صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات شهداي شهرستان دزفول

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    خاطرات شهداي شهرستان دزفول




    بسم الله الرحمن الرحيم
    خاطره اي از برادر شهيد حسين دزفوليان راد

    از جمله خاطراتي كه مادر شهيد بيان ميكند: زماني كه حسين در حدود 5 سال داشتند در اثر كنجكاوي زياد شير نفت را باز كرده و از آن مي خورند و مسموم مي شوند بطوري كه هر كس او را مي ديد مي گفت مي ميرد ولي به لطف خداوند متعال او را به بيمارستان رسانده و پزشكان مي گويند او را دير آورده ايد ولي بعد از چند ساعت و كمك پزشكان به هوش مي آيند.
    و يك خاطره پدر شهيد از ايشان:
    پدر شهيد بيان مي كند كه يك روز از شهيد خواستم كه لامپ هاي مغازه را كه دچار اتصالي شدند آنها را تعمير كند، از پله بالا مي رود و تا لامپ را تعمير مي كند و از ارتفاع 8 متري بر روي آهنها در اثر برق گرفتگي پرت مي شود از هوش مي روند ولي بعد از مدتي به هوش مي آيند هر كس صحنه را مي بيند مي گويد كه حتماً ميميرد ولي باز خداوند او را به ما مي بخشد.
    والسلام


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحيم
    خاطره برادر شهيد عبدالرحيم خورشيدي

    شهيد از كوچكي براي كسب معاش و روزي حلال علاوه بر درس خواندن كمك پدر ميكرد و كارهاي سخت و شاق در ايام تعطيلي مدارس و گرماي شديد دزفول انجام مي داد و در اين زمينه از هيچ كوششي دريغ نميكرد نهايتاً فقر شديد باعث گرديد تا شهيد ترك تحصيل كند و به كار موزائيك سازي رو بياورد. علاقه شهيد به پدر و مادر خصوصاً مادر زبانزد تمام فاميل بود و خيلي اكرام و احترام به خانواده اش ميگذاشت و نسبت به خواهرها و برادران كوچكتر از خودش محبت مي كرد. شهيد با توجه به كارهاي سختي كه انجام ميداد علاقه وافري به انجام عبادات و فرائض ديني داشت زماني كه كار او تقارن پيدا ميكرد با ماه مبارك رمضان و اين ماه با تابستان گرم دزفول همراه بود مجبور مي شد شبها را تا صبح كار كند و بتواند روزها را روزه بدارد و بخاطر مشقت كار هيچ وقت روزه اش را از دست نداد. محبت و علاقه اش به خاندان عصمت و طهارت عليه السلام بي نظير بود و اين عزيزان الگو و سرمشق خود در تمام زمينه ها قرار مي داد از جمله گذشت و ايثار و فداكاري


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحيم
    خاطره اي از برادر شهيد خليل اميديان

    قبل از اينكه در حمله آخري شركت كند چند روزي براي اينكه در تي شديدي مي سوخت از جبهه براي استراحت به شهر آمده بود كه حدود 40 درجه تب داشت و در طي اين چند روز كه در شهر بود امتحان براي دانشگاه و تربيت معلم آغاز شده بود و او با اينكه آمادگي براي امتحان را نداشت ولي با اين وجود در امتحان تربيت معلم شركت كرد و بعد از اتمام امتحان دوباره به جبهه برگشت و بعد از مدتي كه نتايج قبولين تربيت معلم را اعلام كرده بودند برادرم نيز در تربيت معلم قبول شده بود كه ما نيز به او خبر داديم كه قبول شده است ولي او گفت كه بايد از فرمانده اجازه بگيرم و هرگونه كه او صلاح ديد عمل مي كنم اگر كه او گفت كه نرفتن من به جبهه مانعي ندارد كه مي روم و اگر گفت كه نبايد بروي باز نمي روم كه بعد از رفتن نزد فرمانده و اجازه گرفتن فرمانده به او مي گويد كه بايد در جبهه شركت كني كه او نيز تربيت معلم را رها كرد و به جبهه رفت و آن در زماني بود كه حمله والفجر مقدماتي را نيز در پيش داشتند كه در آن عمليات بود كه مفقودالاثر شد و تا كنون هيچگونه اطلاعي از خود او نداريم ولي قبل از عمليات او براي ما نامه نوشته بود كه از شروع حمله خبر مي داد و همچنين از سلامتي خود و برادر ديگرم كه همراه با هم در اين عمليات شركت كرده بودند اطلاع مي داد.


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم الله الرحمن الرحيم
    خاطره اي از برادر شهيد بهمن درولي

    خاطره اي از والفجر8:
    شش روز قبل از عمليات به منطقه رسيدم در تمام طول ترم تحصيلي دعا مي كردم از بچه ها عقب نمانم خدايا تو را سپاس مي گويم كه دعاي من گنه كار را مستجاب فرمودي، روز اول بلافاصله سراغ حسين (شهيد حسين غياثي) رفتم تازه از رزم برگشته و عصر ساعت 5/3 بود و خوابيده بود خبر رحلت مرحوم آقا قاضي(امام جمعه دزفول) مرا بسيار متاثر كرده بود. با يكي از برادران سراغ حسين رفتيم صدايم را كه شنيد بيدار شد ماتش زده بود پس از احوالپرسي بسيار گرم گفت بالاخره آمدي همه گفتند ديگر از تهران نمي آيد، اين اواخر هم باورم شده بود كه ديگر نمي آيي خوب موقعي رسيده اي، كارهايت را كرده اي؟ كدام گرداني؟ … خنديدم و گفتم من بدون استاد حسين غياثي مگر مي توانم نفس بكشم خون من پايت ريخته است… حسين با خنده گفت: آره مجيد هم به شوخي گفته اين بهمن(محمدجواد) را ببريد پيش حسين غياثي، ما چيزي هم سرك مي دهيم…
    خلاصه بعد از خوش و بش از سر و صدايمان برادرم احمد بيدار شد همديگر را در آغوش گرفتيم كمي حرف زديم احمد گفت امشب رزم داريم اگر شركت نكني ديگر معذورم چون جنگ نخلستان فرق مي كند… خدا خواست كه شب با بچه ها برويم شب به محل مانور عمار رفتم پدرم و برادرم را ملاقات كردم.
    برگشتن(اي كاش هيچگاه از آن راه بر نمي گشتم) سر راه به گردان حمزه سر زديم حاج احمد(شهيد حاج احمد نونچي) مرا ديد چندين دقيقه همديگر را بوسيديم، دل نمي كنديم، خوب آمدي، خدايا شكر، جائي كه نرفته اي؟ والله اگر بروي خيلي ناراحت مي شوم، اين بار حمزه را خط شكن گذاشته اند، نيازت دارم، كسي پيشم نيست، مدتهاست منتظرت بوده ام… به اتاقش رفتيم با هم كشتي گرفتيم ميگفت اگر ميخواهي شهيد بشوي با من بيا، زيارت كربلا ميخواهي با من بيا، ثواب مي خواهي با من بيا، واجب است بر تو با من بيائي. خيلي اصرار كرد عاقبت با شرمندگي گفتم حاجي بنده مي ترسم مسئوليت حتي يك نيرو را در عمليات بعهده بگيرم، بيا و از ما بگذر و بگذار تك ور باشيم.
    شام مهمان گردان بوديم بين دو نماز از من خواست در مورد مرحوم حاج آقا قاضي صحبتي كنم، قدري از فضائل آن بزرگوار را براي بچه ها شرح دادم.
    شام را پيش استاد(حسين) رفتيم گفت چطوري آقاي دانشجو!!!؟ حرفش خيلي معني مي داد ولي مي دانست كه من آن دانشجوي مورد نظر نيستم، بسيار تحويل گرفت و مورذ لطف قرار داد. خوب حالا كجائي؟ گفتم گردان بلال. گفت حاجي سرش را زير گرفت – شب خوبي بود حيف قدر ندانستم… در اين مدت مدام به حسين سر مي زدم و او هم در كمترين فرصتي كه مي يافت به سراغم مي آمد، مدام سفارش به دعا مي‏كرد…
    2شب بعد روستاي… را ترك كرديم و با تريلر به منطقه جديد اروند كنار رفتيم شب در تاريكي راه يكي از برادران چند كلامي به عنوان وداع گفت و مجلس را گرم كرد همه ضجه كشيدند حسين (شهيد حسين غياثي) روي پايم زد و گفت فلاني ترا بخدا بلند شو تو هم چند كلمه بگو ترا بخدا صحبت كن. هرچه مي داني بخوان، ديگر رمق نداشتم، سراپا شرم بودم كه او در مورد من چه فكر ميكند عذر خواستم و هر چه توانستم همانجا گريه كردم و بحال خودم گريستم…
    3شب در اروند كنار بوديم… عصر روز 20/11/64 همه براي خداحافظي آمدند حسينيه چوي معنوي داشت، همه مثل باران اشك ميريختند و من در جو آنها جائي نداشتم از بين همه حسين را پيدا كردم و با شوق به سويش رفتم مرا كه ديد گفت بيا با هم خداحافظي كنيم خيلي همديگر را در بغل گرفتيم و اظهار بخشش كرديم، تحمل شرحش را ديگر ندارم…
    شب ساعت 5/8 سوار قايقها شديم حدود ساعت 20/10 عمليات شروع شد فردا صبح روي اهداف اوليه مستقر بوديم. همه خوشحال و شكر گذار خدا همه متفق القول مي‏گفتند: ديدي ديشب خدا چه كرد… شكر، شكر برادرم گفت حاج احمد و حميد،(شهيد حميد صالح نژاد) نبي(شهيد نبي پور هدايت)، جمال(شهيد جمال قانع) شهيد شده اند، عبدالحسين چراغي، چراغ شهرك شريعتي هم خاموش شده بود.
    خدايا دلم گرفته نجاتم ده….
    عقب آمديم – تجديد سازمان كرديم… شب ساعت 5/8 بچه ها جمع شدند ميان نخلها براي شهيدان سينه زديم – ساعت 10 فوراً مي بايست حركت به طرف خط مي كرديم ساعت 5/5 صبح رسيديم خط مقدم، خط را از گروهان مالك تحويل گرفتيم عليرضا نوري شهيد شده بود – شهادتش خيلي برايم سخت بود از هر جهت خدايا چطور با مادرش برخورد كنم و چه بگويم قبل از شهادت 2بار زيارتش گردم ساعت 5/12 ظهر دشمن پاتك كرد همه را در خط فرستاديم داشتم مهمات مي بردم كه حسين آر‏پي‏جي برايم آورد و گفت تانك بزن، اولين تانك را خودش زد ما هم مشغول شديم – حميد(شهيد حميد كياني) و همسنگرانش شهيد شدند – (محمود مرا صدا زد گفت بيا جنازه ها را برداريم) خدايا دل ميخواست كه حميد را نيم تنه از سنگر بيرون بكشد چند لحظه از برادر كوچكم مسعود ماپار جدا شدم كه او شهيد شد، شهادتش عبرت انگيز بود شب را آنجا مانديم – تمام شب را خاكريز زديم و بيدار بوديم… حسين آمد و گفت آقاي رفسنجاني گفته شما فاو را نگهداريد ما با همين حفظ فاو كار جنگ را يكسره ميكنيم. فرماندهي پاتك عصر شخص طارق عزيز ملعون بود. خداي را هزار مرتبه شكر فردا صبح حركت كرديم و ظهر به مقر خودمان و عقب برگشتيم.
    فردا شب حسين غياثي را در روابط عمومي سپاه در شهر ديدم – آخرين ديدار، فلاني اگر خوبي، بدي ديده اي ببخش. اگر مي دانستم با او به منطقه بر مي گشتم ولي چون خبري احساس نمي كردم به تهران بازگشتم… 2شب پشت سر هم خواب آشفته مي‏ديدم به دزفول تلفن كردم گفتند بيا كه حسين را آورده اند و چند تاي ديگر هم با او هستند ديگر نفهميدم تا اينكه بالاي سرش در غسالخانه… حسين تو رفتي، همه تان با هم رفتيد حرفي نيست ولي ترا به خدا التماس مي كنم تو كسي نبودي كه خواهشي را جواب ندهي دوست دارم پيش تو باشم از خدا بخواه هر چه زودتر مرا پيش خودت ببرد… منتظرم.
    والسلام
    تهران – جمعه – مورخ 8/1/65
    ساعت 5/9شب


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    من سرچشمه را يافته ام(شهيد فرج الهي)




    خاطرات شهداي شهرستان دزفول
    در اين عصر سرگرداني و حيواني بشر و به قول شهيد آويني عصر جاهليت ثاني، همين که بگويي من براي زندگي الگوي عملي ندارم هر کسي مي آيد و اسوه ي خود را به ميان مي آورد . يکي ستاره ي فوتبال اروپا و مرد سال فوتبال جهان را براي الگوي زندگي معرفي مي کند و ديگري فلان هنر پيشه ي هاليود و باليود را . اخيراً هم که يانگوم نمونه ي بارزي است براي بحث مورد نظرمان .
    فيلمش که تمام شد عکسش افتاد روي ديوار ، ماشين ها و ظروف خانه و شد نگين ديس هاي آشپزخانه .
    بعضي ها هم به پاس وفاداري به ايشان امپراطور دريا را پي مي گيرند ... نگاه که کردم ديدم همه ي اينها پوچ و توخالي است ...
    باز هم رفتم سراغ سيد تا ببينم نظر ايشان در مورد يک الگوي عملي چيست . سيد عزيز اينگونه آغاز کرد :
    « نظر کردن در زندگي شهيد، شهيد ساز است . شهيدان را اگر نميتوان شناخت ، اگر چه عظمت شهيدان را نمي توان درک کرد ولي مي توان از زندگي سراسر افتخارشان خوشه اي چيد و در گوشه اي کاشت تا آيه هاي عشق و حب خدا در دل اثر کند براي همين است که شهيدان زنده اند و به قول امام زخاير عالم بقا هستند و... و شايد تنها وتنها نگاه در خصوصيات و حالات اين عزيزان هجرت کرده تا کوي دوست به خاطر همين باشد که انسان متوجه باشد که در پيچ وخم دنيا در لحظه هايي که شيطان نفس بر جنود نوراني عقل هجوم مي آورد چه انسان هايي که راه پرپيچ و خم دنيا را چه نيکو طي کردند اگر انسان رهرو شهيد باشد بايد بعد از اتمام هر برگ از زندگي نامه هر شهيدي بگويد :
    اللهم الرزقنا توفيق الشهادة في سبيلک.»

    شهيد سيد هبت الله فرج الهي
    به نقل از وبلاگ آسمان سرخ


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    وصيت شهيد ابراهيم علي معصومي
    فرمانده گردان کميل
    تاريخ شهادت : 13/8/1362

    خدايا ! براي بهشت و جهنم به جبهه نيامده ام . فقط براي اين که انجام وظيفه کنم و تو را ستايش کنم تا راضي بشوي ، به سويت آمده ام . پس مولا جان توفيق بده که از اين موقعيتي که بر ما منت نهاده اي ازآزمايش و امتحاناتت پيروز درآييم .
    اماما ! به خدا قسم شعار نميدهم ، راضي هستم صدها بار ، هزارها بار ، بدنم قطعه قطعه شود تا باز دوباره زنده شوم و در راهت که همان راه سالار شهيدان امام حسين (ع) است ، به ياريت برخيزم و شهيد شوم .


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بر نمي گردم-شهيد بهمن درولي
    شهيد « بهمن درولي » عارفي پرسوز از سپاه دزفول بود ، در وصيت نامه زيبايش مي خوانيم:« ... بار الها به 124 هزار پيامبرت ، به همه معصومين و به خاطر امام امت قسمت مي دهم ، اين بار آمده ام تا مرا ببخشي و از تقصيرم در گذري. بر نمي گردم تا پاک شوم ، يا زيارت يا طهارت ... »


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    برخورد نادرست-شهيد بهمن درولي
    يکي از دوستان شهيد « بهمن ( محمد جواد ) درولي » نقل مي کند ، يک روز در سپاه « بهمن » را ديدم که خيلي ناراحت بود و وقتي علت را جويا شدم جواب داد :« الان که داشتم به سپاه مي آمدم ، با فردي که خيلي هم آدم خوبي نبود برخوردي داشتم ولي اين برخورد من درست نبود ، من خانه ي او را نمي دانم تا بروم و از او عذر خواهي کنم و دلش را بدست بياورم.» پس از چند دقيقه بلند گوي سپاه اعلام کرد که با بهمن کار دارند.همراهش تا سپاه رفتم. آن شخص و بهمن شديداً از يکديگر تقاضاي عفو مي کردند و اشک در چشمان من حلقه زد...


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بعد از بچه هاي شهيد-شهيد محمود دوستاني دزفولي
    فرمانده شهيد« محمود دوستاني دزفولي » که فرماندهي گروهان غواصي از گردان بلال لشکر 7 ولي عصر(عج) را به عهده داشت ، از نخستين روز هاي جنگ به جبهه شتافت و در سال 1360 در جبهه شهدا بر اثر انفجار مين ، يک انگشت خود را از دست داد ، اما دست از ياري امام بر نداشت.او چند روز قبل از شهادتش مي گفت:« بهد از شهادت چند تا از بهترين دوستانم ، تا ظهر در خط باقي ماندم که شايد ديگر بر نگردم ، چون بعد از بچه ها به چه امدي مي توانستم برگردم.» او در حماسه « والفجر 8 » به ديدار برادر شهيدش « علي» و خواهر زاده شهيدش « حسين ناجي» شتافت.


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بوي بهشت-شهيد بهمن درولي
    بعد از شهادت « بهمن درولي » آمده بوديم وسايل ناچيزش را از زير زمين محقري که در روز هاي دانشجويي اش در تهران اجاره کرده بود ، به دزفول ببريم. در اتاق کوچکش همه چيز منظم بود. در گوشه اتاق چند کتاب وجود داشت وبر روي هر کدام از آنها کاغذ کوچکي بود. آن را خوانديم. نام و نشاني دوستان دانشجويش بود که کتابها از آنها بود. گفتم:« خوشا! به حال به حال بهمن ، از همين جا بوي بهشت را فهميد» و بغض بچه ها شکست ..


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود