صفحه 1 از 11 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ديوان فروغ فرخزاد

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مطلب ديوان فروغ فرخزاد




    به نام خدا
    سلام
    اينجا قراره اشعار فروغ فرخزاد رو قرار بديم!
    البته با همكاري شما
    ممنون
    در پناه قرآن؛موفق باشيد



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
    به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
    به جويبار كه در من جاري بود
    به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
    به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
    از فصل هاي خشك گذر مي كردند
    به دسته هاي كلاغان
    كه عطر مزرعه هاي شبانه را
    براي من به هديه مي آوردند
    به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
    و شكل پيري من بود
    و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
    از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
    مي آيم مي آيم مي آيم
    با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
    با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
    با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
    مي آيم مي آيم مي آيم
    و آستانه پر از عشق مي شود
    و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
    و دختري كه هنوز آنجا
    در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد


  4. تشکرها 2


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خواب

    شب بر روي شيشيه هاي تار
    مينشست آرام چون خاكستري تبدار
    باد نقش سايه ها را در حياط خانه هر دم زير و رو ميكرد
    پيچ نيلوفر چو دودي موج مي زد بر سر ديوار
    در ميان كاجها جادوگر مهتاب
    با چراغ بي فروغش مي خزيد آرام
    گويي او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو ميكرد
    من خزيدم در دل بستر
    خسته از تشويش و خاموشي
    گفتم اي خواب اي سر انگشت كليد باغهاي سبز
    چشمهايت بركه تاريك ماهي هاي آرامش
    كولبارت را بروي كودك گريان من بگشا
    و ببر با خود مرا به سرزمين صورتي رنگ پري هاي فراموشي


  6. تشکر


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آيه هاي زميني
    آنگاه
    خورشيد سرد شد
    و بركت از زمين ها رفت
    و سبزه ها به صحرا ها خشكيدند
    و ماهيان به دريا ها خشكيدند
    و خاك مردگانش را
    زان پس به خود نپذيرفت
    شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ
    مانند يك تصور مشكوك
    پيوسته در تراكم و طغيان بود
    و راهها ادامه خود را
    در تيرگي رها كردند
    ديگر كسي به عشق نينديشد
    ديگر كسي به فتح نينديشيد
    و هيچ كس
    ديگر به هيچ چيز نينديشيد
    در غارهاي تنهايي
    بيهودگي به دنيا آمد
    خون بوي بنگ و افيون مي داد
    زنهاي باردار
    نوزادهاي بي سر زاييدند
    و گاهواره ها از شرم
    به گورها پناه آوردند
    چه روزگار تلخ و سياهي
    نان نيروي شگفت رسالت را
    مغلوب كرده بود
    پبغمبران گرسنه و مفلوك
    از وعده گاههاي الهي گريختند
    و بره هاي گمشده
    ديگر صداي هي هي چوپاني را
    در بهت دشتها نشنيدند
    در ديدگان آينه ها گويي
    حركات و رنگها و تصاوير
    وارونه منعكس مي گشت
    و بر فراز سر دلقكان پست
    و چهره وقيح فواحش
    يك هاله مقدس نوراني
    مانند چتر مشتعلي مي سوخت
    مرداب هاي الكل
    با آن بخار هاي گس مسموم
    انبوه بي تحرك روشن فكران را
    به ژرفناي خويش كشيدند
    و موشهاي موذي
    اوراق زرنگار كتب را
    در گنجه هاي كهنه جويدند
    خورشيد مرده بود
    خورشيد مرده بود و فردا
    در ذهن كودكان
    مفهوم گنگ گمشده اي داشت
    آنها غرابت اين لفظ كهنه را
    در مشق هاي خود
    با لكه درشت سياهي
    تصوير مي نمودند
    مردم
    گروه ساقط مردم
    دلمرده و تكيده و مبهوت
    در زير بار شوم جسد هاشان
    از غربتي به غربت ديگر مي رفتند
    و ميل دردناك جنايت
    در دستهايشان متورم ميشد
    گاهي جرقه اي جرقه ناچيزي
    اين اجتماع ساكت بي جان را
    يكباره از درون متلاشي مي كرد
    آنها به هم هجوم مي آوردند
    مردان گلوي يكديگر را
    با كارد ميدريدند
    و در ميان بستري از خون
    با دختران نا بالغ
    همخوابه ميشدند
    آنها غريق وحشت خود بودند
    و حس ترسناك گنهكاري
    ارواح كور و كودنشان را
    مفلوج كرده بود
    پيوسته در مراسم اعدام
    وقتي طناب دار
    چشمان پر تشنج محكومي را
    از كاسه با فشار به بيرون مي ريخت
    آنها به خود فرو مي رفتند
    و از تصور شهوتناكي
    اعصاب پير و خسته شان تير ميكشيد
    اما هميشه در حواشي ميدانها
    اين جانيان كوچك را مي ديدي
    كه ايستاده اند
    و خيره گشته اند
    به ريزش مداوم فواره هاي آب
    شايد هنوز هم در پشت چشمهاي له شده در عمق انجماد
    يك چيز نيم زنده مغشوش
    بر جاي مانده بود
    كه در تلاش بي رمقش مي خواست
    ايمان بياورد به پاكي آواز آبها
    شايد ولي چه خالي بي پاياني
    خورشيد مرده بود
    و هيچ كس نمي دانست
    كه نام آن كبوتر غمگين
    كز قلب ها گريخته ايمانست
    آه اي صداي زنداني
    آيا شكوه يأس تو هرگز
    از هيچ سوي اين شب منفور
    نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟
    آه اي صداي زنداني
    اي آخرين صداي صدا ها ...


  8. تشکرها 2


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اي ستاره ها

    اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
    با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
    اي ستاره ها كه از وراي ابرها
    بر جهان نظاره گر نشسته ايد
    آري اين منم كه در دل سكوت شب
    نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
    اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
    دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
    با دلي كه بويي از وفا نبرده است
    جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
    در كنار اين مصاحبان خودپسند
    ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
    اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
    ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
    اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
    آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟
    جام باده سر نگون
    سر نهاده ام به روي نامه هاي او
    سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
    جستجو كنم نشاني از وفاي او
    اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
    از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
    كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
    اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
    من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
    تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
    لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
    زين سپس به عاشقان با وفا كنم
    اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار
    سر بدامن سياه شب نهاده ايد
    اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
    روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
    رفته است و مهرش از دلم نميرود
    اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟
    اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها
    پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟


  10. تشکرها 2


  11. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آرزو

    كاش بر ساحل رودي خاموش
    عطر مرموز گياهي بودم
    چو بر آنجا گذرت مي افتاد
    به سرا پاي تو لب مي سودم
    كاش چون ناي شبان مي خواندم
    بنواي دل ديوانه تو
    خفته بر هودج مواج نسيم
    ميگذشتم ز در خانه تو
    كاش چون پرتو خورشيد بهار
    سحر از پنجره مي تابيدم
    از پس پرده لرزان حرير
    رنگ چشمان ترا ميديدم
    كاش در بزم فروزنده تو
    خنده جام شرابي بودم
    كاش در نيمه شبي درد آلود
    سستي و مستي خوابي بودم
    كاش چون آينه روشن ميشد
    دلم از نقش تو و خنده تو
    صبحگاهان به سرم مي لغزيد
    گرمي دست نوازنده تو
    كاش چون برگ خزان رقص مرا
    نيمه شب ماه تماشا ميكرد
    در دل باغچه خانه تو
    شور من ...ولوله برپا ميكرد
    كاش چون ياد دل انگيز زني
    مي خزيدم به دلت پر تشويش
    ناگهان چشم ترا ميديدم
    خيره بر جلوه زيبايي خويش
    كاش در بستر تنهايي تو
    پيكرم شمع گنه مي افروخت
    ريشه زهد و تو حسرت من
    زين گنه كاري شيرين مي سوخت
    كاش از شاخه سر سبز حيات
    گل اندوه مرا ميچيدي
    كاش در شعر من اي مايه عمر
    شعله راز مرا ميديدي


  12. تشکرها 2


  13. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    :frown:شعر سفر:frown:
    همه شب با دلم كسي مي گفت
    سخت آشفته اي ز ديدارش
    صبحدم با ستارگان سپيد
    مي رود مي رود نگهدارش
    من به بوي تو رفته از دنيا
    بي خبر از فريب فردا ها
    روي مژگان نازكم مي ريخت
    چشمهاي تو چون غبار طلا
    تنم از حس دستهاي تو داغ
    گيسويم در تنفس تورها
    مي شكفتم ز عشق و مي گفتم
    هر كه دلداده شد به دلدارش
    ننشيند به قصد آزارش
    برود چشم من به دنبالش
    برود عشق من نگهدارش
    آه اكنون تو رفته اي و غروب
    سايه ميگسترد به سينه راه
    نرم نرمك خداي تيره ي غم
    مي نهد پا به معبد نگهم
    مي نويسد به روي هر ديوار
    آيه هايي همه سياه سياه


  14. تشکر


  15. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ديوان فروغ فرخزادصبر سنگديوان فروغ فرخزاد

    روز اول پيش خود گفتم
    ديگرش هرگز نخواهم ديد
    روز دوم باز ميگفتم
    ليك با اندوه و با ترديد
    روز سوم هم گذشت اما
    بر سر پيمان خود بودم
    ظلمت زندان مرا ميكشت
    باز زندانبان خود بودم
    آن من ديوانه عاصي
    در درونم هايهو مي كرد
    مشت بر ديوارها ميكوفت
    روزني را جستجو مي كرد
    در درونم راه ميپيمود
    همچو روحي در شبستاني
    بر درونم سايه مي افكند
    همچو ابري بر بياباني
    مي شنيدم نيمه شب در خواب
    هايهاي گريه هايش را
    در صدايم گوش ميكردم
    درد سيال صدايش را
    شرمگين مي خواندمش بر خويش
    از چه رو بيهوده گرياني
    در ميان گريه مي ناليد
    دوستش دارم نمي داني
    بانگ او آن بانگ لرزان بود
    كز جهاني دور بر ميخاست
    ليك درمن تا كه مي پيچيد
    مرده اي از گور بر مي خاست
    مرده اي كز پيكرش مي ريخت
    عطر شور انگيز شب بوها
    قلب من در سينه مي لرزيد
    مثل قلب بچه آهو ها
    در سياهي پيش مي آمد
    جسمش از ذرات ظلمت بود
    چون به من نزديكتر ميشد
    ورطه تاريك لذت بود
    مي نشستم خسته در بستر
    خيره در چشمان روياها
    زورق انديشه ام آرام
    مي گذشت از مرز دنيا ها
    باز تصويري غبار آلود
    زان شب كوچك شب ميعاد
    زان اطاق ساكت سرشار
    از سعادت هاي بي بنياد
    در سياهي دستهاي من
    مي شكفت از حس دستانش
    شكل سرگرداني من بود
    بوي غم مي داد چشمانش
    ريشه هامان در سياهي ها
    قلب هامان ميوه هاي نور
    يكديگر را سير ميكرديم
    با بهار باغهاي دور
    مي نشستم خسته در بستر
    خيره در چشمان رويا ها
    زورق انديشه ام آرام
    ميگذشت از مرز دنيا ها
    روزها رفتند و من ديگر
    خود نميدانم كدامينم
    آن مغرور سر سخت مغرورم
    يا من مغلوب ديرينم ؟
    بگذرم گر از سر پيمان
    ميكشد اين غم دگر بارم
    مي نشينم شايد او آيد
    عاقبت روزي به ديدارم



  16. تشکر


  17. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ديوان فروغ فرخزادمي روم تابدست ارم اوراديوان فروغ فرخزاد

    دانم اكنون از آن خانه دور
    شادي زندگي پر گرفته
    دانم اكنون كه طفلي به زاري
    ماتم از هجر مادر گرفته
    هر زمان ميدود در خيالم
    نقشي از بستري خالي و سرد
    نقش دستي كه كاويده نوميد
    پيكري را در آن با غم و درد
    بينم آنجا كنار بخاري
    سايه قامتي سستو لرزان
    سايه بازواني كه گويي
    زندگي را رها كرده آسان
    دورتر كودكيخفته غمگين
    در بر دايه خسته و پير
    بر سر نقش گلهاي قالي
    سرنگونگشته فنجاني از شير
    پنجره باز و در سايه آن
    رنگ گلها به زردي كشيده
    پرده افتاده بر شانه در
    آب گلدان به آخر رسيده
    گربه با ديده ايسرد و بي نور
    نرم و سنگين قدم ميگذارد
    شمع در آخرين شعله خويش
    رهبه سوي عدم ميسپارد
    دانم اكنون كز آن خانه دور
    شادي زندگي پر گرفته
    دانم اكنون كه طفلي به زاري
    ماتم از هجر مادر گرفته
    ليك من خستهجان و پريشان
    مي سپارم ره آرزو را
    بار من شعر و دلدار من شعر
    مي روم تا بدست آرم او را


  18. تشکر


  19. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ديوان فروغ فرخزادمن از تو ميمردمديوان فروغ فرخزاد

    من از تو مي مردم
    اما تو زندگاني من بودي
    تو با من مي رفتي
    تو در من مي خواندي
    وقتي كه من خيابانها را
    بي هيچ مقصدي مي پيمودم
    تو با من مي رفتي
    تو در من مي خواندي
    تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را
    به صبح پنجره دعوت مي كردي
    وقتي كه شب مكرر ميشد
    وقتي كه شب تمام نيمشد
    تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را
    به صبح پنجره دعوت ميكردي
    تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما
    تو با چراغهايت مي آمدي
    وقتي كه بچه ها مي رفتند
    و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
    و من در آينه تنها مي ماندم
    تو با چراغهايت مي آمدي ...
    تو دستهايت را مي بخشيدي
    تو چشمهايت را مي بخشيدي
    تو مهربانيت را مي بخشيدي
    وقتي كه من گرسنه بودم
    تو زندگانيت را مي بخشيدي
    تو مثل نور سخي بودي
    تو لاله ها را ميچيدي
    و گيسوانم را مي پوشاندي
    وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند
    تو لاله ها را مي چيدي
    تو گونه هايت را مي چسباندي
    به اضطراب رازنگاهم
    وقتي كه من ديگر
    چيزي نداشتم كه بگويم
    تو گونه هايت را مي چسباندي
    به اضطراب رازنگاهم
    و گوش مي دادي
    به خون من كه ناله كنان مي رفت
    و عشق من كه گريه كنان مي مرد
    تو گوش مي دادي
    اما مرا نمي ديدي


  20. تشکر


صفحه 1 از 11 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود