اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
  • Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • ارسال موضوع جدید
    صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 22
    1. #1
      قرآن یار
      تاریخ عضویت : فروردین/۱۳۸۷
      نوشته : 17,592 تشکر : 9,626
      تشکر شده: 14,153 در 8,449 پست
      حضور : 3 ساعت 6 دقیقه
      دریافت : 662 آپلود : 397
      گالری : 32 وبلاگ :
      سوگند آنلاین نیست.

      مطلب متن هاي کوتاه و آموزنده ادبي





      با سلام
      در این تاپیک متون ادبی کوتاه و آموزنده قرار می گیرد.
      مطالب خارج از موضوع حذف می گردد.

         

      آشنایی با متون ادبی
      نوشته یا نظم است و یا نثر و نثر در سه گونه رخ می نماید:
      1. علمی؛
      2. ادبی؛
      3. عامیانه.
      در هنگام مطالعه این گونه آثار و متون، باید به سه نکته عمیقا و دقیقا بنگریم و آنها را نیک بشناسیم:
      الف. چه سخنی گفته شده است؟ (اندیشه شناسی)
      ب. در چه شکل و قالبی آن سخن گفته شده است؟ (ساختارشناسی)
      ج. با چه شیوه و آیینی آن سخن گفته شده است؟ (روش شناسی)
      ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۹/۰۷/۱۴ در ساعت 10:01

    2.  

    3. #2
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : اسفند/۱۳۸۷
      نوشته : 278 تشکر : 1,077
      تشکر شده: 861 در 282 پست
      حضور : 1 دقیقه
      دریافت : 5 آپلود : 0
      گالری : 36 وبلاگ :
      عارفه آنلاین نیست.




      تو شب ها میان قافله اشک هایم پرستارم میشوی و صبح ها برای سلامم لبخند می شوی... کمی که من بغض میکنم تو آه می شوی و سوز سینه ام را به صلیب می کشانی و برای نیازم نماز می شوی....تو هیچوقت خوار نمی شوی و همیشه یار میشوی ....

      نمیدانم کجا میشود تو را تعظیم کرد....وقتی که صدبار رکوع می شوی ....نمیدانم اصلا کجا می شود بوئید عطر راهت را وقتی که تمام قامت سجود می شوی.....

      تو اصلا برای من وضو می شوی ....برای من ...تو برای من نمازی بی ریا می شوی....می خواهم بگویم تا بدانی که می دانم تو بی هیچ قیدی برای نگاهم نور می شوی...............

      تو چشمهای مرا بگیر حتی بی منت میگویم تو جان مرا بگیر بی هیچ قیدی دوباره باز بی هیچ قیدی تو برای گلویم تکبیر می شوی.....

      تو ساده و بی ریا و صاف می آیی ....زلال می آیی....تو پاک می آیی...تو برای من رود می شوی........بیشتر بگویم تو دریای میشوی.........وقتی که من برای نبودنت بغض میکنم تو تمام این ها می شوی...تو میدانی......؟ اصلا کمی بیشتر از اینها می شوی.... تو وقتی مرا نیمه جان می بینی سرا پا جان می شوی....وقتی سکوت می کنم تو فریاد می شوی......اصلا تو هم میخواهی بگویی مثل من...مثل من که با این همه بدقلقی هایم میخواهم بگویم مثل تو ......تو هم میگویی .... مثل...........

      میبینی ؟ با این همه بدخلقی هایم ولی هنوز برای تو ..... برای حرف هایمان حیا می کنم....بیا و بگویم.... بیا و آهسته بگویم.... بیا و این بار خوش صدا بگویم ......اصلا بی صدا بگویم ............بیا که همیشه تا مثل همیشه بگویم.........

      نوشته شده توسط: بی یار
      «پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملکت شما آسیبی نرسد.»


      ( امام خمینی رحمة الله علیه )

    4. #3
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : اسفند/۱۳۸۸
      نوشته : 1,853 تشکر : 3,201
      تشکر شده: 4,769 در 1,538 پست
      حضور : 15 روز 23 ساعت 40 دقیقه
      دریافت : 11 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 181
      مریم آنلاین نیست.

      زندگی در حاشیه






      ما حاشیه نشین هستیم.

      مادرم می گوید:پدرت هم حاشیه نشین بود،

      در حاشیه به دنیا آمد،در حاشیه جان کند،یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد.

      من هم در حاشیه به دنیا آمده ام.

      ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم.

      برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.

      خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند،گاهی در حاشیه ی گریه کمی هم می خندد.

      مادر می گوید:سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند.

      او هرشب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.

      ولی من می گویم این ستاره ی من نیست.

      من در حاشیه به دنیا آمدم،

      در حاشیه بازی کردم.

      همراه با سگ ها و گربه ها و مگس ها در حاشه ی زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

      من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

      در مدرسه گفتند جا نداریم

      مادرم گریه کرد.مدیر مدرسه گفت:آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینم!

      من در حاشیه ی روز به مدرسه ی شبانه می روم

      در حاشیه ی کلاس می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم،چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.

      من در حاشیه شهر زندگی می کنم.

      من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.بر لبه ی آخر دنیا!

      من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم،پس چطور پایم به لبه ی زمین نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟

      زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.

      حاشیه بر لب پرتگاه است،آدم هر لحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند.

      من حاشیه نشین هستم.

      ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.

      از معلم پرسیدم:حاشیه یعنی چه؟

      گفت:حاشیه یعنی قسمت کناری هر چیزی،مثل کناره ی لباس یا کتاب،مثلا بعضی از کتاب ها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند.

      من گفتم:مگر آدم ها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟معلم چیزی نگفت.

      من حاشیه نشین هستم

      به مسجد می روم،در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم،نزدیک کفش ها،در حاشیه ی جلسه ی قرآن می نشینم.من قرآن خواندن را یاد گرفته ام،قرآن کتاب خوبی است.

      قرآن ما حاشیه ندارد.

      هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند،اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه ی آن باشند،آن کلمات حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوب اند.

      من قرآن را دوست دارم.خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.

      قیصر امین پور-بی بال پریدن

    5. #4
      قرآن یار
      تاریخ عضویت : فروردین/۱۳۸۷
      نوشته : 17,592 تشکر : 9,626
      تشکر شده: 14,153 در 8,449 پست
      حضور : 3 ساعت 6 دقیقه
      دریافت : 662 آپلود : 397
      گالری : 32 وبلاگ :
      سوگند آنلاین نیست.




      ای انسان!


      اگر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش واگر نمی نتوانی رودخانه باشی نهری كوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.


      نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه كن چون وقتی حركت می كنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی ، سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم را نوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست.


      موفق باش و جاری

    6. #5
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : اردیبهشت/۱۳۹۰
      نوشته : 136 تشکر : 233
      تشکر شده: 381 در 133 پست
      حضور : نامشخص
      دریافت : 5 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      vahideshadi آنلاین نیست.

      خجالت می خوای بازم کوچولو بشی؟؟





      بگذارید تا می توانم بازی کنم که فردا با من بازی خواهند کرد
      بگذارید بچه بمانم...
      سلام
      اینو لابلای مطالب اینترنتی پیدا کردم و دوست داشتم شمایی که شاید بیای سر بزنی بخونی
      راستی یادش بخیر بچگی امون که خلاصه می شد تو کوچه پس کوچه های فراموش شده شهرمون دردمون ادامس و و شکلات چوبی بود بعدها چیپس و پفکم به دردامون اضافه شد و بعدها جامدادی رنگارنگ و دفترهای مارک دار خارجی و نمره بیست و کی ردیف اول بشینه... اه که چقدر دلم برای بازی کردن با بچه های مدرسه ی ابتدایی مون تنگ شده... راهنمایی که اومدیم سر و کله احساس تو قلب بچه ها پیدا شد یکی یکی پراشون باز می شد لرزون لرزون لنگون لنگون داشتیم من!!می شدیم کتابهای دینیمون فقط به خاطر معلمامون برامون جالب بودن!!به خاطر اینکه معلمی که دوستش داشتیم تشویقمون کنه بیست می گرفتیم اما این بار دعوامون سر ردیف اخر بود واینکه کی ردیف اخر بشینه...
      یه کم قدمون که بلند شد لبریز از حس استقلال رفتیم دبیرستان آخ که چقدر رنگارنگ بود این دوران یکی این وری یکی اون وری معلوم نبود کی به کی بود...چقدر که بین هم کلاسیا گروه بندی بود و یکی علیه دیگری ...گاهی هم یک نفر نارو می زد به گروهش و می رفت اون یکی طرف... ولی حد اقل جبهه ادما معلوم بود چون هنوز دورویی و بلد نبودیم... اومدیم دانشگاه و ...
      راستی دانشگاه که اومدیم چه بلایی سرمون اومد...فکر کردید تا حالا تو اون دو چهار یا ...ساله دانشگاه چی یا دیدیم...
      ادامه با خودتون...
      وسکوت...
      در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست
      خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد(حافظ)



    7. #6
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : اردیبهشت/۱۳۹۰
      نوشته : 136 تشکر : 233
      تشکر شده: 381 در 133 پست
      حضور : نامشخص
      دریافت : 5 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      vahideshadi آنلاین نیست.

      کاغذ سفید...





      یادته وقتی دنیا اومدی گریه کردی؟؟ من که یادم نیست...!!میگن گریه کردم.یادم نیست از سر دلخوشی بود یا از سر دلتنگی اما فقط یه چیزی مهمه...خوده گریه کردنم!!گاهی اینقدر گریه می کنم که دلم صاف شه -تمیز بشه!!زهی خیال باطل!!سیاه تر از این حرفاست فوق فوقش خاکستری بشه اما سپید...حالا دوست من کلی خودمونو می کشیم خدا یه فرصت بهمون بده اون وقت چه لزومی داره دوباره کاغذسپیدمونو با خطهای سیاه خط خطی کنیم...سپید بنویسیم تا سینه ی کاغذمون سپید بمونه...یاحق
      ویرایش توسط vahideshadi : ۱۳۹۰/۰۲/۳۰ در ساعت 00:09
      در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست
      خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد(حافظ)



    8. #7
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : اردیبهشت/۱۳۹۰
      نوشته : 136 تشکر : 233
      تشکر شده: 381 در 133 پست
      حضور : نامشخص
      دریافت : 5 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      vahideshadi آنلاین نیست.

      برای این بیمار دعا کنید...





      سلام به همه...راستش این موضوع رو بیشتر به خاطر دل خودم نوشتم اما کسایی هم که میان سر می زنن خیلی خوب میشه اخر مطلب از ته دل این بیمار ها رو دعا کنن...کدوم بیمارها؟؟به خاطر شغلم با انواع مختلف ادمها ی بیمار ارتباط دارم دلم می خواد از این به بعد هر روزی که می رم کشیک یکی از بیمارها که برام یه جوره دیگه بود و برا شمام توضیح بدم و ازتون بخوام براش دعا کنید...البته خدا همه ی بیمارا رو شفا بده...آیدا:دیشب کشیک شب بودم کلی اورژانس شلوغ بود مثل همیشه سیل عظیم پرونده ها و بیمارا بود که سرازیر میشد صدای سلام و خداحافظه یه بیمار با همراهش گم میشد تو همهمه و شلوغیفقط میشد با سر خدافظی کنم...یا سلام بگم...گاهی دستت درد نکنه و گاهی فحش میومد به گوشم...اما فکرم رو پرونده ها بود که کارای مریضا نمونه... گاهی تو این همهمه از گوشه ی چ÷ اورژانس یه صدای ناله بلند می شد و دستور مسکن و میدادم دست یکی از بچه ها که بره و براش تزریق کنه شاید ارومتر بشه...اون جوری که میگفتن بیمار روانی بود منتظر بستری تو بخش اعصاب و روان بود برا همین فکر می کردم چون کاری براش نمی شه کرد مهم نیست برم ببینمش اخه کلی کار سرم ریخته بود...کشیک شب با تمام شلوغیش داشت تموم می شد نزدیکای صبح بود سرم و بلند کردم دیدم اخششششششش یکم خلوت شده انگار....اما اون گوشه پشت پرده هنوز صدای ناله ی ضعیفی می اومد این بار بلند شدم برم ببینمش که همراه یه مریض اذربایجانی یه هو یه بسته شکلات اورد گذاشت رو استیشن و به زبون اذری شیرین گفت:چایین یانیندا یی یرسیز. حتی فرصت نداد تشکر کنم و رفت منم اون و دادم دست مسئولمون تا بین بچه ها پخش کنه.اما دلم می خواست صاحب اون صدای ناله رو ببینم.بلاخره رفتم و پرده ها رو کنار زدم...یه دختر جوون بود بیست یا نوزده ساله خییییییییییییلللللللللللل لیییییییییییییییییییییییی ی زیبا بودخیییییییییییییییییلللل لللللللللللللللللللللیییی ییییییییییییییییییییییییی ییییییییییی چشماش هنوزم تو ذهنمه!! مادرش کنارش وایساده بود و اون هنوز ناله میکرد......رو صورتش ماسک بود اما چشماش چقدر معصوم و بی رمق بودن!!!شبیه مامانش بود .من اشتباه کرده بودم اون بیمار کناریش بود که بستری اعصاب بود...سر صحبت و باهاش باز کردم ماسک و از صورتش برداشت انگاری از سر شب منتظر بود یکی بیاد تاباهاش درد دل کنه...چقد خجالت کشیدممممممممممم...میگفت یه ساله در گیره بیماری سرطان خونه! درد الانشم به خاطر بیوپسی از مغز استخوانشه...یه درد وحشتناکه که هیچ کس نمی تونه تحملش کنه...اون قدر مسکن به این بیمارا می زنیم که اخرش معتاد می شن چون مجبوریم. کم مونده بود کشیک تموم بشه باید بیمار را رو تحویل می دادیم دستام تو دستش بود سعی می کردم ارومش کنم بهم گفت نرم بمونم یا حداقل بازم بهش سر بزنم یه بغض تو گلوم سنگینی می کرد مثل همه ی مریضا که فقط بهشون امید میدیم تا به خدا توکل کنن ازش خواستم توکل کنه...اما ته دلم می دونستم ....برای آیدا دعا کنید....
      در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست
      خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد(حافظ)



    9. تشكر : moh3n_ilya
    10. #8
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : اردیبهشت/۱۳۹۰
      نوشته : 136 تشکر : 233
      تشکر شده: 381 در 133 پست
      حضور : نامشخص
      دریافت : 5 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      vahideshadi آنلاین نیست.

      پرسش









      سلام به مردان و زنان فراموش شده ی شهرم....
      به مریم -علی-مینا-فاطمه-مرتضی....به رضا که تازه به دنیا قدم نهاده.به معصومه که تازه عروس شده-به محمد که سربازی رفته-به صالح که تازه سر کار رفته به وحید که امروز از مزار پدر با خواهرانش برگشت...
      سلام به ادمهای کوچه پس کوچه های فراموشی شهرم...

      تازه راه رفتن که اموختند خوردند به کوچه ی بن بست شهر و ندارم ندارهایش...ارزوها بغض شد تو گلویشان و شوق پریدن شد ارزویشان...میگفت بزرگ که شدم برای مامان لباس نو میخرم برای ابجی سه چرخه ی قرمز برای بابا دار قالی زیاد زیاد میگرم تا مثل اکبر بیکله او هم رئیس کارگاه شود .یکی دیگر می گفت بزرگ که شدم چرخ خیاطی کاچ ایران میگیرم برای مامان تا مجبور نشود سر دوزی لباس ها را ببر د مغازه ی حسن چشم چرون!!ودیگری...با یک علامت سئوال همیشه سر در گریبان حیران کوچه روی پله ی سیمانی درب منزل چرا خانه ی ما یک اتاق کوچک دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مصطفی رادیدم که مشت زد روی دیوار وقتی مژگان خانوم لباس کهنه ی بیتا دخترش را داد تا مریم خواهر کوچولویش بپوشد ان هم با کلی تعریف و تمجید.نگاه خجل مریم را دیدم که تشکر کرد اما رفت تو ی ایوان و گریست...دیدم پدر را مزد نداده از کارش بیرون کردند و شب را به خاطر محسن که چشم به راه پدر بود برای خریدن دوچرخه خانه نیامدو در سوز زمستان کنار مش کریم ماند...نگاه غمگین مادر محسن را دیدم که با زخم دستانش که از شستن فرش سودا خانوم و همسایه هایش پوسته پوسته و زخم خورده از کنایه شان بود سیب زمینی را پوست میکند تا گریه ی زهرا را ارام کند با چیپس خانگی سالم!!
      برای احمد دلم سوخت که برای وام ازدواجش ضامن پیدا نکرده بود به حسنی چه باید میگفت که بعد از 5 سال هنوز در دوران شیرین نامزدی بودند!!و حسنی را دیدم که با گوشه ی چشم اشکش را پاک نمود وقتی پدر ش مادرش را در اشپزخانه کناری کشیدو گفت پول جهیزیه ندارم نمی شود عروسی عقبتر بیافتد...
      دلم به حال مردم فراموش شده ی شهرم ارام گریست...

      در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست
      خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد(حافظ)



    11. #9
      عضو وفادار
      تاریخ عضویت : اردیبهشت/۱۳۹۰
      نوشته : 375 تشکر : 734
      تشکر شده: 949 در 353 پست
      حضور : 7 ساعت 35 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      Relax
      "Aye" آنلاین نیست.




      دلم بيسکوييت مادري مي خواهد
      با چاي شيرين
      و تو که روبرويم بنشيني
      با بوي نان سنگک تازه
      و خورشيدي در سيني روز
      و تو که دوباره
      دقيقه ها را به عقب برگرداني
      ماه را
      بر پيشاني شب بگذاري
      و چشم بگذاري بر حواس پرتي من
      و من از تو بپرسم
      آفتاب مهتاب چند رنگه ؟
      و تو با لبهايي خندان
      دوچرخه را روي جک بگذاري
      و بگويي
      سرخ و سفيد هفت رنگه !
      آلبر کامو:

      بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست
      و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست .
      و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست
      و در آن دنیا بفهمم که هست

    12. تشكرها 3 : moh3n_ilya, vahideshadi, بشري
    13. #10
      عضو ماندگار
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۸۹
      نوشته : 628 تشکر : 3,266
      تشکر شده: 1,242 در 550 پست
      حضور : 1 روز 10 ساعت 21 دقیقه
      دریافت : 50 آپلود : 0
      گالری : 206 وبلاگ : 0
      فریاد : هیچ کاری وقت تلف کردن نیست
      Vaaaaay
      moh3n_ilya آنلاین نیست.




      خدايا!در اعماق قلبم....شاه نشيني نهان براي تو دارم.... شمع هاي سرورم به اميد آمدن تو فروزانند..... آن زمان که بيايي اين شعله ها تابناک تر مي شوند..... خواه بيايي،يا نه،با اشک هايم تمامي اين دنياي مادي را فروخواهم شست..... خدايا!براي خرسندي ات،بااشک هايم که به عطر عشق آغشته اند،.... پاهاي سکوت تو را خواهم شست..... و محراب روحم را تا آمدنت خالي نگاه خواهم داشت...... لب نخواهم گشود واز تو چيزي نخواهم خواست..... تو آلام و رنج ناتظار اين قلب شوريده را ميشناسي...... تو دعاي مرا ميشنوي و ميداني که به هيچ کس ديگر چون توعشق نمي ورزم...... خواه بيايي،يا نه... به انتظارت خواهم نشست...... حتي تا ابد.....
      ماییم که گه نهان و گه پیداییم.......گه مومن و گه یهود و گه ترساییم
      تا این دل ما غالب هر دل گردد......هر روز به صورتی برون می‌آییم

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •