جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حقايقي درباره خليفه دوم

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    125
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    1

    نیشخند حقايقي درباره خليفه دوم




    حقايقي درباره خليفه دوم

    متأسفانه اهل تسنن بخاطر اينكه شيعيان حقايقي را در مورد خليفه دوم بيان مي كنند، به مقابله برخاسته اند و سعي مي كنند كه عمر را بلند مرتبه نشان دهند. اما مراجعه به برخي از كتب اهل تسنن، بسيار عجيب نشان مي دهد.
    اينان حقايقي را پنهان مي كنند كه بزرگان آنان، تمام و كمال آن حقايق را بيان مي كنند. نگاهي به كتب اهل تسنن مي كنيم.
    ((هر چند كه مي دانيم، برادران اهل تسنن، به جاي تحقيق، همانند برخي ديگر از مطالب اين سايت، لقب دروغگو را براي شيعيان بيان مي كنند!!!))

    امام ذهبي در تاريخ الاسلام (الخلفاء) صفحه 494 در مورد اسلام عمر مي نويسد: «حضرت عمر از حذيفة بن اليمان عاجزانه مى خواست كه به او بگويد: آيا جزء منافقان هستم يا نه؟» بسيار جالب است كه در البدايه النهايه جلد 5 صفحه 25 نيز اين موضوع را تأييد نموده است.
    بسيار جالب است كه
    امام ذهبي در همان كتاب تاريخ الاسلام (الخلفاء) صفحه 267 عمر را شخصي كند ذهن و دير فهم معرفي مي كند. به گونه اي كه عنوان مي كند كه عمر طي 12 سال سوره بقره را ياد گرفت و به شكرانه آن يك شتر قرباني كرد. «قال ابن عمر: تعلّم عمر البقرة في اثنتي عشرة سنة، فلمّا تعلّمها نحر جزوراً.» جالبتر اينكه در كتب كنزالعمال جلد11 صفحه 79، الدرالمنثور جلد2 صفحه249، احكام القران، جصاص حنفى جلد 2 صفحه 110 نيز بيان شده است: «عن سعيد بن المسيب أن عمر سأل رسول الله: كيف يورث الكلالة؟ قال: اوليس قد بيّن الله ذلك ثم قرآ: و ان كان رجل يورث كلالة او امراة، الى آخر الاية، فكان عمر لم يفهم، فانزل الله... يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكلالة» الى اخر الايه، فكان عمر لم يفهم، فقال لحفصة: اذا ارايت من رسول الله طيب نفس. فاسأليه عنها! فقال: أبوك ذكر لك هذا ما آرى اباك يعلمها ابداً! فكان يقول: ما أرانى اعلمها ابداً و قد قال رسول الله، ما قال.» منظور آن است كه آيه كلالة را درك نمي كرد.

    از نكات جالب توجه اين است كه عمر،
    حكم تيمم را نمي دانست. اگر كسى از او مى پرسيد در صورت جنابت و نبودن آب تكليف چيست؟ در جواب مى گفت: نماز را ترك كن تا آب پيدا شود! و اگر تا دو ماه هم آب نمى يافت حضرت خليفه نماز نمى خواند!!!!! امام نسائى در سنن نسائي جلد1 صفحه 168 چنين روايت مى كند: «كنا عند عمر فأتاه رجل، فقال: يا أمير المؤمنين رُبّما نمكُثُ الشهر والشهرين ولا نجد الماء؟ فقال عمر: أمّا أنا فاذا لم أجد الماء لم أكن لأُصلي حتى أجدَ الماء..»امام بخارى همين حديث را در صحيح بخارى جلد1صفحه 70 باب المتيمم هل ينفخ فيهما آورده ولى آنجا كه عمر مى گويد: «اگر جنب باشم و آب يافت نشود نماز نمى خوانم» را به احترام آبروى عمر(رضي الله عنه)، حذف مى كند. تا مبادا متهم به ناآگاهى از احكام اسلام. و سبك شمردن نماز و ترك آن بشود.
    عمر و فرزندش حتي از مسائل ساده اسلامي هم آگاهي نداشتند. به گونه اي كه
    امام مالك در كتاب الموطا جلد1صفحه 60 بيان مي كند كه «عن عبداللّه بن دينار، قال: رأيت عبداللّه بن عمر يبول قائماً» يعنى عبداللّه بن عمر را ديدم كه ايستاده بول مى كرد.امام ترمذى هم در سنن الترمذي جلد1صفحه18 مى گويد: عن عمر: رآني النبي و أنا أبول قائماً فقال: يا عمر لا تبل قائماً...» يعنى هنگامى كه پيامبر اكرمـ صلى الله عليه و سلّم ـ مرا ديد كه ايستاده بول مى كنم، فرمود: اى عمر، ايستاده بول نكن. و امام عسقلانى در توجيه كار عمر(رضي الله عنه) مى فرمايد: البول قائماً أحفظ للدبر. يعنى ايستاده بول كردن براى حفظ نشيمن خوب است. و همو مى گويد: ثابت شده كه عدّه اى از صحابه كرام پيامبرـ صلى الله عليه و سلّم ـ از جمله حضرت عمر بن الخطاب ايستاده بول مى كردند.
    فقط سؤال اينجاست: اهل تسنن طبق حديث اقتدوا باللذين من بعدى كه در سنن ترمذي جلد5 صفحه 63 آْمده، آيا از پيامبر كه طبق اعترافات بالا آمده، تبعيت مي كنند و نشسته بول مي كنند يا از عمر كه تقليد مي نمايند و ايستاده بول مي كنند؟
    بسيار جالب است با اين همه ناداني كه از عمر ديديم و شنيديم و تمام آنها را كتب اهل سنت بيان نمودند، اهل تسنن ادعاي فراتر از پيامبري براي عمر دارند و در اين ميان خودآگاه يا ناخودآگاه به
    ساحت مقدس پيامبر(ص) نيز توهين
    مي كنند.
    در صحيح بخارى كتاب التعبيرصفحه 2982 كتاب الانبياء 3392 كتاب التفسير 4953. الامام البخارى 142 بيان شده است كه پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و سلّم ـ هر زمان كه آمدن وحى برايشان به تأخير مى افتاد; يا قصد خودكشى مى كرد، و كراراً مى خواست خود را از فراز قلّه پرت كند و يا در نبوت خود به شك افتاده و گمان مى كرد كه وحى به خانه عمر بن الخطاب(رضي الله عنه)انتقال يافته و ايشان از اين پس پيامبر شده است!!!

    امام بخارى مى گويد:
    «وفَتَر الوحي فترة، حتى حزن النبي فيما بلغنا حزناً غدا منه مراراً، كي يتردّى من رؤوس شواهق الجبال، فكلما اوفى بذروة جبل، لكي يلقي منه نفسه، تبدّى له جبرئيل فقال: يا محمد انك رسول اللّه حقاً. فيسكن لذلك جأشه، وتقَر نفسه، فيرجع فاِذا طالت عليه فترة الوحي غدا لمثل ذلك...» و نيز الارشاد: 319 ـ شرح نهج البلاغه جلد12صفحه 178 ـ ما أبطأ عني جبرئيل إلاّ ظننتُ أنه بعث الى عمر بيان شده: به پيامبر ـ صلى الله عليه و سلّم ـ نسبت داده شد كه فرمود: ما احتبس عني الوحي قط إلا ظننته قد نزل على آل الخطاب!!!!
    آيا به راستي كسي كه اين همه خطا و اشتباه داشته است، مي توانسته پيامبري نمايد؟؟؟ يعني واقعاً اهل سنت، عمر را برتر از خاتم الانبيا مي دانند؟ آيا اين خود شك به رسالت پيامبر نيست كه يك شخص پر اشتباه و خطاكار را بالاتر از پيامبر اسلام مي دانند؟ آيا غيرمسلمانان چنين چيزي را بشنوند، به اسلام و پيامبرش با تعجب نگاه نخواهند كرد؟؟؟




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    125
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    1

    نیشخند نحوه اسلام آوردن عمر بن خطاب در منابع اهل تسنن چگونه آمده است ؟




    نحوه اسلام آوردن عمر بن خطاب در منابع اهل تسنن چگونه آمده است ؟
    گروه اهل سنت
    سؤال كننده : محمد علي رزمي

    پاسخ :

    زماني كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در مكه مبعوث شده و دين اسلام را در ميان مردم به صورت علني اعلام فرمود ، با مخالفت قريش و به ويژه سران آن‌ها روبرو شدند . از آن جاي كه سران قريش قدرت گرفتن دين اسلام را با منافع خود در تضاد مي‌ديدند ، در برابر رشد روز افزون دين مبين اسلام وحشت كرده و جنگ همه جانبه‌اي را آغاز كردند ؛ تا جايي كه هر كسي را كه مسلمان مي‌شد ؛ به ويژه اگر از بردگان و كنيزان بود ، به شدت مورد آزار و اذيت قرارمي‌ دادند تا از دين اسلام دست بكشند .

    نمونه بارز آن كشته شدن ياسر و همسرش سميه ، پدر و مادر عمار بود كه تحت شكنجه مشركان قريش به شهادت رسيدند.

    ايمان آوردن عمر ، از ديدگاه اهل تسنن :

    عمر بن الخطاب نيز كه از سران قريش به شمار مي‌آمد ، طبق شهادت بزرگان اهل سنت ،از كساني بود كه در برابر دين اسلام و پيامبر گرانقدر اسلام مقاومت شديدي مي‌كرد و هر كسي را كه مسلمان مي‌شد آزار و شكنجه قرار مي داد ؛ تا آن جا كه بسياري از مشركين از ترس وي اسلام نمي‌آوردند و يا اسلام خود را مخفي مي‌كردند و اگر اسلام آنان علني مي شد توسط عمر بن خطاب شكنجه مي‌شد . ما در اين جا فقط به دو مورد اكتفا مي كنيم .

    اذيت و آزار مسلمانان توسط عمر :

    ذهبي در تاريخ الإسلام و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :

    عن عبد العزيز بن عبد الله بن عامر بن ربيعة عن أمه ليلى قالت : كان عمر من أشد الناس علينا في إسلامنا فلما تهيأنا للخروج إلى الحبشة جاءني عمر وأنا على بعير نريد أن نتوجه فقال : إلى أين يا أم عبد الله ؟ فقلت : قد آذيتمونا في ديننا فنذهب في أرض الله حيث لا نؤذى في عبادة الله فقال : صحبكم الله ثم ذهب فجاء زوجي عامر بن ربيعة فأخبرته بما رأيت من رقة عمر بن الخطاب فقال : ترجين أن يسلم ؟ قلت : نعم قال : فوالله لا يسلم حتى يسلم حمار الخطاب . يعني من شدته على المسلمين .

    تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص181 و الكامل في التاريخ ، ج2 ،‌ ص 84 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 3 ، ص 100 و المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 4 ، ص 58 59 و السيرة النبوية ، ابن كثير ، ج 2 ، ص 32 33 و سيرة النبي (ص ) ، ابن هشام الحميري ، ج 1 ، ص 229 و ... .

    عبد الله بن عامر بن ربيعه از مادرش ليلي نقل مي کند که گفت : عمر از سختگير ترين مردمان در مورد اسلام آوردن ما بود ( مانع ما مي شد ) ؛ وقتي که خواستيم به حبشه برويم عمر به نزد من آمد در حاليکع من بر شتري بودم و مي خواستم که به راه بيفتم ؛ پس گفت : اي أم عبد الله به کجا مي روي ؟ پاسخ دادم : شما ما را به خاطر دينمان آزار داديد ؛ پس در زمين خدا به جايي مي رويم که به خاطر بندگي خدا آزار نشويم ! پس گفت : خدا همراه شما باشد ؛ پس شوهرم عامر بن ربيعة به نزد من آمد و او را از آنچه که ديده بودم يعني آرام شدن عمر ، با خبر کردم ؛ پس او به من گفت : آيا اميد داري که اسلام بياورد ؟ پاسخ دادم : آري ؛ گفت : قسم به خدا او اسلام نمي آورد تا اينکه الاغ خطاب هم اسلام آورد ( يعني حتي اگر الاغ هم اسلام بياورد او اسلام نمي آورد ) از بس که بر مسلمانان سخت گير بود .

    نحوه اسلام آوردن عمر :

    بسياري از علماي اهل سنت و از جمله ذهبي در تاريخ الاسلام ، محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ابن عساكر در تاريخ دمشق ، اسلام آوردن عمر را اين گونه نقل كرده‌اند :

    عن أنس بن مالك قال : خرج عمر رضي الله عنه متقلدا السيف فلقيه رجل من بني زهرة فقال له : أين تعمد يا عمر ؟ قال : أريد أن أقتل محمدا !

    قال : وكيف تأمن في بني هاشم وبني زهرة وقد قتلت محمدا ؟

    فقال : ما أراك إلا قد صبأت . قال : أفلا أدلك على العجب إن ختنك وأختك قد صبآ وتركا دينك .

    فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى في البيت فدخل فقال : ما هذه الهينمة ؟ وكانوا يقرءون طه قالا : ما عدا حديثا تحدثناه بيننا قال : فلعلكما قد صبأتما ؟ فقال له ختنه : يا عمر إن كان الحق في غير دينك ؟ فوثب عليه فوطئه وطئا شديدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحة بيده فدمي وجهها فقالت وهي غضبى : وإن كان الحق في غير دينك إني أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله .

    فقال عمر : أعطوني الكتاب الذي هو عندكم فأقراه وكان عمر يقرأ الكتاب فقالت أخته : إنك رجس وإنه لا يمسه إلا المطهرون فقم فاغتسل أو توضأ فقام فتوضأ ثم أخذ الكتاب فقرأ ( طه ) حتى انتهى إلى : * ( إنني أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدني وأقم الصلاة لذكري ) *

    فقال عمر : دلوني على محمد فلما سمع خباب قول عمر خرج فقال : أبشر يا عمر فإني أرجو أن تكون دعوة رسول الله صلى الله عليه وسلم لك ليلة الخميس : اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بعمرو بن هشام . وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم في أصل الدار التي في أصل الصفا .

    فانطلق عمر حتى أتى الدار وعلى بابها حمزة وطلحة وناس فقال حمزة : هذا عمر إن يرد الله به خيرا يسلم وإن يرد غير ذلك يكن قتله علينا هينا قال : والنبي صلى الله عليه وسلم داخل يوحى إليه فخرج حتى أتى عمر فأخذ بمجامع ثوبه وحمائل السيف فقال : ما أنت بمنته يا عمر حتى ينزل الله بك من الخزي والنكال ما أنزل بالوليد بن المغيرة ؟ فهذا عمر اللهم أعز الإسلام بعمر فقال عمر : أشهد أن لا إله إلا الله وأنك عبد الله ورسوله .

    تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 1 ، ص 174 175 و تاريخ المدينة ، ابن شبة النميري ، ج 2 ، ص 657 659 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 44 ، ص 34 35 و الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 3 ، ص 267 269 و... .

    از انس بن مالک روايت شده است که عمر در حاليکه شمشير به همراه داشت از خانه بيرون شد ؛ پس شخصي از بني زهره او را ديد وگفت : اي عمر ، قصد کجا داري؟

    پاسخ داد : مي خواهم محمد را بکشم !!

    گفت : اگر محمد را بکشي ، چگونه از بني هاشم وبني زهره در امان خواهي بود ؟

    عمر پاسخ داد : به گمانم که تو نيز دست از دين خود برداشته اي ( و مسلمان شده اي )

    آن شخص گفت : آيا مي خواهي تو را بر چيزي شگفت ، راهنمايي کنم ؟ داماد تو و خواهرت نيز از دين خويش بيرون شده اند !!!

    پس عمر به راه افتاده و به نزد ايشان رفت ؛ خباب نيز در آنجا بود و وقتي که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : اين سر و صداها چيست ؟ - ايشان سوره طاها را تلاوت مي کردند پاسخ دادند : چيزي جز سخناني که به هم مي گفتيم نبود ؛ عمر گفت : و شايد شما از دين بيرون شديد ؟

    داماد عمر به او پاسخ داد : اي عمر ؛ اگر حق در غير دين تو باشد چه خواهي کرد ؟

    عمر بر او جهيده و او را لگد کوب نمود ، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبيد که صورت او خونين شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانيت گفت : اگر حق در غير دين تو باشد پس من شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست .

    پس عمر گفت : کتابي را که در نزد شماست به من بدهيد عمر خواندن مي دانست پس خواهرش به او گفت : تو کثيف هستي و غير از پاکيزگان نبايد اين کتاب را لمس کنند ؛ برخيز و غسل بنما يا وضو بگير ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به اين جا رسيد که « انني انا الله لا اله الا انا فاعبدني وأقم الصلاة لذکري »

    عمر گفت : من را به نزد محمد ببريد ؛ وقتي که خباب کلام عمر را شنيد گفت : بشارت بادت اي عمر ؛ اميدوارم که دعاي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدايا اسلام را به وسيله عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزيز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در اين هنگام رسول خدا در خانه خويش در پاي کوه صفا بودند .

    پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده اي نيز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : اين شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خير مقدر کرده باشد مسلمان مي شود ؛ و اگر غير اين را اراده کرده باشد کشتن او براي ما آسان است ؛ رسول خدا نيز در خانه بودند در حاليکه به ايشان وحي صورت مي گرفت ؛ پس از خانه بيرون آمدند و به کنار عمر رسيدند ، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشير برد ؛ پس حضرت فرمودند : اي عمر نمي خواهي بس کني ؟ تا اينکه خداوند همان ذلتي را که بر وليد بن مغيره وارد کرد ، بر تو نيز فرود آورد ؟ اين شخص عمر است ، خدايا اسلام را با عمر عزيز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست و اينکه تو بنده و فرستاده خدايي .

    موفق باشيد

    گروه پاسخ به شبهات

    مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    عمر در سال پنجم بعثت مسلمان شد و مسلمان شدنش باعث خوشحالی و دلگرمی مسلمانان شد . او وقتی شنید که خواهرش مسلمان شده خواهرش را کتک زد اما وقتی از جلو خانه پیامبر رد میشد و صدای قران را شنید(بنا به روایتی) مسلمان شد. خدمات زیادی به اسلام کرده است و هرچند اشتباهاتی نیز داشته .
    ویرایش توسط mmj : ۱۳۸۸/۱۲/۲۰ در ساعت ۱۴:۴۷

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود