صفحه 1 از 12 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ذوالقرنين و اثبات پيامبري كورش

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    641
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    84
    آپلود
    9
    گالری
    66

    مطلب ذوالقرنين و اثبات پيامبري كورش




    بسم الله الر حمن الر حيم
    سلام عليكم و رحمة الله و انواره

    اين مقاله اي است عقلي تاريخي تلفيقي تفسيري كه حضرت علّامه طباطبايي (ره) در تفسير الميزان مطرح نموده اند در مورد ذوالقرنين و اينكه منظور از ذوالقرنين در قرآن كورش است.
    نسبت به ادلّه ي مخالفين كورش بخوانيد و قضاوت كنيد :فتدبر



    بحثى قرآنى وتاريخى پيرامون داستان ذوالقرنين در چندفصل
    1 - داستان ذوالقرنين در قرآن
    قرآنكريم متعرض اسم اووتاريخ زندگى وولادت ونسب وساير مشخصاتش نشده . البته اين رسمقرآن كريم در همه موارد است كه در هيچ يك از قصص گذشتگان به جزئيات نمى پردازد. درخصوص ذو القرنين هم اكتفا به ذكر سفرهاى سه گانه اوكرده ، اول رحلتش به مغرب تاآنجا كه به محل فرورفتن خورشيد رسيده وديده است كه آفتاب در عين((حمئة((ويا((حاميه((فرومى رود، ودر آن محل به قومى برخورده است . ورحلت دومش ازمغرب به طرف مشرق بوده ، تا آنجا كه به محل طلوع خورشيد رسيده ، ودر آنجا به قومىبرخورده كه خداوند ميان آنان وآفتاب ساتر وحاجبى قرار نداده .
    ورحلت سومش تا بهموضع بين السدين بوده ، ودر آنجا به مردمى برخورده كه به هيچ وجه حرف وكلام نمىفهميدند وچون از شر ياجوج وماجوج شكايت كردند، وپيشنهاد كردند كه هزينه اى دراختيارش ‍ بگذارند واوبر ايشان ديوارى بكشد، تا مانع نفوذ ياجوج وماجوج در بلادآنان باشد. اونيز پذيرفته ووعده داده سدى بسازد كه ما فوق آنچه آنها آرزويش را مىكنند بوده باشد، ولى از قبول هزينه خوددارى كرده است وتنها از ايشان نيروى انسانىخواسته است . آنگاه از همه خصوصيات بناى سد تنها اشاره اى به رجال وقطعه هاى آهنودمه اى كوره وقطر نموده است .
    اين آن چيزى است كه قرآن كريم از اين داستانآورده ، واز آنچه آورده چند خصوصيت وجهت جوهرى داستان استفاده مى شود: اول اينكهصاحب اين داستان قبل از اينكه داستانش در قرآن نازل شود بلكه حتى در زمان زندگى اشذوالقرنين ناميده مى شد، واين نكته از سياق داستان يعنى جمله((يسئلونك عن ذى القرنين((و((قلنا يا ذا القرنين((و((قالوا يا ذى القرنين((به خوبى استفاده مىشود،


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 523

    (از جمله اول برمى آيد كه در عصر رسول خدا (صلىاللّه عليه وآله و سلم ) قبل از نزول اين قصه چنين اسمى بر سر زبانها بوده ، كه ازآن جناب داستانش را پرسيده اند. واز دوجمله بعدى به خوبى معلوم مى شود كه اسمش همينبوده كه با آن خطابش كرده اند)
    خصوصيت دوم اينكه اومردى مؤ من به خدا وروز جزاءومتدين به دين حق بوده كه بنا بر نقل قرآن كريم گفته است : ((هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء وكان وعد ربى حقا((ونيز گفته : ((اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالى ربه فيعذبه عذابا نكرا واما من آمن و عمل صالحا...((گذشتهاز اينكه آيه((قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذفيهم حسنا((كه خداوند اختيار تام به اومى دهد، خود شاهد برمزيد كرامت ومقام دينى اومى باشد، ومى فهماند كه اوبه وحى ويا الهام ويا به وسيلهپيغمبرى از پيغمبران تاييد مى شد، واورا كمك مى كرده .
    خصوصيت سوم اينكه اوازكسانى بوده كه خداوند خير دنيا وآخرت را برايش جمع كرده بود. اما خير دنيا، براىاينكه سلطنتى به اوداده بود كه توانست با آن به مغرب ومشرق آفتاب برود، وهيچ چيزجلوگيرش نشود بلكه تمامى اسباب مسخر وزبون اوباشند. واما آخرت ، براى اينكه او بسطعدالت واقامه حق در بشر نموده به صلح وعفوورفق وكرامت نفس وگستردن خير ودفع شر درميان بشر سلوك كرد، كه همه اينها از آيه((انا مكنا له فىالارض واتيناه من كل شى ء سببا((استفاده مى شود. علاوه برآنچه كه از سياق داستان بر مى آيد كه چگونه خداوند نيروى جسمانى وروحانى بهاوارزانى داشته است .
    جهت چهارم اينكه به جماعتى ستمكار در مغرب برخورد وآنان راعذاب نمود.
    جهت پنجم اينكه سدى كه بنا كرده در غير مغرب ومشرق آفتاب بوده ، چونبعد از آنكه به مشرق آفتاب رسيده پيروى سببى كرده تا به ميان دو كوه رسيده است ،واز مشخصات سد اوعلاوه بر اينكه گفتيم در مشرق و مغرب عالم نبوده اين است كه مياندوكوه ساخته شده ، واين دوكوه را كه چون دوديوار بوده اند به صورت يك ديوار ممتد درآورده است . ودر سدى كه ساخته پاره هاى آهن وقطر به كار رفته ، وقطعا در تنگنائىبوده كه آن تنگنا رابط ميان دوقسمت مسكونى زمين بوده است .
    2 - داستان ذوالقرنين وسد وياجوج وماجوج از نظر تاريخ
    قدماى از مورخين هيچ يك در اخبارخود پادشاهى را كه نامش ذو القرنين ويا شبيه به آن باشد اسم نبرده اند.


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 524

    ونيز اقوامى به نام ياجوج وماجوج وسدى كه منسوببه ذوالقرنين باشد نام نبرده اند. بله به بعضى از پادشاهان حمير از اهل يمن اشعارىنسبت داده اند كه به عنوان مباهات نسبت خود را ذكر كرده ويكى از پدران خود را كهسمت پادشاهى((تبع((داشته را به نامذوالقرنين اسم برده ودر سروده هايش اين را نيز سروده كه اوبه مغرب ومشرق عالم سفركرد وسد ياجوج وماجوج را بنا نمود، كه به زودى در فصول آينده مقدارى از آن اشعار بهنظر خواننده خواهد رسيد - ان شاء الله .
    ونيز ذكر ياجوج وماجوج در مواضعى از كتبعهد عتيق آمده . از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تكوين تورات : ((اينان فرزندان دودمان نوح اند: سام وحام ويافث كه بعد از طوفانبراى هر يك فرزندانى شد، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر وماجوج وماداى وباوانونوبال و ماشك ونبراس((
    ودر كتاب حزقيال اصحاح سى وهشتمآمده : ((خطاب كلام رب به من شد كه مى گفت : اى فرزند آدم روىخود متوجه جوج سرزمين ماجوج رئيس روش ماشك ونوبال ، كن ، ونبوت خود را اعلام بدار وبگوآقا وسيد ورب اين چنين گفته : اى جوج رئيس روش ماشك و نوبال ، عليه توبرخاستم ،تورا برمى گردانم ودهنه هائى در دوفك تو مى كنم ، وتووهمه لشگرت را چه پياده وچهسواره بيرون مى سازم ، در حالى كه همه آنان فاخرترين لباس بر تن داشته باشند،وجماعتى عظيم وبا سپر باشند همه شان شمشيرها به دست داشته باشند، فارس وكوش ‍ وفوطبا ايشان باشد كه همه با سپر وكلاه خود باشند، وجومر وهمه لشگرش وخانواده نوجرمه ازاواخر شمال با همه لشگرش شعبه هاى كثيرى با توباشند((
    مىگويد: ((به همين جهت اى پسر آدم بايد ادعاى پيغمبرى كنى وبهجوج بگويى سيد رب امروز در نزديكى سكناى شعب اسرائيل در حالى كه در امن هستند چنينگفته : آيا نمى دانى واز محلت از بالاى شمال مى آيى((
    ودراصحاح سى ونهم داستان سابق را دنبال نموده مى گويد: ((وتو اىپسر آدم براى جوج ادعاى پيغمبرى كن وبگوسيد رب اينچنين گفته : اينك من عليه توام اىجوج اى رئيس روش ماشك ونوبال و اردك واقودك ، وتورا از بالاهاى شمال بالامى برم ،وبه كوه هاى اسرائيل مى آورم ، وكمانت را از دست چپت وتيرهايت را از دست راستت مىزنم ، كه بر كوه هاى اسرائيل بيفتى ، وهمه لشگريان وشعوبى كه با توهستند بيفتند،آيا مى خواهى خوراك مرغان كاشر از هر نوع و وحشيهاى بيابان شوى ؟ بر روى زمين بيفتى؟ چون من به كلام سيد رب سخن گفتم ، وآتشى بر ماجوج وبر ساكنين در جزائر ايمن مىفرستم ، آن وقت است كه مى دانند منم رب ...((


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 525

    ودر خواب يوحنا در اصحاح بيستم مى گويد: ((فرشته اى ديدم كه از آسمان نازل مى شد وبا اواست كليد جهنم وسلسلهوزنجير بزرگى بر دست دارد، پس مى گيرد اژدهاى زنده قديمى را كه همان ابليس و شيطانباشد، واورا هزار سال زنجير مى كند، وبه جهنمش مى اندازد و درب جهنم را به رويشبسته قفل مى كند، تا ديگر امتهاى بعدى را گمراه نكند، وبعد از تمام شدن هزار سالالبته بايد آزاد شود، ومدت اندكى رها گردد((
    آنگاه مى گويد: ((پس وقتى هزار سال تمام شد شيطان از زندانش آزاد گشته بيرونمى شود، تا امتها را كه در چهار گوشه زمينند جوج وماجوج همه را براى جنگ جمع كند درحالى كه عددشان مانند ريگ دريا باشد، پس بر پهناى گيتى سوار شوند ولشگرگاه قديسينرا احاطه كنند و نيز مدينه محبوبه را محاصره نمايند، آن وقت آتشى از ناحيه خدا ازآسمان نازل شود وهمه شان را بخورد، وابليس هم كه گمراهشان مى كرد در درياچه آتشوكبريت بيفتد، وبا وحشى وپيغمبر دروغگوبباشد، و به زودى شب وروز عذاب شود تا ابدالا بدين((
    از اين قسمت كه نقل شده استفاده مى شود كه((ماجوج((ويا((جوجوماجوج((ام تى ويا امتهائى عظيم بوده اند، ودر قسمتهاى بالاىشمال آسيا از آباديهاى آن روز زمين مى زيسته اند، ومردمانى جنگجوومعروف به جنگوغارت بوده اند.
    اينجاست كه ذهن آدمى حدس قريبى مى زند، وآن اين است كه ذوالقرنين يكى از ملوك بزرگ باشد كه راه را بر اين امتهاى مفسد در زمين سد كرده است ،وحتما بايد سدى كه اوزده فاصل ميان دومنطقه شمالى وجنوبى آسيا باشد، مانند ديوارچين ويا سد باب الابواب ويا سد داريال ويا غير آنها.
    تاريخ امم آن روز جهان هماتفاق دارد بر اينكه ناحيه شمال شرقى از آسيا كه ناحيه احداب وبلنديهاى شمال چينباشد موطن ومحل زندگى امتى بسيار بزرگ ووحشى بوده امتى كه مدام روبه زيادى نهادهجمعيتشان فشرده تر مى شد، واين امت همواره بر امتهاى مجاور خود مانند چين حمله مىبردند، وچه بسا در همانجا زاد وولد كرده به سوى بلاد آسياى وسطى وخاورميانه سرازيرمى شدند، وچه بسا كه در اين كوه ها به شمال اروپا نيز رخنه مى كردند. بعضى از ايشانطوائفى بودند كه در همان سرزمينهائى كه غارت كردند سكونت نموده متوطن مى شدند، كهاغلب سكنه اروپاى شمالى از آنهايند، ودر آنجا تمدنى به وجود آورده ، وبه زراعتوصنعت مى پرداختند. وبعضى ديگر برگشته به همان غارتگرى خود ادامه مى دادند.


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 526

    بعضى از مورخين گفته اند كه ياجوج وماجوجامتهائى بوده اند كه در قسمت شمالى آسيا از تبت وچين گرفته تا اقيانوس منجمد شمالىواز ناحيه غرب تا بلاد تركستان زندگى مى كردند اين قول را از كتاب((فاكهة الخلفاء وتهذيب الاخلاق((ابن مسكويه ،ورسائل اخوان الصفاء، نقل كرده اند.
    وهمين خود موءيد آن احتمالى است كه قبلاتقويتش كرديم ، كه سد مورد بحث يكى از سدهاى موجود در شمال آسيا فاصل ميان شمال وجنوب است .
    3- ذوالقرنين كيست وسدش كجا است ؟ اقوال مختلفدر اين باره
    مورخين واربابتفسير در اين باره اقوالى بر حسب اختلاف نظريه شان در تطبيق داستان دارند:
    الف - به بعضى از مورخين نسبت مى دهند كه گفته اند: سد مذكور در قرآن همان ديوار چين است . آن ديوار طولانى ميان چين ومغولستان حائل شده ، ويكى از پادشاهان چين به نام((شين هوانك تى((آن را بنا نهاده ، تاجلوهجومهاى مغول را به چين بگيرد. طول اين ديوار سه هزار كيلومتر وعرض آن 9 متروارتفاعش پانزده متر است ، كه همه با سنگ چيده شده ، ودر سال 264 قبل از ميلاد شروعوپس از ده ويا بيست سال خاتمه يافته است ، پس ذوالقرنين همين پادشاه بوده .
    وليكن اين مورخين توجه نكرده اند كه اوصاف ومشخصاتى كه قرآن براى ذوالقرنينذكر كرده وسدى كه قرآن بنايش را به اونسبت داده با اين پادشاه واين ديوار چين تطبيقنمى كند، چون درباره اين پادشاه نيامده كه به مغرب اقصى سفر كرده باشد، وسدى كهقرآن ذكر كرده ميان دوكوه واقع شده ودر آن قطعه هاى آهن وقطر، يعنى مس مذاب به كاررفته ، و ديوار بزرگ چين كه سه هزار كيلومتر است از كوه وزمين همينطور، هر دومىگذرد وميان دوكوه واقع نشده است ، وديوار چين با سنگ ساخته شده ودر آن آهن وقطرى بهكارى نرفته .
    ب - به بعضى ديگرى از مورخين نسبت داده اند كه گفته اند: آنكه سدمذكور را ساخته يكى از ملوك آشور بوده كه در حوالى قرن هفتم قبل از ميلاد مورد هجوماقوام سيت قرار مى گرفته ، واين اقوام از تنگناى كوه هاى قفقاز تا ارمنستان آنگاهناحيه غربى ايران هجوم مى آوردند.


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 527

    وچه بسا به خود آشور وپايتختش((نينوا((هم مى رسيدند، وآن را محاصره نمودهدست به قتل وغارت وبرده گيرى مى زدند، بناچار پادشاه آن ديار براى جلوگيرى از آنهاسدى ساخت كه گويا مراد از آن سد((باب الابواب((باشد كه تعمير ويا ترميم آن را به كسرى انوشيروان يكى از ملوكفارس نسبت مى دهند. اين گفته آن مورخين است وليكن همه گفتگودر اين است كه آيا باقرآن مطابق است يا خير ؟.
    ج - صاحب روح المعانى نوشته : بعضيها گفته اند او،يعنى ذوالقرنين ، اسمش فريدون بن اثفيان بن جمشيد پنجمين پادشاه پيشدادى ايران زمينبوده ، وپادشاهى عادل ومطيع خدا بوده . ودر كتاب صور الاقاليم ابى زيد بلخى آمده كهاومؤ يد به وحى بوده ودر عموم تواريخ آمده كه او همه زمين را به تصرف در آورده ميانفرزندانش تقسيم كرد، قسمتى را به ايرج داد وآن عراق وهند وحجاز بود، وهمواورا صاحبتاج سلطنت كرد، قسمت ديگر زمين يعنى روم وديار مصر ومغرب را به پسر ديگرش سلم داد،وچين وترك وشرق را به پسر سومش تور بخشيد، و براى هر يك قانونى وضع كرد كه با آنحكم براند، واين قوانين سهگانه را به زبان عربى سياست ناميدند، چون اصلش((سى ايسا((يعنى سه قانون بوده .
    ووجه تسميهاش به ذوالقرنين((صاحب دوقرن((اين بودهكه اودو طرف دنيا را مالك شد، ويا در طول ايام سلطنت خود مالك آن گرديد، چون سلطنتاوبه طورى كه در روضة الصفا آمده پانصد سال طول كشيد، ويا از اين جهت بوده كه شجاعتوقهر اوهمه ملوك دنيا را تحت الشعاع قرار داد.
    اشكال اين گفتار اين است كه تاريخبدان اعتراف ندارد.
    نظر بعضى كه ذوالقرنين را همان اسكندرمقدونى دانسته اند وردّ آن
    د - بعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است كه در زبانها مشهور است ،وسد اسكندر هم نظير يك مثلى شده ، كه هميشه بر سر زبانها هست . وبر اين معنارواياتى هم آمده ، مانند روايتى كه در قرب الاسناد از موسى بن جعفر (عليهالسلام ) نقل شده ، وروايت عقبة بن عامر از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم )، وروايتوهب بن منبه كه هر دودر الدر المنثور نقل شده .
    وبعضى از قدماى مفسرين از صحابهوتابعين ، مانند معاذ بن جبل - به نقل مجمع البيان - وقتاده - به نقل الدر المنثورنيز همين قول را اختيار كرده اند.


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 528

    وبوعلى سينا هم وقتى اسكندر مقدونى را وصف مىكند اورا به نام اسكندر ذوالقرنين مى نامد، فخر رازى هم در تفسير كبير خود بر ايننظريه اصرار وپافشارى دارد.
    وخلاصه آنچه گفته اين است كه : قرآن دلالت مى كند براينكه سلطنت اين مرد تا اقصى نقاط مغرب ، واقصاى مشرق وجهت شمال گسترش ‍ يافته ،واين در حقيقت همان معموره آن روز زمين است ، ومثل چنين پادشاهى بايد نامش جاودانهدر زمين بماند، وپادشاهى كه چنين سهمى از شهرت دارا باشد همان اسكندر است وبس .
    چون اوبعد از مرگ پدرش همه ملوك روم ومغرب را برچيده وبر همه آن سرزمينها مسلطشد، وتا آنجا پيشروى كرد كه درياى سبز وسپس ‍ مصر را هم بگرفت . آنگاه در مصر بهبناى شهر اسكندريه پرداخت ، پس ‍ وارد شام شد، واز آنجا به قصد سركوبى بنى اسرائيلبه طرف بيت المقدس رفت ، ودر قربانگاه (مذبح ) آنجا قربانى كرد، پس متوجه جانبارمينيه وباب الابواب گرديد، عراقيها وقطبيها وبربر خاضعش ‍ شدند، وبر ايران مستولىگرديد، وقصد هند وچين نموده با امتهاى خيلى دور جنگ كرد، سپس به سوى خراسان بازگشتوشهرهاى بسيارى ساخت ، سپس به عراق بازگشته در شهر((زور((ويا روميه مدائن از دنيا برفت ، ومدت سلطنتش دوازده سالبود.
    خوب ، وقتى در قرآن ثابت شده كه ذوالقرنين بيشتر آباديهاى زمين را مالك شد،ودر تاريخ هم به ثبوت رسيد كه كسى كه چنين نشانهاى داشته باشد اسكندر بوده ، ديگرجاى شك باقى نمى ماند كه ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است .
    اشكالى كه در اينقول است اين است كه : ((اولااينكه گفت پادشاهى كه بيشترآباديهاى زمين را مالك شده باشد تنها اسكندر مقدونى است((قبول نداريم ، زيرا چنين ادعائى در تاريخ مسلم نيست ، زيرا تاريخ ، سلاطين ديگرى راسراغ مى دهد كه ملكش اگر بيشتر از ملك مقدونى نبوده كمتر هم نبوده است .
    وثانيااوصافى كه قرآن براى ذوالقرنين برشمرده تاريخ براى اسكندر مسلم نمى داند، وبلكهآنها را انكار مى كند.


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 529

    مثلاقرآن كريم چنين مى فرمايد كه((ذوالقرنين مردى مؤ من به خدا و روز جزا بوده وخلاصه دين توحيدداشته در حالى كه اسكندر مردى وثنى واز صابئى ها بوده ، همچنان كه قربانى كردنشبراى مشترى ، خود شاهد آن است .
    ونيز قرآن كريم فرموده((ذوالقرنين يكى از بندگان صالح خدا بوده وبه عدل ورفق مدارا مى كرده((وتاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است
    وثالثا در هيچيك از تواريخ آنان نيامده كه اسكندر مقدونى سدى به نام سد ياجوج وماجوج به آناوصافى كه قرآن ذكر فرموده ساخته باشد.
    ودر كتاب((البدايةوالنهايه((در باره ذوالقرنين گفته : اسحاق بن بشر از سعيد بنبشير از قتاده نقل كرده كه اسكندر همان ذوالقرنين است ، وپدرش اولين قيصر روم بوده، واز دودمان سام بن نوح بوده است . واما ذوالقرنين دوم اسكندر پسر فيلبس بوده است . (آنگاه نسب اورا به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مى رساند ومى گويد اومقدونى يونانىمصرى بوده ، وآن كسى بوده كه شهر اسكندريه را ساخته ، و تاريخ بنايش تاريخ رايج رومگشته ، واز اسكندر ذوالقرنين به مدت بس ‍ طولانى متاخر بوده .
    ودومى نزديك سيصدسال قبل از مسيح بوده ، وارسطاطاليس حكيم وزيرش بوده ، وهمان كسى بوده كه دارا پسردارا را كشته ، وملوك فارس ‍ را ذليل ، وسرزمينشان را لگدكوب نموده است .
    دردنباله كلامش مى گويد: اين مطالب را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بيشتر مردم گمانكرده اند كه اين دواسم يك مسمى داشته ، وذو القرنين ومقدونى يكى بوده ، وهمان كهقرآن اسم مى برد همان كسى بوده كه ارسطاطاليس وزارتش را داشته است ، واز همين راهبه خطاهاى بسيارى دچار شده اند. آرى اسكندر اول ، مردى مؤ من وصالح و پادشاهى عادلبوده ووزيرش حضرت خضر بوده است ، كه به طورى كه قبلا بيان كرديم خود يكى از انبياءبوده . واما دومى مردى مشرك و وزيرش مردى فيلسوف بوده ، وميان دوعصر آنها نزديكدوهزار سال فاصله بوده است ، پس اين كجا وآن كجا ؟ نه بهم شبيهند، ونه با هم برابر،مگر كسى بسيار كودن باشد كه ميان اين دواشتباه كند.
    در اين كلام به كلامى كهسابقا از فخر رازى نقل كرديم كنايه مى زند و ليكن خواننده عزيز اگر در آن كلام دقتنمايد سپس به كتاب اوآنجا كه سرگذشت ذوالقرنين را بيان مى كند مراجعه نمايد، خواهدديد كه اين آقا هم خطائى كه مرتكب شده كمتر از خطاى فخر رازى نيست ، براى اينكه درتاريخ اثرى از پادشاهى ديده نمى شود كه دوهزار سال قبل از مسيح بوده ،


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 530

    وسيصد سال در زمين ودر اقصى نقاط مغرب تا اقصاىمشرق وجهت شمال سلطنت كرده باشد، وسدى ساخته باشد ومردى مؤ من صالح و بلكه پيغمبربوده ووزيرش خضر بوده باشد ودر طلب آب حيات به ظلمات رفته باشد، حال چه اينكه اسمشاسكندر باشد ويا غير آن .
    نظر جمعى از مورخين كه ذوالقرنينرا مردى عرب از ملوك يمن دانسته اند
    ه- جمعى از مورخين از قبيل اصمعى در((تاريخ عربقبل از اسلام((وابن هشام در كتاب((سيره((و((تيجان((وابوريح ان بيرونى در((آثار الباقيه((ونشوان بن سعيد در كتاب((شمس ‍ العلوم((و... - به طورى كه از آنها نقل شده - گفته اند كه ذوالقرنين يكى ازتبابعه اذواى يمن ويكى از ملوك حمير بوده كه در يمن سلطنت مى كرده .
    آنگاه دراسم اواختلاف كرده اند، يكى گفته : مصعب بن عبد الله بوده ، و يكى گفته صعب بن ذىالمرائد اول تبابعه اش دانسته ، واين همان كسى بوده كه در محلى به نام بئر سبع بهنفع ابراهيم (عليهالسلام ) حكم كرد. يكى ديگر گفته : تبع الاقرن واسمش حسان بوده . اصمعى گفته وى اسعد الكامل چهارمين تبايعه وفرزند حسان الاقرن ، ملقب به ملكى كربدوم بوده ، واوفرزند ملك تبع اول بوده است . بعضى هم گفته اند نامش((شمر يرعش((بوده است .
    البته در برخى ازاشعار حميريها وبعضى از شعراى جاهليت نامى از ذو القرنين به عنوان يكى از مفاخربرده شده . از آن جمله در كتاب((البداية والنهاية((نقل شده كه ابن هشام اين شعر اعشى را خوانده و انشاد كرده است :


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 531

    والصعب ذوالقرنين اصبحثاويا



    بالجنوفى جدث اشممقيما


    ودر بحث روايتى سابق گذشت كه عثمان بن ابىالحاضر براى ابن عباس اين اشعار را انشاد كرد:
    قد كان ذوالقرنين جدىمسلما



    ملكا تدين له الملوك وتحشد


    ودوبيت ديگر كه ترجمه اش نيز گذشت .
    مقريزى در كتاب((الخطط((خود مىگويد: بدان كه تحقيق علماى اخبار به اينجا منتهى شده كه ذوالقرنين كه قرآن كريمنامش را برده و فرموده : ((ويسالونك عن ذى القرنين ...((مردى عرب بوده كه در اشعار عرب نامش بسيار آمده است ، واسم اصلىاش صعب بن ذى مرائد فرزند حارث رائش ، فرزند همال ذى سدد، فرزند عاد ذى منح ، فرزندعار ملطاط، فرزند ***ك ، فرزند وائل ، فرزند حمير، فرزند سبا، فرزند يشجب ، فرزنديعرب ، فرزند قحطان ، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح ، فرزند أ رفخشد، فرزندسام ، فرزند نوح بوده است .
    واوپادشاهى از ملوك حمير است كه همه از عرب عاربهبودند وعرب عرباء هم ناميده شده اند. وذوالقرنين تبعى بوده صاحب تاج ، وچون بهسلطنت رسيد نخست تجبر پيشه كرده وسرانجام براى خدا تواضع كرده با خضر رفيق شد. وكسىكه خيال كرده ذوالقرنين همان اسكندر پسر فيلبس است اشتباه كرده ، براى اينكه كلمه((ذو((عربى است و ذوالقرنين از لقبهاىعرب براى پادشاهان يمن است ، واسكندر لفظى است رومى ويونانى .
    ابوجعفر طبرى گفته : خضر در ايام فريدون پسر ضحاك بوده البته اين نظريه عموم علماى اهل كتاب است ، ولىبعضى گفته اند در ايام موسى بن عمران ، وبعضى ديگر گفته اند در مقدمه لشگرذوالقرنين بزرگ كه در زمان ابراهيم خليل (عليهالسلام ) بوده قرار داشته است . واينخضر در سفرهايش با ذوالقرنين به چشمه حيات برخورده واز آن نوشيده است ، وبهذوالقرنين اطلاع نداده . از همراهان ذوالقرنين نيز كسى خبردار نشد، در نتيجه تنهاخضر جاودان شد، واوبه عقيده علماى اهل كتاب همين الا ن نيز زنده است .
    ولىديگران گفته اند: ذوالقرنينى كه در عهد ابراهيم (عليهالسلام ) بوده همان فريدون پسرضحاك بوده ، وخضر در مقدمه لشگر اوبوده است .
    ابومحمد عبد الملك بن هشام در كتابتيجان كه در معرفت ملوك زمان نوشته بعد ازذكر حسب ونسب ذوالقرنين گفته است :


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 532

    ذكر حسب ونسب ذوالقرنين گفته است : وى تبعى بودهداراى تاج . در آغاز سلطنت ستمگرى كرد ودر آخر تواضع پيشه گرفت ، ودر بيت المقدس بهخضر برخورده با اوبه مشارق زمين ومغارب آن سفر كرد و همانطور كه خداى تعالى فرمودههمه رقم اسباب سلطنت برايش فراهم شد وسد ياجوج وماجوج را بنا نهاد ودر آخر در عراقاز دنيا رفت .
    واما اسكندر، يونانى بوده واورا اسكندر مقدونى مى گفتند، ومجدونىاش نيز خوانده اند، از ابن عباس پرسيدند ذوالقرنين از چه نژاد وآب خاكى بوده ؟ گفت : از حمير بود ونامش صعب بن ذى مرائد بوده ، واو همان است كه خدايش در زمين مكنتداده واز هر سببى به وى ارزانى داشت ، واوبه دوقرن آفتاب وبه رأ س زمين رسيد وسدىبر ياجوج و ماجوج ساخت .
    بعضى به اوگفتند: پس اسكندر چه كسى بوده ؟ گفت : اومردىحكيم و صالح از اهل روم بود كه بر ساحل دريا در آفريقا منارى ساخت و سرزمين رومه راگرفته به درياى عرب آمد ودر آن ديار آثار بسيارى از كارگاه ها وشهرها بنانهاد.
    از كعب الاحبار پرسيدند كه ذوالقرنين كه بوده ؟ گفت : قول صحيح نزد ما كهاز احبار واسلاف خود شنيده ايم اين است كه وى از قبيله ونژاد حمير بوده ونامش صعببن ذى مرائد بوده ، واما اسكندر از يونان واز دودمان عيصوفرزند اسحاق بن ابراهيمخليل (عليهالسلام ) بوده . و رجال اسكندر، زمان مسيح را درك كردند كه از جمله ايشانجالينوس و ارسطاطاليس بوده اند.
    وهمدانى در كتاب انساب گفته : كهلان بن سبا صاحبفرزندى شد به نام زيد، وزيد پدر عريب ومالك وغالب وعميكرب بوده است . هيثم گفته : عميكرب فرزند سبا برادر حمير وكهلان بود. عميكرب صاحب دوفرزند به نام ابومالك فدرحاومهيليل گرديد وغالب داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد كه بعد از مهيليل بنعميكرب بن سبا سلطنت يافت . وعريب صاحب فرزندى به نام عمروشد وعمروهم داراى زيد وهميسع گشت كه ابا الصعب كنيه داشت . واين ابا الصعب همان ذو القرنين اول است ،وهمواست مساح وبناء كه در فن مساحت وبنائى استاد بود ونعمان بن بشير در باره اومىگويد:
    فمن ذا يعادونا من الناسمعشرا



    كراما فذوالقرنين منا وحاتم




    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 533

    ونيز در اين باره است كه حارثى مى گويد:
    سموا لنا واحدا منكم فنعرفه



    فى الجاهلية لاسم الملكمحتملا



    كالتبعين وذى القرنين يقبله



    اهل الحجى فاحق القول ماقبلا


    ودر اين باره ابن ابى ذئب خزاعى مى گويد:
    ومنا الذى بالخافقينتغربا



    واصعد فى كل البلادوصوبا



    فقد نالقرن الشمس شرقاومغربا



    وفى ردم ياجوج بنى ثمنصبا



    وذلك ذوالقرنين تفخرحمير



    - بعكسر قيل ليس يحصىفيحسبا


    همدانى سپس مى گويد: (علماى همدان مىگويند: ذوالقرنين اسمش ‍ صعب بن مالك بن حارث الاعلى فرزند ربيعة بن الحيار بن مالك، ودر باره ذوالقرنين گفته هاى زيادى هست .
    واين كلامى است جامع ، واز آناستفاده مى شود كه اولالقب ذوالقرنين مختص به شخص مورد بحث نبوده بلكه پادشاهانىچند از ملوك حمير به اين نام ملقب بوده اند، ذوالقرنين اول ، وذوالقرنينهاىديگر.
    وثانيا ذوالقرنين اول آن كسى بوده كه سد ياجوج وماجوج را قبل از اسكندرمقدونى به چند قرن بنا نهاده ومعاصر با ابراهيم خليل (عليهالسلام ) ويا بعد ازاوبوده - ومقتضاى آنچه ابن هشام آورده كه وى خضر را در بيت المقدس زيارت كرده هميناست كه وى بعد از او بود، چون بيت المقدس چند قرن بعد از حضرت ابراهيم (عليهالسلام ) ودر زمان داوود وسليمان ساخته شد - پس به هر حال ذوالقرنين هم قبل از اسكندر بوده . علاوه بر اينكه تاريخ حمير تاريخى مبهم است .
    بنا بر آنچه مقريزى آورده گفتاردر دوجهت باقى مى ماند.
    يكى اينكه اين ذوالقرنين كه تبع حميرى است سدى كه ساختهدر كجا است ؟.
    دوم اينكه آن امت مفسد در زمين كه سد براى جلوگيرى از فساد آنهاساخته شده چه امتى بوده اند ؟ وآيا اين سد يكى از همان سدهاى ساخته شده در يمن ،ويا پيرامون يمن ، از قبيل سد مارب است يا نه ؟ چون سدهايى كه در آن نواحى ساختهشده به منظور ذخيره ساختن آب براى آشاميدن ، ويا زراعت بوده است ، نه براى جلوگيرىاز كسى . علاوه بر اينكه در هيچ يك آنها قطعه هاى آهن ومس گداخته به كار نرفته ، درحالى كه قرآن سد ذوالقرنين را اينچنين معرفى نموده .


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 534

    وآيا در يمن وحوالى آن امتى بوده كه بر مردمهجوم برده باشند، با اينكه همسايگان يمن غير از امثال قبط وآشور وكلدان و... كسىنبوده ، وآنها نيز همه ملتهايى متمدن بوده اند ؟.
    يكى از بزرگان ومحققين معاصرما اين قول را تاييد كرده ، وآن را چنين توجيه مى كند: ذوالقرنين مذكور در قرآنصدها سال قبل از اسكندر مقدونى بوده ، پس اواين نيست ، بلكه اين يكى از ملوك صالح ،از پيروان اذواء از ملوك يمن بوده ، واز عادت اين قوم اين بوده كه خود را با كلمه((ذى((لقب مى دادند، مثلامى گفتند: ذىهمدان ، ويا ذى غمدان ، ويا ذى المنار، وذى الاذغار وذى يزن وامثال آن .
    واينذوالقرنين مردى مسلمان ، موحد، عادل ، نيكوسيرت ، قوى ، و داراى هيبت وشوكت بوده ،وبا لشگرى بسيار انبوه به طرف مغرب رفته ، نخست بر مصر وسپس بر ما بعد آن مستولىشده ، وآنگاه همچنان در كناره درياى سفيد به سير خود ادامه داده تا به ساحل اقيانوسغربى رسيده ، ودر آنجا آفتاب را ديده كه در عينى حمئة ويا حاميه فرو مى رود.
    سپساز آنجا روبه مشرق نهاده ، ودر مسير خود آفريقا را بنا نهاده . مردى بوده بسيارحريص وخبره در بنائى وعمارت . وهمچنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيرهوصحراهاى آسياى وسطى رسيده ، واز آنجا به تركستان ، وديوار چين برخورده ، ودر آنجاقومى را يافته كه خدا ميان آنان وآفتاب ساترى قرار نداده بود.
    سپس به طرف شمالمتمايل ومنحرف گشته ، تا به مدار السرطان رسيده ، وشايد همانجا باشد كه بر سرزبانها افتاده كه وى به ظلمات راه يافته است . اهل اين ديار از وى درخواست كرده اندكه برايشان سدى بسازد تا از رخنه ياجوج وماجوج در بلادشان ايمن شوند، چون يمنيها - ومخصوصا ذوالقرنين - معروف به تخصص در ساختن سد بوده اند، لذا ذوالقرنين براى آنانسدى بنا نهاده است .
    حال اگر محل اين سد همان محل ديوار چين باشد، كه فاصله ميانچين ومغول است ، ناگزير بايد بگوئيم قسمتى از آن ديوار بوده كه خراب شده ، ووى آنرا ساخته است ، واگر اصل ديوار چنين نباشد، چون اصل آن را بعضى از ملوك چين قبل اينتاريخ ساخته بوده اند كه ديگر اشكالى باقى نمى ماند. وبه طورى كه مى گويند از جملهبناهايى كه ذو القرنين كه اسم اصليش((شمر يرعش((بود ساخته شهر سمرقند بوده است .


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 535

    اين احتمال كه وى پادشاهى عربى زبان بوده تاييدشده به اينكه مى بينيم اعراب از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) از وى پرسش ‍ نموده وقرآن كريم ، داستانش را براى تذكر وعبرتگيرى آورده است ، زيرا اگر از نژادعرب نبود جهت نداشت از ميان همه ملوك عالم تنها او را ذكر كند. پس چون اعراب نسبتبه نژاد خود تعصب مى ورزيدند سرگذشت اودر آنان مؤ ثرتر بوده ، چون ملوك روم وعجموچين از امتهاى دورى بوده اند كه اعراب خيلى به شنيدن تاريخشان و عبرتگيرى ازسرگذشتشان علاقمند نبودند، به همين جهت مى بينيم كه در سراسر قرآن اسمى از آن ملوكبه ميان نيامده است . اين بود خلاصه كلام شهرستانى .
    اشكالى كه به گفته وى باقىمى ماند اين است كه ديوار چين نمى تواند سد ذوالقرنين باشد، براى اينكه ذوالقرنينبه اعتراف خود اوقرنها قبل از اسكندر بوده ، وديوار چين در حدود نيم قرن بعد ازاسكندر ساخته شده ، واما سدهاى ديگرى كه غير از ديوار بزرگ چين در آن نواحى هست هيچيك از آهن ومس ساخته نشده وهمه با سنگ است .
    صاحب تفسير جواهر بعد از ذكر مقدمهاى بيانى آورده كه خلاصه اش ‍ اين است كه : با كمك سنگنبشته ها وآثار باستانى ازخرابه هاى يمن به دست آمده كه در اين سرزمى ن سه دولت حكومت كرده است : يكى دولتمعين بود كه پايتختش قرناء بوده ، وعلماء تخمين زده اند كه آثار اين دولت از قرنچهاردهم قبل از ميلاد آغاز ودر قرن هفتم ويا هشتم قبل از ميلاد خاتمه يافته است ،واز ملوك اين دولت به شانزده پادشاه مثل((اب يدع((و((أ ب يدع ينيع((دستيافته اند.
    دولت سبا كه از قحطانيان بوده اول اذواء بوده وسپس اقيال . واز همهبرجستهتر سبا بوده كه صاحب قصر صرواح در قسمت شرقى صنعا است ، كه بر همه ملوك ايندولت غلبه يافته است . اين سلسله از سال 850 ق م تا سال 115 ق م در آن نواحى سلطنتداشته اند، ومعروف از ملوك آنان بيست وهفت پادشاه بوده كه پانزده نفر آنان لقب((مكرب((داشته اند مانند مكرب((يثعمر((ومكرب((ذمرعلى((و دوازده نفر ايشان تنها لقب ملك داشته اند مانند ملك((ذرح((وملك((يريم ايمن((
    وسوم سلسله حميريها كه دوطبقه بوده اند اول ملوك سباوريدان كه از سال 115 ق م تا سال 275 ب م سلطنت كرده اند. اينها تنها ملوك بودهاند. طبقه دوم ملوك سبا وريدان وحضرموت وغير آن كه چهارده نفر از اين سلسله سلطنتكرده اند،


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 536

    وبيشترشان تبع بوده اند اول آنان((شمر يرعش((ودوم((ذوالقرنين((وسوم(( عمرو((شوهر بلقيس بود كه آخرشان منتهى به ذى جدن مى شود وآغاز سلطنت اينسلسله از سال 275 م شروع شده در سال 525 خاتمه يافته است .
    آنگاه صاحب جواهر مىگويد: پيشوند((ذى((در لقب ملوك يمناضافه شده ، وهيچ ملوك ديگرى از قبيل ملوك روم سراغ نداريم كه اين كلمه در لقبشاناضافه شده باشد، به همين دليل است كه مى گوئيم ذو القرنين از ملوك يمن بوده ، وقبلاز شخص مورد بحث اشخاص ‍ ديگرى نيز در يمن ملقب به ذوالقرنين بوده اند، وليكن آيااين همان ذو القرنين مذكور در قرآن باشد يا نه قابل بحث است .
    اعتقاد ما اين استكه : نه ، براى اينكه ملوك يمن قريب العهد با ما بوده اند واز آنها چنين خاطراتىنقل نشده مگر در رواياتى كه نقالهاى قهوهخانه با آنها سر وكار دارند، مثل اينكه((شمر يرعش((به بلاد عراق وفارس وخراسانوصغد سفر كرده وشهرى به نام سمرقند بنا نهاده كه اصلش((شمركند((بوده واسعد ابوكرب در آذربايجان جنگكرده ، وحسان پسرش را به صغد فرستاده ويعفر پسر ديگرش را به روم وبرادر زاده اش رابه فارس روانه ساخته ، واينكهبعد از جنگ اوبا چين از حميريها عدهاى در چين باقىماندند كه هم اكنون در آنجا هستند.
    ابن خلدون وديگران اين اخبار را تكذيب كردهاند، وآن را مبالغه دانسته وبا ادله جغرافيائى وتاريخى رد نموده اند.
    پس مى توانگفت كه ذوالقرنين از امت عرب بوده وليكن در تاريخى قبل از تاريخ معروف مى زيسته است . اين بود خلاصه كلام صاحب جواهر.
    سخن بعضى در اثبات اينكهذوالقرنين ، كورش ، پادشاه هخامنشى ايران ،وياءجوجوماءجوج ،اقدام مغول بوده اند
    و- وبعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان كورش يكى از ملوك هخامنشى در فارس است كه در سالهاى((539 - 560((ق م مى زيسته وهموبوده كهامپراطورى ايرانى را تاسيس وميان دومملكت فارس وماد را جمع نمود. بابل را مسخر كردوبه يهود اجازه مراجعت از بابل به اورشليم را صادر كرد، ودر بناى هيكل كمك ها كردومصر را به تسخير خود درآورد، آنگاه به سوى يونان حركت نموده بر مردم آنجا نيز مسلطشد وبه طرف مغرب رهسپار گرديده آنگاه روبه سوى مشرق نهاد وتا اقصى نقطه مشرق پيشرفت .


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 537

    اين قول را يكى از علماى نزديك به عصر ما ذكركرده ويكى از محققين هند در ايضاح وتقريب آن سخت كوشيده است . اجمال مطلب اينكه : آنچه قرآن از وصف ذوالقرنين آورده با اين پادشاه عظيم تطبيق مى شود، زيرا اگرذوالقرنين مذكور در قرآن مردى مؤ من به خدا وبه دين توحيد بوده كورش نيز بوده ،واگر اوپادشاهى عادل ورعيت پرور وداراى سيره رفق ورأ فت واحسان بوده اين نيز بودهواگر اونسبت به ستمگران و دشمنان مردى سياستمدار بوده اين نيز بوده واگر خدا بهاواز هر چيزى سببى داده به اين نيز داده ، واگر ميان دين وعقل وفضائل اخلاقى وعده وعده وثروت وشوكت وانقياد اسباب براى اوجمع كرده براى اين نيز جمع كردهبود.
    وهمانطور كه قرآن كريم فرموده كورش نيز سفرى به سوى مغرب كرده حتى بر ليدياوپيرامون آن نيز مستولى شده وبار ديگر به سوى مشرق سفر كرده تا به مطلع آفتاببرسيد، ودر آنجا مردمى ديد صحرانشين و وحشى كه در بيابانها زندگى مى كردند. ونيزهمين كورش سدى بنا كرده كه به طورى كه شواهد نشان مى دهد سد بنا شده در تنگه داريالميان كوه هاى قفقاز ونزديكيهاى شهر تفليس است . اين اجمال آن چيزى است كه مولاناابوالكلام آزاد گفته است كه اينك تفصيل آن از نظر شما خواننده مى گذرد.
    امامساله ايمانش به خدا وروز جزا: دليل بر اين معنا كتاب عزرا (اصحاح 1) وكتاب دانيال (اصحاح 6) وكتاب اشعياء (اصحاح 44 و 45) از كتب عهد عتيق است كه در آنها از كورشتجليل وتقديس كرده و حتى در كتاب اشعياء اورا((راعى رب(( (رعيتدار خدا) ناميده ودر اصحاح چهل وپنج چنين گفته است : (((پروردگار به مسيح خود در باره كورش چنين مى گويد) آن كسى است كهمن دستش را گرفتم تا كمرگاه دشمن را خرد كند تا برابر اودربهاى دولنگهاى را بازخواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردد، من پيشاپيشت رفته پشته ها را هموار مى سازم ،ودرب هاى برنجى را شكسته ، وبندهاى آهنين را پاره پاره مى نمايم ، خزينه هاى ظلمتودفينه هاى مستور را به تومى دهم تا بدانى من كه تو را به اسمت مى خوانم خداونداسرائيلم به تولقب دادم وتومرا نمى شناسى((
    واگر هم از وحىبودن اين نوشته ها صرفنظر كنيم بارى يهود با آن تعصبى كه به مذهب خود دارد هرگز يكمرد مشرك مجوسى ويا وثنى را (اگر كورش يكى از دومذهب را داشته ) مسيح پروردگاروهدايت شده اوومؤ يد به تاييد اووراعى رب نمى خواند.


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 538

    علاوه بر اينكه نقوش ونوشته هاى با خط ميخى كهاز عهد داريوش كبير به دست آمده كه هشت سال بعد از اونوشته شده - گوياى اين حقيقتاست كه اومردى موحد بوده ونه مشرك ، ومعقول نيست در اين مدت كوتاه وضع كورش دگرگونهضبط شود.
    واما فضائل نفسانى او: گذشته از ايمانش به خدا، كافى است باز هم بهآنچه از اخبار وسيره اووبه اخبار وسيره طاغيان جبار كه با اوبه جنگ برخاسته اندمراجعه كنيم وببينيم وقتى بر ملوك((ماد((و((ليديا((و((بابل((و ((مصر((وياغيانبدوى در اطراف بكتريا كه همان بلخ باشد وغير ايشان ظفر مى يافته با آنان چه معاملهمى كرده ، در اين صورت خواهيم ديد كه بر هر قومى ظفر پيدا مى كرده از مجرمين ايشانگذشت وعفومى نموده وبزرگان وكريمان هر قومى را اكرام وضعفاى ايشان را ترحم مى نمودهومفسدين وخائنين آنان را سياست مى نموده .
    كتب عهد قديم ويهود هم كه اورا بهنهايت درجه تعظيم نموده بدين جهت بوده كه ايشان را از اسارت حكومت بابل نجات دادهوبه بلادشان برگردانيده وبراى تجديد بناى هيكل هزينه كافى در اختيارشان گذاشته ،ونفائس گرانبهايى كه از هيكل به غارت برده بودند ودر خزينه هاى ملوك بابل نگهدارىمى شد به ايشان برگردانيده ، وهمين خود مؤ يد ديگرى است براى اين احتمال كه كورشهمان ذوالقرنين باشد، براى اينكه به طورى كه اخبار شهادت مى دهد پرسش كنندگان ازرسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) از داستان ذوالقرنين يهود بوده اند.
    علاوهبر اين مورخين قديم يونان مانند((هردوت((وديگران نيز جز به مروت وفتوت وسخاوت وكرم وگذشت وقلت حرص وداشتنرحمت ورأ فت ، اورا نستوده اند، واورا به بهترين وجهى ثنا وستايش ‍ كردهاند.
    واما اينكه چرا كورش را ذوالقرنين گفته اند: هر چند تواريخ از دليلى كهجوابگوى اين سؤ ال باشد خالى است ليكن مجسمه سنگى كه اخيرا در مشهد مرغاب در جنوبايران از اوكشف شده جاى هيچ ترديدى نمى گذارد كه هموذوالقرنين بوده ، ووجه تسميه اشاين است كه در اين مجسمه ها دوشاخ ديده مى شود كه هر دودر وسط سر اودر آمده يكى ازآندوبه طرف جلوويكى ديگر به طرف عقب خم شده ، واين با گفتار قدماى مورخين كه در وجهتسميه اوبه اين اسم گفته اند تاج ويا كلاه خودى داشته كه داراى دوشاخ بوده درستتطبيق مى كند.


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 539

    در كتاب دانيال هم خوابى كه وى براى كورش نقلكرده را به صورت قوچى كه دوشاخ داشته ديده است .
    در آن كتاب چنين آمده : در سالسوم از سلطنت بيلشاصر پادشاه ، براى من كه دانيال هستم بعد از آن رؤ يا كه بار اولديدم رؤ يايى دست داد كه گويا من در شوشن هستم يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلاماست مى باشم ودر خواب مى بينم كه من در كنار نهر((اولاى((هستم چشم خود را به طرف بالاگشودم ناگهان قوچى ديدم كه دوشاخ داردو در كنار نهر ايستاده ودوشاخش بلند است اما يكى از ديگرى بلندتر است كه در عقبقرار دارد. قوچ را ديدم به طرف مغرب وشمال و جنوب حمله مى كند، وهيچ حيوانى دربرابرش مقاومت نمى آورد وراه فرارى از دست اونداشت واوهر چه دلش مى خواهد مى كندوبزرگ مى شود.
    در اين بين كه من مشغول فكر بودم ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايانشد همه ناحيه مغرب را پشت سر گذاشت وپاهايش از زمين بريده است ، واين حيوان تنها يكشاخ دارد كه ميان دوچشمش قرار دارد. آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دوشاخ داشت ودركنار نهر بود سپس با شدت ونيروى هر چه بيشتر دويده ، خود را به قوچ رسانيد با اودرآويخت واورا زد وهر دوشاخش را شكست ، وديگر تاب وتوانى براى قوچ نماند، بى اختياردر برابر نر بز ايستاد. نر بز قوچ را به زمين زد واورا لگدمال كرد، وآن حيوان نمىتوانست از دست اوبگريزد، ونر بز بسيار بزرگ شد.
    آنگاه مى گويد: جبرئيل را ديدمواورؤ ياى مرا تعبير كرده به طورى كه قوچ داراى دوشاخ با كورش ودوشاخش با دومملكتفارس وماد منطبق شد ونر بز كه داراى يك شاخ بود با اسكندر مقدونى منطبقشد.
    واما سير كورشبه طرف مغرب ومشرق : اما سيرش به طرف مغرب همان سفرى بود كه براى سركوبى ودفع((ليديا((كرد كه با لشگرش ‍ به طرف كورش مىآمد، وآمدنش به ظلم وطغيان وبدون هيچ عذر و مجوزى بود. كورش به طرف اولشگر كشيدواورا فرارى داد، وتا پايتخت كشورش تعقيبش كرد، وپايتختش را فتح نموده اورا اسيرنمود، ودر آخر اووساير ياورانش را عفونموده اكرام واحسانشان كرد با اينكه حق داشتكه سياستشان كند وبه كلى نابودشان سازد. وانطباق اين داستان با آيه شريفه((حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حمئة((


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 540

    - كه شايد ساحل غربى آسياى صغير باشد - ((ووجد عندها قوما قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب واما ان تتخذ فيهمحسنا((از اين رواست كه گفتيم حمله ليديا تنها از باب فسادوظلم بوده .
    آنگاه به طرف صحراى كبير مشرق ، يعنى اطراف بكتريا عزيمت نمود، تاغائله قبائل وحشى وصحرانشين آنجا را خاموش كند، چون آنها هميشه در كمين مى نشستندتا به اطراف خود هجوم آورده فساد راه بيندازند، وانطباق آيه((حتى اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونهاسترا((روشن است .
    واما سد سازى كورش : بايد دانست سد موجوددر تنگه كوه هاى قفقاز، يعنى سلسله كوه هائى كه از درياى خزر شروع شده وتا درياىسياه امتداد دارد، وآن تنگه را تنگه((داريال((مى نامند كه بعيد نيست تحريف شده از((داريول((باشد، كه در زبان تركى به معناى تنگه است ، وبه لغت محلى آنسد را سد((دميرقاپو((يعنى دروازه آهنىمى نامند، وميان دوشهر تفليس و((ولادى كيوكز((واقع شده سدى است كه در تنگهاى واقع در ميان دوكوه خيلى بلندساخته شده وجهت شمالى آن كوه را به جهت جنوبى اش متصل كرده است ، به طورى كه اگراين سد ساخته نمى شد تنها دهانهاى كه راه ميان جنوب وشمال آسيا بود همين تنگه بود. با ساختن آن اين سلسله جبال به ضميمه درياى خزر ودرياى سياه يك حاجز ومانع طبيعى بهطول هزارها كيلومتر ميان شمال وجنوب آسيا شده .
    ودر آن اعصار اقوامى شرير ازسكنه شمال شرقى آسيا از اين تنگه به طرف بلاد جنوبى قفقاز، يعنى ارمنستان وايرانوآشور وكلده ، حمله مى آوردند ومردم اين سرزمينها را غارت مى كردند. ودر حدود سدههفتم قبل از ميلاد حمله عظيمى كردند، به طورى كه دست چپاول وقتل وبردهگيريشان عمومبلاد را گرفت تا آنجا كه به پايتخت آشور يعنى شهر نينوا هم رسيدند، واين زمانتقريبا همان زمان كورش است . مورخان قديم - نظير هردوت يونانى - سير كورش را به طرفشمال ايران براى خاموش كردن آتش فتنهاى كه در آن نواحى شعلهور شده بود آورده اند. وعلى الظاهر چنين به نظر مى رسد كه در همين سفر سد مزبور را در تنگه داريال وبااستدعاى اهالى آن مرز وبوم وتظلمشان از فتنه اقوام شرور بنا نهاده وآن را با سنگوآهن ساخته استوتنها سدى كه در دنيا در ساختمانش آهن به كار رفته همين سد است ،وانطباق آيه((فاعينونى بقوة اجعل بينكم وبينهم ردما أ تونىزبر الحديد...((بر اين سد روشن است .
    واز جمله شواهدى كهاين مدعا را تاييد مى كند وجود نهرى است در نزديكى اين سد كه آن را نهر سايروس مىگويند، وكلمه سايروس در اصطلاح غربيها نام كورش است ، ونهر ديگرى است كه از تفليسعبور مى كند به نام((كر((


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 541

    وداستان اين سد را((يوسف((، مورخ يهودى در آنجا كه سرگذشت سياحت خود را در شمال قفقازمى آورد ذكر كرده است . واگر سد مورد بحث كه كورش ساخته عبارت از ديوار باب الابوابباشد كه در كنار بحر خزر واقع است نبايد يوسف مورخ آن را در تاريخ خود بياورد، زيرادر روزگار اوهنوز ديوار باب الابواب ساخته نشده بود، چون اين ديوار را به كسرىانوشيروان نسبت مى دهند ويوسف قبل از كسرى ميزيسته و به طورى كه گفته اند در قرناول ميلادى بوده است .
    علاوه بر اين كه سد باب الابواب قطعا غير سد ذوالقرنينىاست كه در قرآن آمده ، براى اينكه در ديوار باب الابواب آهن به كار نرفته .
    واماياجوج وماجوج : بحث از تطورات حاكم بر لغات وسيرى كه زبانها در طول تاريخ كرده مارا بدين معنا رهنمون مى شود كه ياجوج و ماجوج همان مغوليان بوده اند، چون ايندوكلمه به زبان چينى((منگوك((ويا((منچوك((است ، ومعلوم مى شود كه دوكلمه مذكوربه زبان عبرانى نقل شده وياجوج وماجوج خوانده شده است ، و در ترجمه هائى كه به زبانيونانى براى اين دوكلمه كرده اند((گوك((و((ماگوك((مى شود، وشباهت تامى كه مابين((ماگوك((و((منگوك((هست حكم مى كند بر اينكه كلمه مزبورهمان منگوك چينى است همچنانكه((منغول((و((مغول((نيز از آن مشتق و نظائر اينتطورات در الفاظ آنقدر هست كه نمى توان شمرد.
    پس ياجوج وماجوج مغول هستند ومغولامتى است كه در شمال شرقى آسيا زندگى مى كنند، ودر اعصار قديم امت بزرگى بودند كهمدتى به طرف چين حملهور مى شدند ومدتى از طريق داريال قفقاز به سرزمين ارمنستانوشمال ايران وديگر نواحى سرازير مى شدند، و مدتى ديگر يعنى بعد از آنكه سد ساخته شدبه سمت شمال اروپا حمله مى بردند، واروپائيان آنها را((سيت((مى گفتند. واز اين نژاد گروهى به روم حمله ور شدند كه در اينحمله دولت روم سقوط كرد. در سابق گفتيم كه از كتب عهد عتيق هم استفاده مى شود كهاين امت مفسد از سكنه اقصاى شمال بودند.
    اين بود خلاصهاى از كلام ابوالكلام ، كههر چند بعضى از جوانبش ‍ خالى از اعتراضاتى نيست ، ليكن از هر گفتار ديگرى انطباقشبا آيات قرآنى روشنتر وقابل قبولتر است .
    ز - از جمله حرفهائى كه در بارهذوالقرنين زده شده مطلبى است كه من از يكى از مشايخم شنيدهام كه مى گفت :


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 542

    ((ذوالقرنين از انسانهاىادوار قبلى انسان بوده((واين حرف خيلى غريب است ، وشايدخواسته است پارهاى حرفها واخبارى را كه در عجائب حالات ذوالقرنين هست تصحيح كند،مانند چند بار مردن و زنده شدن وبه آسمان رفتن وبه زمين برگشتن ومسخر شدن ابرهاونور و ظلمت ورعد وبرق براى اووبا ابر به مشرق ومغرب عالم سير كردن .
    ومعلوم استكه تاريخ اين دوره از بشريت كه دوره ما است هيچ يك از مطالب مزبور را تصديق نمىكند، وچون در حسن ظن به اخبار مذكور مبالغه دارد، لذا ناگزير شده آن را به ادوارقبلى بشريت حمل كند.
    بحث مفسرين ومورخين پيرامون قوم ياءجوجوماءجوج وحوادث مربوط به آنها
    4 - مفسرين ومورخين در بحث پيرامون اين داستان دقت وكنكاش ‍ زيادى كرده وسخن در اطرافآن به تمام گفته اند، وبيشترشان برآنند كه ياجوج وماجوج امتى بسيار بزرگ بوده اندكه در شمال آسيا زندگى مى كرده اند، وجمعى از ايشان اخبار وارد در قرآن كريم را كهدر آخر الزمان خروج مى كنند ودر زمين افساد مى كنند، بر هجوم تاتار در نصف اول ازقرن هفتم هجرى بر مغرب آسيا تطبيق كرده اند، زيرا همين امت در آن زمان خروج نمودهدر خونريزى وويرانگرى زرع ونسل وشهرها و نابود كردن نفوس وغارت اموال وفجايع افراطىنمودند كه تاريخ بشريت نظير آن را سراغ ندارد.
    مغولها اول سرزمين چين را در نورديده آنگاه به تركستان وايران وعراق وشام وقفقاز تا آسياى صغير روى آورده آنچه آثارتمدن سر راه خود ديدند ويران كردند وآنچه شهر وقلعه در مقابلشان قرار مى گرفت نابودمى ساختند، از آن جمله سمرقند وبخارا وخوارزم ومروونيشابور و رى وغيره بود، درشهرهائى كه صدها هزار نفوس داشت در عرض يك روز يك نفر نفسكش را باقى نگذاشتند وازساختمانهايش اثرى نماند حتى سنگى روى سنگ باقى نماند.
    بعد از ويرانگرى اين شهرهابه بلاد خود برگشتند، وپس از چندى دوباره به راه افتاده اهل((بولونيا((وبلاد((مجر((را نابود كردند و به روم حملهور شدهوآنها را ناگزير به دادن جزيه كردند فجايعى كه اين قوم مرتكب شدند از حوصله شرحوتفصيل بيرون است .
    مفسرين ومورخين كه گفتيم اين حوادث را تحرير نموده اند ازقضيه سد به كلى سكوت كرده اند. در حقيقت به خاطر اينكه مساله سد يك مساله پيچيدهاىبوده لذا از زير بار تحقيق آن شانه خالى كرده اند، زيرا ظاهر آيه((فما اسطاعوا ان يظهروه وما استطاعوا له نقبا قال هذا رحمة من ربىفاذا جاء وعد ربى جعله دكاء وكان وعد ربى حقا وتركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ..((به طورى كه خود ايشان تفسير كرده اند اين است كه اين امتمفسد و


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 543

    خونخوار پس از بناى سد در پشت آن محبوس شده اندوديگر نمى توانند تا اين سد پاى بر جاست از سرزمين خود بيرون شوند تا وعده خداىسبحان بيايد كه وقتى آمد آن را منهدم ومتلاشى مى كند و باز اقوام نامبردهخونريزيهاى خود را از سر مى گيرند، ومردم آسيا را هلاك واين قسمت از آبادى را زيرورومى كنند، واين تفسير با ظهور مغول در قرن هفتم درست در نمى آيد.
    لذا ناگزيربايد اوصاف سد مزبور را بر طبق آنچه قرآن فرموده حفظ كنند ودر باره آن اقوام بحثكنند كه چه قومى بوده اند، اگر همان تاتار ومغول بوده باشند كه از شمال چين به طرفايران وعراق وشام وقفقاز گرفته تا آسياى صغير را لگدمال كرده باشند، پس اين سد كجابوده وچگونه توانسته اند از آن عبور نموده وبه ساير بلاد بريزند وآنها را زيروروكنند ؟.
    واين قوم مزبور اگر تاتار ويا غير آن از امتهاى مهاجم در طول تاريخبشريت نبوده اند
    پس اين سد در كجا بوده ، وسدى آهنى وچنان محكم كه از خواصش ‍ اين بوده كه امتى بزرگ را هزاران سال از هجوم به اقطار زمين حبس كرده باشد به طورىكه نتوانند از آن عبور كنند كجا است ؟ وچرا در اين عصر كه تمامى دنيا به وسيله خطوطهوايى ودريايى وزمينى به هم مربوط شده ، وبه هيچ مانعى چه طبيعى از قبيل كوه ودريا،ويا مصنوعى مانند سد ويا ديوار ويا خندق برنمى خوريم كه از ربط امتى با امت ديگرجلوگيرى كند ؟ وبا اين حال چه معنا دارد كه با كشيدن سدى داراى اين صفات ويا هرصفتى كه فرض شود رابطه اش با امتهاى ديگر قطع شود ؟
    ليكن در دفع اين اشكال آنچهبه نظر من مى رسد اين است كه كلمه((دكاء((از((دك((به معناى ذلتباشد، همچنان كه در لسان العرب گفته : ((جبل دك((يعنى كوهى كه ذليل شود. وآن وقت مراد از((دككردن سد((اين باشد كه آن را از اهميت واز خاصيت بيندازد بهخاطر اتساع طرق ارتباطى وتنوع وسائل حركت وانتقال زمينى و دريايى وهوايى ديگراعتنايى به شان آن نشود.
    پس در حقيقت معناى اين وعده الهى وعده به ترقى مجتمعبشرى در تمدن ونزديك شدن امتهاى مختلف است به يكديگر، به طورى كه ديگر هيچ سدىومانعى وديوارى جلوانتقال آنان را از هر طرف دنيا به هر طرف ديگر نگيرد، وبه هرقومى بخواهند بتوانند هجوم آورند.


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه :544

    مؤ يد اين معنا سياق آيه : ((حتى اذا فتحت ياجوج وماجوج وهم من كل حدب ينسلون((است كه خبر از هجوم ياجوج وماجوج مى دهد و اسمى از سد نمىبرد.
    البته كلمه((دك((يك معناى ديگرنيز دارد، وآن عبارت از دفن است كه در صحاح گفته : ((دككتالركى((اين است كه من چاه را با خاك دفن كردم . وباز معناىديگرى دارد، وآن اين است كه كوه به صورت تلهاى خاك در آيد، كه باز در صحاح گفته : ((تدكدكت الجبال((يعنى كوه ها تلهائى ازخاك شدند، ومفرد آن((دكاء((مى آيد. بنابراين ممكن است احتمال دهيم كه سد ذوالقرنين كه از بناهاى عهد قديم است به وسيلهبادهاى شديد در زمين دفن شده باشد، ويا سيلهاى مهيب آبرفتهائى جديد پديد آوردهوباعث وسعت درياها شده در نتيجه سد مزبور غرق شده باشد كه براى بدست آوردن اينگونهحوادث جوى بايد به علم ژئولوژى مراجعه كرد. پس ديگر جاى اشكالى باقى نمى ماند،وليكن با همه اين احوال وجه قبلى موجهتر است - وخدا بهتر مى داند.

    الحمد لله الذي جعلنا من المتمسّكين بولاية اميرالمومنين
    زياده عرضي نيست
    التماس دعا
    طارق
    ویرایش توسط Masoomi : ۱۳۸۹/۱۲/۱۵ در ساعت ۱۲:۵۹ دلیل: اشکال در دیتابیس - پست طولانی
    اي حيوان ناطق بدان:
    برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
    هرگز نتوان ديد جمال احدي را
    و بدان فرودگاه شيطان خودبيني و تكبر است براي همين است كه شيطان به عزّت خدا قسم خورد همه را اغوا كند جز مخلَصين را و ويژگي انسان با اخلاص آن است كه آنقدر محو جمال و جلال خداست كه نه در فكر و نه در عمل هيچ توجهي به خويش ندارد.
    رابطه ي عكس ميان توجّه به خدا و تكبر بسيار مهم است در مسير سعادت انسان.

    [SIGPIC][/SIGPIC]


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    445
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    13 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    با سلام. بحث جالبی است

    اگر کوروش پیامبر است چرا با دینهای کفرآمیز تمدنهای اطراف احترام میگذاشته؟ چرا در برابر خدایان اونها ادای احترام میکرده؟(البته بدون اینکه بعدش مثل حضرت ابراهیم بگه من مثلا خدایی که غروب کنه رو نمیخوام!!! احترام میگذاشته و میرفته!) فرض کنیم تمام مواردی که برای ذوالقرنین آمده در مورد کوروش درست باشه، ادای احترام به بتها را چه میگویید؟ عدم مبارزه با کفر را چه میگویید؟ پیامبر خدا میاید تا منضور پخش کند یا دین خدا را تبلیغ کند.



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    مگر وحی فقط به پیامبران میرسد مادر موسی حضرت مریم حتی طبق روایات امامان معصوم

  5. تشکرها 3


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    445
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    13 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    اگر خدا بهاواز هر چيزى سببى داده به اين نيز داده
    چطور ثابت میکنید که خدا به کوروش از هر چیز سببی داده؟

    وهمانطور كه قرآن كريم فرموده كورش نيز سفرى به سوى مغرب كرده حتى بر ليدياوپيرامون آن نيز مستولى شده وبار ديگر به سوى مشرق سفر كرده تا به مطلع آفتاببرسيد، ودر آنجا مردمى ديد صحرانشين و وحشى كه در بيابانها زندگى مى كردند.

    اگر منظورتان سکاهای بدبخت هستند که آنها در شمال شرق بودند و نه شرق. سؤال مهم اینجاست که چرا کمبوجیه جنگ کوروش با سکاها را ادامه نداد؟ اگر آنها در شمال شرق ایران وحشگیری میکردند چرا با آنها به جنگ نپرداخت و به مصر لشگر کشید؟
    امامساله ايمانش به خدا وروز جزا: دليل بر اين معنا كتاب عزرا (اصحاح 1) وكتاب دانيال (اصحاح 6) وكتاب اشعياء (اصحاح 44 و 45) از كتب عهد عتيق است كه در آنها از كورشتجليل وتقديس كرده و حتى در كتاب اشعياء اورا((راعى رب(( (رعيتدار خدا) ناميده ودر اصحاح چهل وپنج چنين گفته است : (((پروردگار به مسيح خود در باره كورش چنين مى گويد) آن كسى است كهمن دستش را گرفتم تا كمرگاه دشمن را خرد كند تا برابر اودربهاى دولنگهاى را بازخواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردد، من پيشاپيشت رفته پشته ها را هموار مى سازم ،ودرب هاى برنجى را شكسته ، وبندهاى آهنين را پاره پاره مى نمايم ، خزينه هاى ظلمتودفينه هاى مستور را به تومى دهم تا بدانى من كه تو را به اسمت مى خوانم خداونداسرائيلم به تولقب دادم وتومرا نمى شناسى((


    كتب عهد قديم ويهود هم كه اورا بهنهايت درجه تعظيم نموده بدين جهت بوده كه ايشان را از اسارت حكومت بابل نجات دادهوبه بلادشان برگردانيده وبراى تجديد بناى هيكل هزينه كافى در اختيارشان گذاشته ،ونفائس گرانبهايى كه از هيكل به غارت برده بودند ودر خزينه هاى ملوك بابل نگهدارىمى شد به ايشان برگردانيده ، وهمين خود مؤ يد ديگرى است براى اين احتمال كه كورشهمان ذوالقرنين باشد، براى اينكه به طورى كه اخبار شهادت مى دهد پرسش كنندگان ازرسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) از داستان ذوالقرنين يهود بوده اند.

    متن تورات تا این اندازه قابل اعتماد است؟ آیا احتمال ندارد که کاهنان یهود برای به دست آوردن دل شاه جدیدشان این حرفها را به کوروش نسبت داده باشند؟ قرآن خود میفرماید که آنها بعد از تعقل کلام خدا تحریف میکردند.

    باز هم بهآنچه از اخبار وسيره اووبه اخبار وسيره طاغيان جبار كه با اوبه جنگ برخاسته اندمراجعه كنيم وببينيم وقتى بر ملوك((ماد((و((ليديا((و((بابل((و((مصر((وياغيانبدوى در اطراف بكتريا كه همان بلخ باشد وغير ايشان ظفر مى يافته با آنان چه معاملهمى كرده ، در اين صورت خواهيم ديد كه بر هر قومى ظفر پيدا مى كرده از مجرمين ايشانگذشت وعفومى نموده وبزرگان وكريمان هر قومى را اكرام وضعفاى ايشان را ترحم مى نمودهومفسدين وخائنين آنان را سياست مى نموده .




    عزیزم، باید تحقیقات تاریخی را مورخین انجام دهند نه علمای بزرگ دینی تا اینطوری ادعای تهاجم کوروش به مصر را مطرح ننمایند.

    آیا در طول تاریخ فقط یکموحد بوده که دشمنانش را نمیکشته و آنهم کوروش بوده؟ پس لابد کریم خان زند هم از اولیاء الهی است(نمیشه بگم پیامبر چون حضرت محمد(ص) خاتم الانبیا است)

    علاوهبر اين مورخين قديم يونان مانند((هردوت((وديگران نيز جز به مروت وفتوت وسخاوت وكرم وگذشت وقلت حرص وداشتنرحمت ورأ فت ، اورا نستوده اند، واورا به بهترين وجهى ثنا وستايش ‍ كردهاند.

    هرودوت؟ همین هرودوت بسیاری از افسانه ها را نیز در تاریخش آورده است و وصفی که از شترمرغ میاورد و داستان سوار شدن مردی بر روی نهنگ و ... در کتابش هست. در ضمن او در عصر اردشیر درازدست بوده و هر چه نوشته بر اساس شنیده هایش بوده است. آیا داستانی که امروزه مردم عوام راجع به احمدشاه تعریف کنند قابل استناد است؟ اقلا باید به تجزیه و تحلیل او به دید شک نگریست.

    از این گذشته من نیز در مقابل به شما کتزیاس را معرفی میکنم. کتزیاس میگوید که کوروش در جوانی فرد لاابالی بوده و راهزنی کرده است و حتی بخاطر کارهای غلطش شلاق خورده و بعد هم با نیرنگ پادشاه ماد را سرنگون ساخته و پسر او را کشته و دخترش را به ازدواج در آورده است.چرا نظرات کتزیاس را کنار گذاشته اید؟

    واما اينكه چرا كورش را ذوالقرنين گفته اند: هر چند تواريخ از دليلى كهجوابگوى اين سؤ ال باشد خالى است ليكن مجسمه سنگى كه اخيرا در مشهد مرغاب در جنوبايران از اوكشف شده جاى هيچ ترديدى نمى گذارد كه هموذوالقرنين بوده ، ووجه تسميه اشاين است كه در اين مجسمه ها دوشاخ ديده مى شود كه هر دودر وسط سر اودر آمده يكى ازآندوبه طرف جلوويكى ديگر به طرف عقب خم شده ، واين با گفتار قدماى مورخين كه در وجهتسميه اوبه اين اسم گفته اند تاج ويا كلاه خودى داشته كه داراى دوشاخ بوده درستتطبيق مى كند.

    بسیاری از شاهان کلاه شاخدار به سر میکردند. برای مثال بر روی سکه های اسکندر مقدونی نیز روی سر او بدون اینکه کلاهی روی سرش باشد شاخ قرار دارد.

    ذوالقرنين و اثبات پيامبري كورش

    حالا بین اینهمه شاه شاخدار چرا کوروش؟؟

    در كتاب دانيال هم خوابى كه وى براى كورش نقلكرده را به صورت قوچى كه دوشاخ داشته ديده است .
    در آن كتاب چنين آمده : در سالسوم از سلطنت بيلشاصر پادشاه ، براى من كه دانيال هستم بعد از آن رؤ يا كه بار اولديدم رؤ يايى دست داد كه گويا من در شوشن هستم يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلاماست مى باشم ودر خواب مى بينم كه من در كنار نهر((اولاى((هستم چشم خود را به طرف بالاگشودم ناگهان قوچى ديدم كه دوشاخ داردو در كنار نهر ايستاده ودوشاخش بلند است اما يكى از ديگرى بلندتر است كه در عقبقرار دارد. قوچ را ديدم به طرف مغرب وشمال و جنوب حمله مى كند، وهيچ حيوانى دربرابرش مقاومت نمى آورد وراه فرارى از دست اونداشت واوهر چه دلش مى خواهد مى كندوبزرگ مى شود.
    در اين بين كه من مشغول فكر بودم ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايانشد همه ناحيه مغرب را پشت سر گذاشت وپاهايش از زمين بريده است ، واين حيوان تنها يكشاخ دارد كه ميان دوچشمش قرار دارد. آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دوشاخ داشت ودركنار نهر بود سپس با شدت ونيروى هر چه بيشتر دويده ، خود را به قوچ رسانيد با اودرآويخت واورا زد وهر دوشاخش را شكست ، وديگر تاب وتوانى براى قوچ نماند، بى اختياردر برابر نر بز ايستاد. نر بز قوچ را به زمين زد واورا لگدمال كرد، وآن حيوان نمىتوانست از دست اوبگريزد، ونر بز بسيار بزرگ شد.
    آنگاه مى گويد: جبرئيل را ديدمواورؤ ياى مرا تعبير كرده به طورى كه قوچ داراى دوشاخ با كورش ودوشاخش با دومملكتفارس وماد منطبق شد ونر بز كه داراى يك شاخ بود با اسكندر مقدونى منطبقشد.
    باز هم میگم که این داستان مگر قابل اعتبار است؟ یادتون رفته که از تورات بوده؟

    بعد هم این داستان از بیخ و بن خطاست وقتی اسکندر حمله کرد کوروش هفت تا کفن پوسونده بود.

    تازه عکس بالا رو ببین عزیزم، شاخ اسکندر هیچ شباهتی به شاخ بز نداره بلکه شاخ قوچه و وسط سرش هم نیست.

    واما سد سازى كورش : بايد دانست سد موجوددر تنگه كوه هاى قفقاز، يعنى سلسله كوه هائى كه از درياى خزر شروع شده وتا درياىسياه امتداد دارد، وآن تنگه را تنگه((داريال((مى نامند كه بعيد نيست تحريف شده از((داريول((باشد، كه در زبان تركى به معناى تنگه است ، وبه لغت محلى آنسد را سد((دميرقاپو((يعنى دروازه آهنىمى نامند، وميان دوشهر تفليس و((ولادى كيوكز((واقع شده سدى است كه در تنگهاى واقع در ميان دوكوه خيلى بلندساخته شده وجهت شمالى آن كوه را به جهت جنوبى اش متصل كرده است ، به طورى كه اگراين سد ساخته نمى شد تنها دهانهاى كه راه ميان جنوب وشمال آسيا بود همين تنگه بود. با ساختن آن اين سلسله جبال به ضميمه درياى خزر ودرياى سياه يك حاجز ومانع طبيعى بهطول هزارها كيلومتر ميان شمال وجنوب آسيا شده .
    ودر آن اعصار اقوامى شرير ازسكنه شمال شرقى آسيا از اين تنگه به طرف بلاد جنوبى قفقاز، يعنى ارمنستان وايرانوآشور وكلده ، حمله مى آوردند ومردم اين سرزمينها را غارت مى كردند. ودر حدود سدههفتم قبل از ميلاد حمله عظيمى كردند، به طورى كه دست چپاول وقتل وبردهگيريشان عمومبلاد را گرفت تا آنجا كه به پايتخت آشور يعنى شهر نينوا هم رسيدند، واين زمانتقريبا همان زمان كورش است . مورخان قديم - نظير هردوت يونانى - سير كورش را به طرفشمال ايران براى خاموش كردن آتش فتنهاى كه در آن نواحى شعلهور شده بود آورده اند. وعلى الظاهر چنين به نظر مى رسد كه در همين سفر سد مزبور را در تنگه داريال وبااستدعاى اهالى آن مرز وبوم وتظلمشان از فتنه اقوام شرور بنا نهاده وآن را با سنگوآهن ساخته استوتنها سدى كه در دنيا در ساختمانش آهن به كار رفته همين سد است ،وانطباق آيه((فاعينونى بقوة اجعل بينكم وبينهم ردما أ تونىزبر الحديد...((بر اين سد روشن است .
    واز جمله شواهدى كهاين مدعا را تاييد مى كند وجود نهرى است در نزديكى اين سد كه آن را نهر سايروس مىگويند، وكلمه سايروس در اصطلاح غربيها نام كورش است ، ونهر ديگرى است كه از تفليسعبور مى كند به نام((كر((


    ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 541

    وداستان اين سد را((يوسف((، مورخ يهودى در آنجا كه سرگذشت سياحت خود را در شمال قفقازمى آورد ذكر كرده است . واگر سد مورد بحث كه كورش ساخته عبارت از ديوار باب الابوابباشد كه در كنار بحر خزر واقع است نبايد يوسف مورخ آن را در تاريخ خود بياورد، زيرادر روزگار اوهنوز ديوار باب الابواب ساخته نشده بود، چون اين ديوار را به كسرىانوشيروان نسبت مى دهند ويوسف قبل از كسرى ميزيسته و به طورى كه گفته اند در قرناول ميلادى بوده است .
    علاوه بر اين كه سد باب الابواب قطعا غير سد ذوالقرنينىاست كه در قرآن آمده ، براى اينكه در ديوار باب الابواب آهن به كار نرفته .
    واماياجوج وماجوج : بحث از تطورات حاكم بر لغات وسيرى كه زبانها در طول تاريخ كرده مارا بدين معنا رهنمون مى شود كه ياجوج و ماجوج همان مغوليان بوده اند، چون ايندوكلمه به زبان چينى((منگوك((ويا((منچوك((است ، ومعلوم مى شود كه دوكلمه مذكوربه زبان عبرانى نقل شده وياجوج وماجوج خوانده شده است ، و در ترجمه هائى كه به زبانيونانى براى اين دوكلمه كرده اند((گوك((و((ماگوك((مى شود، وشباهت تامى كه مابين((ماگوك((و((منگوك((هست حكم مى كند بر اينكه كلمه مزبورهمان منگوك چينى است همچنانكه((منغول((و((مغول((نيز از آن مشتق و نظائر اينتطورات در الفاظ آنقدر هست كه نمى توان شمرد.
    پس ياجوج وماجوج مغول هستند ومغولامتى است كه در شمال شرقى آسيا زندگى مى كنند، ودر اعصار قديم امت بزرگى بودند كهمدتى به طرف چين حملهور مى شدند ومدتى از طريق داريال قفقاز به سرزمين ارمنستانوشمال ايران وديگر نواحى سرازير مى شدند، و مدتى ديگر يعنى بعد از آنكه سد ساخته شدبه سمت شمال اروپا حمله مى بردند، واروپائيان آنها را((سيت((مى گفتند. واز اين نژاد گروهى به روم حمله ور شدند كه در اينحمله دولت روم سقوط كرد. در سابق گفتيم كه از كتب عهد عتيق هم استفاده مى شود كهاين امت مفسد از سكنه اقصاى شمال بودند
    اولا اون سدی که کوروش ساخت بین دو قوم ساخت که مدام با هم درگیر بودند نه قومی که توسط دو قوم مورد تهاجم بودند. از این گذشته کی گفته سقوط روم کار مغولها بوده؟ باز هم یأجوج و مأجوج دو قومند و نه یک قوم که شما یکراست به مغولها نسبت میدهی.

    مغولها اول سرزمين چين را در نورديده آنگاه به تركستان وايران وعراق وشام وقفقاز تا آسياى صغير روى آورده آنچه آثارتمدن سر راه خود ديدند ويران كردند وآنچه شهر وقلعه در مقابلشان قرار مى گرفت نابودمى ساختند، از آن جمله سمرقند وبخارا وخوارزم ومروونيشابور و رى وغيره بود، درشهرهائى كه صدها هزار نفوس داشت در عرض يك روز يك نفر نفسكش را باقى نگذاشتند وازساختمانهايش اثرى نماند حتى سنگى روى سنگ باقى نماند.
    اگر منظور تهاجمی از مغول پیش از چنگیز است. اسنادش را بگویید و اگر نه که خب حملۀ چنگیز چه ربطی به ماجزای ذوالقرنین دارد؟

    اين امتمفسد وخونخوار پس از بناى سد در پشت آن محبوس شده اندوديگر نمى توانند تا اين سد پاى بر جاست از سرزمين خود بيرون شوند تا وعده خداىسبحان بيايد كه وقتى آمد آن را منهدم ومتلاشى مى كند و باز اقوام نامبردهخونريزيهاى خود را از سر مى گيرند، ومردم آسيا را هلاك واين قسمت از آبادى را زيرورومى كنند،

    ببخشید اگر این سد جلوی مغول رو گرفته و قرار تا وعدۀ خدا هم خراب نشه چرا مغولها تونستند به ایرانحمله کنند؟

    در حقيقت معناى اين وعده الهى وعده به ترقى مجتمعبشرى در تمدن ونزديك شدن امتهاى مختلف است به يكديگر، به طورى كه ديگر هيچ سدىومانعى وديوارى جلوانتقال آنان را از هر طرف دنيا به هر طرف ديگر نگيرد، وبه هرقومى بخواهند بتوانند هجوم آورند.
    تکنولوژی بشر از عصر کوروش تا چنگیز خیلی پیشرفت کرده است؟ اساسا در ماجرای حمله مغول آنها از راه کاملا عادی آمدند و همان راهی که آریاییها و سکاها و ترکها از همان را حمله مینمودند.

    پس ديگر جاى اشكالى باقى نمى ماند،وليكن با همه اين احوال وجه قبلى موجهتر است - وخدا بهتر مى داند.
    ما که دلیلی بر قانع کننده نیافتیم و فقط مصداق بود.

    یادتان باشد که بسیاری از شاهان بزرگ هم نامشان در تاریخ نیست برای مثال نام سلیمان فقط در کتب دینی است و نه تاریخی.







  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,758
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام دوستان

    نقل قول نوشته اصلی توسط mmj نمایش پست
    مگر وحی فقط به پیامبران میرسد مادر موسی حضرت مریم حتی طبق روایات امامان معصوم


    من اون مطلب اول را نخوندم ولی راجب مطلبی که میگید که وحی به مادر حضرت موسی هم رسید. در اون آیه منظور از وحی الهام هست نه اون وحی که به پیامبران میشه. باز هم تاکیید میکنم مطلب اول را هنوز نخوندم.


    از اینجا به بعد کپی پیست هست از تفسیر المیزان:
    http://tebyan.net/index.aspx?pid=18395&AyeID=3363

    " [الهام به مادر موسى (عليه السلام): موسى را شير بده و چون بر او ترسيدى در دريايش بيانداز] " وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ ..." كلمه" اوحينا" صيغه متكلم مع الغير از فعل ماضى باب" ايحاء" است كه به معناى گفتگوى پنهانى است، و در قرآن كريم در سخن گفتن خداى تعالى با بعضى از مخلوقاتش استعمال مى‏شود كه: يا به طور الهام و افكندن مطلبى به دل كسى صورت مى‏گيرد، هم چنان كه در آيه:" بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى‏ لَها" «2» و آيه" وَ أَوْحى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ" «3»، و آيه" وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏" به اين معنا آمده، و يا به طور ديگر، نظير وحى به انبياء و فرستادگان خدا و وحى در غير خداى تعالى از قبيل شيطان نيز استعمال مى‏شود، كه به دوستان خود وحى مى‏كند و قرآن در آن باره مى‏فرمايد:" إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ" «4». كلمه" القاء" به معناى طرح و افكندن است، كلمه" يم" به معناى دريا و نهر بزرگ است. و در اين جمله كه فرمود:" وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏" با حذف قسمتى از كلمات، _______________ (1) اينان مى‏خواهند شما را با سحر خود از سرزمينتان بيرون نموده، و راه و رسم زندگيتان را به دست نابودى و فراموشى بسپارند. سوره طه، آيه 63. (2) چون كه پروردگارت به زمين وحى كرده. سوره زلزال، آيه 5. (3) پروردگارت به زنبور عسل وحى كرد. سوره نحل، آيه 68. (4) سوره انعام، آيه 121. "




    طیب
    ویرایش توسط طیب : ۱۳۸۷/۰۸/۰۳ در ساعت ۱۰:۳۶
    هر معرفتى كـــه بوىِ هستىِ تو داد *** ديوى است به ره، از آن حذر بايد كرد


    سبحه بر کف، توبه بر لب،دل پر از شوق گناه/ معصيت را خنده مي آيد ز استغفار ما


    أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ



  8. تشکرها 2


  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    332
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    درود دوستان گرامی
    راستی در عصر چنگیز ، مواد منفجره استفاده شد.
    من یک مقاله خوندم ، که توش نوشته بود ، که چگونه هخامنشیان با از بین بردن برخی خرافات که به ادامه بت پرستی کمک می کرد ، به تدریج به نبرد با اندیشه بت پرستی رفتند.
    من فکر نمی کنم ، با شکستن بت ها و ......... به یکباره همه چیز در این جغرافیای گسترده درست می شد.
    حتا نحوه برخورد ما آدم ها هم در درازنای تاریخ ، دگرگون شده است.
    ما آدم ها امروزه اگر بتی کهن بیابیم آن را به موزه می بریم و از کار طالبان در مورد مجسمه های بودا در افغانستان ناراحت می شویم
    به هر روی ، برای ما ایرانیان کوروش بزرگ کمتر از یک پیامبر نبوده است.

    سپاس

    بگذارید هر کسی به آیین خویش باشد
    زنان را گرامی بدارید
    فرو دستان را دریابید
    و هر کسی به تکلم قبیله ی خود سخن بگوید
    آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید.
    گسستن زنجیرها آرزوی من است
    رهایی بردگان و عزت بزرگان آرزوی من است
    شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی می دارم
    پس تا هست
    شب هایتان به شادی و
    روزهایتان رازدار رهایی باد
    این فرمان من است
    این واژه، این وصیت من است
    او که آدمی را از ماوای خویش براند
    خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد.
    تا هست
    هوادار دانایی و تندرستی باشید
    من چنین پنداشته
    چنین گفته
    چنین خواسته ام
    .
    .......
    بخشی از منشور پارسوماش به جا مانده از کوروش هخامنشی
    برگرفته نسک "منم کوروش، شهریار روشنایی ها "
    باز سرایی شده ی "سید علی صالحی"



    ویرایش توسط shapour : ۱۳۸۷/۰۸/۰۳ در ساعت ۱۰:۴۲

  10. تشکرها 3


  11. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    445
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    13 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نقل قول نوشته اصلی توسط shapour نمایش پست

    من یک مقاله خوندم ، که توش نوشته بود ، که چگونه هخامنشیان با از بین بردن برخی خرافات که به ادامه بت پرستی کمک می کرد ، به تدریج به نبرد با اندیشه بت پرستی رفتند.
    من فکر نمی کنم ، با شکستن بت ها و ......... به یکباره همه چیز در این جغرافیای گسترده درست می شد.
    حتا نحوه برخورد ما آدم ها هم در درازنای تاریخ ، دگرگون شده است.
    ما آدم ها امروزه اگر بتی کهن بیابیم آن را به موزه می بریم و از کار طالبان در مورد مجسمه های بودا در افغانستان ناراحت می شویم
    به هر روی ، برای ما ایرانیان کوروش بزرگ کمتر از یک پیامبر نبوده است.

    سلام. آقاشاپور جمع نبند من کوروش را نه پیامبر میدونم و نه همشأن پیامبر و نه حتی یک بندۀ صالح.

    از این گذشته اگر کوروش ذوالقرنین قرآن بود باید برخوردش با بت پرستی مثل برخورد پیامبر میبود یعنی به محض اینکه بتواند نابودش کند ولی حضرت آقا تشریف میبرند جلوی بت اینها تعظیم هم میفرمایند!! این یعنی تأیید بت پرستی و نه مبارزۀ تدریجی.

    در ضمن این مقاله کجا هست؟ بیاوریدش تا کمی نقدش کنیم.


    نقل قول نوشته اصلی توسط shapour نمایش پست



    بگذارید هر کسی به آیین خویش باشد
    زنان را گرامی بدارید
    فرو دستان را دریابید
    و هر کسی به تکلم قبیله ی خود سخن بگوید
    آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید.
    گسستن زنجیرها آرزوی من است
    رهایی بردگان و عزت بزرگان آرزوی من است
    شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی می دارم
    پس تا هست
    شب هایتان به شادی و
    روزهایتان رازدار رهایی باد
    این فرمان من است
    این واژه، این وصیت من است
    او که آدمی را از ماوای خویش براند
    خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد.
    تا هست
    هوادار دانایی و تندرستی باشید
    من چنین پنداشته
    چنین گفته
    چنین خواسته ام
    .
    .......
    بخشی از منشور پارسوماش به جا مانده از کوروش هخامنشی
    برگرفته نسک "منم کوروش، شهریار روشنایی ها "
    باز سرایی شده ی "سید علی صالحی"


    اینها دلیل بر نبوت کسی نیست. اینها را میتوان حمل بر سیاست کرد یا حداکثر گفت پادشاه خوبی بوده.


  12. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    332
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    درود
    راستی در عصر چنگیز ، مواد منفجره استفاده شد.
    یک پیامبر نه از دیدگاه شما ، از دیدگاه ارزشی برای ایرانیان می دانم.
    ببینید همان لطف بیشتر به یکتاپرستان روشن می کنه ، که داستان چیه.
    این تفاوت برخورد فرهنگ بالاتر و پیشرفته تر هستش. همین که شما اینگونه برخورد کنید ، در هنگامی پیروز هستید ، خودشون می گن اینها چه فرهنگی دارند و به تدریج فرهنگ روبرو را بررسی می کنند.
    کسی هم نخواست از آن سنگ نوشته نتیجه گیری پیامبری کنه ، این نشاندهنده فرهنگ بالای ایرانی است.
    اینم اون مقاله بخش های پس از رویه 5 ، را باید بخوانید:
    http://www.4shared.com/file/55088652...3/fdanesh.html

    چون این مقاله بیشتر جاهاش در مورد پرسش شما اندیشمند گرامی نبود.

    سپاس

    ویرایش توسط shapour : ۱۳۸۷/۰۸/۰۳ در ساعت ۱۱:۰۳

  13. تشکر


  14. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    445
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    13 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    نقل قول نوشته اصلی توسط shapour نمایش پست
    درود
    راستی در عصر چنگیز ، مواد منفجره استفاده شد.
    یک پیامبر نه از دیدگاه شما ، از دیدگاه ارزشی برای ایرانیان می دانم.
    ببینید همان لطف بیشتر به یکتاپرستان روشن می کنه ، که داستان چیه.
    این تفاوت برخورد فرهنگ بالاتر و پیشرفته تر هستش. همین که شما اینگونه برخورد کنید ، در هنگامی پیروز هستید ، خودشون می گن اینها چه فرهنگی دارند و به تدریج فرهنگ روبرو را بررسی می کنند.
    کسی هم نخواست از آن سنگ نوشته نتیجه گیری پیامبری کنه ، این نشاندهنده فرهنگ بالای ایرانی است.
    اینم اون مقاله بخش های پس از رویه 5 ، را باید بخوانید:
    http://www.4shared.com/file/55088652...3/fdanesh.html

    چون این مقاله بیشتر جاهاش در مورد پرسش شما اندیشمند گرامی نبود.

    سپاس
    سلام. عزیزم این مقاله پیرامون اینکه کوروش آدم خوبی بوده یا نه نیست. بحث سر اینه که آیا یک پیامبر الهی بوده یا نه. حالا اینکه شما اونو یک پیامبر ارزشی میدانی بحث دیگری است. اگر یامبر است باید نشانه های نبوت را داشته باشد.

  15. تشکرها 3


  16. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    332
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    درود اندیشمند گرامی

    اما نشان می دهد که هخامنشیان تلاش هایی برای مبارزه با خرافات و بت پرستی انجام دادن.
    و توجه بیشتری به یکتا پرستان داشتن
    این پاسخ بخشی از سخن شما اندیشمند گرامی بود. و نه همه پرسش های شما.
    در مورد پیشرفت دانش هم ، بهره گیری چنگیز و مغولان از مواد منفجره پاسخ شما بود
    ببخشید اسکندر هیچ کدام از ملاک پیامبری را ندارد ، حتا اندیشه والا هم نداشته و گناهکار بود.
    شکل کوروش در مشهد مرغاب با دو شاخ ، همان گونه که جناب طارق گفتن ، پاسخ شماست.

    سپاس

    ویرایش توسط shapour : ۱۳۸۷/۰۸/۰۳ در ساعت ۱۱:۳۱

  17. تشکر


صفحه 1 از 12 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود