جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: چه شد که چنین شد ؟

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    937
    تشکر:
    1
    حضور
    1 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    چه شد که چنین شد ؟







    بعد از یکی دو ماه که به علت تعطیلی علم در دانشگاههای
    ایران دانشکده نرفته بود ، جهت تجدید دیدار با استاد راهنما رفتم دانشگاه. در
    ورودی دانشگاه شوکه شدم گیت هایی نصب شده بود که برای ورود باید کارت دانشجوییت را
    چک میکرد تا نگهبان اجازه ورود بدهد



    زنگ زدم به بچه ها ....
    بچه های انجمن که اولویت اولشان انجمن مستقل است و بچه های
    مستقل هم در فکر رویارویی با انجمنی ها !! دوستان جامعه که تلفن را جواب نمی دهند و...
    اعصابم به هم میریزد
    حتا اگر استاد محترم را در ورودی دانشکده نمیدیدم فراموش میکردم برای چه
    دانشگاه امده ام....
    مقاله زیر قسمتی از کتاب نشت نشاء امیرخانی است که در
    اعتراض به حرکت دانشگاه تهران در جدا کردن جامعه از دانشگاه و دانشگاه از جامعه
    باز ، نشرش میکنم







    مقدار مجاز فاصله ی شهر تا دانشگاه چه قدر باید باشد ؟!



    مرکز ایالت ماساچوست آمریکا ، بوستون است . شهر ام . آی .تی ، شهر هاروارد ، شهر کمبریج .... شهر فاین آرت ، شهر موزه ی هنرهای مدرن .....شهر کافه های پررونق ، شهر کتاب خانه های عمومی شلوغ ..... شهر روشن فکران امریکا ، شهر معروف ترین فستیوال های هنری ... شهر به ترین شرکت های کامپیوتری ، سیلیکون ولیِ شرق (Silicon Valley) ... روی پلاک های ماشین در تعریف ایالت ماساچوست نوشته اند ، روح آمریکا (the spirit of Massachusetts is the spirit of America )....



    تابستان سال 2001 میلادی . شب بود و در محله ی هاروارد
    بودم . جایی با تابلوی دانشگاه هاروارد روبه رو نشدم ، اما کافه هایی دیدم به اسم
    هاروارد . بوتیک هایی به اسم هاروارد . متعجب جلوتر رفتم . ساختمان هایی با معماری
    فوق العاده قدیمی. اما هیچ نشانی از دانش گاه نبود . ساعت از ده شب گذشته بود ،
    اما خیابان ها هم چنان شلوغ بود . مملو از جوان . جوان هایی که دور میزهای کافه
    های خیابان نشسته بودند و گپ می زدند . دانش جوهایی که کف پیاده رو ولو شده بودند
    و زیر نورچراغ خیابان تکالیف شان را می نوشتند . پسرکی که گیتارش را به دست
    گرفته بود و در ایوان خانه اش که مشرف به خیابان بود ، آواز می خواند و ساز می زد
    ...... و من متعجب نگاه می کردم که پس کجاست آن دانش گاه عظیم و قدیمی . آن مهد
    علوم انسانی ینگه دنیا .... عاقبت دل به دریا زدم و از جوانی که از کافه ای بیرون
    می آمد ، پرسیدم ، این دانشگاه هاروارد کجاست ؟ خندید و گفت ، همین جا که ایستاده
    ای! طبقه ی بالای کافه را نشان داد ، آپارتمانی که چراغ هایش روشن بود. گفت این
    کلاس فلسفه ی پروفسور مک آرتور است که با رضایت استاد و دانشجو این ساعت شب برگزار
    می شود. آن جوان که تازه هم صحبت گیر آورده بود ، تا بعد از نیمه شب دانش گاه را
    به من نشان می داد ... آن در را نگاه کن کنار سالن بیلیارد ، آن دفتر دانشکده ی
    منطق است . طبقه ی بالای آن رستوران ، دانشکده ی جامعه نشاسی است . دیوار به
    دیوار فروش گاه لوازم التحریر ، کتاب خانه ی عمومی است . پروفسور فلانی در این
    خانه زنده گی می کند . پروفسور بهمانی که حتما اسمش را شنیده ای ، همسایه ی من
    است ..... گفت و گفت و گفت و من چارشاخ مانده بودم که این چه هارواردی است .......
    هاروارد یک دانش گاه نیست . یک محله است . با همه ی مشخصات
    یک محله . از کفاشی تا قصابی تا کلاس درس . از روزنامه فروشی تا مغازه فروش نوشت
    افزار تا کتاب خانه ی عمومی . از گدا تا راننده تاکسی تا دانشگاه ...... و تازه
    اگر هاروارد محله است ، برکلی در شمال سانفرانسیسکو شهر است !



    ***



    اما چرا هاروارد اینگونه است ؟ مگر برای این جماعت با آن رفاه
    اقتصادی کاری داشت که یک شهردار سبیل هیتلری بگذارند در شهرداری بوستون که دور تا
    دور هاروارد را نرده های سیخ سیخ بزند طوری که حتا یک گربه هم نتواند از بین نرده ها
    رد شود ؟ مگر کاری داشت که یک حراست بعثی بگذارند دم دروازه ی دانشگاه تا بدون
    کارت شناسایی حتا رئیس جمهور را هم راه ندهد ؟ نه .... به گمان من مساله ، مساله ی
    دیگری است . هاروارد می خواست که به دانش جوی علوم انسانی بیاموزد که تو بایستی
    زنده گی کنی . برای همین کلاس پروفسور مک آرتور طبقه ی بالای یک کافه تشکیل می شود
    . هاروارد به دانش جو می آموزد آن چه را که در محله ی هاروارد به کار دانش جو می
    آید ، و محله هاروارد ، محله ای است شکل همه ی محله های دیگر .........




    ***


    حتا این محله ، پلیس هم دارد . هاروارد پلیس ...... در همه
    ی دانش گاه های آمریکا ، پلیس دانش گاه با پلیس شهری نامی متفاوت دارد . تجهیزات
    پلیس دانش گاه ، اسلحه و اتومبیلش ، تفاوت ظاهری چندانی با پلیس شهری ندارد ، اما
    پلیس شهری حق دخالت در مسائل مربوط به دانش گاه را ندارد . به پلیس دانشگاه آموزش
    داده اند که با شورش دانشجویی – که در همه جای دنیا چیزی مرسوم است – چه گونه تا
    کند . به او آموخته اند که در شورش دانش جویی حتی المقدور حق استفاده از اسلحه را
    ندارد . جالب این جاست که پلیس های دانشگاه ، اگر چه یونیفرم های پلیس شهری را می
    پوشند و همان تجهیزات را دارند ، اما به لحاظ سنی ، معمولا مسن تر و معتدل ترند و
    آن قیافه ی میرغضبی را به خود نمی گیرند . مقایسه اش کنید با مساله ی حادثه ی کوی
    دانشگاه خودمان در سال 1378 ! اولین گروه نیروی انتظامی که وارد صحنه شد ،
    کلانتری یوسف آباد بود که تخصصش دیدن کارت ماشین و بو کردن دهان شهروندان بود .فتامل !



    ***



    نکته ی مضحک تر چگونگی مواجهه ی ما با این گونه حوادث
    است . به جای آن که عبرت بگیریم و بیاییم و اصالتا پلیسی برای دانشگاه طراحی کنیم
    تا جلوی حوادثی از این دست را بگیریم ، یک هو می آییم و صورت مساله را پاک می کنیم
    . سیصد نماینده ی مجلس ششم و حوزه ی انتخابیه شان ، عقل کل شان را می گذارند روی
    هم تا بشود عقل جمعی و بخشنامه ای صادر می کنند که باالکل ورود پلیس به دانشگاه ممنوع
    است ... گامی دیگر به سمت خارج کردن دانش گاه از حیطه زنده گی . بامزه تر آن که
    این بخش نامه هنوز ابلاغ نشده بود که در یکی از دانشگاه های صنعتی (سال 80 )
    کنفرانس گذاشتند در مورد هوافضا . یکی از سخن رانان استاد دانشکده ی پرواز نیروی
    هوایی بود . از آن جایی که با لباس فرم نیرو برای سخن رانی آمده بود ، حراست متعهد
    و مسئول ، او را به داخل دانشگاه راه نداده بود که : ورود نیروهای نظامی به دانشگاه

    ممنوع است !



    ***



    قدمی دیگر برای فاصله گذاری میان علم و زندگی .... تو در
    دانشگاه از شر شرار پلیس در امانی ، اما به محض آن که یک گام از در دانشگاه
    بیرون بگذاری ، می توانند به زیر اخیه ات بکشند . تو در دانشگاه در علوم انسانی
    یاد می گیری که کانت و هگل چه فرمایشی فرموده اند ، اما یک گام که از دانشگاه
    بیرون می گذاری ، بن کتاب ات را می فروشی به کوپن فروش های میدان انقلاب . در

    دانشگاه می آموزی که چه گونه باید زلزله را به صورت تری دایمنشنال برای سازه های

    ساختمانی محاسبه کنی ، اما پایت را که از در دانشکده بیرون گداشتی ، می بینی حتا در
    توسعه ی خود دانشگاه ، پیمانکار ساختمانی گوشش بدهکار آن چه تو علم می دانی ،
    نیست .... یعنی میان دانشگاه و بیرون دانشگاه فاصله ای پرناشدنی وجود دارد.


    ***



    و باز هم بایستی حسرت خورد که در تاریخ تمدن ما ، همواره
    کار بدین پایه مضحک نبوده است . نظامیه ها در دل بزرگ ترین شهرها بوده اند . کارآمدترین

    مرجع شیعه در درس زمان تبعیدش فریاد می کشیده است که مکاسب را در بازار
    نجف بیاموزید . حتا هنوز تا پیش از نظام ترمی – واحدی دست کم در همین قم می شد
    اختلاط حوزه و شهر را دید . و حالا کهن ترین دانشگاه ما از پنج شنبه بعدازظهر تعطیل
    می شود تا فردایش نماز جمعه در آن بخوانند !

    مبادا که اختلاطی باشد میان دانش جو و نمازگزار .... !!!


    چه گونه شد که این چنین فاصله افتاد میان علم و زندگی مان ؟!



    منبع : http://www.cloob.com/share/link/list...rlinkid/323874




  2. تشکر


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود