جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تن و تانگ

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۵
    نوشته
    461
    مورد تشکر
    1,326 پست
    حضور
    5 روز 8 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تن و تانگ




    سلام دوستان و همراهان عزیز

    https://www.uplooder.net/files/2cdbd4799b29cad28a9c9389c1c06ab9/-----همه-تصاویر-خودم-هستhasan_ali_ebrahimi_said.zip.html

    این خاطره برای اولین با توسط من در دنیای مجازی نشر میشه

    امید هست همراه باشید



  2. تشکر


  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۵
    نوشته
    461
    مورد تشکر
    1,326 پست
    حضور
    5 روز 8 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    قصه ی تن و تانک



    راوی : عبدالصمد زراعتی جویباری



    *قسمت اوّل:

    اعزام بزرگ سپاه محمد رسول الله ص*



    به خاطر بارنده گی چند روز گذشته، خیابان ها و کوچه پس کوچه های روستای ما، پر از گل و لای بود و هوای سرد در آن جولان می داد!.

    باد سردی که از سمت شمال غربی می وزید، برگ های سمج زرد مانده بر بلندای درختان بلوط و افرا و آزاد و انجیر را می کَند و بر زمین می انداخت، به طوری که تا آن زمان از پائیز، همه جا پر بود از رنگ های جور وا جور برگ های خشک!.

    قدیم تر ها دهکده در حلقه ی انبوه درختان قد و نیم قد و بیشه زار های گسترده، پوشیده شده بود!.


    پرنده گان با پرواز کوتاهی در بی کرانه ی آسمان دست جمعی روی درختان عریان و یا سیم های ممتد برق می نشستند، به طوری که هم دیگر را پوشش می دادند؛ تا از گزند باد سرد محفوظ بمانند!.


    از زمین های کشاورزی که گردا گرد روستا را در بر گرفته بود، صدای خشن تراکتور رومانی نارنجی رنگ به گوش می رسید که، مردم مشغول شخم زدن زمین ها و کاشت گندم و باقلا بودند.

    از دور دسته های انبوه سار های سیاه و کلاغ ها دیده می شد که بر فراز زمین های کشاورزی می چرخیدند؛ تا از لای خاک های شخم خورده و زیر و رو شده، کِرم ها و یا دانه های باقلا و گندم را بخورند!.

    سکوت دهکده با گریه ی کودکی و یا سر و صدای بچه های قد و نیم قد می شکست.

    گاهی هم عو عوی سگ ها و یا نعره ی گاو ها، گاهی هم موتور کهنه و زِهوار در رفته ی رهگذری، آرامش دل انگیز دهکده را می شکست!.

    بیش تر جوان های روستا در قالب سرباز، نیروی جهادی و یا سپاهی و ارتشی و بسیجی در مناطق عملیاتی جنوب و غرب حضور داشتند، لذا از صفای گذشته در دهکده خبری نبود!.

    روز بعد دهم آذر ماه هم عده یی از جوانان شورکاء برای اعزام از روستا به سوی جبهه ها رَهسپار می شدند و باز دهکده خالی از فرزندان خود می شد.

    صبح یک توک پا، پنج کیلو متری را پیاده از روستا، به جویبار رفتم تا پرونده ی اعزام به جبهه ام را کامل و فرم های مورد نیاز را پر کرده باشم، باقی روز را منزل بودم.


    من از کودکی در این منزل زنده گی می کردم، خانه ی گلی پدر بزرگ ام در حیاط پر از درختان میوه و بسیار زیبا و هزار و پانصد متری ساخته شده بود، که یکی از اتاق هایش با گذشت زمان تخریب و یک اتاق ۳ در ۵ باقی مانده بود، که آش پز خانه و حال و پذیرایی و خواب، همه اش از همان فضا استفاده می شد!.

    زمانی که سن من دوازده - سیزده سال بیش تر نبود و پدرم زنده بود، هم با پدر بزرگ ام زنده گی می کردم!.

    یعنی از دو سه ساله گی با آن ها بودم، البته خانه ی پدرم و عمو هایم در همان حیاط منزل پدر بزرگ ساخته شده بود، از این رو شام و ناهار را نزد پدر و مادرم می خوردم، اما اوقات و خواب ام را، پیش آن دو عزیز می گذراندم!.

    سه - چهار سال پیش که در جبهه ی جنوب بودم، پدر بزرگ ام به رحمت خدا رفته بود و من به خاطر تعلقات ام ضربه ی روحی زیادی از مرگ او خورده بودم، اکنون مادر بزرگ ام در این خانه ی کوچک و نمور زنده گی می کرد که من وابسته گی عاطفی زیادی به او داشتم.


    آن روز ساعت ها مشغول نوشتن وصیت نامه بودم و یا صدایم را ضبط می کردم، ننه آقا مشغول کاشت سبزی در فضای حیاط خانه بود و هر بار که وارد اتاق می شد، کار های مرا زیر نظر می گرفت!.

    گاهی با گوشه ی چار قد گل دار بزرگ و نخی اش، چشمان زیبا و خرمایی اش را که در میان چین و چروک های بی شمار خود نمایی می کرد، پاک می نمود، او حال مرا متفاوت تر از اعزام های قبل می دید و ترسی را احساس می کرد!.

    ننه آقا بیش ترین تکیه گاه عاطفی ام من بود و دارایی من که به دو دست لباس مندرس و چند جلد کتاب هم نمی رسید، در اتاق این منزل قرار داشت!.

    باقی وسایل که ظروف ملامینه و قاشق و چنگال فلزی نازک و پتوی پاره و حصیری نازک و لا خورده و بالشتی جِلِق و بِلِق شده، که متعلق به ننه آقای من بود! که سال ها در آن غذا می خوردم و آن جا می خوابیدم!.

    غروب سری به منزل عمه ام زدم.

    عمه ام دو پسر داشت که یکی از دو پسران اش در جبهه بود و دومی هم قرار بود، فردا با ما اعزام بشود.

    آن شب شام مهمان عباس آقا پسر عمه ام بودم که داماد شان ذبیح الله رستخیز و پسر عموی او محمد صادق درویشی و خواهر زاده اش کاظم رنج کش و علی مدانلو هم بودند....

    تا پاسی از شب، گعده داشتیم و می گفتیم و می خندیدیم، انگار قرار بود صبح روز بعد دست جمعی سفر تفریحی برویم.

    در حالی که غم روی صورت عمه ام و عروس اش نشسته بود، ولی ما بی غم عالم، در هوای خود مان سیر می کردیم!.

    وقتی به خانه بر گشتم، ننه آقای من خوابیده بود.

    لامپ رشته یی ۱۰۰ واتی را روشن کردم و تا نیمه های شب عمامه بستم و چون اولین بار بود و بلد نبودم ده ها بار، باز و بسته کردم تا توانستم به یک جایی برسانم!.

    صبح روز بعد که خیلی هم خواب داشتم بر خاستم و به سپاه جویبار رفتم که، مادر و برادرم علی آقا، هم به جویبار آمده
    بودند


  4. تشکر


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۵
    نوشته
    461
    مورد تشکر
    1,326 پست
    حضور
    5 روز 8 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عمو باقر و عمو نعمت و بسیاری از خاله زاده ها و عمو زاده گان و بسته گان من در جبهه بودند.

    خودم نیز ماه قبل از جبهه بر گشته و رفته بودم قم که درس بخوانم؛ اما دل ام به درس نبود و هر کاری که می کردم نتوانستم قانع بشوم که باید درس بخوانم!.

    نه فقط من که بسیاری از دوستان طلبه ام حس و حال مرا داشتند!.....
    https://www.uplooder.net/img/image/40/f96a26e1a5f58830cff0c32f6dd5184a/1.jpg


  6. تشکر


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۵
    نوشته
    461
    مورد تشکر
    1,326 پست
    حضور
    5 روز 8 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    *قسمت دوم: اعزام و وداع*



    ⬅️ صبح روز دهم آبان ماه در جویبار، غلغله یی بر پا بود و محوطه ی وسیع بسیج، مملو از جمعیت بود که، بیش تر شان می خواستند اعزام بشوند.

    از روستای شورکاء، جمع زیادی از بسیجیان اعزامی، توسط مردم بدرقه شدند که من در این بدرقه حضور نداشتم و خودم راه افتادم رفتم جویبار!.

    در این اعزام می توانم از عباس درویشی، سید فضل الله هاشمیان، مسلم رستخیز، حبیب الله رستخیز، ولی الله حبیبی، قاسم امیری، عظیم شیردل هم یاد کنم.

    اگر چه هوا سرد بود و ابر بارور و در هم و پر پشت، سطح آسمان را پوشانده و باد ابر ها را با خود به سمت شرق می کشید، اما چنان شوق و ذوقی در میان بچه ها وجود داشت، که کسی از ما به سرمای هوا و غصه های جدایی فکر نمی کرد.

    چند تن از روحانیون شهر، هم حضور داشتند و ما طلبه ها را تشویق می‌ کردند، حتی حاج آقا نامدار عمامه های ما را که به زحمت بسته بودیم، دو باره و درست و حسابی بسته بود!.

    تا برای اولین بار از جویبار، جمع زیادی روحانی به جبهه اعزام بشوند، که البته همه ی آنان طلبه بودند، ولی روحانی دیده می‌ شدند!.

    ساعت ۱۰ صبح،ش پس از تحویل گرفتن لباس خاکی رنگ، از دروازه ی سپاه جویبار به صف و از زیر قرآن خارج شدیم که جمعیت زیادی در بیرون از سپاه منتظر ایستاده بودند.

    در میان اشک ها و لب خند های پر از درد تا خروجی شهر که معروف به پمپ بنزین بود، بدرقه شدیم.

    علاوه بر مادرم، مادر بزرگ و عمه و بچه هایش هم به بدرقه آمده بودند.

    لحظه ی خدا حافظی میان مردم و جگر گوشه های شان، نگاه های پر تمنا و مملو از معنا رد و بدل می شد؛ که اشک هم قادر به پاک کردن اوج اندوه و غم ها و معنای جدایی ها نبود.

    مادر بزرگ ام با دستان بلند و پینه بسته اش، گردن ام را در آغوش کشید و صورت و سرم را بوسه باران کرده بود، قطرات درشت اشک در پهنای صورت اش سرازیر شده بود.

    خیلی بی قراری می کرد، گمان اش این بود که این بار حس خوبی را ندارد!.

    و چون یاد گار پسر جوان مرده اش بودم، احساس می‌ کرد که نباید نوه اش تا به این حد ساده و راحت برود و بر نگردد!...

    خیلی دل داری اش دادم و گفتم: تو اگه دعاء بکنی، خدا به دعاء تو، توجه می کند.

    و پیر زن آرام شد و با چشمان نگران اش، نگاهی به من انداخت، گویا می خواست بداند که حرف ام را از سر اعتقاد زدم، به چشمان خیس او نگاه کردم و با لب خند سرم را تکان دادم و به او یقین دادم که دعای او بی اثر نمی ماند و چون به دعاء کردن اش اطمینان داشت، قانع شد!.

    دستانی که گردن عزیزان شان را در آغوش می گرفتند، به طور محسوسی می لرزیدند و شانه هایی که در میانه ی آغوش از حزن و اندوه جدایی، تکان می خوردند.

    لب هایی که آخرین جملات را مبادله می کردند و افکاری که سخت در گیر یافتن جملاتی برای ابراز عشق و محبت و توصیه ها بود و بوسه هایی که رد و بدل می شد!.

    حق هم داشتند چون خانواده ها تجربه کرده بودند که در هر اعزامی، بعضی از رزمنده گان قرعه رفتن بی باز گشت به نام شان خورده و هرگز باز نگشتند و خوف این گونه در وجود خانواده ها جا خوش کرده بود!.

    دود مینی بوس های ممتد و به صف ایستاده، چشم ها را می آزرد و تنفس ها را به دست انداز می انداخت.

    مسؤول اعزام با بلند گو دستی اش، مرتب فریاد می زد: برادران رزمنده؟!... توجه کنید... عزیزان؟! وقت خدا حافظی و وداع تموم شد.... لطفاً سوار ماشین ها بشید!...

    و در میان هم همه ی مردم، آخرین بار با عزیزان مان خدا حافظی کردیم و سوار مینی بوس شدیم و قطار ماشین ها به سمت زاد گاه من به راه افتادند...

    آن قدر مشغله ی خوش ذهنی از اعزام داشتم که یادم رفته بود که قرار است برای ناهار مهمان مردم زاد گاهم باشیم.

    کاری که از چند روز پیش، مردم شورکاء، دست جمعی به تکاپو افتاده بودند، تا از رزمنده گان اعزامی پذیرایی کنند.

    با این که خانواده های شورکایی در جریان اجتماع رزمنده گان در شورکاء بودند، اما در هوای سرد و بیش تر شان با پای پیاده پنج کیلو متری را طی کرده و به جویبار آمده بودند و اکنون باید به روستا بر گشتند، تا آخرین لحظه های حضور عزیزان شان را از دست ندهند.

    وقتی به حسینیه ی بزرگ محل مان رسیدیم، بلا درنگ به حمام عمومی روستا رفتم!.

    دو سه روزی حمام نکرده بودم، حد اقل یک هفته هم از حمام خبری نبود، لذا فرصت مناسبی بود!.

    این تجربه ی اعزام های پر سر و صدا بود، از این رو حمام خلوت روستا آن هم در آن هوای سرد، با دوش بسیار گرم حال خوشی داشت.

    پس از استحمام، ۲۵ ریال پول حمام را گذاشتم روی دخل و با برادران ولی و رضا مهدیان که حمام را اداره می کردند، خدا حافظی کردم.

    حسینیه پر بود از رزمنده گان اعزامی، بعضی از خانواده ها به دنبال عزیزان شان تا به شورکاء آمده بودند.

    شورکایی ها در مهمان نوازی از رزمنده گان اعزامی سنگ تمام گذاشته بودند، پس از ناهار من به اتفاق دوستان طلبه ام، قاسم صالحی، سید مجتبی رسولی، سید محمد علی رضایی و حجت الله ابراهیمیان سوار پیکان بسیج جویبار شدیم که خیلی کلاس داشت!!.


  8. تشکر


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۵
    نوشته
    461
    مورد تشکر
    1,326 پست
    حضور
    5 روز 8 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ساعت ۳ بعد از ظهر به سپاه قائم شهر رسیدیم که جمعیت بسیار زیادی در آن جا موج می زد.

    از شهر های سواد کوه، کیا کلاء و منطقه ی جاده نظامی و اَرَطِه نیرو های اعزامی از راه می رسیدند.

    تعدادی زیادی از طلاب حوزه ی علمیه ی کوتنا و رفقای حوزه ی علمیه ی قم هم آمده بودند و شمار عمامه به سر بسیار چشم گیر شده بود!.

    نیم ساعت بعد، نیرو ها را به صف کرده، از محوطه ی سپاه خارج شدیم و چنان جمعیتی در طول مسیر بودند که، برای جلو رفتن به دشواری می بایست به زحمت قدم بر می داشتیم!.

    بعضی از خانواده های جویباری را می شناختم که برای بدرقه ی عزیز شان تا به قائم شهر آمده بودند.

    گویا خیلی بی قرار بودند که نمی خواستند مجال دیدار های آخرین را از دست بدهند!...

    در میدان طالقانی و آخرین خدا حافظی ها، هوا بارانی شده بود و باعث شد که خیلی زود سوار ماشین ها بشویم.

    دوستان طلبه سعی کردند که با هم باشند و لذا یک گروه ۲۰ نفره سوار یک مینی بوس فیات شدیم که کاش این کار را نمی کردیم!.

    لاک پشت هم از او جلو می افتاد!.

    همه ساعت ها قبل به پادگان اعزام نیروی شهید رجایی در چالوس رسیده بودند، ما ساعت ۱۱ شب رسیده بودیم....


  10. تشکر


  11. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۴۰۱
    نوشته
    3
    مورد تشکر
    1 پست
    حضور
    1 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط حسنعلی ابراهیمی سعید نمایش پست
    ساعت ۳ بعد از ظهر به سپاه قائم شهر رسیدیم که جمعیت بسیار زیادی در آن جا موج می زد.

    از شهر های سواد کوه، کیا کلاء و منطقه ی جاده نظامی و اَرَطِه نیرو های اعزامی از راه می رسیدند.

    تعدادی زیادی از طلاب حوزه ی علمیه ی کوتنا و رفقای حوزه ی علمیه ی قم هم آمده بودند و شمار عمامه به سر بسیار چشم گیر شده بود!.

    نیم ساعت بعد، نیرو ها را به صف کرده، از محوطه ی سپاه خارج شدیم و چنان جمعیتی در طول مسیر بودند که، برای جلو رفتن به دشواری می بایست به زحمت قدم بر می داشتیم!.

    بعضی از خانواده های جویباری را می شناختم که برای بدرقه ی عزیز شان تا به قائم شهر آمده بودند.

    گویا خیلی بی قرار بودند که نمی خواستند مجال دیدار های آخرین را از دست بدهند!...

    در میدان طالقانی و آخرین خدا حافظی ها، هوا بارانی شده بود و باعث شد که خیلی زود سوار ماشین ها بشویم.

    دوستان طلبه سعی کردند که با هم باشند و لذا یک گروه ۲۰ نفره سوار یک مینی بوس فیات شدیم که کاش این کار را نمی کردیم!.

    لاک پشت هم از او جلو می افتاد!.

    همه ساعت ها قبل به پادگان اعزام نیروی شهید رجایی در چالوس رسیده بودند، ما ساعت ۱۱ شب رسیده بودیم....


    خیلی جالب بود

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود