جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: :::کجایند مردان بی ادعا:::شهید حاج احمد امینی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۶
    نوشته
    793
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    13

    :::کجایند مردان بی ادعا:::شهید حاج احمد امینی




    در خصوص نحوه شکل گیری گردان غواص لشکر 41ثارالله کرمان و به بهانه و یادی از سردار شهید حاج احمد امینی خاطراتی از برادر این شهید بزرگوار سردار حاج محمود امینی را از نظر شما می گذرانیم .


    تولد گردان غواص


    بعد از عملیات خیبر که طرح فوندانسیون عملیات والفجر 8 ریخته شد حاج احمد بعنوان فرمانده گردان غواص کار آموزش غواصی بچه ها را در بندرعباس و در کنار دریای پر امواج و پر جزر و مد آب سرشار از نمک شروع کرد و از برادران نیروی دریایی ارتش برای آموزش کمک گرفت . از آنجا که ما فرصت چندانی برای آموزش نداشتیم و برادران ارتشی فرصت زیادی را برای آموزش مشخص کرده بودند لذا حاج احمد تصمیم گرفت خارج از آموزشهای کلاسیک کار را دنبال کند. لذا بچه ها را به دو گروه تقسیم و کار را شبانه روز دنبال کردیم و در کنار آموزش مسائل معنوی هم دنبال می شد. آب شور دریا بدنها را اذیت می کرد و بدن بچه ها تاول می زد , اما توکل و اخلاصشان بیشتر می شد وقتی از تمرین غواصی برمی گشتند با آن حال به نافله شب می پرداختند تا اینکه بالاخره با تمرینات مدام بچه ها آموزش دیده و عزم بازگشت به منطقه را نمودند.

    روز آخر آموزش در بندرعباس , سوار بر قایق بودیم که حاج احمد از قایق به داخل آب پرت شد و پره قایق پشت سر او را چاک داد. آب پر از خون شد. او را بالا آوردیم و به بیمارستان رساندیم . چندتا بخیه زدند. بعدها همان محل آسیب دیدگی , محل اصابت ترکش نهایی بود که حاج احمد را به شهادت نائل کرد.


    فرمانده بی ادعا


    یکی از افراد مسن گردان 410غواص آقای باقری اهل کشکوئیه رفسنجان بود . او تعریف می کرد یک بار ساعت 2 نیمه شب برای انجام نافله شب بلند شدم , دیدم در دستشویی بسته است ولی از داخل صدای شیر آب و شستشو می آید. هر چه در زدم کسی باز نکرد بالاخره فریاد زدم تا در را باز کند. در باز شد و دیدم حاج احمد پاچه های شلوار را تا زانو بالا زده و در حال تمیز کردن دستشویی های پادگان است . من شرمنده این حرکت ارزشمند فرمانده گردان شدم قبل از اینکه من باب سخن را باز کنم حاج احمد گفت : مبادا تا من زنده ام جایی این مطلب را عنوان کنی که من در روز قیامت دامن تو را می گیرم .

    در آن فضای جنگ مبارزه با نفس و بالابردن اخلاص این حداقل کاری بود که رزمندگان انجام می دادند.


    خط شکنان پراشتیاق


    کار غواصی و کار در آب نسبت به کار خشکی بسیار مشکل تر بود. رزمنده باید جسم و جانش توان مبارزه با جزر و مد آب رودخانه را داشته باشد. به همین جهت حاج احمد تلاش می کرد در آموزشها سخت گیری کند و نیروها را زبده تربیت نماید. سپس از آنها امتحان می گرفت و هرکس آمادگی لازم را نداشت باید به گردانهای دیگر می رفت . روز آزمایش برای نوجوانها , مسن ترها و همه , روز التماس و گریه زاری بود. همه می خواستند بمانند و اولین گردانی باشند که وارد خاکریز دشمن می شوند , ولی حاج احمد بسیار سختگیر بود. با این وجود همیشه بین بچه های گردان از پیر و جوان تا نوجوان مجادله و بحث بود و همه می خواستند نوک پیکان گردان خط شکن باشند.


    اصرار پیرمرد عشایر


    شهید قباد شمس الدینی از عشایر منطقه بافت خیلی اصرار و گریه می کرد که در گردان غواص 410 حضور داشته باشد ولی حاج احمد می گفت شما نمی توانید در عملیات شرکت کنید. او که مسن هم بود می گفت شما می خواهید مرا از شهادت محروم کنید. واسطه های بسیاری آورد , ولی حاج احمد نپذیرفت و گفت می تواند در گردانی که پشت سر گردان غواص حرکت می کند حضور داشته باشد. او هم پذیرفت و در آن عملیات وقتی گردان غواص خط را شکست او در همان لحظات اولیه به شهادت رسید.

    وصال با سیم خاردار

    شب عملیات کربلای 5 وقتی وارد آب شدیم ماه کاملا بالا بود . به سمت خاکریز عراقیها حرکت کردیم . حاج قاسم (سردار سلیمانی ) با دوربین دید در شب بچه ها را نگاه می کرد می گفت : « دلهره عجیبی پیدا کردم , چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن شما را می دیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا (س ) می شدم که عملیات لو نرود. »

    ما وسطهای آب بودیم که دشمن دو تا خمپاره ایذایی شلیک کرد. بچه ها مشغول ذکر و پیشروی بودند . به پشت موانع که رسیدیم با 100متر سیم خاردار فرشی مواجه شدیم . به تخریب چی گفتم سیم ها را بچین , با اولین چیدن , منور هشدار دهنده را شلیک کردند. وقت بسیار تنگ بود در این میان شهید « حسین عالی » نوجوان شجاع زابلی بر روی سیم خاردارها خوابید و بچه ها از روی او عبور کردند و خط دشمن را شکستند. حسین عالی در همانجا به شهادت رسید.


    علمدار لشکر


    وقتی حاج احمد از سفر حج بازگشت گفت در مکه با خدا عهد کرده ام در عملیات بعدی شهادت را نصیبم کند. و این اتفاق افتاد. ما سه برادر بودیم که با هم در جبهه حضور داشتیم و هر از گاهی یکی از ما مجروح می شد , لذا مادرمان آمادگی پذیرش شهادت را داشت .

    حاج حسین اخوی بزرگمان در والفجر یک در سال 61 , به شهادت رسید و حاج احمد در سال 64 در والفجر 8به شهادت رسید .

    حاج قاسم (سردار سلیمانی ) او را علمدار لشکر خطاب می کرد. مادر ما نه تنها بعد از شهادت حاج احمد بی تابی نکرد , بلکه به سراغ دیگر خانواده شهدا می رفت و به آنها دلداری می داد. او باغبان خوبی برای باغی بود که دو لاله شهید تقدیم انقلاب نمود.

    گلچین

    حاج احمد بچه های گردان 410 غواص را از بین بسیجی های قدیمی که در گردانهای مختلف بودند تشکیل داد.

    امتیاز گردانهای خط شکن این بود که فرماندهان آنها خودشان نیرو برای خود جدا می کردند و از طرفی همه علاقمند بودند وارد گردانها خط شکن شوند ولی ظرفیت محدود بود . اکثر بچه هایی که در والفجر 8 به حاج احمد ملحق شدند , شهید شدند. اصلا آنها برای همین آمده بودند , فقط زمان برایشان متغیر بود.


    شب پر خاطره


    هنگامی که بچه ها در زمستان در بهمن شیر تمرین غواصی می کردند , شرایط بسیار سخت بود. آب سرد بود و کلیه بچه ها عفونت می کرد. سر را زیر آب می کردی سردی آب به پیشانی فشار می آورد. وقتی بچه ها سرشب به آب می زدند بچه های تدارکات کنار رودخانه منتظر می نشستند و آتش روشن می کردند تا غواصها هنگام خروج از آب خود را گرم کنند. به قدری سخت بود که وقتی بچه ها از آب خارج می شدند انگشتهایشان قادر به باز کردن زیپ لباس غواصی نبود و بچه های تدارکات این کار را برایشان انجام می دادند.

    بالاخره ایام عملیات فرا رسید. دو روز قبل از عملیات بچه ها شب وداع برگزار کردند , حاج احمد بلندگو را برداشت و روضه حضرت زهرا (س ) خواند , بچه ها یکدیگر را در آغوش گرفته حلالیت می طلبیدند. آن شب یکی از پرخاطره ترین شبهای وداع در طول تاریخ لشکر 41 ثارالله بود .

    نور شهادت

    معمولا یک شب قبل از عملیات , فرمانده گردان و مسئول محور شناسایی , محور عملیات را چک می کردند. آن شب نیز حاج احمد و مسئول محور برای آخرین چک رفتند. من نگران بودم .تلاطم عجیبی وجودم را ناآرام می کرد و به سنگر رفته و سعی کردم بخوابم . خوابم نمی برد. منتظر بازگشت حاج احمد بودم . تا اینکه ساعت 5/3 نیمه شب او آمد . سنگر تاریک بود , با ورود او فضای سنگر روشن شد. خود را به خواب زدم . حاج احمد لباسهای غواصی را بیرون آورد و بادگیر پوشید و پتویی دور خود پیچید و شروع به خواندن نماز کرد. آرام آرام گریه می کرد. نوری که بواسطه حضور حاج احمد سنگر را روشن کرده بود به دلم گواهی داد که حاج احمد شهید می شود و چنین شد.



    عجز کارشناسان

    8 سال دفاع مقدس سکوی پرش انسانهای با ارزش برای رسیدن به لقاالله بود . 8سال دفاع مقدس جز با امدادهای غیبی و الطاف الهی پیش نرفت . اگر مرحله به مرحله عملیات مختلف را برای بهترین کارشناسان نظامی تشریح کنیم , مطمئنا در مقابل امکانات کم و موفقیتهای بزرگ رزمندگان اسلام دچار عجز و سردرگمی می شوند. بچه ها از تیوپ ماشین برای آب بندی بیسیم ها استفاده می کردند. روشهایی که بچه ها بکار می بردند برای هیچ تحلیل گری پذیرفته نیست ولی لطف خدا و رهبری امام راحل (ره ) باعث پیروزی رزمندگان اسلام شد.

    هشت سال دفاع مقدس جز با امدادهای غیبی و الطاف الهی پیش نرفت . اگر مرحله به مرحله عملیات های مختلف را برای بهترین کارشناسان نظامی تشریح کنم , مطمئنا در مقابل امکانات کم و موفقیت های بزرگ رزمندگان اسلام دچار عجز و سردرگمی می شوند

    حاج قاسم با دوربین دید در شب بچه ها را نگاه می کرد و می گفت : « دلهره عجیبی پیدا کردم , چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن , شما را می دیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا(س ) می شدم که عملیات لو نرود

    [SIGPIC][/SIGPIC]
    اللهم انی اسئلک بحق روح ولیک
    علی بن ابی طالب
    الذی مااشرک بالله طرفه عین ابدا
    ان تعجل فرج ولیک القائم المهدی
    --------------------------------------
    همه نام بسیج در گمنامی است و عزت او در مظلومیت او و افتخار او حضور در صحنه های حساس در روز های حادثه.... بسیجی دلگیر نباش ،تو خار چشم دشمنی....



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    982
    تشکر:
    1
    حضور
    8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بترسیم از روزی که نتوانیم جلوی مردان بی ادعا سر بلند کنیم....!
    007


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    351
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بنام خدا
    راستش حیفم اومد این شعرو که همیشه حفظمه اینجا نیارم، با عرض پوزش نام شاعرش یادم رفته ولی این شعرو برا شهدای غواص گفته بودند:

    منده عشق اهلیم اما هله منصور اولا بیلمم
    بالاجا زمزمه یم، نغمه ی پُر شور اولا بیلمم
    ذره یم نور اولا بیلمم


    یارب
    ای خدا با تو سخن می گویم:
    ***
    گر به تو افتدم نظر؛ چهره به چهره، رو به رو .... شرح دهم غم فراق؛ نکته به نکته، مو به مو
    ***

  5. تشکر


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    141
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    حسرت میخورم که چرا در آن روزها نبودم


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    2,087
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه

    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    بهترين كارها سه كار است:
    تواضع به هنگام دولت ، عفو هنگام قدرت و بخشش بدون منت
    پيامبر اكرم (ص)
    http://www.hamdardi.com/my_documents....com_8.com.jpg



  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    168
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    در پادگان دو کوهه به يکي از دوستان زمان جنگ برخورد کرد که به طرف حسينيه شهيد حاج همت مي رفت. سلام و عليک گرمي کرد. حرارت احوالپرسي طرف مقابل بيشتر بود. سعيد را گرم در آغوش کشيد و با تبسمي گفت:
    - آقا سعيد، اگه ما رو نديدي حلالمون کن...
    - خيره داداش، کجا انشاءالله؟
    - با اجازه تون اسمم در اومده، داريم ميريم حج عمره، مکه.
    - گفتي کجا!؟
    - ميرم خانه خدا، مکه، انشاءالله.
    سعيد تبسم زيبايي کرد. چشمانش را به ديدگان او دوخت و گفت:
    - انشاءالله که قبول باشد. تو داري ميري مکه، من دارم ميرم فکه. بريم ببينيم کدوممون زودتر به خدا مي رسيم...
    دو هفته اي گذشت و آن مسافر از حج برگشت. خوشحال و شادمان. چه بسا سوغاتي، آب زمزم و يک تسبيح هم از مکه براي سعيد آورده بود. وارد محل که شد، چشمش به اعلاميه اي روي ديوار افتاد. خيره شد، سخت بود. خوب دقت کرد. نگاهش بر روي عکس و اعلاميه قفل شد. عکسي زيبا به چشم مي خورد که خيلي آشنا بود. زير عکس نوشته بود:



    «شهيد سعيد شاهدي، شهادت: فکه 2/10/74 به هنگام تفحص شهدا»


    عضو یگان تفحص لشگر 27 حضرت محمد رسول الله(ص)
    -
    :::کجایند مردان بی ادعا:::شهید حاج احمد امینی
    سایت کبوترانه

    ویرایش توسط hamid reza : ۱۳۸۷/۱۱/۲۶ در ساعت ۱۵:۲۲
    قال الله تعالی

    اليس الله بكاف عبده

    آيا خداوند براي بنده كافي نيست

    تلاش کن چیزی را که دوست داری بدست آوری
    وگرنه مجبور می شوی
    چیزی را که بدست آوردی دوست داشته باشی


  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    276
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    رفته بودم سفري سمت ديار شهدا
    که طوافي بکنم دور مزار شهدا
    به اميدي که دل خسته هوائي بخورد
    متبرک شود از گرد و غبار شهدا
    هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه ي عشق
    شرمگينم که نشد اشک ، نثار شهدا
    خشکي چشم عطش خورده از آنجاست
    که من آبياري نشدم فصل بهار شهدا
    آخرين خط وصاياي دل من اينست
    که بخاکم بسپاريد کنار شهدا


    تو رو خدا شهداءر وفراموش نکنید .



    شهیدان زنده اند الله اکبر
    عشق علی از سینه ی ما کم شدنی نیست
    مهرش به زر و مال فراهم شدنی نیست
    خود را بکشی در ره اثبات ولایت
    خصم علی و فاطمه آدم شدنی نیست


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود