برای اینکه بخوبی داستان بنی قریظه را دریابید باید علت این درگیری را بخوبی دانست و خیانت یهود در ان برهه حساس از جنگ احزاب رو درک کرد از اینرو باید از ریشه بررسی شود تا به پاسخ دوست گرامی برسیم .
اغاز فتنه چنین بود که یهودیان بنی نضیر پس از تبعید و دورشدن از مدینه و ورود به خیبر خاموشی نگرفتند و گروهی از روسای انان چون ""حیی بن اخطب"" و " کنانه بن ابی حقیق " و "هوذه بن حقیق" و " هوذه بن قیس " بهمراهی ابو عامر و دوازده تن دیگر رهسپار مکه شدند تا قریش را بر ضد پیامبر و مسلمین به نبرد و جنگ بزرگی که بزرگترین حمله به مسلمین بود وا دارند.
بنا به گزارش مورخان این گروه پس از انکه قریش را اماده کارزار ساختند و قول همکاری به انها دادند بسوی طائفه غطفان رفتند و با ایشان نیز پیمان همیاری بستند نتیجه ان چنان شد که قبایل عرب بر ضد مسلمین هم پیمان شدند . ابن اسحاق و طبری در ادامه مینویسند : « سپس این دسته یهودیان (از نزد ابو سفیان) بیرون رفتند و رهسپار قبیله غطفان شدند و انها را به جنگ با پیامبر دعوت کردند و به انان خبر دادند که خود در این جنگ بر ضد پیامبر بهمراهشان خواهند بود و قریش نیز در اینراه از انها پیروی میکند . قبیله غطفان با یهودیان در انمورد همراه شدند . انگاه سپاه قریش به رهبری ابوسفیان بن حرب بسوی مدینه حرکت کرد و سپاه غطفان به رهبری عیینه بن حصن از قبیله بنی فزاره عزم مدینه نمود . سپاهی از پیروان مسعر بن رخیله از میان طائفه وی اشجع حرکت کرد» ابن هشام ج 2 ص 215 +تاریخ طبری ج 2 ص566
بگفته واقدی سپاه بنی سلیم با 700 مرد جنگی نیز به تحریک یهودیان با لشکر قربش همراه شد بطوریکه رویهمرفته ده هزار نفر جنگجو اهنگ جنگ با مسلمانان کردند و بسوی مدینه رهسپار شدند . مغازی ج 1 ص 443-444
در چنین شرایطی که بیم می رفت قتل عام سختی پیش اید در داخل مدینه منافقان مدینه نیز مسلمانان را از همراهی پیامبر باز میداشتند چنانکه ایه 13 سوره احزاب به این امر اشارت دارد . بعلاوه در این هنگام بود که خبر رسید یهودیان بنی قریظه خیانت نموده و با سپاه دشمن همپیمان شده اند.
واقدی و ابن هشام و طبری نوشته اند که پیامبر بدون تحقیق خبر مزبور را نپذیرفت بگزارش واقدی پیامبر ابتدا پسر عمه خود ""زبیر بن عوام"" و سپس "سعد بن معاذ" و "سعد بن عباده " و اسید بن حضیر را برای پزوهش بسوی بنی قریظه فرستاد . انتخاب این افراد بسیار هوشمندانه بود . بویژه که "سعد بن معاذ" ریس قبیله اوس بود و از روزگار قبل از اسلام با یهودیان بنی قریظه هم پیمان بود ، این سه تن به سوی قلع های بنی قریظه رفتند و از انان در باره پیمانی که با پیامبر داشتند سوال کردند . کعب بن اسد رییس بنی قریظه ، با کمال بی شرمی اعلام نمود که پیمان پیامبر اسلام را یکطرفه نقص کرده است .
واقدی در اینباره مینویسد « کعب گفت : من ان پیمان را چنان قطع کردم که این بند را پاره نمودم و ان بند ، بند کفشش بود!» مغازی ج 1ص458
سپس به سعد بن معاذ و پیامبر دشنام داد. مغازی همان + ابن هشام ج 2 ص222 + طبری ج2ص572
قران بحران را چنین وصف میکند : « هنگامی را بیاد ارید که دشمنان از بالا ( مشرکان) و پایین ( یهودیان بنی قریظه) بسوی شما امدند و زمانی که دیده ها خیره گشت و دلها به گلوگاهها رسید و به خدا گمانهای گوناگون بردید . در انجا مومنان به ازمایش افتادید و به سختی تکان داده شدند » احزاب 10 و 11
در چنین شرایطی بنی قریظه تصمیم گرفتند که شبانه به مسلمین حمله کنند و با شبیخون غافلگیر نمایند با این تصمیم " حیی بن اخطب"" را بنزد قریش فرستادند تا هزار مرد از ایان و هزار تن از قبیله غطفان با انان در این شبیخون همراهی کنند. معازی ج 1 ص 460
بگزارش واقدی یهودیان برای ارعاب مسلمین ابتدا یک گروه ده نقری از مردان جنگجوی ورزیده خویش را بر میگزیینند ، این دسته تا نزدیک "بقیع" پیش می ایند ولی با عده ای از مسلمانان روبرو میشوند و پس از ساعنی درگیری بر میگردند . مغازی ج 1 ص 462
واقدی مینویسد :« ابوبکر چون از احزاب یاد میکرد میگفت : ما برای کودکان و زنان خود در مدینه از بنی قریظه بیشتر میترسیدیم تا از قریش و غطفان » مغزی ج 1 ص 460
خلاصه اینکه بعد از ماجراهایی و با امدن تند باد ی که قران نیز از ان یاد میکند مشرکان میدنه از اطراف مدینه پراکنده شدند . پیامبر نیز دستور داد به سمت قلعه های بنی قریظه بروند . ویهودیان بجای اینکه از مماشات کنند و از خیانت خویش عذر خواهی کنند اماده جنگ شدند و مسلمان را دشنام میدادند ... سرانجام بعد از 25 روز اینان بزانو درامدند .
در این هنگام قبیله اوس که از پیش از اسلام با بنی قریظه پیمان داشت بنزد پیامبر امدند و درخواست کردند تا کیفر بنی قریظه تخفیفی دهد پیامبر نیز انان را ناامید نساخت و فرمود :
« ای گروه اوس ایا خشنود نمی شوید که مردی از میان خودان درباره بنی قریظه داوری کند ؟ گفتند : اری راضی هستیم. فرمود این داوری را به سعد بن معاذ (رئیس قبیله) سپردم » ابن هشام ج 2 ص 239 تاریخ طبری ج 2 ص 586
و بنا به روایت ابن هشام و طبری یهویدان از این انتخاب راضی بودند چه اینکه انان سالها با قبیله اوس پیمان دوستی داشتند : « ای محمد ما بر حکم سعد بن معاذ تسلیم می شویم » سیره ابن هشام ج 2 ص 240 و تاریخ طبری ج 2 ص 583
سعد را برای داوری اوردند و حکم کرد مردان جنگ جوی بنی قریظه را که پیمان شکسته و مدینه را بخطر انداخته اند و با مسلمانان جنگیدند کشته شوند .
دلائلی که سعد چنین حکمی داد :
1- این گروه یهود پیش از پیمان شکنی تعهد کرده بودند که اگر با دشمنان مسلمین همراهی کنند و مدینه را بخطر اندازند خونشان هدر است و اموالشان مصادر گردد انها خود پذیرفته بودند و با پیامبر پیمان امضا کرده بودند با اینهمه پیمان شکستند 2- . در ثانی بنی قریظه هنگامی به خیانت دست زدند که مدینه در محاصره بود انها در چنین وضعی اهنگ حمله و شبیخون به مسلمانان کردند . 3- ثالثا : کتاب اسمانی یهود "تورات" نیز دستور می دهد که اگر قومی روش بنی قریظه را با یهودیان پیش گیرند محکوم به مرگ خواهند بود چنانکه در سقر تثنیه امده : « چون به شهری نزدیک ایی تا با ان جنگ نمایی انرا برای صلح ندا کن و اگر ترا جواب صلح بدهد و دروازه ها را برا تو بگشاید انگاه تمامی قومی که در ان یافت شوند به تو جزیه دهند و ترا خدمت نمایند . اگر با تو صلح نکرده با تو جنگ نمایند پس انان را محاصره کن و چون یهوه خدایت انرا بدست تو بسپارد جمیع ذکورانش را بدم شمشیر بکس لکن زنان و اطفال و بهائم و انجه در شهر باشد یعنی تمام غنیمتش برا خود به تاراج ببر.» باب بیستم
بنابراین حکم تورات ، سعد بن معاذ نیز حتی طبق تورات حق داشت تا جنگجویان را به مرگ محکوک کند چرا که بعد از جنگ خندق پیامبربنا به خیانت یهود در جنگ به سوی قلعه های انها رفت و نه تنها روی به صلح نشان ندادند بلکه اعلام جنگ کردند و مسلمانان را دشنام میدادند و اعلام جنگ میکردند و پدر برادر محمد بن مسلمه را کشتند . - ابوسفیان چون خواست از مدینه دور شود نامه ای به پیامبر نوشت و تهدید کرد که « ما اگر اینک به مکه بازمیگردیم ولی روزی چون روز احد از سوی ما برای شما پی خواهد امد که گریبان زنان در انروز دریده خواهد شد » مغازی ج1 ص 492 . بنابراین مسلمانان نمی توانستند همه انان را ازاد کنند تا بار دیگر به مشرکان و دیگر یهودیان بپیوندند و جنگی دوباره به راه اندازند .
اما اصل سوال :
انطور که طبری و ابن اسحاق نقل کرده اند . کشته های بنی قریظه در این جنگ 400یا 600 تا 800 یا 900 نفر بوده است . علامه طبرسی در قرن ششم در کتاب اعلام الوری کشته ها را 400 تا 600 نفر نقل میکند که این ارقام خالی از افسانه نیست . و مورد تردید جدی قرار دارد .
در ادامه پاسخ یکی از اساتید خواهد امد که فقط مربوط به بررسی امار کشته های بنی قریظه است:
براي روشن شدن حقيقت موضوع، يادآوري اين مطلب مهم ضروري است
هر نوع گزارش و نسبت عملي به فرد يا افرادي، در صورتي قابل پذيرش است که با روحيه و شخصيت و تفکر آن فرد يا افراد در تضاد نباشد .پس از شناخت شخصيت و تفکر افراد است که مي توان مطالب نسبت داده شده به آنان را با صحت سند روايت، پذيرفت .هر انسان با انصاف و غير متعصبي که زندگي و شخصيت پيامبر (ص) و عفو و گذشتهای حضرت درموارد گوناگون و رفتار وي با دشمنان را مورد دقت و بررسي قرار دهد، يقين پيدا مي کند که برخي مطالبي در کتاب هاي تاريخي وحديثي به آن حضرت نسبت داده شده است صحت ندارد.
نيز گمان و ظن قوي پيدا مي کند که چنين مطالبي به عمد يا سهو در لابلاي کتابهاي اسلامي وارد شده، همچنين احتمال دست داشتن دشمنان اسلام مخصوصاً برخي از يهوديان، در نقل اين گونه مطالب نيز وجود دارد. بنابراين مطالبي که از کتاب هاي مختلف، درباره برخورد پيامبر با مخالفان خود نوشتهايد، قابل پذيرش نيست و با تفکر و ديدگاه و رسالت پيامبرناهمگون است، هرچند در کتاب هاي مشهور اسلامي آمده باشد.
حادثه بني قريظه از جمله حوادثي است که مستشرقان روي آن حساسيت زيادي دارند. از آن جمله ويليام مولر در کتاب حياة محمد (The Life Muhammad) اين داستان را به صورت فوق العاده دراماتيک وصف کرده است.
در اين زمينه، اساس روايت ابن اسحاق است که نياز به تأمل جدي دارد. برکات احمد در جزئيات اين روايت مناقشاتي کرده و گفته است : مگر نمي شد پيامبر (ص) اينها را به مدينه نياورد و همچنان کنار قلعه خودشان آنان را گردن بزند؟! مگر خندقي از قبل در نزديکي مدينه نکنده بودند. چه لزومي داشت دوباره خندق بکنند؟
هنگام ظهور اسلام سه قبيله يهودي در يثرب سكونت داشتند و علاوه بر آنان گروه هايي از جمله در خيبر و فدك ( شمال مدينه) مي زيستند. رسول خدا (ص) در ابتدا اميد داشت كه يهوديان يثرب با اسلام كه دين توحيدي بود، از در دوستي و تفاهم در آيند زيرا آنها هم پيروان دين آسماني بودند، اما يهوديان وقتي پيشرفت اسلام را ديدند، موضع مخالف گرفته و از در دشمني با آن در آمدند. نتيجه اين نزاع ، بيرون راندن آنان از جزيره العرب بود.
مورخان مي گويند بني قينقاع (ابن هشام، تحقيق السقاء و ديگران، 2/47 - 49) و سپس بني نضير (السيرة النبويه ابن کثير، تحقيق مصطفي عبدالواحد، 3/145) مسلمانان را به زحمت انداختند . از اين رو به وسيله ايشان محاصره شده و پس از تسليم شدن' از مدينه اخراج و اموال غیر منقولشان تصرف شد. در فرصت ديگري، آنان از خيبر و فدك هم اخراج شدند. بنا به گزارش ابن اسحاق بني قريظه- سومين قبيله يهودي - با قريش وهم پيما نان كه براي نابودي اسلام به مدينه حمله كردند' همراه شدند . اين حركت براي اسلام خطري بزرگ بود. پس از شكست آنان، پيامبر خدا (ص) يهوديان را محاصره كرد همان گونه كه بني نضير را محاصره كرده بود. بني قريظه با طولاني شدن محاصره تسليم شدند اما برخلاف بني نضير (قبیله بنی نضیر بدون کشته از مدینه تبعید و اموال منقولشان نیز با خود بردند//)
به حكم سعد بن معاذ كه از قبيله اوس و هم پيمان بني قريظه بود، تن دادند. سعد طبق کتاب يهوديان و قانون آنها ، حكم كرد كه مردان بالغ كشته شوند و زنان و اطفال آنان به اسارت درآيندَ . بنابراين گودال هايي در بازار مدينه حفر شد و مردان بني قريظه دسته دسته احضار و گردن زده شدند. شمار كشته شدگان را از چهارصد تا نهصد نفر گفته اند .
با دقت در اين داستان، اشكالاتي برآن امكان پذير خواهد بود و مي توان گفت استدلال بر اين كه ششصد يا هشتصد يا نهصد نفر از بني قريظه اعدام شده اند صحيح نيست . اين گزارش به منابع اسلامي افزوده شده است و در فرهنگ يهود اصل و نمونه اي براي آن هست. در حقيقت مي توان بر گشت اين گفته ها را در تاريخ قديم يهود جستجو كرد.
در اينجا ابتدا به منابع عربي پرداخته و روايات يهودي را در آنها نقد و بررسي مي كنيم . آنگاه به نمونه اصلي آن در تاريخ يهود اشاره خواهيم كرد.
قديمي ترين تأليفي كه در دست ماست و بيشترين جزئيات حادثه بني قريظه را در بردارد، سيره ابن اسحاق است كه مورخان بعدي در بيان رويدادهاي متعدد برآن تكيه كرده و از آن اخذ كرده اند، اما ابن اسحاق در سال 151 ، يعني 145سال پس از واقعه بني قريظه از دنيا رفته است.
مورخان پس از او گزارش او از واقعه را نقل كرده و به منابع مبهم او توجه نكرده اند.
البته برخي به عدم اقناع خود از اين واقعه اشاره كرده اند، اما زحمت نقد و بررسي آن را به خود نداده اند . ابن حجر عسقلاني اين واقعه و گزارش هاي مربوط به آن را انكار مي كند و از آن به «حكايات غريب» تعبير مي كند (تهذيب التهذيب:4/45). معاصر ابن اسحاق يعني مالك بن انس هم ابن اسحاق را به دروغگويي متهم كرده و او را به جهت نقل چنين رواياتي، دجَال ( آن كه راست و دروغ را به هم مي آميزد) مي شمارد . مورخان و سيره نويسان، قوانين سختگيرانه محدثان را رعايت نكرده اند و اينكه تمام راويان ثقه باشند و از فرد پيش از خود بدون واسطه روايت كرده باشند، رعايت نكرده اند. اينها در روايات سيره نبوي بسيار سهل گيرانه تر از برخوردي که با احاديث نبوي دارند برخورد کرده اند.
منبع و مواد گزارش ابن اسحاق درباره محاصره مدينه و برخورد با بني قريظه ،يهوديان تازه مسلمان است.
در مقابل اين منابع متأخر غير معتبر، قرآن - تنها منبع اصيل و معاصر حادثه - به گونه اي بسيار كوتاه به حادثه اشاره مي كند : «و انزل الذين ظاهروهم من أهل الکتاب من صياصيهم و قذف في قلوبهم الرعب فريقا تقتلون و تأسرون فريقا» ( 26 احزاب ) و هيچ اشاره اي به تعداد كشتگان نمي كند.
ابن اسحاق در آغاز گزارش مربوط به نبرد احزاب مصادر خود را اين گونه ذكر مي كند: يكي از موالي آل زبير و ديگراني كه متهم به كذب نيستند.
بخش هايي از اين گزارش را از عبد الله بن كعب بن مالك زهري و عاصم بن عمر بن قتاده و عبد الله بن ابي بكر و محمد بن كعب قرظي و ديگر عالمان مسلمان آورده اند. بنا براين روايت ابن اسحاق مجموعه اي است مركب از اين روايات. در جاي ديگر ابن اسحاق از عطيه نيز نقل كرده، او فردي از بني قريظه است كه عفو شامل حالش شد. عطيه از خاندان زبير بن باطا عضو بارز بني قريظه و كسي است كه در جريان بني قريظه نقش داشت.
اين روايت با توصيف تلاش هاي سران يهود براي انعقاد پيمان با نيروهاي دشمن عليه مسلمانان آغاز مي شود و در آن فهرستي از اسامي اين سران آمده است: 3 نفر از بني نضير' 2 نفر از قبيله وائل - كه قبيله اي ديگر از يهود است - و افراد ديگري از اين دو قبيله كه نامشان ذكر نشده است .اين افراد پس از آنكه قبايل اطراف مدينه يعني غطفان و مره و فزاره و سليم و اشجع را براي مبارزه عليه مدينه تحريك كردند به مكه رفتند و در آنجا نيز موفق شدند قريش را به سوي يثرب به حرکت درآورند. هنگامي كه نيروهاي محاصره كننده مدينه جمع شدند، حيي بن اخطب يكي از رهبران بني نضير نزد بني قريظه - كه هنوز در مدينه سكونت داشتند - رفت و به رغم نظر كعب بن اسد رهبر بني نضير، آنان را قانع كرد كه پيمان خود را با رسول خدا (ص) نقض كنند. حيي چنين تصور مي كرد كه مسلمانان قدرت مقابله با نيروهاي مهاجم را ندارند و سيادت بني قريظه و ديگر يهوديان به زودي باز خواهد گشت . ليكن محاصره مدينه به شكست انجاميد و قبايل يهود طعم همدستي با دشمن را چشيدند.
موضع علما و مورخان نسبت به روايت ابن اسحاق همراه با قبول آميخته به ترديد است. در برخي قسمت ها قبول و ردّ و انكار در برخي بخش هاي ديگر. اما آنچه پذيرفته اند همانند پذيرش گزارش هاي سيره و داستان نبردهاست كه به نسل هاي بعدي منتقل شده اما معيارهاي نقد و بررسي (كه در فقه و حديث به آن توجه مي شود) در اينجا اعمال نشده است. به همين جهت، تحقيق و بررسي درباره راويان گزارش هاي سيره را ضروري ندانسته اند و به بيان سلسله راويان به صورت متصل و غير متصل اهميت نداده اند. چنان كه اين موضوع در سيره ابن اسحاق مشهود است؛ برخلاف فقه كه راوي ثقه و اتصال راويان، موضوعي مهم در آن به شمار مي رود . به همين دليل مالك كه از فقهاست به ابن اسحاق توجه چنداني ندارد . مورخان بعدي و مفسران هم يا سخن ابن اسحاق را تكرار كرده يا به بخش هايي از آن اشاره كرده اند.علاوه برآنكه مورخان با اين روايت به سردي برخورد كرده اند مثلاً طبري كه حدود 150 سال پس از ابن اسحاق آمده' بر خلاف شيوه خود كه روايات گوناگون از يك حادثه را نقل مي كند ،در موضوع بني قريظه رعايت نكرده ، بلكه عبارتي آورده كه ترديد برانگيز است. او مي گويد: واقدي گمان كرده كه رسول خدا (ص) دستور داد گودال هايي براي بني قريظه بكَنند.
روايت نمي تواند سهل گيرانه يا با ترديد مورد قبول قرار گيرد.
ابن اسحاق به عنوان يك مولف در دو مورد در معرض هجوم تند محققان معاصر و بعدي قرار گرفته است:
1. كتاب مشتمل بر روايات يا قصه هاي ساختگي و نادرست و غير مطابق با قواعد نقد است؛ 2.پذيرش قطعي او نسبت به كشتار بني قريظه . مالك از محدثان و فقهاي نخستين، آشكارا از وي به دروغگو و دجال و كسي كه رواياتش را از يهوديان مي گيرد' تعبير كند . مالك با به كارگيري معيار مخصوص به خود' روش ابن اسحاق را رد مي كند و منابع و روش وي را داراي اشكال مي داند. طبيعي است که مالک ، منابع و روش کار ابن اسحاق را در جمع آوري اخبار امثال اين ماجرا نپذيرد.
ابن حجر، از نسل هاي بعدي، ديدگاه مالك را چنين شرح مي دهد : ردّ مالك نسبت به ابن اسحاق به دليل رواياتي است كه او در موضوعات نبردهاي صدر اسلام از يهوديان نقل مي كند كه آنان هم از پدران خود روايت كرده اند. ابن حجر روايات محل ترديد را با عبارات استواري مانند «مثل هذه الروايات العجيبة، کقصة قريظة و النضير» وصف مي کند. به نظر نمي رسد که صريح تر از اين تعبير براي رد آن اخبار به دست آورد.
لازم است قرآن كريم را به عنوان تنها منبع معتبر و معاصر در برابر مصادر متأخر و مشكوك و راويان متروك قرار دهيم . چنان كه پيش تر گفته شد قرآن به گونه اي بسيار مختصر در آيه 26سوره احزاب به اين حادثه اشاره كرده ، فقط از كساني كه مستقيماً در نبرد شركت داشته اند سخن مي گويد . اگر كشته شدگان در اين حادثه 600 تا900 نفر بودند،رويدادي مهم تلقي و در قرآن به صورت روشن به آن اشاره مي شد كه از آن درس و عبرت گرفته شود.
گزارش هاي مربوط به واقعه، بسيار متاخر از اصل واقعه و همچنين غير قابل اعتماد است و بررسي درباره آنها صورت نگرفته ،قرآن اشاره اي به كشتار جمعي نكرده است. دلايل ديگري در ردّ اين موضوع مي توان به شرح زير بيان نمود:
الف: حكم اسلام در چنين واقعه اي آن است كه تنها مسئولان فتنه مجازات شوند، چنان كه تعداد و اسامي آنان در متن واقعه ذكر شده است . كشتن چنين رقم بالايي از افراد ،با عدل اسلامي و مباني اساسي قرآن به خصوص آيه «لا تزر وازره وزر اخري» سازگار نيست .
ب: داستان كشتار بني قريظه با حكم قرآن در خصوص اسيران جنگي مخالف است كه مي فرمايد: منت گذاشته آزادشان كنيد يا از آنان فديه بگيريد ( سوره محمد آيه 4)
ج: بسيار بعيد است بني قريظه كشته شوند در حالي كه با مجموعه هاي قبلي يهود كه پيش يا پس از آنان تسليم شدند، با رفق و مدارا برخورد شده و اجازه كوچ به آنها داده شود. ابوعبيد بن سلام در كتاب الاموال (ص 247) نقل مي كند : وقتي خيبر به دست مسلمانان فتح شد برخي گروه ها يا خاندان ها بودند كه در دشمني با رسول الله افراط مي كردند' با اين حال پيامبر فقط با اين كلمات آنان را خطاب كرد كه چيزي بيش از توبيخ نبود: اي خاندان ابوحقيق، دشمني تان را با خدا و رسولش مي دانم اما اين باعث نمي شود بيش از آنچه با دوستانتان رفتار كردم با شما هم رفتار كنم .... حضرت اين سخن را پس از غائله بني قريظه فرموده است.
اگر اين مطلب درست باشد كه صدها نفر در بازار كشته شده و گودال هايي براي اين امر حفر كرده باشند ، چرا آثاري از آن يا كم ترين علامتي كه بر اين واقعه اشاره كند وجود ندارد؟! اگر چنين كشتار عظيمي رخ داده بود فقها آن را به عنوان يک مبنا مورد استناد قرار مي دادند، در حالي كه برعكس' مبناي آنان بر اساس آيه «لا تزر وازره وزر اخري» است. نمونه آن گزارشي است كه ابو عبيد در الاموال - كه كتابي فقهي و نه تاريخي است - نقل مي كند:
زماني كه عبد الله بن علي، حاكم شام، گروهي از اهل كتاب را قلع و قمع كرد، دستور داد به محل ديگري كوچ كنند؛ اوزاعي فقيه معاصر ابن اسحاق زبان به اعتراض گشود كه آشوب از سوي همه آن افراد نبوده تا همه مجازات شوند، و حكم الهي آن است كه گروه زيادي به خطاي چند نفر مجازات نمي شوند بلكه برعكس است.
اگر اوزاعي داستان بني قريظه را پذيرفته بود بر اساس آن حكم مي كرد.
در اين جريان ديده مي شود از اشخاص معيني نام برده شده و سپس همان ها كشته شده اند، بخصوص كه برخي از ايشان به دشمني شديد عليه مسلمانان وصف شده اند. نتيجه منطقي آن است چند نفر كه رهبري ماجرا را بر عهده داشته اند مجازات شده باشند نه همه قبيله.
مطالعه جزئيات رويداد بني قريظه نشان مي دهد كه قتل و كشتار ميان خود يهوديان مطرح شده و سپس به عنوان كار پيامبر (ص) تلقي شده است. موضوعاتي چون مشورت سران قبيله هنگام محاصره و سخن كعب بن اسد و پيشنهاد كشتن زنان و كودكان براي جنگيدن جدّي با مسلمانان، مطالبي است كه نسل بني قريظه براي ستايش پيشينيان خود نقل كرده باشند. همان گونه كه بازماندگان مسلمانان مدينه هم در صدد تجليل بزرگان خود بوده و موضوع قضاوت سعد بن معاذ عليه بني قريظه و حمايت رسول خدا (ص) از او كه فرمود «حكم الهي را در مورد آنان بيان كردي» از فرزندان سعد نقل شده ، طبيعي است كه براي بزرگداشت پدران و تبرئه ايشان قصه هايي توسط نسل بعدي ساخته و پرداخته شود و ابن اسحاق هم آنها را نقل كند.
مطالب ديگري نيز دراين گزارش هست كه پذيرش آن را مشكل مي نمايد مانند اينكه گفته مي شود صدها نفر از بني قريظه پيش از اعدام در خانه زني از بني نجار زنداني شدند.
به طور كلي تاريخ قبايل يهودي پس از ظهور اسلام كاملاً روشن نيست، چنان كه كوچاندن جمعي آنان از مدينه هم نياز به تجديد نظر دارد. ابن حزم در كتاب جمهره انساب العرب به يهودياني اشاره مي كند كه همچنان در مدينه مي زيسته اند، ( نيز بنگريد : نسب قريش، تحقيق عبدالسلام هارون، ص 340) يعني از آنجا اخراج نشدند . واقدي (مغازي: 2/634، 684) هم در دو مورد گزارش كرده است كه وقتي رسول خدا (ص) آماده نبرد خيبر مي شد - و اين زماني است كه ادعا مي شود گروه هاي سه گانه يهودي از مدينه تبعيد و اخراج شده اند - هنوز يهودياني در مدينه حضور داشته اند . در گزارش اول سخن از 10 يهودي مدينه است كه در مسير خيبر به مسلمانان پيوستند و گزارش دوم مي گويد يهودياني از مدينه كه با رسول خدا (ص) پيمان داشتند، هنگام بسيج نيرو عليه خيبر بسيار ترسيده بودند. واقدي همچنين نقل مي كند كه اين يهوديان در صدد بودند مسلماناني را كه به يهوديان بدهكار بودند از مقابله با خيبريان منع كنند. ابن كثير تنها به اقدام عمر در اخراج يهودياني از خيبر كه پيماني با رسول خدا (ص) نداشتند اشاره مي كند و توضيح مي دهد كه در سال سيصد هجري، يهود خيبر ادعا كردند قراردادي در اختيار دارند كه رسول خدا(ص) آنان را از دادن جزيه استثنا كرده است . به هر حال منبع واقعي داستان نادرست كشتار بني قريظه، فرزندان يهود مدينه اند كه ابن اسحاق از ايشان اخذ كرده و مورد اعتراض شديد علما و مورخان قرارگرفته و مالك او را دجال دانسته است. بنابرين مصادر قصه بسيار مشكوك و جزئيات آن با روح اسلام و احكام قرآن ناسازگار است به گونه اي كه نمي توان آن را تصديق كرد. چون راويان مورد اعتماد بر آن خرده گرفته اند و قرآن هم آن را تاييد نمي كند. به نظر مي رسد تأييد آن ناممکن باشد. نه راويان موثقي آن را نقل کرده اند و نه ادله آن را تأييد مي کند و اين نشان از آن دارد که اين داستان واقعا مشکوک است.
از سوي ديگر بايد توجه داشت كه اين، داستاني مشابه و نمونه اي در تاريخ قديمي يهود دارد كه مي توان اين گزارش را نسخه اي از همان نقل کهن دانست. در آن حادثه گفته مي شود انقلابيون يهود عليه روميان قيام كردند، اما پس از تخريب معبد آنان در سال 73 ميلادي و فرار متعصبان (الغيوريين = Zealots) و افراطي هاي (السکاري = Masada) آنان از آنان به قلعه صخره در ماسادا (masada ) ماجرا به قتل عام ايشان پس از محاصره شان انجاميد .
آنگاه برخي از آنان از واقعه جان سالم به در بردند و به جنوب گريختند .بنا به يك نظريه همان ها به يثرب آمدند و در آنجا ساكن شدند و آنان که ماندند گزارش آن را به نسل هاي بعدي منتقل کردند.
كسي كه در واقعه ماسادا حضور داشته و آن را ثبت كرده ، فلافيوس جوسيفوس(flavius josephus است كه سمتي در روم داشته اما يهودي بودن خود را پنهان مي كرده است. جزئيات اين واقعه شباهت زيادي به داستان بني قريظه و مقاومت آنان در جنگ دارد مثلاً اسكندر، هشتصد يهودي را دستگير کرد و در مقابل زن و فرزندشان كشت. چنان كه عده فراوان ديگري از يهوديان، در ماجراهاي ديگر كشته شدند. آنچه جلب توجه مي كند تشابه شمار كشتگان است. در ماسادا كشته شدگان را 960 نفر گفته اند كه 600 نفرشان انقلابيون يهود بودند.
تشابه ديگر اينكه وقتي از محاصره به تنگ آمدند، بزرگ آنان اليعازر مانند آنچه كعب بن اسد در ميان بني قريظه پيشنهاد كرد، از دوستان خود خواست كه زنان و كودكان خود را بكشند تا بدون دغدغه آنان، به سختي مبارزه كنند يا حتي پيشنهاد شد به كشتن همديگر دست زنند.
تشابه ميان اين دو گزارش آن هم در جزئيات، جلب توجه مي کند. مشابهت تنها در خودکشي دسته جمعي نيست بلکه در اعداد و ارقام نيز هست. اينها تقريبا برابر است. برجستگي نام اشخاص و تشابه نام هايي هم که در آن داستان ها آمده محل توجه است.
به نظر مي رسد اصل داستان بني قريظه از اين واقعه گرفته شده ، فرزندان يهود كه به يثرب آمدند، آن را حفظ كرده و آن را با داستان بني قريظه آميخته اند . بسا كسي كه تاريخ قديم و جديد يهود در اين واقعه را به هم آميخته، همان كسي است كه ابن اسحاق از او نقل كرده و مورخان مسلمان بدون توجه و بررسي آن را آورده اند.