت وارد می شد، باید در این جملة امام خلاصه کرد که فرمودند: «جزایر باید حفظ شود.»
یعنی رزمنده ها در این جا دیگر به نتیجه توجه نداشتند و در پرتو ولایت، عاشقانه دفاع کردند، بر همین مبنا عاشقانه جنگیدند و آن جنگ عاشورایی را رقم زدند. خوب است سراغ آزاده های خیبری بروید و ببینید که اسارت آن ها هم عاشورایی بود. ماندند و اسیر و شهید شدند و جنازه هاشان ماند. و این نبود، الا به عشق ولایت که به خاطر آن قدم در این راه گذارده بودند. خیبر واقعا جنگ متر به متر بود. یک روز از جنگ می گذشت، و مثلاً فقط صدمتر جلو می رفتیم، یا از دست می دادیم.



معرفی مأمور اطلاعاتی یک قرارگاه فوق سری

ایسنا نوشت: عبدالزهرا نیروی انجام مأموریت‌های ناممکن «قرارگاه فوق سِری نصرت» بود که وارد خاک عراق می‌شد و تا دل پادگان‌های مهم و نظامی عراق هم نفوذ می‌کرد تا اطلاعات جامعی را کسب کند.
قرار گاه اطلاعاتی فوق سری


جنگ که شروع شد. عبدالزهرا مجدعبدی چون دیگر جوانان شهر لحظه‌ای آرام و قرار نداشت و حاضر به جانفشانی برای وطن بود حالا او عضوی ازسپاه پاسداران شده بود.عبدالزهرا در جبهه هر کاری می‌کرد و هر چه به او تکلیف می‌شد انجام می‌داد در عملیات «والفجر مقدماتی» در گردان «حُر» وظیفه‌ی خطیر پاکسازی معبر را به عهده گرفت تا به اتفاق عبدالامیر سالمی مسابقه‌ی مین‌روبی داشته باشند و یک شبه معبری را باز کنند. سال ۶۲، سال مبارکی برای عبدالزهرا بود او در این سال ازدواج کرد و سال ۶۳ صاحب دختری به نام هاجر شد و البته یک سال بعد پسری به نام حسین به خانواده‌ی کوچک او اضافه شد.
نفوذ یک اطلاعاتی دربغداد

وقتی مسئولین شایستگی و شجاعت عبدالزهرا را دیدند به این نتیجه رسیدند که او باید در واحد اطلاعات و عملیات خدمت کند. عبدالزهرا منطقه‌ی هور را مثل کف دستش می‌شناخت امّا او فراتر از مرزها بود و مأموریت‌های برون‌مرزی‌اش آغاز شد. مأموریت‌هایی که حدودا هفت ماه طول می‌کشید و خانواده چشم‌ انتظارش بودند. مأموریت‌هایی خطیر که بسیار مهم و حیاتی بودند او نیروی انجام مأموریت‌های ناممکن «قرارگاه فوق سِری نصرت» بود که وارد خاک عراق می‌شد و تا دل پادگان‌های مهم و نظامی عراق هم نفوذ می‌کرد تا اطلاعات جامعی را کسب کند.
با کمترین امکانات بیشترین اطلاعات را کسب می‌کرد و سرانجام در یکی از مأموریت‌های برون مرزی توسط شخصی به نام ابونبیل در محل قراری در خیابان الرشید بغداد، ‌لو رفت و اسیر چنگال بعثیون عراق شد. طبق اسناد به دست آمده عبدالزهرا در سال ۶۵ یکی از زندان‌های عراق اعدام و به شهادت رسید.











منبع.ایسنا